دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸ |٢٣ محرم ١٤٤١ | Sep 23, 2019
حاج آقا نورالله اصفهانى

حوزه/ چشمان بیدار علماء شیعه در طول تاریخ باعث شده تا مال، جان و سرزمین مسلمانان از گزند دژخیمان روباه صفت در امان بماند؛ تورّق زندگی چنین بزرگانی، کمترین تشکر از آن هاست.

سرویس علمی فرهنگی خبرگزاری «حوزه»، زندگی نامه حاج آقا نورالله اصفهانى (ره) روحانی مبارزی که برای مبارزه با دربار و بیگانگان به پا خاست.

ستاره اصفهان

حاج آقا نورالله اصفهانی در سال 1278ق. متولد شده و پنجمين فرزند آقا محمد باقر مسجد شاهى (فقيه نامور اصفهان) به شمار می رود. مجتهد گرانپايه شهر، نوزاد نيكبخت خود را مهدى ناميد.

مهدى كه بعدها به «نورالله» شهرت يافت در سايه عنايت هاى ربانى، روزگار كودكى را پشت سر گذاشت و رفته رفته در شمار دانش آموزان جاى گرفت.

وی در ابتدا از محضر ملا محمد نقنه اى بهره برده و سپس در محفل علمى پدر حضور يافت. مهدى در سال 1295 ق. راه عراق را در پيش گرفت تا اندوخته هاى علمى خود را ارتقاء بخشیده و تجربه هاى عرفانى اش را به كمال رساند.

او چندى در نجف اقامت گزيد و سرانجام مراد خويش را در سامراء يافت و در شمار شاگردان مرجع پاك رأى شيعه حضرت آية الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى و فقيه فرزانه حاج ميرزا حبيب الله رشتى جای گرفت.

در سايه ستارگان

استادان بزرگى چون حضرات آيات عظام: ميرزا محمد حسين شيرازى، ميرزا حبيب الله رشتى، محمد طه نجف، سيد صدر الدين كاظمينى، ميرزا حسين بن ميرزا خليل تهرانى و سيد محمد كاظم طباطبايى يزدى مرتبه علمى اش را ستوده و به وی گواهى اجتهاد اعطاء نمودند.

مراجعت به زادگاه و مبارزه با فرقه ضالّه بابیه

در سال 1304ق. حاج آقا نورالله، مجتهد پرتوان و روشن بين خاندان رازى به زادگاهش گام نهاد و تا سال 1307 ق. به تدريس و تربيت دانش پژوهان همت گماشت. در اين سال اقدام بى شرمانه گروهى از فرقه بابيۀ سِده در توهين به مقدسات مسلمانان و ترويج انحراف و بى دينى در ميان ناآگاهان جامعه، كاسه صبر رهبران مذهبى شهر را لبريز ساخت و مردم مؤمن به اشاره فقيهان بيدار، پيروان باب را از سِده بيرون كردند.

بابيان از دربار درخواست کمک کرده و شاه فرمان داد تا آن گروه تبهكار تحت حمايت نيروهاى دولتى قرار گيرند. بنابراين مفسدان در سايه سرنيزه هاى قواى انتظامى به سمت سِده حركت داده شدند تا در لانه هاى خويش استقرار يابند. مردم مؤمن به رهبرى حاج سيد محمد رحيم آقا سدهى، نداى آقا محمد تقى نجفى (برادر حاج آقا نورالله) را لبيك گفتند به خيابانها گام نهاده و به رويارويى با مفسدان پرداختند.

در اين درگيرى هفت تن جان باختند و بابيان گريختند. اندكى بعد آقا نجفى همراه برادرانش شيخ محمد تقى ثقة الاسلام و حاج آقا نورالله به تهران فرا خوانده شد.

ترس دربار از حضور علماء در تهران

مسافرت دانشوران بزرگ اصفهان به مركز حكومت قاجار دو ماه به درازا كشيد. مردم پايتخت به پيشواز علماء اصفهان شتافته و ناصرالدين شاه را با ناكامى روبرو ساختند. شاه كه حضور برادران فقيه اصفهان و اقامه نماز جماعت آقا نجفى در مسجد سيد عزيزالله را به سود خويش نمى ديد از درِ دوستى درآمد و پس از شش ماه آنها را به اصفهان باز گرداند.

فصل سازندگى و تأسیس شرکت اسلامیه

بخشش هاى شاهانه خودفروختگان قاجار و باز شدن پاى كمپاني هاى استعمارى به ايران آثار شومى در پى داشت. اندك اندك بازارهاى كشور از كالاهاى خارجی انباشته شد و كارگاه هاى كوچك داخلى در آستانه ورشكستگى قرار گرفتند. آقا نورالله كه با ديدگان الهى خود آينده اين سياست پليد را مشاهده مى كرد به رويارويى با آن برخاست و با تأسيس مؤسسه هاى اقتصادى -مردمى راه سازندگى و توليد را به مردم نشان داد.

شركت اسلاميه يكى از مؤسسه هایی بود که هر ايرانى مى توانست از يك تا ده هزار سهم در اين شركت خريدارى كند و بيگانگان حق خريد يا نگاهدارى سهام را نداشتند.

در اساسنامه اين مؤسسه و در فصل بيست و يكم آمده بود: اين شركت به كلّى از داد و ستد اجناس خارجه ممنوع است. فقط همت خود را صرف ترقى اجناس داخله و آوردن چرخ و اسباب و كارخانجات مفيد خواهد نمود.

اين سازمان بزرگ اقتصادى در لندن، كلكته، بمبئى، قاهره، استانبول، بغداد، مسكو و بادكوبه، نمايندگي هايى تأسيس كرد و در راه سازندگى گام هاى بلندى برداشت.

حضور حاج آقا نورالله، آقا نجفى و ديگر فقيهان بزرگ در رأس اين مؤسسه سبب شد كه مراجع عراق از آن حمايت كرده و مردم را به شركت فراگير در برنامه هاى آن فراخوانند.

مؤسسه ملى اقتصادى كه حاج آقا نورالله بنياد نهاده بود از آغاز با بى مهرى و كارشكنى استعمارگران روبرو شد.

يكى از نشريات اقتصادى لندن در اين باره نوشت:

معلوم مى شود ايرانيان اندك اندك از خواب غفلت بيدار شده و قدر و اهميت تجارت خاصه - تجارت شركت - را نيكو دانسته و چيزى كه در اين شركت اهميت دارد اين است كه علماى اين ملت در آن شركت دارند و مشوق اند. اگر اين شركت معتبر شود، ضربۀ بزرگى به تجارت انگليس در اصفهان بلكه در خليج فارس وارد می آيد و بايد تجار، نوعى رفتار كنند كه در آينده بازار تجارتشان از رونق نيفتند والا به زودى بايد منتظر بود كه بازار تجارت ما در اصفهان بسته شود.

سفارت انگلیس نيز در نامه اى اقدام حاج آقا نورالله و آقا نجفى را به باد انتقام گرفته، آنها را به سودجويى متهم كرده و می نویسد: از قرار اطلاعاتى كه از اصفهان مى رسد، علماى آنجا علیه تجارت خارجه مى باشند. علماى مزبور نه به ملاحظه تعصب مذهبى بلكه به خاطر منفعت طلبی با همکاری بعضى رؤساى تجار كه در شركت اسلاميه شريك مى باشند، سعى بليغ در فروش کالای خود و ردّ مال التجاره خارجه دارند؛ بلكه در مساجد و ساير نقاط علناً مى گويند: مردم نبايد کالای خارجی بخرند.

احضار دوباره به پایتخت

مبارزه فقيهان بلند آوازه ايران (آقا نجفى و حاج آقا نورالله) با استعمار، درباريان وابسته را نگران ساخت. آنها در پى بهانه اى بودند تا رهبران دلسوز را از پيروانشان جدا سازند.

سال 1320ق. زمان پيدايش بهانه اى براى اين كار بود. دو بازرگان منحرف اصفهان به دست مسلمانان خشمگين كشته شدند و در پى آن مردم مؤمن يزد نیز بر مفسدان شهر خود يورش برده، گروهى از آنها را هلاك كردند.

درباريان كه از مدتها پيش در پى بهانه اى براى دور ساختن رهبران مذهبى اصفهان از مردم شهر بودند، فرصت را غنيمت شمرده، آقا نجفى و حاج آقا نورالله را به تهران فرا خواندند. بدين ترتيب آقا نجفى و حاج آقا نورالله ديگر بار به تهران رفتند و يك سال در آن ديار زندگی کردند. در اين مدت مزدوران دربار با پخش شايعه ها و تصنيف هاى مبتذل شخصيت آسمانى مجتهد بيدار اصفهان را آماج حمله خود قرار دادند.

مبارزه منفی در برابر استعمارگران

فراورده هاى ايران در سال 1324ق. اندكى فزونى يافت و زمينه دومين حركت بزرگ دانشوران دلسوز كشور و ملت فراهم آمد. آنها به رهبرى حاج آقا نورالله اطلاعيه اى انقلابى منتشر كردند كه بى ترديد بايد در شمار اسناد افتخار مسلمانان جاى گيرد. روحانيان برجسته شهر در اين اطلاعيه پيمان بستند:

1. در نوشتن اسناد و احكام تنها از كاغذ ايرانى بهره گيرند.

2. بر مردگانى كه كفن غيرداخلى بر آنها پوشانده شده، نماز نگزارند.

3. خود و پيروانشان از پارچه هاى ايرانى استفاده كنند و متخلّفان از اين اصل را احترام نكنند.

4. در ميهماني هاى اسراف كاران شركت نجويند، خود نيز در ميهماني هايشان از اسراف بپرهيزند و به يك نوع غذا بسنده كنند.

5. معتادان به مواد مخدر را خوار شمارند، آنها را احترام نكرده و به خانه هايشان نروند.

حاج آقا نورالله در دوران رضاخان

حاج آقا نورالله در مبارزه با رضاخان نیز کوشا بود. وی برای این امر معتقد بود که علماء باید همگی از همۀ کشور به قم مهاجرت نموده و در پناه حضرت معصومه عليهاالسلام متحصّن شده تا نهضت زودتر به بار بنشيند.

جناب سيد العراقين با توجه به اين نظر فقيه دلاور اصفهان استخاره ای گرفت.

حاج آقا نورالله با شنيدن آية 100 سوره نساء سر بر عصا نهاد، مدتى در سكوت فرو رفت؛ سپس سر بلند كرد و گفت: مى دانستم سرانجام در اين راه كشته مى شوم ولى وظيفه شرعى من قيام در برابر اينهاست.

آنگاه نامه هاى فراوان به شهرهاى گوناگون فرستاد و روحانيون را به هجرتى سرنوشت ساز فراخواند.

بدين ترتيب مهاجرت رهبران مذهبى به قم آغاز شد. رضاخان نگران از اعتراض روحانيان گفت: مدرّس كم بود حالا آخوندها هم عليه من به قم لشكر كشى كرده اند! با اين لشكر چه كنم!. يكى از درباريان پاسخ داد: قربان! شما كه اين همه سران عشاير و خان ها را نابود كرده ايد، اين يك آخوند كه چيزى نيست. رضاخان گفت: قضيه كوچك نيست، آن اصفهانى آدم خطرناكى است.

مهاجران معترض خواسته هاى خود را كه چيزى جز كاهش قدرت رضاخان و نظارت فزون تر مجتهدان بر قواى سه گانه نبود با سردمداران تهران در ميان نهادند. بيان روشن اهداف پناهندگان به قم در كنار نامه هاى حمايت و تأييد مراجع نجف، تعداد معترضان را زیادتر کرده و بازار را به اعتصاب كشاند.

رضاخان در بند تدبير فقيه هوشمند اصفهان گرفتار آمده بود. ديگر نه وقت گذرانى و نه پيشگيرى از مهاجرت بيشتر روحانيان، هيچ يك سودمند نبود. بنابراين آخرین انديشه راه نجات در ذهنش شكل گرفت. عامل اجراى نقشه پليد دربار، جنايتكارى پليد بود كه لباس پزشك ويژه بر تن داشت.

درباريان با بهره گيرى از فرصت مناسبى كه سرماخوردگى و خستگى حاج آقا نورالله پديد آورده بود به بالينش شتافتند. پزشك ويژه كه به چيزى جز تزريق نهايى نمى انديشيد از بررسى نبض و حرارت بدن حاج آقا نورالله، بيمارى وی را مالاريا تشخیص داده و چاره كار را تزريق «كنين» دانست.

هرچند دانشور بيدار اصفهان، پزشك را از تزريق بازداشت ولى مأمور كهنه كار بى توجه به ناخشنودى بيمار، سمّى كشنده بر پيكر نحيفش تزريق كرد.

پس از خروج فرستادگان دربار، دردى جانكاه عارف وارسته اصفهان را در برگرفت و سرانجام در بامداد اول رجب 1346ق. برابر با 1306ش. در هفتاد سالگی به لقای الهی پیوست.

منبع: گلشن ابرار ج 2 

برچسب‌ها

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 11 =