چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸ |١٦ صفر ١٤٤١ | Oct 16, 2019
مسیحیت

حوزه/ مسیحیان معتقدند مرگ عیسی (علیه السلام) کفاره ی گناه ذاتی انسان است. این اعتقاد به چه معناست؛ آیا چنین اعتقادی از نظر اسلام پذیرفتنی است؟

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، کتاب مسیحیت به قلم سید محمد ادیب آل علی با هدف آشنایی علاقمندان با تاریخ و کلام مسیحیت در قالب پرسش و پاسخ به رشته تحریر درآمده است که حوزه نیوز این کتاب را در شماره های گوناگون منتشر خواهد کرد.

- بررسی آموزه های ...

پرسش: مسیحیان معتقدند مرگ عیسی (علیه السلام) کفاره ی گناه ذاتی انسان است. این اعتقاد به چه معناست؛ آیا چنین اعتقادی از نظر اسلام پذیرفتنی است؟

پاسخ:

مسیحیان در مورد رستگاری انسان سه مرحله قائل شده اند:

۱. انسان قبل از هبوط آدم؛

۲. انسان بعد از هبوط و قبل از صلیب؛

۳. انسان بعد از صلیب.

مرحله ی اول: انسان قبل از هبوط

«خدا آدم را به صورت خود آفرید» (پیدایش، ۱: ۲۷) پس انسان ابتدا پاک و خداگونه خلق شده است.

در کتاب اعتقادنامه ی رسمی کلیسای کاتولیک آمده است:

کلیسا با تفسیر زبان نمادین کتاب مقدس به شیوه ای معتبر در پرتو عهد جدید و سنّت تعلیم می دهد که: پدر و مادر نخستین ما، یعنی آدم و حوا، در اصل در یک «حالت تقدس و عدالت» خلق شدند.[۱]

و نویسنده ای از گروه پروتستان می نویسد:

این که انسان به صورت خدا خلق شد، دو بعد داشت: یکی بعد عقلی و دیگری بعد قداست... با هبوط آدم بعد دوم از بین رفت ولی اولی باقی ماند.[۲]

مرحله ی دوم: انسان بعد از هبوط

اعتقادنامه ی رسمی کلیسای کاتولیک می گوید:

آدم که نخستین انسان بود، با گناه خود تقدس و عدالت اولیه را که از خدا دریافت کرده بود، از دست داد؛ و این تنها برای خود او نبود، بلکه شامل همه ی انسان ها می شد. آدم و حوا سرشتی انسانی را به اولاد خود منتقل کردند که با گناه نخستین آنان تباه شده بود و بنابراین از تقدّس و عدالت نخستین محروم شده بودند. این محرومیت «گناه اصلی» خوانده می شود.

در نتیجه ی گناه اصلی، قوای انسان تضعیف شده و او در معرض جهل، رنج و مرگ قرار گرفته و به گناه مایل شده است (این تمایل به گناه «هواپرستی» خوانده می شود)؛ بنابراین ما همراه با شورای ترنت، معتقدیم که گناه اصلی همراه با سرشت انسان، با تولد، و نه با تبعیت، منتقل می گردد.[۳]

همه ی مسیحیان وضعیت نابهنجار انسان سقوط کرده را تصدیق می کنند و قایل به سستی و بیماری قوای انسان شده و تمایل به بدی و زشتی او را می پذیرند؛ منتهی پروتستان ها پا را فراتر گذاشته، می گویند: قوای انسان با این سقوط به طور کامل فاسد گشته است و در نتیجه او برای نجات خود هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.[۴]

در پاسخ به این پرسش که چگونه گناه اولیه ی آدم سبب گناهکار شدن تمامی افراد بشر گردیده، دیدگاه های مختلفی بیان شده است. دیدگاهی که از محققان مسیحی به عنوان بهترین نظریه پذیرفته شده «نظریه ی شخصیت گروهی» است. طبق این نظر رابطه ی نزدیک فرد با گروهی که به آن تعلّق دارد سبب می شود که رفتار فرد به عنوان نماینده ی گروه، رفتار آن گروه تلقی گردد و گناه نماینده، گناه تمام آن گروه به حساب آید. آدم نیز به عنوان نماینده ی بشریت مرتکب گناه شد و پیامد گناه او دامان بشریت را گرفت. در این مورد نمونه هایی در عهد عتیق وجود دارد.[۵]

مرحله ی سوم: انسان پس از صلیب

طبق الهیات رایج مسیحی که برگرفته از تعالیم «عهد جدید» است، آدم مرتکب گناه بزرگی شد که مجازات آن دامن گیر او و نسلش گردید. با آن گناه، آدم و نسل او از بهشت و درگاه الهی رانده شده، مقام فرزندخواندگی خود را از دست داده و عبد و بنده گردیدند. شریعت، یعنی دستوراتی که این بنده می باید انجام دهد، مجازات این انسان بود و چون شریعت سنگین بود و انسان نمی توانست آن را به طور کامل به جا آورد، دایم بر گناه او افزوده می شد. انسان نمی توانست خود را از این مهلکه نجات دهد و به جایگاه نخستین خود بازگردد، پس خدا پسر یگانه ی خود را فرستاد، تا جسم گرفته به شکل انسان درآید و به صلیب رود، تا گناه آدم را کفاره دهد و بین انسان و خدا آشتی برقرار شود؛ بنابراین انسان از این پس می تواند با ایمان به مسیح نجات یابد و بار دیگر پسر خدا خوانده شود و دیگر نیازی به اجرای احکام شریعت نیز ندارد:

اما خدا محبت خود را نسبت به ما کاملا ثابت کرده است؛ زیرا در آن هنگام که ما هنوز گناهکار بودیم، مسیح به خاطر ما مرد...، وقتی ما با خدا دشمن بودیم، او با مرگ پسر خویش دشمنی ما را به دوستی تبدیل کرد... . گناه به وسیله ی یک انسان به جهان وارد شد و این گناه مرگ را به همراه آورد، در نتیجه چون همه گناه کردند، مرگ همه را دربرگرفت. قبل از شریعت، گناه در جهان وجود داشت، اما چون شریعتی در بین نبود، گناه به حساب آدمیان گذاشته نمی شد... . شریعت آمد تا گناهان افزایش یابند، اما جایی که گناه افزایش یافت، فیض خدا به مراتب بیشتر گردید. پس همان طور که گناه به وسیله ی مرگ انسان را تحت فرمان خود درآورد، فیض خدا نیز به وسیله ی نیکی مطلق فرمان روایی می کند و ما را به وسیله ی خداوند ما عیسی مسیح به حیات جاویدان راهنمایی می کند.[۶]

در مورد کفاره بودن مرگ مسیح، توجیهات مختلفی در طول تاریخ از طرف مسیحیان ابراز شده است.[۷] نظریه ی راست دینی مسیحی در مذهب پروتستان این کفاره را به یک دادگاه تشبیه کرده است:

انسان جنایاتی مرتکب شده بود که می بایست به سبب آنها مجازات شود، ولی عیسی (علیه السلام)جای ما را گرفت و به جای ما مجازات شد.[۸]

نویسنده ای دیگر اضافه می کند:

بر طبق آموزه ی نجات شناسی مسیحی، خدا فقط با توبه ی گناهکار نمی تواند او را ببخشد چنین کاری برای خدای عادل ممکن نیست و با عدالت الهی منافات دارد؛ خدا وقتی می تواند گناه را ببخشد که جریمه ی آن پرداخت شود. برای این که خدا بتواند ببخشد و در عین حال عدالت او خدشه دار نشود، مسیح جریمه ی گناهکار را پرداخت کرد.[۹]

دیدگاه فوق که به نظریه ی «کفاره ی نیابتی» شناخته می شود دارای ابعاد ذیل است:

۱. کفاره جنبه ی جانشینی دارد؛ به این معنا که مسیح برای گناهان خود جان نداد. اصولا وی از هر گناهی پاک بود[۱۰] و تنها برای گناهان دیگران کشته شد.[۱۱]

۲. کفاره جنبه ی اقناع دارد؛ یعنی «مرگ مسیح حس عدالت الهی را اقناع می کند.»[۱۲]

فقط با مرگ مسیح است که خدا می تواند گناهکار را عادل بشمارد. مرگ مسیح نه تنها حس عدالت الهی را اقناع می کند بلکه سبب اقناع شریعت خدا هم می شود.[۱۳]

۳. این کفاره جنبه ی تسکین دهنده دارد. مرگ مسیح سبب دور ساختن گناه انسان می شود و بدین طریق باعث تسکین و آرام ساختن غضب الهی می گردد.[۱۴]

۴. به همراه کفاره و تسکین، موضوع مصالحه و آشتی هم وجود دارد. مرگ مسیح غضب الهی را تسکین داد و در نتیجه بین ما و خدا مصالحه شد.[۱۵]

۵. کفاره پرداخت تاوان است. مرگ مسیح پرداخت تاوان محسوب می شود. این وجهی است که برای آزادسازی یک برده پرداخت می شود. مسیح به همین دلیل جان خود را فدای ما نمود.[۱۶]

مفهوم «گناه» در مسیحیت

در فرهنگ مسیحی گناه به دو قسم کلی تقسیم می شود:

قسم اول: گناهانی که ناشی از فعالیت ارادی شخص گناهکار و تخطّی وی از حکم اخلاقی است.

قسم دوم: گناهانی که از فعالیت ارادی ناشی نمی شوند؛ مانند لغزش و سهو و خطا.

گناه آدم از قسم دوم است که با گناه عادی فرق دارد. در مورد این قسم توجّه به نکاتی ضروری است:

۱. قصور در مورد کارهایی که شریعت ما را به آنها مکلّف می کند، گناه است.[۱۷]

۲. قصور در یک مورد از احکام شریعت، مانند قصور در تمام شریعت است.[۱۸]

۳. عدم اطلاع از قانون، باعث برائت نخواهد شد.[۱۹]

۴. توانایی در اجرای شریعت، شرط لازم برای عدم ارتکاب گناه نیست. ناتوانی انسان در اجرای شریعت به دلیل سهمی است که در گناه آدم دارد.[۲۰]

بنابراین، مسئله ی کفاره بودن مرگ مسیح را باید در فضایی مسیحی بررسی کرد.

نقد نظریه ی کفاره از دیدگاه مسیحیان

اندیشه ی گناهِ ذاتی، مانند اندیشه ی تثلیث و تجسّد، در مسیر زمان شکل گرفت. با این تفاوت که مباحثات مربوط به تثلیث و تجسّد که به شخصیت فوق بشری مسیح مربوط می شد، در شرق جهان مسیحیت پی گیری می شد و مباحثات مربوط به آموزه ی گناه و فیض الهی در غرب جریان داشت.

پرسش مهمی که ذهن اندیشمندان کلیسای غرب را به خود مشغول کرده بود، این بود که آیا در انسان اراده ی آزاد وجود دارد؟ و آیا انتخاب عمل از خود اوست، یا این که اعمال انسان غیرانتخابی و از پیش تعیین شده است؟

پلاگیوس (۳۶۰ـ ۴۳۰ م) روحانی بریتانیایی آغازگر این بحث بود. هنگامی که وی به روم وارد شد از سستی و پایین بودن سطح معنویت در آن جا نگران شد. او می دید که برخی این ضعف را ناشی از اراده ی خداوند می دانند و شرارت را حالتی جدا ناشدنی از سرشت انسانی تلقّی می کنند. وی به عنوان مبارزه با فساد، شعارِ محوریِ «اگر من موظف هستم پس می توانم» را مطرح ساخت و اعلان نمود که فیض خداوند به همه ی انسان ها برای نجات کمک می کند، به این شرط که انسان با تلاش، خود را شایسته ی فیض قرار دهد.[۲۱]

پلاگیوس معتقد بود که گناه آدم(علیه السلام) تنها در خودش تأثیر داشت و از این ناحیه هیچ ضرری به نوع بشر نرسانده است. روح هر انسانی را خدا مستقیماً آفریده است و این روح، آزاد از تمایلات فاسد و بدون گناه است و می تواند مانند آدم از خدا اطاعت کند.

نظریات پلاگیوس موافقت و مخالفت گروهی از روحانیون مسیحی را در پی داشت. در رأس مخالفان او، قدیس اگوستین بود. نهایتاً مخالفت ها با نظریه ی پلاگیوس به حدی بالا گرفت که وی به بدعت کار شناخته و از مقام خود خلع شد.[۲۲]

پلاگیوس، نجات را خارج از مسیح و کلیسای او قرار می داد. و تصویری که از مسیح نشان می داد صرفاً انسانی نمونه بود، نه یک منجی، به گونه ای که انسان، وابسته به فیض مسیح نبود و این نظریات را گروهی نمی توانستند تحمل کنند.[۲۳]

بنابراین، نخستین نقدی که خود مسیحیان به نظریه ی «کفاره بودن مرگ مسیح برای گناه ذاتی» مطرح کردند این است که:

به چه دلیل انسان هایی که در ارتکاب گناه اولیه هیچ نقشی نداشته اند باید عواقب وخیم این گناه را تحمل کنند و مستحق عذاب خداوند شوند؟

نویسنده ای مسیحی می نگارد:

آزاد اندیشان قرون اخیر عموماً اعتقاد به گناه اولیه را رد کرده اند. این به آن معنا نیست که آنها از نقایص موجود در انسان ها بی خبرند؛ ولی معتقدند که بشر به طور ذاتی نقص اصولی ندارد. بین خدا و انسان شکاف عظیمی وجود ندارد؛ زیرا انسان شبیه خداست. انسان با آموزش و پرورش و پیروی از تعالیم عیسی می تواند از گناه آزاد شود. پیروان سوسینوس[۲۴] نیز معتقدند که انسان ها مانند حضرت آدم هنوز هم آزادی انتخاب بین نیکی و بدی را دارند و اصولا «گناه ذاتی» آموزه ای خلاف منطق است.[۲۵]

آموزه ی «فدا» که برای تبیین نقش اساسیِ کشته شدن مسیح در نجات بشر تنظیم شده است، ناخواسته تصویری از خداوند ارائه می کند که برای ارضای قدّوسیت و عدالت خود چاره ای جز انتقام از گناهکاران ندارد و بخشش و عفو او تنها زمانی ممکن است که تاوان گناه پرداخت شده باشد. حال آن که خدای عهد عتیق (که مورد پذیرش مسیحیان نیز هست) چنین تصویری از خدا ارائه نمی دهد. خدای عهد عتیق خدایی مهربان و آمرزنده (بدون نیاز به تاوان) است.[۲۶]

نویسنده ای کاتولیک به ناصحیح بودن آموزه ی فدا اعتراف می کند:

متکلمان مسیحی عصر ما نظریه ی «آنسلم»[۲۷] را، که به نظریه ی «تعویض» شهرت یافته است، مردود می شمارند، چون تصویر خشن و زشتی از مفهوم صلاح الهی و عدل خداوندی ارائه می کند. این نظریه چنین فرض می کند که خداوند، خون مسیح را که بی گناه از هر خطایی بود، تاوان گناه دیگران ساخت و در این مسیر مسیح را به سخت ترین عذاب و به مرگی دردناک گرفتار نمود. هیچ انسانی چنین رفتار وحشیانه و ظالمانه ای را برای رسیدن به مقصود نمی پسندد؛ پس چگونه می توان چنین کاری را به خداوند نسبت داد.[۲۸]

انسان شناسی اسلام

داستان گناه آدم و رانده شدن او در چند جای قرآن مطرح شده است. می توان وضعیت انسان را قبل از هبوط و بعد از آن به این شکل ملاحظه نمود:

۱. خداوند می خواهد خلیفه ای برای خود در زمین بگمارد، پس انسان را خلق می کند. این موجود برتر از فرشتگان است و خداوند به آنان دستور می دهد که به او سجده کنند.[۲۹] خلقت انسان از یک نطفه ی مختلط شروع می شود؛ او باید آزمایش شود و لذا شنوایی و بینایی به او داده می شود.[۳۰] این موجود با دیگر مخلوقات متفاوت است. او باید بار امانت الهی را حمل کند. او مکلف است و آزادی و اختیار دارد.[۳۱]

۲. لازمه ی این اختیار ظلم و فساد است. فرشتگان اعتراض می کنند که این چه خلیفه و جانشینی است که فساد می کند و خون می ریزد. خداوند این امر را نفی نمی کند، ولی پاسخ می دهد که در این موجود چیزی هست که فساد و خون ریزی او را جبران می کند.[۳۲] [۳۳]

۳. انسان در ابتدا در نشئه ی دیگری از حیات می زیسته است. در آن جا گرسنگی و تشنگی و برهنگی و آفتاب زدگی برای او وجود نداشته و از نعمت های الهی بهره مند بوده است.[۳۴]

تنها یک دستور به او داده شده بود که «به درخت ممنوعه نزدیک نشود. والاّ از ستمکاران خواهد بود»؛ ولی شیطان او و همسرش را فریفت و آنان از آن درخت خوردند و در نتیجه آنچه از عورت آنها بر ایشان پوشیده مانده بود، برای آنان نمایان گردید و آنان از بهشت رانده شدند.[۳۵]

۴. نهی خدا از نزدیک شدن به درخت، ارشادی بوده است و نه مولوی؛ یعنی خداوند به آنان می گوید اگر می خواهید از نعمت های این بهشت و زندگی بی دردسر آن بهره مند باشید، نباید از میوه ی آن درخت بخورید؛ ولی آدم و همسرش از میوه ی آن درخت خوردند و سزاوار زندگی زمینی گردیدند.

مؤید ارشادی بودن این نهی این است که پس از پذیرفته شدن توبه ی آدم، او دیگر به آن بهشت بازگردانده نشد. در صورتی که اگر آن نهی مولوی بود، می بایست آثار آن گناه با توبه تماماً پاک می شد.[۳۶]

۵. آدم پس از ارتکاب آن گناه که در واقع ظلم به نفس خودش بود از خدا طلب بخشایش کرد[۳۷] و خداوند نیز توبه ی او را پذیرفت[۳۸] و علاوه بر آن، او را برگزید[۳۹] و به او و همسرش دستور داد که به زمین هبوط کنند و در آن جا به زندگی خود ادامه دهند.

از مجموعه ی این آیات برمی آید که شأن و منزلت انسان قبل از هبوط و بعد آنان هیچ تفاوتی نکرده و تنها در مکان و کیفیت زندگی او تغییراتی رخ داده است.[۴۰] او همان انسان است با همان اختیار و آزادی و علم که به اختیار خود زندگی پرمشقت دنیا را برگزیده و با خطای خود، بر نفس خویش ستم کرده است. رابطه ی انسان با خدا در این دو زندگی تفاوتی ندارد، وگرنه پذیرش توبه ی او بی معنا بود.[۴۱]

در این جا تفاوت اساسی بین «انسان شناسی نظام الهیاتی مسیحی» و «انسان شناسی بر اساس قرآن» آشکار می شود: بنابر انسان شناسی مسیحی، انسان قبل از هبوط، در مقام فرزندی خدا قرار داشت، ولی با خطای خود به مرتبه ی بندگی تنزل یافت. خداوند برای مدتی معین، پیامبرانی می فرستد تا دستورات بندگی، یعنی شریعت را برای این انسان بیاورند اما با وجود این، انسان قادر نیست به تنهایی به مقام اولیه ی خود بازگردد پس نیازمند به یک منجی است.

اما بنابر انسان شناسی قرآن، قدرت و توانایی و اختیار و منزلت انسان قبل و بعد از هبوط تفاوتی نکرده است. او قبل از هبوط بنده ی خدا بود و باید از خدا اطاعت می کرد و بر اثر ارتکاب خطا، نشئه ی زندگی او تغییر یافت. با این که خدا توبه ی آدم را پذیرفت، ولی رابطه ی او با خدا عوض نشد. خداوند قبل و بعد از هبوط از انسان می خواهد که عبد صالح او باشد و از شیطان تبعیت نکند و برای او پیامبرانی را می فرستد تا هدایت شود؛ بنابراین انسان هرگز محتاج منجی نیست، بلکه به هادی و راهنما نیاز دارد.[۴۲]

گناه و فدا در منابع اسلامی

شناسایی دقیق مفهوم «گناه» در فرهنگ اسلامی بدون توجه به مفهوم اختیار، قدرت، آگاهی و تکلیف، میسر نیست. بنابراین می توان گفت: شعار پلاگیوس که «من موظف هستم پس می توانم» در اسلام هم مورد تأیید است. از سوی دیگر، توانایی انجام دادن یا ترک فعل، شرط لازم برای تکلیف است و مکلف کردن انسان ها بر کارهای فوق توان، خروج از عدالت و حکمت است.[۴۳] این چیزی است که در نظام الهیاتی مسیحی به آن توجه نمی شود.

از دیگر نقاط افتراق دیدگاه اسلام و مسیحیت در باب گناه این است که در اندیشه ی اسلامی خداوند عادل تر و مهربان تر از آن است که انسان ها را به سبب گناه دیگری محاکمه کند، در حالی که در مسیحیت چنین تعلیم داده می شود که خدا برای فیصله دادن به مسئله ی گناه آدم و نافرمانی او، فرزند یگانه ی خویش را قربانی می سازد. چنین به نظر می رسد که مسیحیت برای اثبات جایگاه تجسد و فدا و تصویر نقش خدایی مصلوب، مقدماتی را می پیماید که طی آن خداوند به صورت پروردگاری بی منطق، خشن و ظالم به تصویر کشیده می شود.

آموزه ی فدا شدن مسیح به سبب گناه ذاتی شبیه به این است که: حاکمی که به هیچ تخلّف و قصوری از فرمان برداران راضی نیست و حتماً گناهکاران را کیفر می هد، تا احترام خود و قوانین مملکت را محفوظ دارد، در مقابل خطای کارگزاران اعلام کند که من نمی توانم از تقصیر شما چشم بپوشم، اما در عوضِ مجازات شما، فرزند یگانه و بی گناه خود را به سخت ترین عقوبت ها تنبیه می کنم و از این پس هر گناهی مرتکب شوید، همین تنبیه شما را کافی است.[۴۴]

بنابراین، حتی اگر آلودگی نژاد بشر را از آثار وضعی گناه اولیه بدانیم[۴۵] و معتقد شویم که قدّوسیت خدا به گونه ای است که حتماً باید انتقام بگیرد، منطق و عقل و عدالت حکم می کند که این انتقام از شخصی خاطی و گناهکار گرفته شود، نه از دیگری که هیچ گناهی مرتکب نشده است. گفتار قرآن در این خصوص چه زیباست:

(وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری)؛ و هیچ بار برداری، بار -گناه -دیگری را بر نمی دارد.[۴۶]

----------------

پاورقی:

[۱]. C.C.C., P. ۸۵

[۲]. جیمس انس الامیرکانی، نظام التعلیم فی علم اللاهوت القویم، ج ۲، ص ۵۳

[۳]. C.C.C., P. ۹۳ - ۹۴

[۴]. برای ملاحظه ی نظر پروتستان ها ر.ک: نظام التعلیم فی علم اللاهوت القویم، ج ۲، ص ۸۷

[۵]. هنری تیسن، الهیات مسیحی، ص ۱۸۲

[۶]. نامه ی پولس به رومیان، ۵: ۸ ـ ۲۱، و نیز ر.ک: نامه ی پولس به غلاطیان، ۴: ۱ ـ ۷

[۷]. ر.ک: محمد رضا زیبایی نژاد، مسیحیت شناسی مقایسه ای، ص ۳۹۴

[۸]. ویلیام هورن، راهنمای الهیات پروتستان، ص ۲۴

[۹]. آرل کرنر، خداوند ما عیسی مسیح، ص ۱۱۹

[۱۰]. انجیل یوحنّا، ۸: ۴۶؛ نامه ی پولس به عبرانیان، ۴: ۱۵، نامه ی اول پطرس ۲: ۲۲

[۱۱]. نامه ی پولس به رومیان، ۵: ۸؛ نامه ی اول پطرس، ۲: ۲۴...

[۱۲]. نامه ی پولس به رومیان، ۳: ۲۵

[۱۳]. همان، ۸: ۳

[۱۴]. انجیل لوقا، ۸: ۳، نامه ی پولس به رومیان، ۲: ۱۷؛ نامه ی اول یوحنّا، ۲: ۲ و...

[۱۵]. الهیات مسیحی، ص ۱۹۶

[۱۶]. انجیل متی، ۲۰: ۲۸؛ انجیل مرقس، ۱۰: ۴۵...

[۱۷]. نامه ی پولس به رومیان، ۱۴: ۲۳

[۱۸]. نامه پولس به غلاطیان، ۳: ۱۰

[۱۹]. انجیل لوقا، ۱۲: ۴۷

[۲۰]. الهیات مسیحی، ص ۱۶۶

[۲۱]. جوان اگریدی، مسیحیت و بدعت ها، ص ۱۷۸

[۲۲]. همان، ص ۱۸۱

[۲۳]. همان، ص ۱۸۶

[۲۴]. Socinus، بنیانگذار مکتب سوسینیانیزم، که به جرم یکتاپرستی اعدام شد.

[۲۵]. ویلیام هورن، راهنمای الهیات پروتستان.

[۲۶]. آیات بسیاری در کتاب مقدس، بخش عهد عتیق و عهد جدید بیانگر رحمت بی پایان الهی است. برای نمونه ر.ک: اعداد، ۲۴: ۲۰، مزامیر، ۸۶: ۵، و ۱۰۳: ۲، اشعیا، ۴۳: ۲۵، میکا، ۷: ۱۸

[۲۷]. Anselm (۱۰۳۲، ۱۱۴۲ م)

[۲۸]. توماس میشل، المدخل الی العقیده المسیحیه، ص ۷۱؛ همو، کلام مسیحی، ص ۸۸

[۲۹]. سوره ی بقره، آیه ی ۳۰ـ ۳۶. علت برتری آدم قدرت یادگیری او بوده است. ر.ک: فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج ۲، ص ۱۹۱ و سید محمد حسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۱۱۷.

[۳۰]. سوره ی انسان، آیه ی ۲

[۳۱]. سوره ی انسان، آیه ی ۲ ـ ۳

[۳۲]. سوره ی بقره، آیه ی ۳۰

[۳۳]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۱۱۶

[۳۴]. سوره ی طه، آیه ی ۱۱۸ ـ ۱۱۹

[۳۵]. با استفاده از آیات ۳۰ ـ ۳۹ سوره ی بقره و ۱۰ ـ ۲۶ سوره ی اعراف و ۱۱۵ ـ ۱۲۶ سوره ی طه

[۳۶]. المیزان فی تفسیر القرآن ج ۱، ص ۱۳۵

[۳۷]. سوره ی اعراف، آیه ی ۲۳

[۳۸]. سوره ی بقره، آیه ی ۳۷

[۳۹]. سوره ی طه، آیه ی ۱۲۲

[۴۰]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۱۳۵

[۴۱]. همان، ص ۱۳۶

[۴۲]. برای مطالعه ی بیشتر ر.ک: عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، درآمدی بر الاهیات تطبیقی اسلام و مسیحیت، ص ۱۷۰ ـ ۱۸۸

[۴۳]. لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها (بقره: ۲۸۶) لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها (طلاق: ۷)

[۴۴]. محمد جواد بلاغی، الرحلة المدرسیة، ص ۱۰۰

[۴۵]. ر.ک: توماس میشل، کلام مسیحی، ص ۸۸

[۴۶]. سوره ی انعام، آیه ی ۱۶۴ و سوره ی فاطر، آیه ی ۱۸

برچسب‌ها

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 3 =