خبرگزاری حوزه | ویدا موسوی، بازیگر تئاتر در گفتوگو با خبرگزاری حوزه با تأکید بر اینکه هنر باید بازتابدهندهی دردهای عریان انسانی باشد، اظهار کرد: من در نمایش «ضربان»، از هیاهوی میدانهای نبرد عبور کردم تا به خلوت خانههایی برسم که در آنها، جنگ آرزوهای معصومانه را در هم شکست و من با «ضربان»، سکوت سنگین این فاجعه را میشکنم. من معتقدم هنری که نتواند به سراغ دردهای واقعی مردم برود، به تدریج رنگ میبازد. ما در «ضربان» سعی نکردیم شعار بدهیم. جنگِ واقعی، همین است که من تجربه کردم؛ نه شکوهِ میدان نبرد، بلکه لرزشِ دیوارها، گریههای شبانه و مرگِ بیصدایِ عزیزترین موجودِ زندگیات. تئاتر مستند به ما اجازه میدهد که با نگاهی عریانتر به این وقایع بنگریم. من به عنوان بازیگر، نمیتوانستم این بارِ سنگینِ خاطرات را تنها در درون خودم نگه دارم. نیاز بود که این «ضربان» دوباره در سالنهای نمایش طنینانداز شود، نه به عنوان صدای یک زندگی که از دست رفت، بلکه به عنوان صدایِ اعتراضی که نمیمیرد.
وی افزود: در آن روزهای سخت جنگ رمضان، شهر ما اصفهان به یکی از اهداف اصلی حملات موشکی تبدیل شده بود. فضای شهر کاملاً دگرگون بود؛ شبها وقتی صدای آژیر قرمز بلند میشد، گویی کل شهر نفسش در سینه حبس میشد. مردم با چشمانی هراسان به سمت پناهگاهها میدویدند و صدای انفجارها که گاهی چنان نزدیک بود که لرزش آن را در تمام وجودمان حس میکردیم، کابوس همیشگی ما شده بود. خانه ما که تا چند روز قبل فضایی آرام و پر از امید داشت، حالا به خانهای تبدیل شده بود که هر لحظه انتظار آوار شدن سقف را بر سرمان داشتیم. صدای آژیر قرمز، ترسی عمیق و لرزهای ممتد در دیوارها و پنجرهها ایجاد میکرد که حتی وقتی در خانه بودیم، آرامش را از ما میگرفت. در آن دوران، تمام شهر در یک حالت تعلیق مرگبار زندگی میکرد؛ همه ما در یک موقعیت دائمِ مرگ و زندگی قرار داشتیم. موشکهایی که به نقاط مختلف شهر اصابت میکردند، فقط ساختمانها را تخریب نمیکردند، بلکه روحیه و امنیت روانی مردم را هدف قرار داده بودند. آن دوران، دورانِ از دست دادنِ مداومِ آرامش بود؛ دورانی که هر لحظه ممکن بود زندگی یک نفر، یک خانواده یا یک محله به پایان برسد. من در آن روزها، جنگ را نه در جبهههای دور، بلکه در کوچه پسکوچههای شهرمان و در خانههای همسایگانمان میدیدم که چطور در یک لحظه به خاکستر تبدیل میشدند. این حجم از اضطراب و استرس که ناشی از صدای مهیب انفجارها و لرزش ساختمانها بود، بخشی جداییناپذیر از زندگی هر روزه ما شده بود که تا مغز استخوانمان نفوذ میکرد.
این بازیگر ادامه داد: در همان ایام که چهار ماهه باردار بودم و برای ایمن ماندن از حملات موشکی تهران به اصفهان آمده بودیم، فشار عصبی ناشی از انفجارهای مداوم در نزدیکی محل سکونتمان منجر به ایست قلبی جنینم شد؛ موضوعی که تا زمان آزمایش غربالگری از آن بیخبر بودم و پس از آن متوجه شدم دو هفته است جنین بیجان را در وجودم حمل میکنم، خبری که چنان شوکی به من و همسرم وارد کرد که گویی دنیا برایمان متوقف شد و در حالی که پزشکان برای جراحی فوری تأکید داشتند، با مرگِ فرزند پسری که نام «امیرعباس» را برایش انتخاب کرده بودیم، با واقعیتی تلخ از مظلومیت و خشونتِ نامرئی جنگ روبهرو شدیم که بعدها الهامبخش اصلی نمایش «ضربان» گشت. پس از خروج از اتاق عمل، شرایط روحی بسیار دشواری را تجربه میکردم و احساس میکردم دیگر هرگز به زندگی عادی بازنخواهم گشت. انگار چیزی در من شکسته بود که دیگر ترمیم نمیشد. سکوتِ خانه، پس از هیاهوی امید به مادر شدن، کرکننده بود. در همان روزها با خانوادههای بسیاری روبهرو شدم که آنان نیز در جریان حملات، کودکان خود را از دست داده بودند. زنانی را دیدم که در راهروهای بیمارستان، با چشمانی خسته و روحی درهمشکسته، به آیندهای فکر میکردند که دیگر هیچ رنگ و بویی از فرزند نداشت. همین همدردیها باعث شد تصمیم بگیرم در برابر این اندوه، اثری خلق کنم تا این جنایت و رنج ثبت و روایت شود. تئاتر برای من نه ابزار سرگرمی، بلکه مرهمی برای التیام این زخم جمعی شد.
بازیگر نمایش «ضربان» تاکید کرد: زمانی که فهمیدیم دیگر صدای ضربان قلب فرزندمان شنیده نمیشود، تصمیم گرفتیم نام نمایش را «ضربان» بگذاریم؛ زیرا این اثر روایت خاموش شدن همان ضربانی است که قرار بود آغاز یک زندگی باشد. این نام دو پهلو دارد؛ هم اشاره به قلب کوچکِ از دست رفته دارد و هم اشاره به ضربانِ مداومِ بمبارانها که ریتمِ زندگیِ انسانها را در شهرها به هم میزد. «ضربان» برای من، صدایِ تپشِ قلبِ تاریخ است؛ تاریخی که پر از جای خالیِ کودکانی است که هرگز به دنیا نیامدند تا لبخند بزنند، مدرسه بروند یا عشق را تجربه کنند. نمایش «ضربان» بر پایه زندگی شخصی من و مستنداتی که در طول اجرا ارائه میشود شکل گرفته است. این تجربه واقعی با پرداختی نمایشی به صحنه آمده و با همکاری حوزه هنری انقلاب اسلامی و تهیهکنندگی امیرحسین شفیعی تولید شده است. ما سعی کردیم از تکنیکهای فاصلهگذاری و مستندسازی استفاده کنیم تا مخاطب بداند آنچه میبیند، یک فانتزی نیست؛ یک گزارشِ واقعی از جنایت علیه بشریت است. این نمایش، دعوتی است به تماشا کردنِ جنگ از زاویهای متفاوت؛ نه از زاویه دوربینهای خبری، بلکه از زاویه رحمِ یک مادر و قلبِ یک جنین.
موسوی با بیان اینکه اگر حوزه هنری و نگاهِ حمایتگرانه مدیرانی که دغدغه «تئاترِ حقیقت» را دارند نبود، شاید این نمایش هرگز به مرحله اجرا نمیرسید، تصریح کرد: تولید چنین اثری، جسارتِ زیادی میطلبید. هم از من به عنوان بازیگر که باید هر شب دوباره آن درد را زندگی میکردم، و هم از تیم تولید که باید بر روی موضوعی دست میگذاشتند که شاید در وهله اول تلخ به نظر میرسید. اما تلخیِ این نمایش، تلخیِ آگاهیبخش است. وقتی مخاطب پس از دیدن نمایش، در حالی که اشک میریزد، به ما میگوید که چقدر با «امیرعباس» من همذاتپنداری کرده است، متوجه میشویم که این مسیر، درست بوده است. ایفای نقش در «ضربان»، بازیگری به معنای سنتی کلمه نیست؛ بلکه «بازآفرینی» یک موقعیتِ حیاتی است. من هر شب که روی صحنه میروم، باید به آن لحظاتی برگردم که خبر ایست قلبی جنینم را شنیدم. این کار، انرژیِ روانی بسیاری از من میگیرد. اما این تنها راهِ صادقانه برای روایتِ این داستان است. من نمیتوانم ادا در بیاورم. مخاطبِ امروز بسیار هوشمند است و میتواند فرق بین تکنیک و حسِ درونی را تشخیص دهد. اگر آن حسِ «سوگ» واقعی نباشد، نمایشِ من دروغی بیش نخواهد بود. بنابراین، من با تمامِ وجودم، با تکتکِ سلولهای بدنم، آن رنج را بر صحنه جاری میکنم.
وی اضافه کرد: یکی از عجیبترین و تأثیرگذارترین بازخوردها، مربوط به مادرانی بود که شرایط مشابهی داشتند. پس از پایانِ هر اجرا، زنانی نزد من میآیند که سالهاست این غم را در پستوی خانهشان دفن کرده بودند. آنها با دیدنِ «ضربان» احساس کردند که بالاخره صدایشان شنیده شده است. این نمایش، در واقع بستری شده برایِ تخلیه هیجانیِ زنانی که در بحرانهایِ مختلف، از جنگ گرفته تا حوادثِ طبیعی و اجتماعی، مادرانگیشان ناتمام مانده است. این، بزرگترین دستاوردِ هنریِ من در این سالهاست؛ اینکه توانستهام با زبانِ بدن و کلام، به تسکینِ دردهای دیگران کمک کنم. جنگ، هیچگاه به طور کامل تمام نمیشود؛ نه در ذهنِ آن کسی که موشک در نزدیکیاش خورده و نه در حافظه تاریخیِ یک ملت. آثاری مثل «ضربان» تلاش دارند تا به نسل جدید نشان دهند که جنگ چه چهرهی کریهی دارد و چقدر میتواند آرزوهای ساده و پاکِ انسانی را در هم بشکند. اگر جوانانِ امروز بدانند که نسلهای گذشته چه بهایی برای حفظِ این خاک پرداخت کردهاند، شاید نگاهشان به مفهومِ امنیت و صلح عمیقتر شود. نمایش ما، یک هشدار است؛ هشداری برای اینکه هیچگاه نباید اجازه دهیم سایهی جنگ دوباره بر سرِ خانهها و خانوادههایمان گسترده شود. فرآیندِ تمریناتِ این نمایش، خودِ یک سفرِ درمانی بود. من با کارگردان و سایر اعضای گروه، جلساتِ طولانی داشتیم. در هر جلسه، من بخشهای تازهای از آن خاطرات را واکاوی میکردم. این مسیرِ خودکاوی، باعث شد من ابعادِ تازهای از شخصیتِ خودم را بشناسم. یاد گرفتم که چطور خشم، اندوه و ناامیدی را به یک مادهی نمایشی تبدیل کنم که برای تماشاگر قابل فهم باشد. تئاتر در اینجا نقشِ یک کاتالیزور را بازی کرد تا آن حجمِ عظیمِ از غم، به جای نابود کردنِ من، به چیزی تبدیل شود که مخاطب را به فکر وادارد. این قدرتِ پالایشگرِ هنر است که از دلِ «تراژدی»، «آگاهی» میزاید.
این بازیگر تئاتر تاکید کرد: یکی دیگر از مسائلی که در «ضربان» سعی کردیم به آن بپردازیم، بحثِ نادیده گرفته شدنِ قربانیانِ غیرنظامی در جنگ است. وقتی از جنگ حرف میزنیم، ناخودآگاه ذهنها به سمتِ جبهههای جنگ و سربازان میرود. این البته بسیار محترم و مقدس است. اما ما در این نمایش، از زاویه دیگری نگاه کردیم؛ از زاویه خانه، آشپزخانه، بیمارستان و آن فضایِ خصوصیِ زنانه که در معرضِ مستقیمِ تهاجم است. ما میخواستیم بگوییم که جنگ، خط مقدم نمیشناسد. هر جا که صدایِ ضربانِ قلبی باشد، همانجا خطِ مقدمِ حیات است و هر موشکی که میآید، در واقع شلیک به قلبِ زندگی است. این زاویه نگاه، به نظرم برای درکِ کاملِ پیامدهایِ جنگ ضروری است.
موسوی تصریح کرد: من امیدوارم که «ضربان» تنها شروعی برای یک جریانِ بزرگتر باشد. ما نیاز داریم روایتهایِ زنانه از جنگ را بیشتر بشنویم. تاریخِ شفاهیِ جنگ، مدیونِ روایتهایی است که درِ خانهها مانده است. زنانی که در طول سالها ایستادگی کردند و رنجِ بزرگ کردنِ فرزندان در سایهی تهدید و دلهره را به دوش کشیدند. امیدوارم که متولیانِ فرهنگی، همچنان حامیِ هنرمندانی باشند که قصد دارند این ناگفتهها را به تصویر بکشند. تئاتر، رسانهی بیواسطهای است که میتواند قلبها را به هم نزدیک کند و از دلِ ویرانههای گذشته، برای آینده، درسهای بزرگ بگیرد. مرحله دوم اجرای این نمایش با حمایت حوزه هنری آغاز شده و نخستین اجرای آن در تهران، نهم تیرماه، در باغ فردوس روی صحنه رفت. من بسیار خوشحالم که این نمایش، دوباره فرصتِ دیده شدن پیدا کرده است. امیدوارم تماشاگران با نگاهی متفاوت به تماشای این کار بنشینند و در لحظاتِ سکوتِ نمایش، نه تنها صدایِ فرزندِ از دست رفتهی من، بلکه صدایِ تمامِ آرزوهایِ دفن شده در خاکِ جنگ را بشنوند. از تمام کسانی که در این مسیرِ سخت همراه من بودند، از همسرم که صبورانه پایِ این روایت ایستاد، تا دوستانم در حوزه هنری، سپاسگزارم. ما با هم این «ضربان» را زنده نگه میداریم تا به دنیا بگوییم که زندگی، حتی در سختترین شرایط هم، جاری است. این نمایش، تعهدِ ما به حیات، به صلح و به یادِ تمامِ کسانی است که هرگز فرصتِ زیستن نیافتند.
انتهای پیام










نظر شما