به گزارش خبرگزاری حوزه، زهرا صالحی فر، کارشناس ارشد قرآن و حدیث و مدیریت رسانه به بهانه خاتمه بیست و ششمین دوره مسابقات جام جهانی فوتبال و پیروزی تیم فوتبال اسپانیا در برابر آرژانتین در یادداشتی آورده است؛ ورزشگاه غرق در نور و تجمل بود. ایالات متحده، به عنوان میزبان بزرگترین رویداد جهان، صحنه را برای روایتی از پیش طراحی شده چیده بود. اینجا باید قدرت بلامنازع «نظام استکبار» به رخ کشیده می شد. در یک سوی میدان، آرژانتینی ایستاده بود که ستارگانش، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرچمدار روایتی شده بودند که سال هاست زخمی عمیق بر پیکر انسانیت گذاشته است. تیمی که روی پیراهنش، به جای عشق به مردم، سایه حمایت از اشغالگران قدس دیده می شد.
اما در سوی دیگر میدان، پسری هفده ساله ایستاده بود به نام لامین یامال. او با خودش چیزی فراتر از تاکتیک و تکنیک آورده بود؛ او روح یک ملت زخم خورده را به زمین آورد. هنگامی که توپ از نفس افتاد و سوت پایان دمیده شد، این بازیکنان اسپانیا بودند که به جای بوسیدن جام، پارچه ای به رنگ خون و خاک و آسمان فلسطین را در دست گرفتند. پرچمی که در آن لحظه، از تمام بنرهای تبلیغاتی گران قیمت دور زمین، بزرگ تر و بلندتر بود.
اینجا بود که گره اصلی درام سیاسی رقم خورد. ترامپ، نماد قلدرمآبی و خودشیفتگی قدرت، آماده بود تا جام را به «برندگان» اهدا کند؛ روسای جمهور معمولاً در این لحظه دست می دهند، لبخند می زنند و ژست ارباب و رعیتی می گیرند. اما جوانان اسپانیا، با میانگین سنی بیست و چند سال، دست به کاری زدند که همه پروتکل های قدرت را به هم ریخت. آنها به او محل نگذاشتند. آنها نگاهشان را دزدیدند. آنها در اوج جشن، پشت کردند به کسی که خود را صاحب جهان می داند. تصویر دست پس زده شده یا نادیده گرفته شده ترامپ، در کسری از ثانیه، ویرانگرتر از هر بیانیه سیاسی بود.
و درست در همین لحظه است که تاریخ به کمک فهم امروز می آید. این صحنه ما را به یاد نمرود می اندازد. نمرود، آن پادشاه افسانه ای با دبدبه و کبکبه، که گمان می کرد اگر سر به آسمان بساید، خدایی اش تثبیت می شود. او ارتش و سپاه و لشکر و مال و ثروت فراوان داشت، اما ندای حق از حنجره ای برخاست که هیچ قدرتی نمی توانست آن را خاموش کند.
داستان نمرود، داستان غروری است که با پشه ای فرو ریخت. ترامپِ امروز نیز، با آن همه تشریفات و آن همه ادعای «اول بودن»، در برابر بی اعتنایی یک مشت جوان که با ایمان به حقانیت یک ملت مظلوم ایستاده بودند، به نمادی حقیر و کوچک تبدیل شد. تحقیری که او چشید، سیلی نرم تاریخ بر گونه های استکبار بود.
آن شب در آمریکا، فوتبال برنده نشد. این «حق» بود که پیروز شد. اسپانیا با آن پرچم، به جهان فهماند که دوران کاخ های شیشه ای و رسانه های فرمایشی به سر آمده است. امروز، این نوجوانان بیست و خرده ای ساله هستند که با یک ژست، با یک چرخش صورت و با یک تکه پارچه، می توانند قدرت پوشالی نمرودهای مدرن را به چالش بکشند. جام قهرمانی شاید طلا باشد، اما ارزش آن پرچم فلسطین روی آن سکو، برای آزادگان جهان، از تمام معادن طلای استکبار جهانی بیشتر است. نمرود مُرد، چه با پشه، چه با تحقیر یک نوجوان.










نظر شما