خبرگزاری حوزه | شب جمعه بود و هوای شهر، عطر غریبی از دلتنگی و آرامش را توأمان در خود داشت. تازه از حرم برمیگشتم. قدم زدن در مسیر «خیابان زائر» منتهی به حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها در آن ساعات شب، حال و هوای عجیبی دارد؛ گویی تمام هیاهوی روزمره جهان در پشت دروازههای این خیابان جا میماند و انسان به یک خلوت درونی و عمیق دعوت میشود.
در امتداد مسیر، چند موکب با صفا و بیتکلف برپا شده بود. بخار ملایمی که از سماورهای بزرگ به آسمان میرفت، رهگذران را به مکثی کوتاه فرامیخواند.
به رسم تبرک و برای رفع خستگی، لیوانی چای داغ گرفتم. در گوشهای خلوت ایستاده بودم و با لذتی که تنها در همین استکانهای کمرباریک موکبها یافت میشود، مشغول نوشیدن بودم که ناگهان حضور دو جوان نظرم را جلب کرد. دوربین و میکروفون در دست داشتند و مشخص بود که خبرنگارند. با چهرههایی گشاده و محترمانه به سمتم آمدند. پس از سلام و احوالپرسی کوتاهی، سوالی پرسیدند که مرا در جای خود میخکوب کرد؛ از من خواستند تا درباره خصوصیات «رهبر شهید» چند کلمهای سخن بگویم.
باد خنکی وزید و من برای لحظاتی در سکوت فرو رفتم. ذهنم در میان انبوهی از خاطرات و خواندهها به پرواز درآمد. با خود اندیشیدم: «من کجا و توصیف شخصیتی چنین جامعالاطراف کجا؟» سخن گفتن از انسانی که ابعاد وجودیاش مرزهای معمول را درنوردیده، کار آسانی نیست. اما حضور مشتاق آن دو جوان ایجاب میکرد تا در حد درک محدود خودم، تصویری از آن مرد بزرگ ارائه دهم. رو به لنز دوربین کردم و سعی کردم ویژگیهای ایشان را نه به عنوان صفاتی پراکنده، بلکه به مثابه منظومهای به هم پیوسته روایت کنم.
سخن را از سرچشمهی جوشان شخصیت او آغاز کردم؛ یعنی آشنایی گسترده ایشان با قرآن کریم و احادیث. او پیش از هر چیز، شاگرد مکتب وحی بود و در بطن آیات الهی زیست میکرد. همین اشراف بر کلام خدا، دروازهی ورود او به دریای بیکران ولایت بود و به آشنایی اعجابآور ایشان با اهل بیت (علیهمالسلام) و معارف بلند آنان انجامید. او حکمت را از صاحبان اصلیاش آموخته بود. اما این شناخت در حصار مفاهیم انتزاعی و علمی باقی نماند؛ بلکه در جان او رسوخ کرد و به عشق وصفناشدنی ایشان به قرآن کریم و اهل بیت (علیهمالسلام) بدل شد. او حقیقتاً یک «جانِ شیفته» بود که علمش به عشقی سوزان گره خورده بود.
میوه و ثمرهی چنین درخت پرباری که ریشه در قرآن و سیره معصومان داشت، در ساحت فردی و اجتماعیِ او به زیباترین شکل ممکن نمایان میشد. از این رو، ویژگی بارز دیگر او صداقت در گفتار و رفتار بود. انسانی که جانش با حقایق الهی پیوند خورده باشد، آینهی تمامنمای راستی است و هرگز میان آنچه میگوید و آنچه عمل میکند، فاصلهای نمیافتد.
از مدار معنویت و اخلاق فردی که گذر کنیم، با بعد اندیشگانی انسانی مواجه میشویم که ریشه در خاک خود داشت. او دارای آشنایی شگفت و عمیقی نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران بود. او هویت ملی خود را میشناخت و به آن میبالید. اما این نگاه بومی، هرگز او را محدود نکرد؛ بلکه سکوی پرتابی شد تا با ذهنی جستجوگر به سراغ آشنایی با تاریخ جهان برود. او فراز و نشیب تمدنهای بشری را میشناخت و با تکیه بر همین اشراف تاریخی، توانسته بود به درک روشنی از مناسبات دنیای مدرن برسد و به آشنایی تحلیلی با مکاتب سیاسی و اقتصادی جهان دست یابد. او جهان معاصر و معادلات پیچیده آن را دقیق میفهمید.
شاید تصور شود انسانی با این حجم از دادههای سنگین تاریخی، سیاسی و اقتصادی، روحیهای خشک و صرفاً عملگرا داشته باشد؛ اما شگفتی شخصیت او در همین تضادهای زیبا بود. او در عین صلابت، روحی لطیف و زیباشناس داشت که در آشنایی وسیع او با مکاتب ادبی مختلف دنیا تبلور مییافت. او هنر و کلمه را میشناخت و ظرافتهای روح آدمی را درک میکرد.
در پایان آن گفتوگوی کوتاه، به نقطهی اوج این منظومهی فکری و روحی رسیدم. ثمرهی آن معنویت عمیق، آن دانش گستردهی تاریخی و سیاسی، و آن روح لطیف ادبی، در دو ویژگی پایانی و درخشان ایشان خلاصه میشد. نخست، مردمدوستی قابل تحسین ایشان بود. او با تمام آن عظمت فکری، خود را خادم مردم میدانست و برای رنجها و شادیهای این ملت دغدغهمند بود. و در نهایت، تمام این وجود ذیقیمت، فدای یک عشق مقدس شد؛ عشق زلال و بینهایت ایشان به وطنمان، ایرانجان. او ایران را با تمام تار و پود وجودش دوست داشت و جان شیرینش را فدای سربلندی همین خاک کرد.
دوربین خاموش شد. خبرنگاران با نگاهی آکنده از احترام تشکر کردند و رفتند. من ماندم و لیوان چایی که حالا دیگر سرد شده بود. نگاهم را به سمت گنبد نورانی حرم دوختم و در حالی که در سکوت شب قدم برمیداشتم، این بیت شاهکار سعدی در ذهنم طنینانداز شد که گویی ترجمان دقیق فقدان چنین اسطورههایی است:
علیرضا مکتبدار










نظر شما