به گزارش خبرگزاری حوزه / متن پیشرو، حاصل سخنرانی حجتالاسلام رضا الهیمنش، عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب با موضوع «اخلاق عرفانی و حکمرانی اسلامی: ظرفیتها، چالشها و افقهای نو» است که در چهارمین نشست از سلسله پیشهمایشهای علمی «امتداد اجتماعی عرفان در ساحت تمدنی و نسبت آن با نظام حکمرانی جمهوری اسلامی ایران؛ چالشها و فرصتها» ارائه شده است. این نشست به همت پژوهشکده باقرالعلوم (ع) برگزار شد و به بررسی نسبت اخلاق عرفانی با عرصه حکمرانی اسلامی و امکانها و چالشهای پیشروی آن اختصاص داشت. در این سخنرانی، تلاش شده است با نگاهی علمی و تحلیلی، جایگاه اخلاق عرفانی در ساختار حکمرانی اسلامی تبیین شود و ظرفیتهای این رویکرد در مواجهه با مسائل تمدنی و اجتماعی مورد واکاوی قرار گرفته که در ادامه تقدیم مخاطبین فرهیخته میگردد.
مقدمه قبل از ورود به بحث
در دیدگاه اسلامی، ما با نظامی روبرو هستیم که قواعد حاکم بر زندگی بشر، بهویژه در عرصههای اجتماعی و مسائل روزمره، را تنظیم میکند. در تاریخ تمدن اسلامی، همواره پیوندی عمیق میان «طریقت» و «شریعت» وجود داشته است. عرفان در بسیاری از زمینهها نه تنها پیشبرندهی احکام و شریعت بود، بلکه در توسعه و تبیین برخی احکام نیز نقش دخیلی داشت و بالعکس، شریعت نیز بر تکامل عرفان اثرگذار بود.
در این میان، مسئلهی «اخلاق عرفانی» و «اخلاق توحیدی» نقشی حیاتی در حکمرانی، بهویژه در رفتار مسئولین و حکمرانان ایفا میکند. وقتی روح مسلمان، بهویژه حاکم اسلامی، تسلیم امر الهی شود، میتواند در خدمترسانی به خلق خدا مؤثر واقع گردد. اخلاق عرفانی در اینجا نه تنها این خدمترسانی را توسعه میبخشد، بلکه با نگاه توحیدی، از انحطاط جلوگیری میکند. اگر اخلاق شیطانی و دوری از خداوند باعث سقوط حاکم اسلامی و جامعهی اسلامی شود، قطعاً اخلاق عرفانی و توحیدی میتواند مایهی تعالی و پایداری آن باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
در موضوعی که بناست به آن بپردازم، چند واژه وجود دارد که ابتدا باید روشن شوند تا بتوانیم به جمعبندی نهایی برسیم.
نخستین پرسش این است:
اخلاق عرفانی چیست؟ و چه تفاوتی با اخلاق فلسفی دارد؟ چه تفاوتی با اخلاق مادی دارد؟ و حتی چه تفاوتی با اخلاق ادیانی دارد؟
اما پیش از ورود به این بحث، یک پرسش بنیادین مطرح میشود: اصولاً اخلاق، چه اخلاق عرفانی، چه فلسفی و چه هر نوع دیگری، در ساختار هستی و در ساختار دین، چه جایگاهی دارد؟
من ابتدا به این پرسش پاسخ میدهم و سپس به سراغ تمایز انواع اخلاق خواهم رفت.
سه مجموعه بنیادین در هر دینی وجود دارد:
*مجموعه نخست: هستیشناسی، یا باورهای اعتقادی
*مجموعه دوم: اخلاقیات
*مجموعه سوم: آنچه از آن به «شریعت» تعبیر میکنیم
این سه مجموعه در هر دینی یافت میشود و حتی اگر کسی مادیگرا باشد، باید به این سه مجموعه توجه داشته باشد.
در همین نقطه، پرسش مهمی مطرح میشود:
میان این سه مجموعه، یعنی هستیشناسی، اخلاق و شریعت، چه نسبتی وجود دارد؟ کدامیک اصل و اساس است؟ و کدامیک بر دیگری تقدم و اولویت دارد؟
پاسخ این پرسش روشن است: هر نگاهی که ما به هستی داریم، بر کنشها و رفتارهای ما تأثیر مستقیم دارد. به عبارت دیگر، بینش ما به هستی، کنش ما، چه کنش اخلاقی و چه کنش شریعتی را مشخص میکند .
یک پرسش همواره مطرح بوده است: میان «هست و نیست» و «باید و نباید» چه نسبتی وجود دارد؟
پاسخ این است: آنچه از «هست و نیست» درک میکنیم، دامنه و گسترهی «باید و نباید»های ما را مشخص میکند.
شما دیدگاهی به هستی دارید. آیا عالم را صرفاً یک موجودیت مادی میانگارید؟ آیا نگاه ماتریالیستی به هستی دارید؟ پس چون جز ماده چیزی نمیبینید، اخلاق و شریعت شما نیز محدود به همین نگاه خواهد بود. یا در پس این ماده، برای هستی روح و حقیقتی فرامادی قائل هستید و هستی را زنده و متحرک به سوی هدفی والا میپندارید؟
مرحوم علامه طباطبایی، رضوان الله تعالی علیه، ذیل آیات صد و پنجاه و پنجم تا صد و پنجاه و هفتم سوره بقره، دو بحث زیربنایی در باب اخلاق مطرح فرمودهاند. ایشان ذیل آیه شریفه:
«وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ
الذین قالوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»
میفرمایند: مکاتب اخلاقی اساساً سهگانه هستند. حال پرسش ما نیز در همینجا پاسخ داده میشود؛ همان پرسشی که درباره تفاوت میان اخلاق عرفانی، اخلاق فلسفی و اخلاق مادی مطرح بود.

نگرش کلی به هستی:
نگرش نخست: نگرش مادی، همان هستیشناسی مادی و دو نگرشِ نگرش فرامادی
البته ذیل نگرش مادی ممکن است دهها گروه و فرقه وجود داشته باشد، ولی به صورت کلی، این تقسیمبندی دوگانه کفایت میکند. همچنین ذیل این دو نگرش فرامادی نیز دهها گروه و فرقه قابل ترسیم است، اما عمدهی آنها دوتاست:
یکی نگرش به تعبیری عقلمحور و آن نیز خود به دو شاخه تقسیم میشود: عقل جامعهنگر و عقل فردینگر، با نگاه دنیوی و اخروی.
ایشان میفرمایند: تمام انبیای الهی، پیش از نبی گرامی اسلام (صلی الله علیه وسلم)، دو ویژگی داشتند:
نخست: اینکه نگرش فرامادی داشتند؛
دوم: در تشویق و ترغیب مردم به زندگی اخلاقی، از عقل به عنوان یک نیرو و قوه درونی انسان بهره میگرفتند. هدف عقل در این مقام آن بود که بشر را قانع سازد به اینکه اخلاق را بپذیرد، تکلیف اخلاقی را بر عهده بگیرد و لوازم آن را بپذیرد.
حتی رنجها، گرفتاریها و زحمتهایی که در مسیر زندگی اخلاقی برای بشر پیش میآید، عقل در مقام آن است که درون ما را قانع سازد که این سختیها را بپذیریم و به تعبیر امور سیاسی امروز، یک معامله برد-برد داشته باشیم.
حرف علامه طباطبایی به زبان امروز چنین است:
انبیا آمدند و یک معامله برد-برد برای بشر ترسیم کنند به این معنا که: «ای بشر! بیا یک معامله کنید معاملهای که در آن ضرر نمیکنی و سودش کامل و تمام برای توست.»
از منظر ادیان الهی، خداوند خالق است و بشر را هم «مبدا» و هم «منتها» میداند. از این دیدگاه، زندگی انسان با مرگ به پایان نمیرسد؛ بلکه این جهان، عرصهای گذراست که لذتها و رنجهای آن نیز گذراست. در پس این جهانِ مادی، عالمی ابدی و بیزمان نهفته است.
اگر در این جهان رنجی تجربه شود، در عالم آخرت، اگر آن رنج به مایه عذاب بدل گردد، رنجی عمیق، وسیع و روحگداز خواهد بود؛ همان آتشی که در دل پشتی میاندازد در سوره مبارکه «لمزه» از آن یاد شده است: «الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» (آتشی که بر دلها بالا میرود). در مقابل، هر که در این دنیا با ایمان و پایبندی به شریعت و اخلاق زیست، در آن جهان ابدی با لذتهای خالص و بیپایان روبرو خواهد شد. به تعبیر علامه طباطبایی، تمامی ادیان گذشته از همین مسیر تلاش کردهاند تا زیست اخلاقی را برای بشر توجیه و او را به آن ترغیب کنند.

در کنار این مباحث، ادیان از مفاهیم «قضا» و «مقدورات الهی» نیز به وفور بهره جستهاند. یکی از اصول بنیادین پیامبران، تبیین این حقیقت است که خداوند خالق، نظامی حکیمانه برپا کرده و برای این نظام، اهداف حکیمانه مشخص و تعیین نموده است. هیچ مانعی نمیتواند در مسیر تحقق این اهداف الهی مزاحمت ایجاد کند و اراده خداوند در رسیدن به مقاصد اصلی خویش، هرگز دچار کوتاهی یا لغزش نمیشود.
خداوند عادل است و آنچه را به عنوان مقدرات برای انسانها مقرر کرده، عین عدالت است؛ او فراتر از عدالت، چیزی برای انسان ترسیم نکرده است.
پیامبران، «عقل» را به عنوان ابزاری که خداوند در اختیار انسان قرار داده، میخواندند تا انسان با ترازوی عقل، نسبت به مقدرات الهی خود بنگرد. عقل به ما میآموزد که در برابر این مقدرات، که بر پایه نظامی حکیمانه وضع شدهاند، صبوری پیشه کنیم؛ چرا که خداوند از اهداف خود عقبنشینی نمیکند.
بنابراین، وظیفه انسان این است که خود را با این اهداف الهی وفق دهد تا زیستن در این دنیا، رنجآور نگردد. در بسیاری از روایات نیز به این نکته اشاره شده است که خداوند در وجود برخی افراد، حکمت خاصی نهفته است؛ مثلاً ممکن است فقر را برای فردی سازنده و مایه تعالی قرار داده باشد و بر اساس نظام حکیمانه، مقدر او را چنین قرار داده باشد.
انسان مومن، مشکلات شخصی خود را به خانوادهاش تحمیل نمیکند
اگر انسان به این حقیقت توجه کند، در عین انجام تلاشهای مخلصانه، اگر دید که با وجود تمام کوششها، برخی شرایط (مانند فقر) با او همراه است، به جای ناله، بیصبری و پرخاشگری نسبت به دیگران، با پذیرش و همراهی با اراده الهی، روح و زندگی خود را با آن وفق میدهد.
انسان مومن، مسائل و مشکلات شخصی خود را به زندگی جمعی و خانوادهاش تحمیل نمیکند. برای نمونه، مردی که به خداوند، قیامت و نظام دقیق قضا و قدر باور دارد، رنجهای کار و معاش را در خانه و پیش چشم همسر و فرزندانش باز نمیتاباند؛ چرا که میداند آنچه برای او مقدر شده، بر پایه نظام حکیمانه، عدالت و خیر الهی است. چنین فردی، در مرحلهای با «صبوری» با مشکلات مواجه میشود و در مرتبهای بالاتر، به مقام «رضا» دست مییابد.
البته این سطح از آرامش، بستگی به نوع تفسیر ما از خداوند دارد. اگر خدا را صرفاً خالقی عادل و «جبار» بدانیم، که البته جبار در اینجا به معنای صاحب جبروت و ارادهای است که از اهداف خود عقبنشینی نمیکند؛ در برابر مقدرات، به صبوری بسنده میکنیم. اما اگر معرفت ما فراتر رود و بدانیم که این خدای عادل، رئوفترین و رحیمترین است، نگاه ما تغییر میکند. در این مرتبه، انسان مقدرات را تنها محصول عدالت نمیبیند، بلکه آنها را جلوهای از «لطف الهی» میپندارد. در چنین حالتی، فرد از صبوری فراتر رفته و با «رضا و خشنودی» در برابر اراده الهی روبرو میشود؛ نگاهی که دقیقاً همان تصویری است که پیامبران از هستی و ذات خداوند ترسیم کردهاند: خدایی که هم عادل است و هم بینهایت رئوف.
از هستی تا اخلاق؛ تبیینِ جایگاهِ قرآن در پیوندِ جهانبینی و کنشِ انسانی
قرآن کریم، همانگونه که علامه طباطبایی (قدساللهله) اشاره فرمودهاند، کتابی جامع است. قرآن گاهی برای ترغیب بشر به زندگی اخلاقی، از زبان «مادی و عقلانی» سخن میگوید و گاه از همان نگاه «انبیا» بهره میگیرد. برای مثال، در آیه «فلا تنازعوا...» (با هم نزاع نکنید)، قرآن با زبانی ملموس با فرد مادیگرا سخن میگوید. در این آیه، بحث بر سر جزا و پاداش اخروی نیست، بلکه با منطق دنیوی خطاب میکند: «نزاع و درگیری، قدرت و ابهت شما را تحلیل میبرد و نیروهایتان را از بین میبرد؛ پس برای حفظ اقتدار خود، از نزاع بپرهیزید.» این نشان میدهد که قرآن برای قانع کردن هر مخاطبی، از زبانِ منطقِ حاکم بر او استفاده میکند.
در نهایت، قرآن از نگاهی استفاده میکند که دنیا و آخرت را در کنار هم مینشاند؛ نگاهی که «عقلِ حسابگر و جامعنگر» را ملاک قرار میدهد. این عقل به انسان میگوید: لذتهای زودگذر و آنی دنیا (مانند رسیدن به یک ثروت از طریق خیانت) را با لذتهای پایدار و ابدی آخرت مقایسه کن. عقل حکم میکند که از لذتِ ناچیز و پرخطرِ دنیوی بگذری تا از لطف و رحمت بیکران الهی در جهان آخرت بهرهمند شوی.
همچنین، قرآن با تکیه بر مفهوم «قضا و قدر»، به انسان آرامش میبخشد. خداوند میفرماید آنچه بر شما میگذرد، پیشتر در کتاب مقدرات نوشته شده است. با درک این حقیقت که نظام حیات بر پایه تدبیری از پیش تعیین شده است، انسان در برابر پیروزیهای ظاهری دچار خودشیفتگی و بدمستی نمیشود و در برابر شکستها، از دست دادن عزیزان یا سختیهای زندگی، زانوی غم به بغل نمیگیرد؛ چرا که میداند همه اینها در چارچوب نظام حکیمانه الهی است.»
قرآن کریم حامل پیامی منحصربهفرد است که به تعبیر علامه طباطبایی (قدساللهله)، در هیچیک از ادیان پیشین به این شکلی جامع و متمایز یافت نمیشود؛ و منظور ما از این "اخلاقِ عرفانی"، دقیقاً همان نگاهِ خاص و بیبدیل قرآنی است.

اخلاق اسلامی یا نظم اجباری؟
خلاصه این دیدگاه آن است که: هرگونه نگاه و جهانبینیِ انسان نسبت به هستی، مستقیماً بر کنشهای اخلاقی و رفتارهای شریعتی او اثر میگذارد. در واقع، ساختار اخلاقی و قوانین اجتماعی که فرد به آنها ملتزم میشود، تحت تأثیر مستقیمِ تفسیر او از جهان است. انگیزهها، همتها و میزانِ مراقبتِ فرد از ارزشهای اخلاقی، همگی از همان ریشه (یعنی نگاه او به هستی) تأمین میشود. برای مثال، کسی که تنها ماده را میپذیرد و به خدایی که در همه جا حاضر و بر همه چیز احاطه دارد باور ندارد، انگیزههای اخلاقی او با کسی که به حضور الهی معتقد است، کاملاً متفاوت خواهد بود.
در مقابل، نگاهِ صرفاً مادی، پیامدهای خاص خود را در حوزه اخلاق دارد. فردی که تنها به ماده باور دارد، اگر بخواهد به اخلاق پایبند باشد، ناگزیر است تنها بر پایه "فشارهای اجتماعی" و قوانین مدنی حرکت کند؛ چرا که از انگیزه درونیِ برخاسته از ایمان برخوردار نیست.
متأسفانه، گاه شاهد این هستیم که برخی از عزیزان پس از اقامت در جوامع غربی، با مشاهده نظم و انضباط ظاهری آنجا، دچار یک سوءتفاهم میشوند. آنها با دیدن وفاداری به تعهدات و نبودِ دروغ در آن جوامع، تصور میکنند که اصلِ اخلاق و ایمان در آنجا نهادینه شده است. اما آنها از این نکته غافلاند که در آن جوامع، اخلاق به واسطه ساختارهای اجتماعی و فشارهای سیستماتیک، به یک «نظم اجباری» تبدیل شده است؛ یعنی سازوکارهایی طراحی شده که افراد را در تنگنا قرار میدهد تا از نظر عملی، به رعایت نظم و قوانین تن در دهند.
در حالی که در نگاه قرآنی، هدف این نیست که فرد تنها از ترسِ فشار اجتماعی یا برای حفظ نظم، به اخلاق رفتار کند، بلکه هدف این است که فرد با شناختِ حقیقتِ هستی و حضورِ خداوند، از درون به اخلاق و عدالت عشق ورزد و به آن پایبند باشد.
در جوامع غیردینی، نظم و انضباطِ ظاهری، بیش از آنکه برخاسته از یک باورِ ارزشی باشد، محصولِ نظامِ تنبیه و پاداش است. برای مثال، رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی، یا پرهیز از خیانت در معاملات تجاری، نه از سرِ پایبندی به یک ارزش اخلاقیِ درونی، بلکه به دلیل ترس از جریمههای مادی سنگین، زندانهای سخت و طولانیمدت، یا ترس از طرد شدن و عدم تایید جامعه است. در واقع، در آن جوامع، نظم از طریق فشارِ ساختار و ترس از مجازات نهادینه شده است.
به همین دلیل است که گاهی فردی که از آن جوامع بازگشته، با دیدنِ نظم و رعایت حقوق همسایگان در آنها، دچار شگفتزدگی میشود و میگوید: "آنجا همسایه به کار همسایه ندارد!" اما او از این حقیقت غافل است که این بیتدخلی و نظم، نتیجهی یک انتخابِ قلبی نیست، بلکه نتیجهی الزامات و تنگناهای اجتماعی است که افراد را به رعایتِ ظاهرِ قانون وادار میکند.
در مقابل، در جوامعی که با نگاهِ مادیگرا پیش میروند، شاهد شکاف عمیقی میان ظاهر و باطن هستیم. در برخی از جوامع اسلامی، اگرچه مفاهیم اخلاقی وجود دارد، اما شاهد رفتارهایی هستیم که دقیقاً برخلاف آنهاست؛ مانند تجسس در زندگی دیگران، جستجوی عیب و نقص در همسایگان و در نهایت، غیبت و بدگویی.
در اینجا باید این پرسش اساسی را مطرح کرد: آیا این رفتارهای نادرست، نشان از آن دارد که اخلاق در این جوامع هنوز از «درون» و از طریق «میل قلبی» برآمده نیست؟
آیا ما صرفاً با مجموعهای از الزامات اجتماعی سر و کار داریم که هنوز نتوانستهاند با نگاهِ هستیشناختیِ قرآن، اخلاق را به یک «میلِ درونی و قلبی» تبدیل کنند؟
تفاوت اصلی در همینجاست: اخلاقِ حقیقی آن است که فرد نه از ترسِ جریمه و نه از ترسِ قضاوتِ مردم، بلکه از سرِ شناختِ خداوند و با تکیه بر ارزشهای درونی، به رعایت حقوق دیگران و حفظ حریم آنها بپردازد.
اخلاق عرفانی؛ از وحدت وجود تا ریشهکنی طمع و ترس
«آنچه ما از آن به عنوان «اخلاق عرفانی» یاد میکنیم، همان نگاهِ خاص و متمایزِ قرآنی است؛ نگاهی که در هیچیک از مکاتب فلسفی مادی و حتی در برخی مکاتب اخلاقیِ پیشین، پیشینهای به این شکلی جامع ندارد. این اخلاق، از دو جنبهی «نظری» و «عملی» قابل تبیین است.
در جنبهی نظری (هستیشناسی):
محور این نگاه، درکِ ماهیتِ هستی است. عرفان نظری به این حقیقت اشاره دارد که هستی، دارای نوعی "وحدت شخصیت" است. عارفان بزرگ این حقیقت را از طریق شهودهای قلبی خود دریافت کردند، اما صدرالدین شیرازی (ملاصدرا) در «حکمت متعالیه»، توانست این شهود را با زبانِ عقل و فلسفه تبیین کند.
از منظر حکمت متعالیه، آنچه واقعیتِ هستی را پر کرده است، تنها وجود است. تمام تنوعاتی که ما در جهان میبینیم ـ از انسان و حیوان گرفته تا موجودات در عوالم مادی، مثال و عقل ـ چیزی نیستند جز ظهورات و بروزاتِ این وجود واحد. حقیقتِ هستی، یک حقیقتِ واحد، مطلق و بیانتهاست که در فلسفه به آن واجبالوجود میگوییم. خداوند، واجبالوجودِ مطلق است و تمام موجودات دیگر، تنها تجلیات و ظهورات او هستند.
به تعبیر ملاصدرا، موجودات عینِ ربط به خداوند هستند؛ یعنی از خودشان هیچ چیزی ندارند و تمامِ هستی، کمال، اراده و قدرتشان، امانتی از اصلِ وجود است. قرآن نیز این حقیقت را تأکید میکند: «ما عنده یفنی و ما عند الله باقٍ» (آنچه نزد شماست فانی است و آنچه نزد خداست باقی است). حتی در همین لحظه، تمام آنچه در عالم هست، از خود چیزی ندارد و فانی است؛ چرا که «کلُّ شیءٍ هالکٌ إِلا وَجْهَهُ» (هر چیزی فانی است مگر وجه او).
ملاصدرا برای تبیین این رابطه، از تمثیلِ من... الی... (از... به سوی...) استفاده میکند. همانگونه که کلمات «من» و «الی» در یک جمله معنا پیدا میکنند، موجودات نیز تنها در نسبت با خداوند و در پیوند با او هستند. از جهان ماده گرفته تا عوالم ملکوتی و جبروتی، هر موجودی تنها زمانی هویت دارد که متکی به حق و وابسته به او باشد؛ وگرنه، در تنهایی و استقلال از خدا، هیچ هویتی نخواهد داشت.

در جنبهی عملی (اخلاق):
این نگاهِ هستیشناختی، مستقیماً به بنیادِ اخلاق پیوند میخورد. علامه طباطبایی (قدساللهله) معتقد است که تمام مفاسد اخلاقی، در نهایت به دو ریشه ختم میشوند: «طمع» و «ترس».
هر رفتار ناپسندی، از حسد و غیبت گرفته تا تملق و خیانت، شاخهای از طمع است. و هرگونه سکوت در برابر باطل یا شهادت به باطل، ریشه در «ترس» دارد. برای مثال، فردی که در برابر رشوه و فساد سکوت میکند، چون از دست دادن شغل یا کاهش درآمد خود میترسد، در واقع به جای توکل به حق، از «مادیات» میترسد.
اگر انسان به این حقیقتِ هستیشناختی پی ببرد که: «العزة لله جمیعاً» (عزت و قدرت تنها از آنِ خداست) و بداند که موجودات از خود قدرتی ندارند، ریشههای طمع و ترس در او کنده میشود.
چرا انسان مرتکب خیانت یا رشوه میشود؟ چون برای کسبِ "عزت"یا امنیت به دنبال پول است. او میخواهد با پول، در خانه و جامعه جایگاه و ابهت خود را حفظ کند تا مورد تحقیر قرار نگیرد. اما اگر بداند که عزت و قدرت، تنها از آنِ واجبالوجود است و مالِ او امانت و فانی است، دیگر برای کسبِ عزت از طریقِ مالِ حرام، نیازی به خیانت نخواهد داشت. با این نگاه، اخلاق از یک اجبار اجتماعی به یک میل قلبی و هستیشناختی" تبدیل میشود.»
برای شنیدن صوت کامل این نشست کلیک کنید










نظر شما