به گزارش خبرگزاری حوزه از سمنان، عمو رضای مهربان شهر، در واپسین ساعات آخرین روز اسفندماه ۱۴۰۴ در راه خدمت به مردم شهرش، جام شهادت نوشید. او از مدافعان وطن بود؛ مردی از جنس ایثار و مسئولیت که عمر خود را در مسیر امنیت و آرامش مردم سپری کرد و سرانجام نیز در همین راه آسمانی شد. زینب بلالی، همسر شهید «علیرضا دوستمحمدی» در گفتوگویی، به مرور گوشههایی از زندگی، اخلاق، مجاهدتها و سبک زیست این شهید والامقام پرداخته است؛ روایتی خواندنی که تقدیم حضور علاقهمندان میشود.
آغاز و پایان با آقا رضا
آقا رضا و خانوادهاش بیست و چهارم دیماه ۱۳۸۱ به خواستگاری من آمدند و ما به صورت سنتی در خردادماه ۱۳۸۲ ازدواج کردیم. اهل شهمیرزاد هستیم و فرزند نداریم. ایشان از سال ۱۳۸۰ در سپاه شهمیرزاد مشغول خدمت شده بود و از سال ۱۳۹۹ به مجتمع شهید کلاهدوز شهمیرزاد منتقل شد. در مجتمع شهید کلاهدوز شهمیرزاد در حال آماده کردن افطاری شب عید برای گلزار شهدا بود که با حمله جنایتکارانه آمریکایی صهیونیستی به شهادت رسید.
تکیهگاه مردم شهر بود
خودش را در قبال مردم و کشور مسئول میدانست و همیشه عشق به خدمت داشت. انسانی بود آرام، متواضع وعمیقا مسئولیتپذیر. اهل هیاهو و خودنمایی نبود و بیشتر با عملش شناخته میشد تا با حرفهایش. آقا رضا قلبی مهربان و دلسوز داشت و چه در باشگاه، چه در هیئت، چه در موکب و ... با نام عمو رضا شناخته میشد و عمو رضای کل شهر بود و همیشه سعی میکرد تکیه گاه و آرامش دیگران باشد. مهمترین ویژگی اخلاقی او اخلاص و صداقتش بود. کاری را برای دیده شدن انجام نمیداد، بلکه از روی ایمان و حس وظیفه قدم برمیداشت. همین خلوص نیت و پایبندی به ارزشها باعث میشد در دل اطرافیان جای ویژهای داشته باشد و یادش ماندگار بماند.
غذایی از بهشت
با توجه به اینکه آقا رضا خادمالرضا بود، سالی چندین بار به مشهد میرفتیم. ایشان خادم افتخاری امام رضا(ع) بود و بهترین خاطرات من هم در مشهد رقم خورد. روزی که آقا رضا خادم بود، زمان شیفتش از صبح تا غروب بود. من هم آن زمان را در حرم مشغول زیارت و عبادت بودم. زمان ناهار به من زنگ میزد و میگفت: «بیا فلان رواق.» آن غذای تبرکی را میآورد و باهم میخوردیم و میگفت: «زینب! این غذا از بهشته واقعا شفا داره.» همچنین یکی دیگر از خاطراتم، روزهای تولد، سالگرد ازدواج و سالگرد عقدمان را علیرغم مشغله کاری که داشت، همیشه یادش بود، شده بود با کوچکترین چیز یا شاخ گلی من را شاد میکرد؛ عزیز دلم روحت شاد. شنونده بسیار خوبی بود. با وجود تمام مشغلههایی که داشت، وقتی به خانه میآمد، تمام توجهاتش به من بود، در کارهای خانه تاجایی که میتوانست مرا کمک میکرد و خانواده هم هر کاری از ایشان میخواستند دریغ نمیکرد.
آخرین دیدار
آخرین گفتوگوی ما قبل از شهادت اینگونه بود که: در شب قبل از شهادت؛ شب بیست و نهم اسفندماه، آخرین شب سال، در یکی از سوئیتهای کلاهدوز بودیم و در کنار هم صحبت میکردیم. من لباس فروشی کوچکی دارم. به آقا رضا گفتم: «من ساعت ده و نیم میروم تا ساعت سه مغازه، کارمشتریها را راه میاندازم، بعد شما بیاید دنبال من که برای سال تحویل و چیدن سفره هفتسین آماده شویم؛ قرار بود سال تحویل را در کنارمرقد شهید گمنام کلاهدوز باشیم. آقا رضا به من گفت: «زینب! فردا آخرین جمعه سال و آخرین جمعه ماه رمضان است. نماز جمعه نمیخوای بیای؟ و برایم آیه ۹ سوره جمعه را خواند. یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَیٰ ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ذَٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛ ای مؤمنان! چون برای نماز روز جمعه ندا دهند، به سوی ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها کنید که این (اقامه نماز جمعه و ترک خرید و فروش) برای شما بهتر است اگر (به پاداشش) معرفت و آگاهی داشتید.» من هم طبق معمولِ همیشه حرفش را گوش دادم و گفتم: «چشم میآیم.» بهش گفتم: «بعد از نماز دوباره می رویم مغازه.»
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
تا ساعت ۱۲ مغازه بودم در حال آماده شدن برای نماز جمعه که ناگهان صدای حمله آمریکایی صهیونیستی پیچید. مغازه لباس فروشیام نزدیک خانه خواهرم است. داشتم آماده میشدم بروم نماز جمعه که ناگهان صدای مهیب اصابت موشک آمریکایی صهیونیستی را شنیدم و آمدیم داخل راهرو، به همراه خواهرم و خواهرزادههایم در کنارهم گریه میکردیم و من فقط به گوشی آقا رضا زنگ میزدم، اما هیچ ارتباطی برقرار نمیشد، انگار همان لحظه قلبم کنده شده بود. به خواهرم گفتم: «رضا گوشیاش را رد تماس میزنند. رضا شهید شده، میدانم!» رضا در مجتمع کلاهدوز آشپزی داشت. تا ده دقیقه در همین حالت بودم و بعد هراسان و گریهکنان به سمت کلاهدوز دویدم. تا رسیدم دیدم که شلوغ شده و همهجا تخریب شده و دیگران نمیگذاشتند که به داخل مجتمع بروم. آمدم بالا، خیابان سمت سه راهی و خواهر شوهرم را دیدم. گفت: «بدبخت شدیم، رضا شهید شد. نشستم روی زمین و بر سر و صورتم میزدم.
دغدغههایی به رنگ شهادت
آرمانهای شهید حول محور خدا و خلق خدا میگشت و همین دغدغهها او را به سمت انتخاب مسیر شهادت هدایت کرد. او به ما یاد داد که ارزش انسان به اخلاص و خدمت به دیگران و مفید بودن برای مردم و ایستادن بر سر آرمان ها است. الان که رضا نیست، بیشتر از هرچیزی دلم برای مهربانیاش، صحبت کردنهایش و صبوریاش تنگ میشود. کاش میشد یک بار دیگر آن لحظههای خوب با هم بودن تکرار میشد. همین که میبینم دوستانم و خانوادهام کنارم قدم بر میدارند، کمی به من قوت قلب میدهد. میدانم روزهای سخت تمام میشود، ولی خب من خیلی دلتنگش هستم. همین که اجازه بدهند احساساتم را ابراز کنم و کسی من را قضاوت نکند، خودش یک دنیا ارزش دارد.
اگر قسمت باشد
بنا به دلایلی، بیست شب آخر زندگیمان را با آقا رضا در مجتمع کلاهدوز ساکن بودیم. خانواده خیلی اصرار داشتند که برای حفظ جانمان آنجا نباشیم اما آقا رضا میگفت: «اگر قسمت باشد شهید بشویم، هرجا باشیم شهید میشویم، چه کلاهدوز باشد و چه جای دیگر.» آخر هم به آرزوی دیرینهاش رسید.
چراغ راه نسل جوان
در پایان توصیهای به جوانان عزیز کشورم دارم: همواره راه شهدا را ادامه دهید، زیرا آنها چراغ راه شما هستند و در هر عرصهای برای کشور تلاش کنید. پیام من به مردم شریف ایران این است که همواره آرمانهای انقلاب اسلامی و رهبر شهیدمان را در عمل پیاده کنید.

۱۶:۰۱ - ۱۴۰۵/۰۲/۳۱










نظر شما