به گزارش خبرگزاری حوزه، در این روزهایی که عطرِ وطنخواهی و همبستگی در کوی و برزن پیچیده است، شاهد حضور حماسی مردمی بودیم که با الهام از رهنمودهای رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله خامنهای، قریب به پنجاه شب، استوار و پایدار در خیابانها حضور یافتند و ندای وحدت سر دادند. در هر شب، پرچمهای پرافتخار ایران اسلامی با شکوهی وصفناپذیر به اهتزاز درآمد و فریاد «نه سازش، نه تسلیم، نابودی اسرائیل، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» در فضا طنینانداز شد.
این تجلی اتحاد، بار دیگر قدرت شگرف همبستگی ملت را به رخ کشید و مصداق کلام گهربار رهبر فرزانه انقلاب، مبنی بر «مبعوث شدن مردم»، گردید. گویی امام (ره) در میان این ملتِ همیشه بیدار، دوباره مبعوث شدهاند تا شاهد عشق بیانتهایشان به ایران باشیم.
نسلها دگرگون میشوند و چهرهها تغییر میکنند، اما عشق به وطن، این گوهر ناب، در دل ایرانیان همواره جاودانه است. جوانان و نوجوانان دیروز، که در دوران دفاع مقدس در جبههها و پشت خاکریزها حماسه میآفریدند، امروز نیز در کسوت مدافعانِ آرمانهای انقلاب، در میدان نبرد با دشمنانِ این مرز و بوم، در کف خیابانها، پرچمِ عزت ایران را برافراشتهاند.
خبرگزاری حوزه بر خود وظیفه میداند تا در سلسله گزارشهایی، به سراغ اقشار مختلفی برود که با احساس مسئولیتپذیری، از اوجِ کودکی و نوجوانی تا قلههای جوانی و حتی در نهایتِ فرسودگیِ پیری، قدم در این مسیرِ پرافتخار نهاده و پرچمِ ایران را با صلابت برافراشتهاند.
در این میان، اینبار روایت ما به مردان و زنانی اختصاص دارد که قامتشان شاید از سنگینی سالها اندکی خمیده شده باشد، اما دلهایشان هنوز ایستادهتر از همیشه میتپد؛ پیرمردها و پیرزنهایی که با وجود خستگیِ تن و رنجِ سالیان، در صفوف این حضورِ مردمی، پا به پای نسلهای جوانتر آمدهاند و با گامهایی آرام اما استوار، عزت و وفاداری را معنا کردهاند.
این گزارش، روایت همان مادران و پدرانِ سالخوردهای است که عصای دستشان شاید نشانهی فرسودگی تن باشد، اما نگاهشان سرشار از امید، ایمان و غیرت است؛
کسانی که در میانهی شلوغی جمع، با چهرههایی آفتابسوخته و دستانی لرزان، اما دلهایی محکم، آمدهاند تا بگویند عشق به ایران و انقلاب، نه در جوانی محدود میشود و نه با پیری خاموش.
عصای دستِ سالخوردگی، اما ستونِ استقامت
در هشتاد و دومین شبی که قدم به خیابانها گذاشتیم و پرچم پرافتخار ایران را در دستهایمان برافراشتیم، خیابان حالوهوایی دیگر داشت؛ حالوهوایی آمیخته با شوق، خستگیناپذیری و ایمانی که در چهرهی مردم موج میزد. در این شبها، خستگی برایمان معنایی نداشت؛ هرکس، به اندازهی توان خود، و به دعوت رهبر این مردم، در روشن نگاه داشتن این حضور مردمی سهمی بر دوش میکشید. کودک و جوان و میانسال، هر یک به شکلی، در برپایی این تجمعات همراه بودند. اما آنچه بیش از همه در دلم نشست، تماشای پیرمردان و پیرزنهایی بود که با وجود سنگینی سالها بر شانههایشان، استوار و پرقدرت قدم برمیداشتند تا خود را به میان مردم برسانند؛ گویی سن، توانِ حضور را از آنان نگرفته بود، بلکه عزمشان را ریشهدارتر کرده بود.

در میان آن همه چهرهی خستهناشناس و مصمم، دلم میخواست بدانم چه سخنی در دل این سالخوردههای روشندل نهفته است و چه نیرویی آنها را، با این همه رنج و پیری، به دل جمعیت میکشاند. کنجکاویام مرا به سوی پیرزنی برد که بر صندلی نشسته بود؛ آرام، خاموش، اما با حضوری که خود بهتنهایی از هزاران واژه گویاتر بود.
در کنار پیرزنی رفتم و با احترام به او گفتم: «ما خیلی خوشحالیم که شما در کنار ما هستید. تا به حال با خودتان نگفتهاید که من دیگر سنی ازم گذشته و بهتر است در خانه بمانم و جوانان به خیابان بیایند؟»
نگاهی آرام و مهربان به من کرد و گفت: «نه، من چنین چیزی نمیگویم. این حضور را وظیفهی خودم میدانم. دو پسر شهید دارم که در راه حفظ میهن و انقلاب جانشان را فدا کردند. حالا نوبت من است که نگذارم خونشان پایمال شود. من پای این پرچم پیر شده ام من هم باید سهم خودم را ادا کنم؛ همانطور که امروز در کنار نوهها و فرزندانم در اینجا حضور دارم.»
صدای او ساده بود، اما در دل همان سادگی، عظمتِ یک عمر ایستادگی نهفته بود. گویی این پیرزن، با همهی سالهای گذشته، هنوز پرچمدار همان عهدی بود که فرزندانش با خون خود بسته بودند.

پیرزنِ تنها و خوابی که او را هر شب به موکب کشاند
در پیچوخم رژهی ماشینیِ پرچمها در خیابان، به موکبی رسیدیم. امروز، که نگاهم به این قشرِ خاص و زحمتکش افتاد؛ همانهایی که هم امید ما هستند و هم سنگ صبورمان، دلم بیش از پیش لرزید.
کنار موکب، پیرزنی سالخورده توجهم را به خود جلب کرد که روی صندلی نشسته بود. از درد پا و ناتوانی، صندلیای را روبهروی خود گذاشته بود تا پاهایش را روی آن دراز کند و کمی آرام بگیرد. با خود گفتم: گفتوگوی من با این پیرزن، برای فهمیدن اینکه چه انگیزهای داشته تا با این حالِ ناتوانی خود را به اینجا برساند، حتماً شنیدنی خواهد بود.
سینی چای را روبهرویش گرفتم و کنار او، روی صندلی نشستم.
اول فقط نگاهش میکردم؛ دستهایش آرام اما خسته، روی پاهایش میلغزید و معلوم بود درد امانش را بریده است. هر از گاهی پاهایش را ماساژ میداد، انگار میخواست از رنجی که در استخوانهایش نشسته بود، لحظهای فاصله بگیرد.
پرسیدم:
«پا درد داری؟»
با صدایی که در آن هم درد بود و هم صبوری، گفت:
«بله، خیلی.»
پرسیدم:
«پس چطور به این تجمعات میآیی ؟»
لبخند زد و گفت:
«با مردمِی که میآیند، من هم میآیم.»
گفتم:
«یعنی هر شب؟»
جواب داد:
«الان چهار، پنج شبی میشود که در کنار مردم به تجمعات میآیم.»

اما پیرزن، خود بابِ گفتگو را باز کرد؛ گویی دلِ پرگفتهاش منتظر فرصتی بود تا از میان سالها رنج و اشتیاق، حرفش را بیرون بریزد. آرام گفت:
«راستش من یک خواب دیدم... بعد از آن خواب است که هر شب به تجمعات میآیم. خواب دیدم در همین تجمعات، مثل اینجا، کمی عقبتر از مردم ایستادهام. مردی آمد؛ به همهی کسانی که در تجمع بودند، اماننامه میداد و از آنها خیلی راضی بود. اما مرا ندید... به من اماننامهای نداد.
در همان خواب به من گفتند: چون تو در این تجمعات حضور نداری، سهمی از این عنایت نداری. از همان شب، با اینکه تنها هستم و کسی را ندارم، به تجمع میآیم. از مردم و از این مسیری که میگذرد میخواهم که مرا هم با خود ببرند.
من ناراحت بودم که چرا مورد عنایت امام زمان(عج) قرار نگرفته بودم...»
و اینگونه، در کلمات سادهی او، چیزی فراتر از یک خواب شنیده میشد؛
شوقی که از دلِ تنهایی برخاسته بود،
باوری که از رنج گذشته بود،
و امیدی که حتی دردِ پا هم نتوانسته بود خاموشش کند.
سخنان پیرزن، حال و هوایم را دگرگون کرد. در دل، امیدی روشن جوانه زد؛ امیدی که میگفت ما دیده میشویم، تکتکِ ما، در همین حضورهای ساده و صمیمی، از نگاه حضرت ولیعصر(عج) دور نمیمانیم. با خود گفتم: همهی ما که اینجا گرد آمدهایم، همان مردمی هستیم که به تعبیر رهبر شهیدمان، مبعوث شدهاند؛ مردمی که قرار است ایران اسلامی را به سوی پیروزی برسانند. هر قدمی که برمیداریم، هر حضوری که ثبت میکنیم، بیتردید از چشم آن نگاه مهربان پنهان نخواهد ماند.
خدا را شکر کردم؛ با دلی آرامتر، با ایمانی تازهتر، با احساسی که میان اشک و لبخند ایستاده بود.
لحظهای بعد، پرچم را در دستهای ناتوان اما پرصلابتِ پیرزن گرفتم تا چند عکس از او بگیرم. همان دستانی که از درد میلرزید، پرچم را با چنان عزتی نگاه میداشت که انگار تمام تاریخِ ایستادگی در آن جمع شده بود. و در همان لحظهای که با او خداحافظی میکردم، از موکب اعلام کردند که حضور مردم ارزشمند است؛ و از آن میان، قصهی همین پیرزن را بازگو کردند: که در خوابی دیده بود امام زمان(عج) به همهی شما عنایت دارد.
و چه زیبا بود این همزمانی؛
گویی خواب او، صدای دل همهی ما بود.
گویی آن پیرزنِ تنها، زبانِ جمعی شد که آمده بودند تا به چشم صاحب الزمان عج دیده شوند؛
تا در سایهی نام و یاد ولیعصر(عج)،
امید را در خیابانها زنده نگه دارند.
گزارش از: سمیرا گلکار











نظر شما