شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۸
اشعار شب ششم محرم (حضرت قاسم ع)

حوزه/ کربلا فقط میدان مردان کارآزموده نبود؛ گاهی تاریخ را نوجوانی رقم می‌زند که هنوز عطر جوانی از وجودش به مشام می‌رسد. حضرت قاسم (ع)، یادگار امام حسن مجتبی (ع)، با قدم‌های کوتاه اما استوار خود به عاشورا آمد تا نشان دهد راه حق را نه با سال‌های عمر، که با بزرگی دل می‌سنجند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در شب‌های سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعه‌ای از اشعار برگزیده و منتخب شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم می‌کنیم.

با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته‌اند

ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته‌اند

سنگ‌ها روی لب خشک تو جا خوش کردند

این عقیق یمنت را چه به هم ریخته‌اند

وسط معرکه‌ای رفتی و گیر افتادی

سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته‌اند

تابه حالا نشده بود جوابم ندهی

وای بر من دهنت را چه به هم ریخته‌اند

چشم من تار شده به چه مداواش کنم

یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته‌اند

عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد

پدر بی کفنت را چه به هم ریخته‌اند

ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی‌ست

این حسین و حسنت را چه به هم ریخته‌اند

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

من برایت پدرم پس تو برایم پسری
چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شب‌های مناجات حسن می‌افتم
می‌وزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست به اندازهٔ تو
نه کلاه‌خودی و نه یک زره‌ای نه سپری

من از آنجا که به موسایی‌ات ایمان دارم
می‌فرستم به سوی قوم تو را یک‌نفری

بی‌سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد
نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم
قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروسَت که نشد موی تو را شانه کند
عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم
از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

جابه‌جا می‌شود این دنده تکانت بدهم
وای عجب دردسری وای عجب دردسری

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

هم پریشانِ حسینم هم پریشانِ حسن
ای به قربانِ حسین و ای به قربانِ حسن

روزِ اول مادرم چشمانِ من را نذر کرد
این یکی آنِ حسین و آنِ یکی آنِ حسن

هر شبی که فاطمه بر روضه‌هامان می‌رسد
هست گریانِ حسین و هست گریانِ حسن

نه که دنیا، دینمان را هم کریمان می‌دهند
من که ایمان دارم از اول به قرآنِ حسن

زیرِ ایوانِ نجف دیدم که روزی می‌رسد
یا حسن جان می‌نویسم زیرِ ایوانِ حسن

هر کجا رفتم دیدم کار دستِ مجتبی است
بشکند دستم نباشد گر به دامانِ حسن

نه که تنها این دو شب کُلِ محرم می‌شویم
شب‌به‌شب تکیه‌به‌تکیه باز مهمانِ حسن

قاسمش وقتی به میدان زد حسین آهسته گفت:
می‌رود جانِ حسین و می‌رود جانِ حسن

نعره شد: إن تَنکرونی فأنا ابنُ المُجتبی
تیغ را چرخاند و گفت این است طوفانِ حسن

شد حسن یک ضربه زد اَزرق همان‌جا شد دوتا
نعره زد عباس؛ ای جانم به قربانِ حسن

روضه‌های ما همه لطفِ امام مجتبی است
شُکر هر شب می‌روم در زیرِ بارانِ حسن

پیشِ زهرا آبروداری کنیم و آوریم
هِی گلاب و دسته‌گل یادِ یتیمانِ حسن

حسن لطفی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

تنت از بس که به دور و برِ من پاشیده
مثل مومی‌ست جدا گشته به هم چسبیده

ناله‌ات زیرِ سمِ اسب مرا پیرم کرد
چشمم از بعدِ علی‌اکبرِ خود ترسیده

خوب شد نیمهٔ عمامه به چهره‌ات بستم
چه کسی صورتِ تو از دلِ من دزدیده؟

جای سالم به تنت نیست عزیزِ دلِ من
ظاهراً زورِ فرس بر تنِ تو چربیده

دنده‌ات خُرد شده سینه جدا گشته ز هم
استخوان‌های شکستت پر و بالم چیده

قد کشیدی چقدر مرد شدی جانِ عمو
نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

خواستم بوسه زنم بر رُخت اما جا نیست
بس که پاهای فرس صورتِ تو بوسیده

آرمان صائمی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

پا بر زمین مکوب، عمو در کنار توست
این سرو قد خمیده که دار و ندار توست

ای ماه سیزده شبه دشت کربلا
ماه شب چهاردهم بی قرار توست

دل بردن از امام وسراپا عسل شدن
این کار کار بی هنران نیست، کار توست

لاتجزعی بخوان و برو تا خود خدا
وقتی بهشت این همه چشم انتظار توست

من فکر می کنم که خدا از در بهشت
هر چه کلید ساخته در اختیار توست

ای جان فدای نغمه ان تنکرونی ات
هر کس شهید عشق شود از تبار توست

حتی به بند کفش تو باید دخیل بست
این بند باز مانده گره یادگار توست

دارد زره به قامت تو گریه می کند
حتی کلاه خود تو هم داغ دار توست

قاسم شدی که روی زمین قسمتت کنند
این تکه های تن سند افتخار توست

در کربلا ضریح برایت نساختند
در سینه های مردم عاشق مزار توست

احمد علوی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

پشت خیمه قدم زنان به دعا
داشت با درگه خدا نجوا

ای خدا عاشق عمو هستم
تو خودت راضی اش کن از دستم

چارۀ درد را نمی دانم
او غریب است منکه می‌دانم

تو اگر بر دلش بیندازی
او به جانبازی ام شود راضی

غیر تو یاوری ندارد او
در حرم اکبری ندارد او

به نفس های عمه ام زینب
یک تنه یاری اش کنم یا رب

من در این حربگاه می جنگم
با تمام سپاه می جنگم

بر لبم بهترین غزل دارم
جام شیرین تر از عسل دارم

منکه شاگرد رزم بَدرِینَم
پسر مجتبای صفّینم

سبط حیدر ز نسل زهرایم
حسن مجتبای اینجایم

دیده‌ام دوره های بس حساس
شیوهٔ جنگیِ عمو عباس

رفته ام دوره شجاعت را
خوب آموختم اطاعت را

در کلاس علیِّ اکبر هم
دورهٔ بندگی ندیدم کم

می‌رسانم به اشک و شیون و شین
دست خط حسن به دست حسین

چون حسین نامۀ حسن برداشت
خط او دید و روی دیده گذاشت

قاسم بن الحسن تمنا کرد
اذن میدان گرفت و پر وا کرد

کفنی بر تنش عمو پوشاند
و نقابی به روی او پوشاند

پاره ماه سوی میدان شد
لرزه ای در سپاه عدوان شد

ای عجب هیبتی، عجب کفنی
هیبتش هاشمی، قَدَش حسنی

و انا بن الحسن که افشا شد
لشگر کوفه در تماشا شد

نوجوان و به لشگر افتادن
با یلان عرب در افتادن

هرکه از هر طرف تهاجم کرد
لاجرم دست و پای خود گم کرد

به دَرَک رفت خصم رسوایش
اَزرَقِ شامی و پسرهایش

رزم جانانه اش که غوغا کرد
کینه های مدینه سر وا کرد

دور تا دور او گره افتاد
در میان محاصره افتاد

نیزه ها بود و ماجرای حسن
تیر باران تازه ای به کفن

دشمن از هر طرف که راهش بست
زیر نعل ستور سینه شکست

نالۀ او بلند شد: عمّاه
به حرم می رسید وا اُماه

محمود ژولیده

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha