به گزارش خبرگزاری حوزه، امشب، در حالی که بیش از صد شب از خیزش مردم در خیابانها میگذرد، قدم در جمع مردم گذاشتم؛ اینجا «شب» دیگر فقط پایان یک روز نیست، که میعادگاه دوبارهٔ قلبهای تپندهایست که برای «ایران» میزنند.
هنوز در همان قدمهای نخست، این ضربان را میشد در چهرهها دید؛ در چشمان پرفروغ کودکی که دست در دست پدرش، پرچم را بر شانهاش گذاشته بود، در قامت استوار پیری که عصازنان آمده بود تا بگوید هنوز هست، و در نگاه جوانی که بیقرار، اما مصمم، میان جمعیت گام برمیداشت. اینجا تابآوری، نه واژهای در پیامها، که نبضی بود که در رگهای خیابان جاریست.
اینجا خدمت ارثیه ی این زمینه است
و آن مرد را دیدم؛ همان که با صدایی گرم و دستانی که از خدمت سرشار بود، فریاد میزد: «آب تگری... آب تگری...» جلو رفتم. بساطش را دیدم خیلی ساده بود
فقط یک بطری آب خنک بود و چند لیوان یکبار مصرف.

این نیز تصویری از همین همبستگی بود؛ کسی که با کمترین داشتهاش، خنکای همت را به حلقوم تشنهٔ مقاومت میرساند. گویی هر لیوان آب، پیمانی دوباره بود که «هستیم و نخواهیم گذاشت این صف از هم بپاشد.»
در میان جمعیت که راه میرفتم، دیگر تردید نداشتم که دشمن در پروژهٔ یأسافکنیاش شکست خورده است. مگر میشود تردید را به دل کسی تزریق کرد که کودک این خیابان با پرچم، پیرش با عصا، و جوانش با شور، هر شب این میعاد را برپا میدارند؟ اینجا مردم با همان «روشنبینی»ای که رهبری گفتند، فهمیدهاند که ایستادگی امروزشان، فردای صلح پایدار را میسازد. و اینگونه، هر شب که میگذرد، خیابانها نه از خستگی، که از عهدی تازه لبریز میشوند.
در ادامهٔ گشتوگذارم میان این دریای خروشان، نگاهم به غرفههایی افتاد که هنوز، در این صد و چهارمین شب نیز، چراغشان روشن است و مشغول فعالیتند. غرفههایی که روحشان را نه بودجههای کلان، که دلهای دریایی مردم میچرخاند. اینجا همه چیز مردمی است، از جنس همان خدمت بیچشمداشتی که در تاریخ این سرزمین ریشه دارد.
از یک سو، غرفهٔ طب سنتی را میبینم؛ کمی آنسوتر، غرفهٔ کودکان برپاست. صدای خندههایشان از لای هیاهوی شعارها به گوش میرسد.
در بین جمعیت آن خانم با یک تلمبهٔ ساده، بادکنکها را باد میکند و جادوی دستانش بادکنکها را بدل به شمشیر و تاج و گل میکند و با لبخندی گرم به کودکان میبخشد گویی باری این نذری که دارد نمیگذارد لبخند کودکان در این تجمعات از میان ما رخت بربندد.
همه مشغولند. اینجا همبستگی ملی نه در شعار، که در همین غرفهها جان گرفته است. هر کس هر چه در توان دارد آورده و من، در میان این غرفههای ساده اما سرشار از زندگی، بیش از پیش دریافتم که تابآوری یک ملت، در همین خدمتهای خاموش و بینامونشان ریشه دارد. دشمن خیال میکند با تحریم و تهدید میتواند چراغ این خیابان را خاموش کند، غافل از آنکه اینجا هر غرفه، چراغیست که با روغن همت مردم میسوزد و خاموشی ندارد.
مرگ بر آمریکا، مرگ براسراییل فریادی که با وعده الهی گره خورده است

امشب که روایتی از صد و چهارمین شب از تجمعات را مینویسم، تاریخ شاهد ثبت صحنهای است که قرنها از آن خواهند گفت که خیابانها به معراجی از نور و اراده بدل شده، روایت مردم مبعوث بر پیشانی زمان حک میشود. مردم مبعوثی که خداوند رسالتی عظیم بر دوششان نهاده؛ رسالتی که طلوعش، غروب همیشگی ظلمت از چهرهٔ عالم خواهد بود.
مشت ها گره کرده و شعار های مرگ برامریکا مرگ براسراییل و مرگ بر وطن فروش خائن را سر میدهند
مردم، ندایی که سر میدهند سرنوشتشان را به سرنوشت وعدههای الهی گره میزنند وعدهای که میگوید شب هر چه دراز، سرانجام سحر از راه میرسد و طومار ظلمت در هم میپیچد.
و نتیجهٔ این رسالت عظیم، این بیداری صد شب و صدم شب، چیزی جز نابودی رژیم صهیونیستی و فروپاشی کاخهای کفر نخواهد بود. این مردم، بیآنکه بدانند، هر کدام سربازی هستند در لشکر نور؛ لشکری که سلاحش ایمان است، مهماتش اشک و لبخند، و فرماندهاش خدایی که وعده داده مستضعفان را وارثان زمین گرداند.
امشب، آسمان تهران گواهی میدهد بر این خیزش مقدس. هر پرچمی که در باد میرقصد، تسبیحیست بر لبهای ملتی که تصمیم گرفته تا پای جان بایستد. دیگر فرقی نمیکند کهنهسربازی باشی با موهای سپید، یا کودکی که تازه الفبای عشق به وطن را میآموزد؛ اینجا همه در یک صف ایستادهاند، صفی که سرانجامش آزادی قدس شریف و رهایی انسان از یوغ طاغوتهای زمانه است.
و من، در میان این خیل مبعوث، تماشاگر این معجزهام.











نظر شما