شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۵۶
روایت شاهد عینی از جنایت مدرسه شجره طیبه میناب؛ روزی که شهر رنگ کربلا گرفت

حوزه/ عضو کانون رضوان ایثار و شهادت میناب، با بازخوانی مشاهدات خود از جنایت رخ‌داده در مدرسه شجره طیبه، از صحنه‌های جانکاه جست‌وجوی کودکان در میان آوار، تلاش نیروهای امدادی، روایت مجروحان حادثه و حضور در غسل و تکفین شهدا سخن گفت؛ صحنه‌هایی که به گفته او «هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد».

به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه در مشهد، این روزهای محرم، روزهایی است که یاد و نام لاله‌های پرپرشده مدرسه شجره طیبه میناب، که در جنایتی هولناک به دست آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند، بیش از پیش در ذهن‌ها زنده می‌شود؛ جنایتی که هرگز از حافظه مردم پاک نخواهد شد.

در همین راستا، خبرنگار خبرگزاری حوزه با خانم دهبان‌فر، از کانون رضوان ایثار و شهادت رضوی میناب و از نخستین افرادی که در محل حادثه حضور یافته بود، به گفت‌وگو نشست.

خانم دهبان‌فر در ابتدای سخنان خود اظهار کرد: بنده خادم‌یار رضوی از کانون رضوان ایثار و شهادت میناب هستم. روز حادثه به دلیل کسالت جسمی به مهدکودک نرفتم. مهدکودک ما فاصله زیادی با مدرسه دارد، اما در منطقه چند نقطه مهم وجود دارد؛ یکی پایگاه قدیمی سپاه در محل محمدخانی که مهدکودک ما در همان محدوده قرار دارد، دیگری تیپ آصف که مدرسه شجره طیبه در آن منطقه واقع شده و همچنین پایگاه سپاه پاسداران در شهرک المهدی که منزل ما نیز در همان شهرک قرار دارد.

وی ادامه داد: روز حادثه در منزل بودم. حتی تصمیم گرفته بودم برای استراحت به محل کار نروم و این موضوع را به مربیان مهدکودک نیز اطلاع داده بودم، در همین لحظه صدای انفجارهای پیاپی به گوش رسید. پس از انفجار دوم، خبر رسید که سپاه را هدف قرار داده‌اند. در ابتدا تصور کردم منظور همان پایگاه قدیمی سپاه در نزدیکی مهدکودک ماست.

وی افزود: مربیان مهدکودک با من تماس گرفتند و گفتند شدت لرزش در آن منطقه بسیار زیاد است. سریعاً سوار خودرو شدم تا خودم را به مهدکودک برسانم، اما در مسیر به من اطلاع دادند که مدرسه شجره طیبه هدف قرار گرفته است. در همان لحظه دود غلیظی را دیدم که از سمت مدرسه به آسمان بلند شده بود.

صحنه‌ای که هرگز از خاطرم پاک نمی‌شود

دهبان‌فر با اشاره به نخستین لحظات حضور خود در محل حادثه، گفت: از مسیر میان‌بر خودم را به محل رساندم. تمام راه‌ها بسته شده بود و خودروها امکان تردد نداشتند. ماشین را در نزدیکی محل حادثه پارک کردم و باقی مسیر را با دویدن طی کردم. ترافیک بسیار سنگینی ایجاد شده بود و مردم با اضطراب خود را به محل می‌رساندند.

وی بیان کرد: نخستین فردی که دیدم، مادر یکی از دانش‌آموزان بود. او با نگرانی به من گفت فرزندش مجروح شده و از من خواست برای شناسایی وضعیت بچه‌ها به مدرسه بروم. خودش به سمت بیمارستان حرکت کرد و من وارد محوطه مدرسه شدم.

دهبان‌فر ادامه داد: وقتی به محل رسیدم، هرگز تصور نمی‌کردم با چنین صحنه‌ای مواجه شوم. از یک سو مادران شیون می‌کردند و بر سر و صورت خود می‌زدند، از سوی دیگر پدران با اضطراب به دنبال فرزندانشان بودند. دود، خاک، خون و آتش همه‌جا را فرا گرفته بود. هر طرف که نگاه می‌کردم، صحنه‌ای دردناک‌تر از قبل پیش چشمم قرار می‌گرفت.

وی افزود: نخستین فردی که در محل دیدم، آقای مکی‌زاده بود. از او درباره یکی از دانش‌آموزان سؤال کردم و او خبر شهادتش را تأیید کرد. وقتی محل کلاس را نشان داد، دیدم که ساختمان به طور کامل فرو ریخته و زیر آوار مدفون شده است.

این شاهد عینی حادثه تصریح کرد: بیشتر دانش‌آموزان پسر در طبقات پایین حضور داشتند و سنگینی آوار مستقیماً بر روی آنان فرود آمده بود. حجم بتن‌های فرو ریخته بسیار زیاد بود و برای جابه‌جایی آن‌ها از ماشین‌آلات سنگین استفاده می‌شد. صحنه‌ها به قدری دردناک بود که هر لحظه بر عمق مصیبت افزوده می‌شد.

وی ادامه داد: در میان جمعیت، خبر شهادت تعدادی دیگر از دانش‌آموزان را نیز شنیدم؛ کودکانی که برخی از آنان پیش‌تر از شاگردان خودم بودند. خانواده‌ها با ناباوری به دنبال فرزندانشان می‌گشتند و هیچ‌کس نمی‌توانست آنچه را رخ داده بود، باور کند.

دهبان‌فر با توصیف حال و هوای حاکم بر محل حادثه گفت: آنچه در آنجا دیدم، برای من تداعی‌کننده صحنه‌های کربلا بود. صدای گریه مادران، ناله پدران و جست‌وجوی پیکر کودکان در میان آوار، فضایی را رقم زده بود که وصف آن بسیار دشوار است. واقعاً آن زمین برای ما یادآور نینوا شده بود.

وی در بخش دیگری از سخنان خود اظهار کرد: نزدیک اذان ظهر بود. در میان آن همه اضطراب، جست‌وجو و رفت‌وآمد، ناگهان به یاد حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام) افتادم که حتی در سخت‌ترین شرایط میدان نبرد نیز نماز را ترک نکردند. همان لحظه تصمیم گرفتم برای اقامه نماز مکانی پیدا کنم. در آن شرایط، با وجود ازدحام جمعیت و فضای سنگین حادثه، به دنبال نقطه‌ای مناسب برای اقامه نماز می‌گشتم.

دهبان‌فر در ادامه اظهار کرد: به پشت دیوار نمازخانه‌ای رفتم که به درمانگاه آبسالان متصل می‌شد. قصد داشتند آن قسمت را نیز تخریب کنند. کنار یکی از ستون‌ها ایستادم تا نماز بخوانم. سنگی برداشتم و با عجله نماز را اقامه کردم. به محض آنکه نمازم تمام شد و از جا برخاستم، صحنه‌ای را دیدم که هرگز از خاطرم نمی‌رود.

وی افزود: همین که سرم را برگرداندم تا حرکت کنم، دیدم قطعه‌ای از پیکر یکی از شهدا، درست پشت سرم افتاده است؛ همان قطعه‌ای که پیش‌تر نیز نشان داده بودم. نخستین قطعه‌ای که جمع‌آوری شد، بخشی از پوست سر و مغز بود. بلافاصله خود را به گروه تفحص رساندم و موضوع را اطلاع دادم. نیروها آمدند و آن قطعه را منتقل کردند.

دهبان‌فر ادامه داد: چند قدم جلوتر رفتیم که بار دیگر با قطعات دیگری از پیکر شهدا مواجه شدیم. شرایط به‌گونه‌ای بود که مردم، بدون آنکه متوجه باشند، روی اجساد و بقایای پیکرها قدم می‌گذاشتند. کسی متوجه نبود این قطعات متعلق به چه کسانی است. همه در جست‌وجوی عزیزان خود بودند و نگرانی شدیدی داشتند.

جست‌وجوی خانواده‌ها برای یافتن عزیزانشان

وی خاطرنشان کرد: هر خانواده به دنبال نشانه‌ای از فرزند یا عزیز خود می‌گشت. یکی می‌گفت من چیزی نمی‌خواهم، فقط همان لنگه کفش فرزندم پیدا شود، راضی هستم. دیگری به دنبال نشانه‌ای از فرزندش بود. برخی چند شهید در خانواده داشتند و میان اندوه و حیرت مانده بودند که برای کدام‌یک گریه کنند.

دهبان‌فر تصریح کرد: خانواده‌ای را به یاد دارم که پنج شهید تقدیم کرده بود و به دنبال یافتن پیکر هر پنج نفر بودند. هر بار که یکی از آنان پیدا می‌شد، او را به بیمارستان منتقل می‌کردند و خانواده برای شناسایی مراجعه می‌کرد. در همان حال، سایر اعضای خانواده همچنان میان اجساد و بقایای پیکرها به جست‌وجو ادامه می‌دادند. فضای بسیار سنگین و دشواری حاکم بود و شرایط به‌گونه‌ای بود که وصف آن برای دیگران آسان نیست.

این شاهد عینی حادثه، در ادامه گفت: در همان لحظات اولیه، علاوه بر کمک به دیگران، به دنبال بستگان خودمان نیز می‌گشتیم. پس از آن به نیروهای امدادی کمک می‌کردم و در کنار آمبولانس‌ها حضور داشتم. پیکرها برای شناسایی منتقل می‌شدند و هر خانواده‌ای که مراجعه می‌کرد، پس از باز شدن کاور، عزیز خود را شناسایی می‌کرد. برخی از پیکرها نیمه‌سالم بودند و از روی کفش یا برخی نشانه‌ها قابل شناسایی می‌شدند.

وی افزود: صحنه‌ها بسیار دردناک و وحشتناک بود. در همان زمانی که کنار آمبولانس‌ها ایستاده بودیم، بار دیگر حمله صورت گرفت. به ما اطلاع دادند که ممکن است درمانگاه آبسالان نیز هدف قرار گیرد. به همین دلیل اعلام شد که همه محل را تخلیه کنند، زیرا تجمع جمعیت در آن منطقه زیاد بود و احتمال حمله مجدد وجود داشت. خوشبختانه حمله بعدی به نتیجه نرسید و اگر آن جمعیت انبوه در محل باقی مانده بودند، فاجعه‌ای بسیار گسترده‌تر رخ می‌داد و شمار زیادی از مردم جان خود را از دست می‌دادند.

دهبان‌فر ادامه داد: همه در حال کمک‌رسانی بودند و بخش عمده اقدامات با مشارکت مردم انجام می‌شد. با وجود این، دل‌نگرانی شدیدی داشتم. در همان شرایط با من تماس گرفتند و خبر دادند که مصطفی مجروح شده و در بیمارستان بستری است.

وی با اشاره به روایت یکی از مجروحان حادثه گفت: مصطفی رئیسی‌مقدمه از مجروحان این حادثه بود. هنگامی که او را آوردند، شرایط بسیار سختی داشت. دستش شکسته بود، از ناحیه فک آسیب دیده و ضربات شدیدی به او وارد شده بود. پس از ترخیص نیز به دلیل شرایط روحی نامناسب، خانواده با تعهد شخصی او را به منزل منتقل کردند.

روایت تکان‌دهنده یک کودک از لحظات زیر آوار

دهبان‌فر اظهار کرد: مصطفی به‌شدت ترسیده بود. وقتی او را دیدم، مدام یک جمله را تکرار می‌کرد؛ فقط می‌گفت: «اسرائیل زد، اسرائیل زد». سپس از دوستش محمد یاد کرد و گفت: «محمد شهید شد». ما تلاش می‌کردیم درباره حادثه با او صحبت نکنیم تا حالش بدتر نشود، اما خودش مدام از آن لحظات سخن می‌گفت و با بیان خاطراتش، فشار روحی خود را تخلیه می‌کرد.

وی افزود: مصطفی تعریف می‌کرد که هنگام وقوع حادثه قصد داشته برای تهیه تغذیه از کلاس خارج شود، اما هنوز از جایش بلند نشده بود که انفجار رخ داد. سه نفر روی یک نیمکت کنار هم نشسته بودند. او می‌گفت زیر آوار گرفتار شده و خاک و آوار دهانش را پر کرده بود، به‌گونه‌ای که به سختی نفس می‌کشید.

این شاهد عینی حادثه ادامه داد: مصطفی می‌گفت هرچه توان داشته فریاد زده و در همان شرایط مدام ذکر می‌گفته است. او که موذن مدرسه بود، زیر آوار مرتب اذان و ذکر «الله‌اکبر» را تکرار می‌کرد و از خداوند کمک می‌خواست. به گفته خودش، پس از مدتی روزنه‌ای از نور را دیده و احساس کرده که خداوند او را نجات داده است.

وی خاطرنشان کرد: مصطفی با وجود درد شدیدی که داشت، این خاطرات را برای هر کسی که به دیدنش می‌آمد تعریف می‌کرد. اکنون، بحمدالله، حال او بهتر شده است.

دهبان‌فر در ادامه به روایت یکی از آتش‌نشانان حاضر در صحنه اشاره کرد و گفت: بعدها در مراسم یکی از خانواده‌های شهدا، آتش‌نشانی را دیدم که در عملیات امدادرسانی حضور داشت. او پس از آشنایی با نسبت فامیلی ما با مصطفی، خاطره نجات او را بازگو کرد.

وی افزود: این آتش‌نشان می‌گفت هنگام جابه‌جایی آوارها، صدای مصطفی را شنیده است. پس از کنار زدن بخشی از آوار، مصطفی او را دیده و با التماس گفته بود: «عمو، من را نجات بده، من را تنها نگذار.»

شاهد عینی حادثه ادامه داد: به گفته آن آتش‌نشان، به مصطفی گفته بود: «عمو، اگر بتوانم تو را نجات می‌دهم، اما اگر شرایط اجازه ندهد، ممکن است هر دو شهید شویم.» او تعریف می‌کرد که در کنار مصطفی دو دانش‌آموز دیگر نیز حضور داشتند. یکی از آن‌ها تنها به او خیره شده و هیچ سخنی نگفته بود و دانش‌آموز دیگر نیز به شهادت رسیده بود. آتش‌نشان موفق می‌شود مصطفی را از زیر آوار خارج کند، اما دیگر فرصتی برای نجات آن دو نفر باقی نمی‌ماند.

وی افزود: آتش‌نشان می‌گفت پس از نجات مصطفی، او همچنان یک جمله را تکرار می‌کرد و می‌گفت: «اسرائیل زد.»

دهبان‌فر در ادامه اظهار کرد: پس از تخلیه منطقه، خانواده‌ام اجازه نمی‌دادند دوباره به محل حادثه بازگردم، اما احساس می‌کردم وظیفه دارم کنار بچه‌ها باشم. بسیاری از دانش‌آموزان را از نزدیک می‌شناختم و خود را در قبال آن‌ها مسئول می‌دانستم.

وی افزود: با وجود هشدارها، دوباره به مدرسه بازگشتم. در آن زمان بخشی از جمعیت پراکنده شده بود و شرایط نسبت به ساعات نخست آرام‌تر به نظر می‌رسید. در همین هنگام با من تماس گرفتند و گفتند: «خانم دهبان‌فر، با توجه به مسئولیتی که در کانون‌ها دارید، اکنون حضور شما در اینجا ضروری است.»

دهبان‌فر، در ادامه گفت: زمانی که به محل بازگشتم، هر خانواده‌ای را که می‌دیدم، با اندوه و نگرانی به دنبال فرزند یا عزیز خود می‌گشت. هر کدام که مرا می‌دیدند، به سمتم می‌آمدند و در آغوشم گریه می‌کردند. یکی می‌گفت همایون پیدا نشده است، دیگری از ریحانه سراغ می‌گرفت و آن یکی از مهدی. هر خانواده در جست‌وجوی عزیز خود بود و آن لحظات، از سخت‌ترین و تلخ‌ترین لحظات زندگی من به شمار می‌رفت. خودم نیز در شرایط روحی و جسمی نامناسبی قرار داشتم.

وی افزود: در میان آن وضعیت، ناگهان نگاهم به کتاب‌ها، دفترها، کیف‌ها و وسایل دانش‌آموزان افتاد که زیر پای افراد و میان آوارها پراکنده شده بود. نخستین چیزی که پیدا کردم، برگه‌ای از قرآن کریم بود. آن را برداشتم و با خود گفتم این‌ها نیز بخشی از اسناد این جنایت هستند و نباید از بین بروند.

این شاهد عینی حادثه ادامه داد: موضوع را با یکی از افراد حاضر در میان گذاشتم. برخی می‌گفتند اکنون زمان جمع‌آوری این وسایل نیست و خانواده‌ها درگیر یافتن فرزندان خود هستند، اما احساس می‌کردم این اوراق، کتاب‌ها و وسایل شخصی باید حفظ شوند. به همین دلیل، همراه یکی دیگر از نیروهای حاضر، جمع‌آوری کتاب‌ها، دفترها و وسایل دانش‌آموزان را آغاز کردیم.

وی خاطرنشان کرد: وسایل را از میان آوارها بیرون می‌آوردیم و به چادر هلال‌احمر منتقل می‌کردیم. هر موردی که قابل شناسایی بود، ثبت و مشخصات آن نوشته می‌شد، اما حجم وسایل به اندازه‌ای زیاد بود که امکان ثبت همه آن‌ها وجود نداشت. تعداد کتاب‌ها، دفترها، کیف‌ها و وسایل شخصی دانش‌آموزان بسیار زیاد و صحنه‌ها به‌شدت دردناک بود.

جمع‌آوری یادگارهای دانش‌آموزان از میان آوار

وی افزود: همان شب تصمیم گرفته شد همه این وسایل به مسجد شهرک المهدی منتقل شود تا از آسیب بیشتر و یا گم‌شدن آن‌ها جلوگیری شود. با مسئولان مربوطه تماس گرفتم و هماهنگی‌های لازم انجام شد. تمامی وسایل جمع‌آوری و به مسجد منتقل شد و حتی یک برگ کاغذ نیز در محل باقی نماند.

دهبان‌فر اظهار کرد: در آن زمان هنوز عملیات آواربرداری به‌طور کامل آغاز نشده بود و تنها در حدی انجام می‌شد که امکان دسترسی به وسایل و تجهیزات فراهم شود. در همین حین، توجهم به خودروهای معلمان و مسئولان مدرسه جلب شد. چند خودرو در محل قرار داشت که متعلق به مدیران و کارکنان مدرسه بود.

وی ادامه داد: مدیران مدرسه نیز در این حادثه به شهادت رسیده بودند. خانم طاهری و خانم قلی‌پور از جمله مدیرانی بودند که در این واقعه جان خود را از دست دادند. به همین دلیل تصمیم گرفتیم وسایل موجود در خودروها نیز جمع‌آوری شود تا از بین نرود.

این شاهد عینی حادثه افزود: نخستین خودرویی که بررسی کردم، متعلق به خانم طاهری بود. داخل خودرو اقلام مختلفی از جمله مواد غذایی، برنج، شکر و سایر اقلام مورد نیاز دیده می‌شد. پس از پیگیری مشخص شد این وسایل را برای کمک به نیازمندان تهیه کرده بود، اما فرصت نیافته بود آن‌ها را به دست افراد نیازمند برساند.

دهبان‌فر خاطرنشان کرد: مدارک شخصی، شناسنامه‌ها و سایر اسناد موجود در خودروها نیز جمع‌آوری شد. همه وسایل با دقت منتقل و نگهداری شد تا به صاحبان یا خانواده‌های آنان تحویل داده شود.

وی با اشاره به فضای سنگین آن شب گفت: آن شب تا صبح در کنار وسایل دانش‌آموزان و شهدا حضور داشتم. کتاب‌ها، دفترها، برگه‌ها و کیف‌هایی که آغشته به خاک و خون بودند، پیش روی من قرار داشتند. صحنه‌ای بسیار تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ساعت‌ها در چادر هلال‌احمر نشستم و به این یادگارها نگاه می‌کردم؛ یادگارهایی که هر کدام روایتگر زندگی دانش‌آموزی بودند که دیگر در میان ما نبود.

دهبان‌فر ادامه داد: در همان ساعات، مادری به سمتم آمد و مدتی مرا نگاه کرد. سپس گفت: «مرا نمی‌شناسی؟» در آن شرایط روحی، به سختی می‌توانستم افراد را به خاطر بیاورم. او خود را معرفی کرد و گفت مادر همایون است؛ دانش‌آموزی که سال گذشته در مهدکودک تحت مدیریت ما حضور داشت.

وی افزود: آن مادر با حسرت می‌گفت: کاش یک سال دیگر او را در مهدکودک نگه داشته بودم و به مدرسه نمی‌فرستادم. اندوه او وصف‌ناپذیر بود. ساعت‌ها کنار او نشستم و تلاش کردم آرامش کنم. بسیاری از خانواده‌ها تنها فرزند خود را از دست داده بودند و برخی نیز دیگر امکان فرزندآوری نداشتند. همین موضوع، داغ این مصیبت را سنگین‌تر می‌کرد.

دهبان‌فر تصریح کرد: بسیاری از دانش‌آموزان شهید را از نزدیک می‌شناختم. برخی از آنان سال‌ها تحت آموزش و تربیت ما بودند و به همین دلیل، این حادثه برای ما تنها یک واقعه نبود، بلکه از دست دادن فرزندانی بود که با آن‌ها زندگی کرده بودیم.

وی گفت: تا هنگام اذان و نماز صبح در محل حضور داشتم. پس از ساعت‌ها رسیدگی به خانواده‌ها، جمع‌آوری وسایل و همراهی با نیروهای امدادی، برای اقامه نماز صبح برخاستم؛ در حالی که صحنه‌های آن شب همچنان در ذهنم مرور می‌شد.

دهبان‌فر در ادامه اظهار کرد: هنگام اقامه نماز صبح، خبر شهادت رهبر انقلاب را به ما دادند. همان لحظه بود که احساس کردم همه چیز بر سرمان آوار شد. تا پیش از آن نیز داغ سنگینی بر دل داشتیم، اما با شنیدن این خبر، اندوه ما چندین برابر شد و دنیا برایمان رنگ دیگری گرفت.

وی افزود: تا حدود ساعت ۱۲ ظهر در همان محل حضور داشتم. پس از آن به منزل رفتم، اما ذهن و روحم همچنان درگیر صحنه‌هایی بود که با چشمان خود دیده بودم. وسایلی که از محل حادثه جمع‌آوری کرده بودیم، به مسجد منتقل شده بود و به همراه چند نفر از نیروهای کمکی، کار تفکیک و سامان‌دهی آن‌ها را آغاز کردیم.

دهبان‌فر ادامه داد: با تهیه پلاستیک و تجهیزات لازم، کیف‌ها، کتاب‌ها، دفترها و سایر وسایل دانش‌آموزان را تفکیک کردیم. هر وسیله‌ای که متعلق به دانش‌آموزی بود، در کیف او قرار می‌گرفت و نام صاحب آن روی بسته نوشته می‌شد. از صبح تا شب مشغول این کار بودیم و تلاش می‌کردیم تا حد امکان وسایل دانش‌آموزان را سامان‌دهی کنیم.

وی خاطرنشان کرد: در میانه همین فعالیت‌ها، تماسی با یکی از دوستانم گرفته شد و درخواست کردند تعدادی نیرو برای غسل پیکرهای شهدا در غسالخانه حضور پیدا کنند. به من نیز پیشنهاد شد که در این کار مشارکت کنم.

حضور در غسالخانه برای غسل پیکر شهدا

دهبان‌فر گفت: در ابتدا با خودم فکر کردم که آیا توان انجام چنین کاری را دارم یا نه. لحظه‌ای با خود خلوت کردم و به این نتیجه رسیدم که این یک توفیق الهی است و اگر نروم، بعدها دچار عذاب وجدان خواهم شد. احساس می‌کردم همان دانش‌آموزانی که روزی صدایم می‌زدند و کتاب‌هایشان را به من نشان می‌دادند، اکنون نیز مرا فرا می‌خوانند.

وی افزود: همان شب به شهدا و اهل‌بیت(علیهم‌السلام) متوسل شدم و از خداوند خواستم توان و صبری به من عطا کند تا بتوانم این مسئولیت را به درستی انجام دهم. قرار بود ساعت شش صبح حرکت کنیم، اما برنامه تغییر کرد و ساعت هشت صبح راهی شدیم.

دهبان‌فر ادامه داد: نخستین پیکری که برای انتقال و بدرقه آماده شد، پیکر شهیده خانم طاهری، مدیر مدرسه بود. در آن روزها به دلیل شرایط خاص، بسیاری از مغازه‌ها تعطیل بودند و تهیه کفن نیز به آسانی امکان‌پذیر نبود. در همین شرایط با من تماس گرفتند و پرسیدند آیا می‌توانم کفن تهیه کنم یا خیر.

وی اظهار کرد: من از قبل برای خودم کفنی آماده کرده بودم که همراه آن تربت و سایر متعلقات نیز قرار داشت. دو دست کفن آماده داشتم و یکی از آن‌ها را برای شهیده خانم طاهری هدیه کردم. هنگام تحویل کفن، به همسر ایشان گفتم تنها خواهشی که دارم این است که سلام مرا به حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) برساند. این هدیه را با همین نیت تقدیم کردم.

این شاهد عینی حادثه افزود: زمانی که به غسالخانه رسیدیم، به شدت مضطرب بودم و بدنم می‌لرزید. مدام از خداوند طلب قدرت و استقامت می‌کردم. فضای غسالخانه بسیار سنگین بود و خانواده‌های شهدا در بیرون آن حضور داشتند و با اندوه فراوان گریه و زاری می‌کردند.

دهبان‌فر خاطرنشان کرد: با وجود استفاده از ماسک، برخی از خانواده‌ها مرا شناختند و به سراغم آمدند. هر کدام نشانه‌ای از فرزند خود را بیان می‌کردند و با نگرانی می‌پرسیدند که آیا او را پیدا کرده‌ایم یا نه. یکی از فرزندش می‌گفت، دیگری از نشانه‌های ظاهری عزیزش سخن می‌گفت و هر کدام سفارش و خواهشی داشتند.

وی تصریح کرد: حجم اندوه خانواده‌ها به اندازه‌ای بود که تحمل آن بسیار دشوار بود. هر یک از آنان امید داشتند خبری از فرزندشان دریافت کنند و در آن شرایط، شنیدن سخنان و درد دل‌های آنان از سخت‌ترین بخش‌های آن روزها به شمار می‌رفت.

دهبان‌فر در ادامه اظهار کرد: پس از ورود به غسالخانه و باز شدن درِ سالن، وارد فضایی شدم که بخشی از آن به پیکرهای شناسایی‌شده و بخشی دیگر به پیکرهایی اختصاص داشت که هنوز هویت آن‌ها مشخص نشده بود. برخی از پیکرها در کیسه‌های مخصوص قرار داشتند و برخی دیگر در کاورهایی پیچیده شده بودند.

وی افزود: صحنه‌ای که با آن مواجه شدم، بسیار سنگین و جانکاه بود. زمین و کاورها آغشته به خون بود و آثار جراحات شدید بر پیکر شهدا دیده می‌شد. همان لحظه که وارد شدم، با خود گفتم: «یا حضرت ابوالفضل(علیه‌السلام)، آیا واقعاً توان انجام این کار را دارم؟»

شاهد عینی حادثه ادامه داد: هنگامی که وارد بخش بانوان شدیم، دو پیکر برای غسل آماده شده بود. یکی از دوستانم که متوجه شده بود یکی از این شهدا از دانش‌آموزان من است، مرا کنار کشید. آن لحظه نام شهید مهدی را شنیدم. فضای غسالخانه برایم بسیار متفاوت و سنگین بود و برای لحظاتی احساس می‌کردم نمی‌توانم شرایط را مدیریت کنم.

وی خاطرنشان کرد: در آن شرایط، هر بار مسئولیتی به من سپرده می‌شد؛ یک بار برای آماده‌سازی کاورها، بار دیگر برای آماده کردن پارچه‌ها و گاهی نیز برای همراهی در مراحل دیگر کار. با این حال، هر بار به شکلی دوباره به سمت پیکرهای شهدا بازمی‌گشتم.

آرامشی که در کنار پیکر شهدا نصیبم شد

وی افزود: یکی از نخستین پیکرهایی که با آن مواجه شدم، پیکر شهیده حدیث بود؛ همان دانش‌آموزی که مادرش پیش‌تر از من خواسته بود اگر خبری از او شد، اطلاع دهم. زمانی که بر بالین او حاضر شدم، به یاد دوستی و همراهی او با سایر دانش‌آموزان افتادم و از همان لحظه از شهدا کمک خواستم تا بتوانم این مسئولیت را به پایان برسانم.

دهبان‌فر اظهار کرد: در همان لحظه، آرامش عجیبی وجودم را فرا گرفت. لرزش و اضطرابی که از ابتدای ورود داشتم، از بین رفت و احساس کردم خداوند توان ادامه مسیر را به من داده است. از آن پس، تنها دغدغه‌ام این بود که بتوانم در انجام وظایف خود کوتاهی نکنم.

وی ادامه داد: پیکرهای شهدا یکی پس از دیگری به غسالخانه منتقل می‌شدند؛ گاهی یک معلم و چند دانش‌آموز با هم آورده می‌شدند. شرایط برخی از پیکرها بسیار دشوار بود و آثار جراحات شدید بر آن‌ها دیده می‌شد. برخی از شهدا امکان غسل کامل نداشتند و برای آن‌ها احکام مربوط به تیمم اجرا می‌شد.

وی گفت: در مواردی، شدت جراحات به اندازه‌ای بود که تنها بخشی از پیکر باقی مانده بود. دیدن این صحنه‌ها بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. برخی از پیکرها به‌گونه‌ای آسیب دیده بودند که امکان انجام مراحل معمول وجود نداشت و باید با رعایت احکام شرعی و شرایط موجود، اقدامات لازم انجام می‌شد.

این شاهد عینی حادثه افزود: در تمام آن ساعات، قرآنی را که همراه داشتم، در کنار خود نگه داشته بودم. این قرآن یادگاری ارزشمند بود که پیش‌تر از مناطق عملیاتی دفاع مقدس برایم به یادگار مانده بود و همان روز نیز در کیفم قرار داشت.

وی خاطرنشان کرد: هر بار که بر بالین یکی از شهدا حاضر می‌شدم، قرآن را بر پیکر او می‌کشیدم و به نیت پدران و مادرانشان برایشان دعا می‌کردم. در دل با آنان سخن می‌گفتم و از آن‌ها می‌خواستم که ما را فراموش نکنند. هر بار نیز سلام خانواده‌هایشان را به آنان می‌رساندم.

دهبان‌فر ادامه داد: در آن ساعات، تنها به انجام وظیفه فکر می‌کردم. برای ثبت مشخصات شهدا نیز تأکید داشتم که نام هر یک با دقت نوشته شود. حتی در مواردی خودم مسئولیت نوشتن نام‌ها را بر عهده گرفتم تا هیچ اشتباهی رخ ندهد.

وی افزود: آن قرآن در تمام مراحل همراه من بود و به نوعی با نام و یاد شهدا گره خورده بود. از شهدای دفاع مقدس تا شهدای دانش‌آموز این حادثه، همه برایم در یک مسیر معنوی قرار گرفته بودند و احساس می‌کردم این قرآن یادگار مشترک همه آن‌ها شده است.

دهبان‌فر تصریح کرد: حضور در آن فضا برای من تنها یک مسئولیت اجرایی نبود؛ رسالتی بود که احساس می‌کردم بر عهده‌ام قرار گرفته است. شاید به همین دلیل بود که با وجود سختی‌ها، توانستم تا پایان در کنار شهدا بمانم و وظایف محول‌شده را انجام دهم.

وی گفت: تا حدود ساعت ۱۲ شب در غسالخانه حضور داشتیم. پس از آن نیز برخی از پیکرها که نیاز به آزمایش‌های تکمیلی و بررسی‌های هویتی داشتند، برای مراحل بعدی نگهداری شدند. تعدادی از شهدا نیز به دلیل ضرورت انجام آزمایش‌های تخصصی، هنوز نیازمند شناسایی نهایی بودند. با این حال، حضور در آن روزها و خدمت در کنار شهدا را لطف و توفیقی الهی می‌دانم؛ توفیقی که نمی‌دانم چگونه نصیبم شد، اما تا پایان عمر از خاطرم نخواهد رفت.

دهبان‌فرد در ادامه اظهار کرد: یکی از شهدا، خانم سمیرا بسارده، از معلمان مدرسه بود که ارادت و علاقه خاصی به ایشان داشتم. از همان ابتدای حضور در غسالخانه منتظر بودم تا بتوانم پیش از انتقال پیکر، برای آخرین بار ایشان را ببینم. در میان کارهای مختلفی که انجام می‌دادیم، بارها سراغ ایشان را می‌گرفتم و به همه نیز گفته بودم که اگر پیکر خانم بسارده منتقل شد، به من اطلاع دهند.

وی افزود: پس از ساعت‌ها فعالیت و خستگی، برای دقایقی نشستم و مشغول قرائت قرآن شدم. در همان حال، خبر دادند که یکی از پیکرها برای ثبت مشخصات آماده شده است. طبق روالی که داشتیم، برای نوشتن نام شهید بر روی برگه مشخصات رفتم. هنگامی که نام را دیدم، نوشته شده بود «سمیرا بسارده».

دهبان‌فر ادامه داد: همان لحظه تصور کردم پیکر خانم بسارده را آورده‌اند. با خودم گفتم مدت‌ها منتظر این لحظه بودم و باید با ایشان خداحافظی کنم. درخواست کردم کاور را باز کنند. خودم گره‌ها را باز کردم و کفن و پوشش پیکر را کنار زدم، اما وقتی چهره شهید را دیدم، متوجه شدم این پیکر متعلق به خانم بسارده نیست.

وی خاطرنشان کرد: مسئولان تأکید می‌کردند که کد ثبت‌شده مربوط به ایشان است، اما من اصرار داشتم که اشتباهی رخ داده است. چون ایشان را به‌خوبی می‌شناختم، مطمئن بودم این پیکر متعلق به خانم بسارده نیست. پس از بررسی بیشتر مشخص شد که در ثبت کد یا مشخصات، اشتباهی رخ داده است.

جست‌وجو برای شناسایی پیکر معلمان شهید

وی افزود: همان موضوع باعث شد بیش از پیش در محل بمانم. در حالی که بسیاری از افراد به من می‌گفتند شرایط جسمی و روحی مناسبی ندارم و بهتر است استراحت کنم، به آن‌ها می‌گفتم تا زمانی که پیکر خانم بسارده را نبینم، از اینجا نمی‌روم.

دهبان‌فر ادامه داد: پس از آن، جست‌وجو برای شناسایی سایر معلمان شهید نیز ادامه پیدا کرد. هر بار که احتمال می‌دادیم پیکری متعلق به یکی از معلمان باشد، برای بررسی و شناسایی مراجعه می‌کردیم. در این میان، نام چند تن از معلمان شهید نیز مطرح می‌شد و تلاش می‌کردیم هویت پیکرها با دقت کامل مشخص شود.

وی اظهار کرد: به مرور زمان، آرامشی که پیش‌تر به من عطا شده بود، باعث شد بتوانم بدون توقف به کار ادامه دهم. دیگر تنها به انجام وظیفه فکر می‌کردم و تمام تلاشم این بود که کارها به درستی پیش برود. هرچند دیدن آن صحنه‌ها دل هر انسانی را به درد می‌آورد، اما احساس می‌کردم باید تا پایان مسیر در کنار شهدا و خانواده‌های آنان بمانم.

دهبان‌فر گفت: در ساعات پایانی شب، زمانی که آماده بازگشت شده بودم، یکی از خواهران جهادی گفت برای انتقال ما خودرو اعزام خواهد شد و بهتر است به منزل بازگردیم. حدود ساعت ۹:۳۰ یا ۱۰ شب بود که تصور می‌کردم مأموریتم به پایان رسیده است.

وی افزود: در همان لحظه تماس دیگری برقرار شد و از من خواستند همچنان در محل بمانم، زیرا یک خانواده برای شناسایی پیکر شهیدی به نام مهدی رسولی در راه بودند و لازم بود در فرآیند تشخیص حضور داشته باشم. به همین دلیل بار دیگر در محل ماندم و منتظر رسیدن خانواده شهید شدیم.

وی ادامه داد: تا حدود ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب همچنان روند شناسایی ادامه داشت. خانواده‌ها یکی پس از دیگری مراجعه می‌کردند و تلاش می‌شد هویت پیکرها با دقت کامل مشخص شود. با این حال، برخی موارد نیازمند بررسی‌های بیشتر بود و تشخیص نهایی آن‌ها به روز بعد موکول شد.

دهبان‌فر خاطرنشان کرد: سرانجام پس از پایان مأموریت آن روز به منزل بازگشتم. بسیاری از اطرافیانم نگران بودند و توصیه می‌کردند برای آرامش اعصاب و کاهش فشار روحی استراحت کنم، اما برخلاف تصور همه، وقتی به خانه رسیدم، آرامش عجیبی داشتم؛ آرامشی که نمی‌دانم از کجا آمده بود.

وی بیان داشت: آن شب با وجود تمام صحنه‌هایی که دیده بودم، خواب عمیقی داشتم و احساس می‌کردم خداوند صبر و توان ادامه مسیر را به من عطا کرده است. از آن روز تا زمان تشییع، وداع و خاکسپاری شهدا نیز همچنان در کنار خانواده‌ها و دیگر خادمان این مسیر حضور داشتم.

دهبان‌فر در ادامه اظهار کرد: چند روز پس از حادثه، مراسم تشییع و تدفین شهدا برگزار شد. در آن چند روز، کارها به‌قدری فشرده و پیوسته بود که فرصتی برای استراحت نداشتیم. روزهای نخست به جست‌وجو و شناسایی اختصاص داشت، سپس جمع‌آوری و بسته‌بندی کتاب‌ها، دفترها و وسایل دانش‌آموزان را انجام دادیم و بعد از آن نیز در غسل و آماده‌سازی پیکرهای شهدا حضور داشتیم.

وی افزود: در تمام این روزها تقریباً به‌صورت مستمر در محل حضور داشتیم. ابتدا مرحله جست‌وجو و شناسایی انجام شد، سپس وسایل دانش‌آموزان را سامان‌دهی کردیم و پس از آن نیز برای غسل و تکفین شهدا به غسالخانه رفتیم. در نهایت، نوبت به مراسم تشییع و تدفین رسید.

آخرین همراهی با شهدا در گلزار

دهبان‌فر ادامه داد: روز تدفین، ناخودآگاه خود را در گلزار شهدا دیدم. هنگامی که درهای ورودی باز شد و پیکرهای مطهر شهدا برای خاکسپاری منتقل می‌شدند، احساس کردم دوباره صدای بچه‌ها را می‌شنوم؛ گویی برای آخرین بار مرا صدا می‌زدند و می‌خواستند در آخرین مرحله نیز همراهشان باشم.

وی خاطرنشان کرد: به همین دلیل، همراه تعدادی از بانوان حاضر در مراسم، از جمله خانم سبحانی و خانم موسوی، در مراحل تدفین برخی از شهدا مشارکت کردم. فضای گلزار شهدا بسیار سنگین و تأثیرگذار بود و لحظه‌های وداع با پیکرهای مطهر شهدا برای هیچ‌یک از حاضران قابل توصیف نبود.

وی افزود: در ادامه، نوبت به وداع با زینب، دختر مرحوم آقای مکی، رسید. پس از مراسم وداع، قرار بود پیکر مطهر او برای خاکسپاری به زادگاهشان منتقل شود. به‌گونه‌ای رقم خورد که بار دیگر توفیق همراهی در این مرحله نیز نصیب ما شد و در کنار خانواده شهید حضور یافتیم.

دهبان‌فر اظهار کرد: هنگام وداع با این شهیده عزیز، تنها جملاتی که بر زبان آوردم این بود که «خداحافظ دختر کوچکم؛ سلام مرا به حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) و سلام مرا به رهبر شهید برسان.» همچنین با خود می‌گفتم این خون‌های مظلوم، جنایت دشمنان را رسوا خواهد کرد و این ظلم هرگز فراموش نخواهد شد.

وی ادامه داد: پس از پایان مراسم تدفین نیز ارتباط ما با خانواده‌های شهدا ادامه پیدا کرد. برنامه‌های مختلفی در گلزار شهدا و در کنار خانواده‌های معظم شهدا برگزار شد و تلاش کردیم در حد توان، در کنار آنان باشیم.

دهبان‌فر با اشاره به حضور خود در مشهد مقدس گفت: چندین بار تصمیم داشتم به مشهد سفر کنم، اما هر بار به دلیلی این سفر به تعویق افتاد. بعدها احساس کردم که ماندن در آن روزها و حضور در کنار شهدا و خانواده‌های آنان، رسالتی بود که بر عهده من قرار گرفته بود و باید آن را به انجام می‌رساندم.

وی خاطرنشان کرد: هرچه زمان می‌گذرد، بیشتر به این باور می‌رسم که توفیق خدمت در کنار شهدا، نعمتی بزرگ و عنایتی ویژه بود. روایت‌های فراوانی از آن روزها وجود دارد؛ روایت‌هایی که هر کدام بخشی از مظلومیت شهدا و عظمت روح آنان را نشان می‌دهد.

دهبان‌فر در پایان گفت: میناب را نمی‌توان با هیچ واژه‌ای توصیف کرد؛ آنچه برای همیشه با نام این شهر گره خورده، خون شهداست. امروز کودکان شهید میناب به شجره طیبه‌ای تبدیل شده‌اند که ریشه‌های آن در زمین استوار مانده و شاخه‌هایش به آسمان رسیده است. این کودکان معصوم، هرچند در ظاهر از میان ما رفتند، اما یاد، نام و راه آنان برای همیشه در حافظه مردم و تاریخ این سرزمین ماندگار خواهد بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha