چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱ |۶ ذیحجهٔ ۱۴۴۳ | Jul 6, 2022
تصاویر/ بیتوته علمی معنوی طلاب مدارس سطح یک استان قم در مدرسه فیضیه

حوزه/ پویش "دلنوشته ها و خاطرات شما از ثبت نام و ورود به حوزه" از سوی رسانه رسمی حوزه راه اندازی شد.

به گزارش خبرگزاری حوزه، حوزه نیوز به مناسبت پذیرش حوزه های علمیه، پویش «دلنوشته ها و خاطرات شما از ثبت نام و ورود به حوزه» را راه اندازی کرده است.

علاقمندان می توانند دلنوشته ها، خاطرات و دلگویه های خود را در قسمت پیام های همین خبر (ذیل صفحه) ارسال نمایند تا در رسانه رسمی حوزه های علمیه منتشر شود.

پیام ها، دلنوشته ها، خاطرات و دلگویه های شما طلاب و فضلای عزیز، ذیل همین خبر منتشر خواهد شد.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 9 =

نظرات

  • حاج رضا IR ۱۶:۲۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    1 0
    با سلام/ بسیار بسیار کار عالی و پسندیده ای است یاعلیییییییییییییییییی
  • عبدالله IR ۱۶:۳۰ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    ضمن خداقوت، اولین خاطره ای که از ورود به حوزه در ذهنم مانده، پیشنهاد پدرم برای ورود به حوزه بود که چنین پیشنهادی به من داد. سوم راهنمایی بودم که در یکی از شب های بهاری، مرا صدا زد و گفت: حوزه ثبت نام می کند؛ می خواهی ثبت نام کنی؟ این پیشنهاد مرا به فکر فرو برد؛ ولی جوابم مثبت بود؛ چون عموی طلبه ای داشتم که روحیات خوب او مرا به روحانیت علاقمند کرده بود و این پیشنهاد، فتح بابی بود برای ورود و ثبت نام به حوزه - خدایا ما را در این راه ثابت قدم بگردان
  • علوی IR ۱۶:۳۱ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    ورود به حوزه افتخاری است که نصیب هر کسی نمی شود امیدوارم قدر این انتخاب را بدانیم و سرباز خوبی برای امام زمان(ع) باشیم
  • طلبه IR ۱۶:۳۴ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    همراه با یکی از اقوام که روحانی بود، برای ثبت نام به مدرسه خاتم الانبیاء بابل رفتم؛ فضای بزرگ مدرسه نظر مرا بسیار جلب کرده بود و فضای عجیبی برایم رقم خورده بود؛ چون سن 15 سالگی، سنی نبود که چنین فضاهایی را تجربه کرده باشد و حتی در آن روز، کتابخانه مدرسه که بعدا متوجه شدم، کتابخانه است، نظرم را جلب کرده بود؛ ولی به خود اجازه نمی دادم به سمت آن مکان نامشخص بروم و کمی ترس داشتم و جلوی درب اتاق مدیر مدرسه ایستاده بودم تا نوبت حضور من در آن اتاق برای مصاحبه شود و از آن مکان تکان نمی خوردم.
  • طلبه IR ۱۶:۳۵ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    همراه با یکی از اقوام که روحانی بود، برای ثبت نام به مدرسه خاتم الانبیاء بابل رفتم؛ فضای بزرگ مدرسه نظر مرا بسیار جلب کرده بود و فضای عجیبی برایم رقم خورده بود؛ چون سن 15 سالگی، سنی نبود که چنین فضاهایی را تجربه کرده باشد و حتی در آن روز، کتابخانه مدرسه که بعدا متوجه شدم، کتابخانه است، نظرم را جلب کرده بود؛ ولی به خود اجازه نمی دادم به سمت آن مکان نامشخص بروم و کمی ترس داشتم و جلوی درب اتاق مدیر مدرسه ایستاده بودم تا نوبت حضور من در آن اتاق برای مصاحبه شود و از آن مکان تکان نمی خوردم.
  • سجاد خاوری IR ۱۶:۳۶ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 1
    با سلام و عرض ادب یادش بخیر؛ هفته ی اولی که وارد مدرسه ی علمیه شدم مصادف شده بود با مراسم افتتاحیه و آغاز سال تحصیلی در مدرسه ی فیضیه؛ یادم هست که دسته جمعی با جمع طلاب مدرسه مان راهی مراسم افتتاحیه شدیم که در مدرسه مبارک فیضیه برگزار میشد؛ در آنجا حضرت آیت الله نوری همدانی ما رو با سخنان شیرین و عمیقشان مستفیض کردند؛ گرچه که آن موقع معنی برخی از عبارات را نمیدانستیم؛ اما باز هم زیبایی کلام ایشان، ما را ب وجد آورده بود؛ هنوز هم درس اخلاق های این مرجع بزرگوار رو دنبال میکنیم و از محضر نورانی شون استفاده میکنیم؛ خداوند انشاءالله سایه ی علمای بافضیلت اسلام رو از سر ما کم نکنه. باز هم تشکر از رسانه ی حوزه که مارو یاد خاطرات شیرین ابتدای طلبگی مون انداخت... و من الله توفیق
  • ابوالفضل IR ۱۷:۱۶ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    1 0
    یادم میاد از اواسط دوره راهنمایی تصمیم داشتم به حوزه بیام. ثبت نام کردم و امتحان دادم. ولی بی خبر از همه جا که مدارس خوب حتی قبل از برگزاری آزمون ظرفیتشون تکمیل میشه!! چندتا مدرسه سر زدم مدیر یکی از مدارس به دلیل اینکه نتونستم سن تکلیفم رو محاسبه کنم ردم کرد!!! اما شکر خدا در یکی از بهترین مدارس قم پذیرش شدم
  • محمد IR ۱۷:۲۴ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    3 2
    سلام من پشیمونم. ای‌کاش همون دانشگاه رو ادامه می‌دادم. طلبه شدم زندگیمو باختم. کسی با طلبه ازدواج نمی‌کنه
    • رضائی IR ۱۵:۰۷ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
      0 1
      به حضرت زهرا متوسل بشید به خود امام زمان متوسل بشید البته با خلوص نیت مشکلتون حل میشه
  • یک حاجی آبادی IR ۱۷:۳۴ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    1 0
    هم دوره های من (سالهای میانی دهه هشتاد) یادشان هست که مصاحبه و تکشیل پرونده در مدرسه کرمانیها برگزار می‌شد، برخورد بدی داشتند مسولین امر. ما هم که خیلی آخوند ندیده بودیم آن هم کادری و اداری، تعجبمان تمامی نداشت. از قبل هم که آشنایان مانع طلبه شدن ما می شدند اینها هم که اینطور برخورد می‌کردند. بگذریم آنجا شروع تبعیدی شیرین بود به مدرسه بقیه الله حاجی آباد. بهترین خاطرات ما همانجا بود. پی ریزی شخصیت علمی و اخلاقی در همان سالهای اول است
  • سردار IR ۱۸:۱۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    1 0
    باسلام بنده قبل از خدمت سربازی خواستم بیام حوزه ولی چون راهنمایی نداشتم بلد نبودم وهیچ روحانی اطرافم نبود ولی بعد از خدمت مقدس سربازی درسن ۱۹سالگی اومدم خدمت و علاقه زیادی هم به حوزه داشتم لذا دریک روز بارانی یک بنر تبلیغ ورود به حوزه را دیدم وبا شماره مربوطه تماس گرفتم و خداروشکر رفتم پذیرش هم شدم و ادامه دادم از پایه یک تا پایه دهم هم ۶سال بیشتر طول نکشید چون ارتقایی خوندم الان هم خانمم دروس حوزه میخونه و حوزوی هستن و درسش عالیه . پس اگه خود ادم تلاش کنه میشه موفق شد و همسر طلبه و غیر طلبه هم زیاد گیر میاد
  • روح اله IR ۱۸:۱۹ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    باسلام، بنده بچه روستا هستم منزل پدری ما از سالیان دور پذیرای روحانیون مختلفی بود که برای تبلیغ به روستای ما تشریف میاوردند وتا قبل از راه اندازی خانه عالم در روستای ما، منزل پدری بنده در خدمت روحانیون محترم بود و ما از بچگی با این بزرگواران مانوس بودیم. سال 84که بنده در مقطع دبیرستان مشغول به تحصیل بودم یکی از روحانیون محترم به پدرم گفت شما نمیخوای خمس بچه هات رو به امام زمان(علیه السلام) بدی؟؟ که پدرم به من پیشنهاد ورود به حوزه رو داد و من وارد این راه باسعادت شدم
  • جواد شفیعی IR ۱۹:۰۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    1 0
    سال اول که میخواستم بیام حوزه علمیه قم با موانعی مواجه بودم شب ها داخل حیاط فیضیه می خوابیدم طلاب فیضیه بخاطر گرما شب ها داخل خیاط می خوابیدند هرشب یک طلبه معمم می آمد و بهم می گفت که فردا چه اتفاقی برای من پیش میاد و کارم چجوری میشه و این رمز موفقیتم شده بود که اگر فردا فلان طور شد فلان کار بکن منم دهن لقی کردم و‌پیش طلبه های آشنا گفتم شب های بعد چند بار دیدمش ولی چیزی بهم نمی گفت و ناراحت بود خصوصا که طلبه ها گفته بودند او یک دیوانه است و منم باورم شده بود و تا سالها بعد نفهمیدم صاخب کرامتی بوده سالیان متمادی که در قم هستم هرچه در فیضیه نشستم دیگر هیچوقت ندیدمش
    • کرامت؟ IR ۱۵:۳۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
      1 0
      کاش توضیح بیشتری بدهید. یعنی ایشان قبل از اینکه واردحوزه بشوید شما را راهنمایی می کردند؟ چه راهنمایی هایی می کردند زیرا گویا مقصود شما این است که برای طی مراحل اداری ورود به حوزه کمکتان میکردند؟
  • سلام IR ۱۹:۲۵ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    هنوز یادم نرفته که وقتی می خواستم ثبت نام کنم و وارد حوزه شوم همه خانواده و اقوام مخالف بودن ولی با این حال با توکل به خدا و علاقه و عشقی که داشتم دل به دریا زدم و در این وادی قدم برداشتم با فراز و فرود های بسیاری مواجه شدم ولی خیلی زود همه اقوام و قوم خویش به جای رسیدن که به طلبه بودن من افتخار می کردند چرا که من برای بدست آوردن گوهر گران بهای روح ما (روحانیت ) هجرت کردم و دل از دنیا شستم یادم هست که روزی اولی که وارد حوزه شدم یک ساک داشتم در آن فقط شناسنامه ام بود یک دست لباس و وسایل شخصی بود بس در پایان توصیه می کنم به همه علاقمندان به ورود به حوزه حتما یک بار این شعر را تا آخر بخوانند تا چشم بصیرتشان در این عرصه باز شود زندگی یک چمدان است که می آوریش بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
  • سید حسین احمدی مجندهی IR ۲۰:۲۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    عالیه عالی
  • روح الله پرویزی IR ۲۰:۳۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سال 81که تازه وارد سن 15سالگی شدم وبعد از ترک تحصیل از اینکه 10روز ازسال اول اول دبیرستان (دهم)را رفته بودم مهرماه 1380اتفاق افتاد وکتاب هارا به یکی ازرفقا که کتاب نمونده بودبراش فروختم.ودستی تکاندم وگفتم اینم از درس خواندن واز خواب زدن ورفتن به مدرسه. اما طلبه های را که دیده بودم و بکار تبلیغی مشغول بودند خیلی وقت بود نظرم راجلب کرده بود که من برم ثبت نام کنم تا اینکه اردیبهشت 81به استان خودم کرمانشاه مراجعه ودر مسجد جامع شهر مراجعه وامتحان ورودی حوزه راداده و برگشتم که خرداد جواب مثبت شدم رفتم برا مصاحبه و سوالاتی که شد وبدونه حتی یک کلمه دروغ که حتی احتمال اینکه به ضررم باشه را گفتم دریغ از اینکه جواب دادن ها مهم نبود همین راست گفتن خودش فقط پای من را به حوزه باز کرد وقبولی صورت گرفت وپدر ومادربادادن 60تا70بستنی نذر این قبولی در این گرمای خرداد 81کردند وحضاری که خدا رحمت کند عموی پدرم که روز خبر قبولی فوت کرده بوداین نذر را نوش جان کردند وتازه اول کارو سه ماه تحصیلی آزمایشی بدونه شهریه شروع شد. تازه غریبی ودور ازخانه بودن بودن که کلا 10کیلومتر فاصله داشت دلتنگی وگریه طاقت نیاوردن شروع شد. که نصیحت دوست وهم کلاسی ام که ازمن بزرگتر بود جناب آقای اسدالله سلیمی مواجه شدم ومرا تاحدودی قانع کرد وهمین شد که شد والان دراین تاریخ 27اردیبهشت 20سال میگذرد خدارا شکر که بعد ازشس سال خواندن مقدمات در شهرستان سنقر وارد مدینه علم فقاهت قم مقدسه شدم ازهمان سال اول به امر تبلیغ هم که اولین تبلیغ آن با رمضان المبارک 1388شروع شد درکنار درس وبحثم به تبلیغ رفتم وهیچ سال بدونه حداقل 4بار تبلیغ محرم،صفر،رمضان،فاطمیه راترک نکردم باافتخار به امر پایبند بودم. داستان ادامه دارد خلاصه بود فقط........
  • سید حسین احمدی مجندهی IR ۲۱:۰۳ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    0 0
    سلام اینجانب خیلی خیلی به حوزه علمیه قم علاقه داشتم و طلبه نبودم وازطرفی سنم بالا بود وشرائط جور نبود یه روز از روزها خیلی دلم گرفته بود .من ضایعات میخریدم ازبین کتابهای باطله یه کتاب برداشتم دیدم زندگی نامه مادرم زهرا (س)نوشته شده خواندم و انقدر منقلب شدم و گریه کردم جلوی صندلی خیس شد .واز مادرم حوزه را خواستم و ایشان قبول کردن از خدا ممنونم و انشالله بحق حضرت زهرا توفیقاتمان را روز افزون کند
  • مصطفی پرورش IR ۲۱:۳۲ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۸
    2 0
    مرحوم پدرم خیلی دوست داشت مرا در لباس طلبگی ببیند به ایشان قول دادم بعد از پایان دوره راهنمایی وارد حوزه شوم اما متاسفانه توفیق یارم نشد که به قولم عمل کنم راهی دبیرستان شدم بعداز اتمام سال اول متوسطه مردد بودم به حوزه علمیه مشرف شوم یا دبیرستان را ادامه بدهم که سیدی بزرگوار درشهریور ۱۳۷۱که مصادف با دهه اخرماه صفربود جهت تبلیغ به روستایمان تشریف آورندایشان خیلی بااخلاق واهل عمل بودند خیلی شیفته مرام و اخلاق ایشان شدم درشب آخرحضور ایشان در دعای توسل به مولایم امیرمومنان علیه السلام متوسل شدم عرضه داشتم آقاجان مردد هستم حوزه بروم یا دبیرستان را ادامه بدهم که شب درعالم رویا مولا به من حقیر سراپا تقصیر فرمودند مگه نمی دانید ما اهل بیت درمنطقه شما(بلوچستان) غریبیم مگه نمی دانید وهابیت میخواهند شما را از دامن ما جدا کنند اگر نمی توانید اهل سنت را به مکتب ما جذب کنید حداقل کاری کنید که اهل سنت وهابی نشوند و... به جان مولایم آن شب روئایی برای اولین بار بود که واژه وهابیت را از مولایم شنیدم روز بعد عزمم را جزم کردم وبه هدایت راهنمایی آن مبلغ عزیز و حاج آقای صمصامی مدیر اداره تبلیغات شهرستان ایرانشهر عازم تهران شدم ودر مدرسه علمیه حاج ابوالفتح ثبت نام نمودم.
  • سبحان IR ۰۱:۲۳ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    1 0
    خداقوت. حرکت بسیار جالب و برانگیزاننده‌ای است برای کسانی که شاید با خواندن یک خاطره‌ی شیرین ، جذب حوزه شوند. از طرفی نوشتن یک متن روان و از دل برآمده موجب تقویت قلم طلبه می‌شود. توفیقاتتان مزید انشاءالله
  • بوی یاس IR ۰۸:۴۲ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    0 0
    خیلی دوست داشتم‌وارد حوزه بشم ولی نمیدونستم چطوری تا اینکه تبلیغاتش رو توی تی وی دیدم و یه بنده خدایی هم راهنماییم کرد گشتم و پیدا کردم و ثبت نام کردم تا دوسال خانواده فکر میکردن دانشگاه میرم اخه بهشوندنگفته بودم حوزه میرم،🙂 روزی که تماس گرفتن و بهم گفتن قبول شدی اصلا یادم نمیره اولین روزی هم که برای درس رفتم هنوز جلوی چشمام هست .خداروشکر .الانم که سطح سه روبه اتمام
  • فاطمه IR ۱۰:۴۳ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    0 0
    من هنوز طلبه نشدم ولی نمیدونم چرا با دیدن این پویش دلم خواست منم بنویسم از همون بچگی عاشق طلبه شدن بودم هستم اخه دائیم استاد حوزه علمیه قم هست رفتار اخلاق دائیم همیشه منو جذب خودش میکنه من الان 17 ساله و هر ثانیه از عمرم که میگذره مشتاق مشتاق تر میشم در شهری که من زندگی میکنم دیگه به ندرت ........ خیلی دلم هوای حضرت معصومه کرده اخه فقط اونه که در این دنیا دارم دعام کنید طلبه جامة الزهرا بشم کاش منم مثل شما طلبه بودم
  • سجاد IR ۱۲:۵۱ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    1 0
    سال ۱۳۹۰ بود برای ثبت نام باید در آزمون شرکت می کردیم و بعدشم زنگ زدند برای مصاحبه بیام حوزه کلی فرم روانشناسی و اینا رو گذاشتن جلوم تا پورش کنم، بگذریم بالاخره وقت مصاحبه شد و رفتم داخل، چشمتون روز بد نبینه ، اساتید مصاحبه ما، فلسفی بودن و گفتن یک جمله فلسفی من باعث شد بحث منحرف شود و خلاصه یه مباحثه ای راه افتاد که نگو و نپرس، اصل خاطره بعد از اینجا شروع میشه یعنی وقتی بهم میگن که شما قبولی و شروع دوره را تلفنی بهت میگیم منم رفتم خونه و منتظر زنگ حوزه تا شهریور ماه بود که بهم زنگ میزنن و میگن شما برای حوزه ثبتنام کردین، میگم بله، میگه: شما قبول شدی، هفته دوم مهر ماه بیا حوزه منم شاد و شنگول به کاراها و سفرها و ... میرسم تا هفته دوم مهر وقتی میرم حوزه، خوب باید روز اول باشه و همه منتظر و ... اما می بینم همه توی کلاسن و استاید مشغول درس میرم دفتر مدیر میگم گفته بودین امروز بیاین اسمم را می پرسه و میگه: تاحالا کجا بودی ما از ۱۴ شهریور کلاسامون شروع شده!! میگم: خودتون زنگ زدید گفتین امروز بیاین سریع شماره ای که زنگ زده بودن میگردم و بهشون نشون میدم میگه؛ اینکه شماره ما نیست بهش زنگ میزنم: و میفهمم یکی از رفقا منو سرکار گذاشته بود ... خلاصه منو در وقت اضافه قبول میکنن، الان که بهش فکر میکنم، میشه گفت، انتخاب دست صاحبش هست نه اینکه من خیلی خوبم، نه صاحبش خیلی خوبه که مثل منی رو می پذیره ...
  • آرمان صمدي فرد IR ۱۶:۴۶ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    0 0
    سلام سه سال است که طلبه هستم و چه خاطرات خوب و دلنشینی با دوستان و اساتید دارم، و با تمام مشکلات و تلخی و شیرینی که داره، هر روز علاقه ام به طلبگی عميق تر می شود. وقتی نظرات مشاهده می کنم که برخی ابراز پشیمانی می کنند که چرا طلبه شدن بسیار برام غمناک است. طلبگی تجارت نیست که آخر تاجرشوید، طلبگی عشق است که اول باید عاشق شوی.🌱
  • امیرحسین IR ۱۶:۵۸ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    0 0
    سلام علیکم حقیر در اتمام سیکل وارد حوزه شدم پدرم خیلی مخالف بود ولی الحمدلله حقیر وارد شدم و با انگیزه دروس رو ادامه دادم والده محترم هم خیلی حقیر رو در ورود به حوزه تشویق کردن و یادش بخیر مرحوم والده پدرم واسطه شدن پیش پدرم که من وارد حوزه بشم خداروشکر که امام زمان مارو پذیرفت الهی که از در این خونه جدا نشم .
  • abu misagh IR ۱۷:۴۴ - ۱۴۰۱/۰۲/۲۹
    0 0
    یادش بخیر وقتی امام جماعت مسجد بهم پیشنهاد رفتن ب حوزه داد و گفت که صبح برم حوزه ومحیط رو ببینم شب با خودم فکر میکردم قراره بریم حوزه و داستان انبیا و اهل بیت رو یاد بگیریم و برا مردم تعریف کنیم هیچ وقت یادم نمیره روز اول که رفتم حوزه آقا مجتهدی برا آزمون ورودی قبل آزمون با طلبه ها صحبت کردم و تازه فهمیدم که اصلا حوزه یعنی چی اما با خودم گفتم امتحان میدم قبول نمیشم اما شدم و خدا رو شاکرم که اون روز امتحان دادم و هیچ وقت از این تصمیم پشیمون نشدم ....
  • یزدان IR ۰۶:۰۹ - ۱۴۰۱/۰۲/۳۰
    1 0
    سلام 18 سالم بود متنفر از ریاضی علوم دینی رو هم خیلی دوس داشتم یه روز از یه طلبه ای پرسیدم شما تو حوزه ریاضی هم میخونید گفت مگه میشه طلبه ریاضی بلد نباشه ماهم از همه جا بیخبر از ترس ریاضی اونموقع نیومدیم حوزه بیست و چهارسالم شد با سفیران هدایت و مواد درسیش آشنا شدم خیلی مشتاقش شدم ولی تهش متوجه شدم بعد از پنج سال تحصیل باید بری منطقه های محروم تبلیغ، درصورتی که اصلا به این شکل نبود خلاصه هر دفه ما میخواستیم طلبه بشیم با عدم مشاوره درست توسط طلاب اونموقع، توفیق خدمت پیدا نکردیم الانم در سن سی و یک سالگی وارد حوزه شدم بنظرم یک واحد درسی باید برا طلاب بذارن تحت عنوان نحوه جذب و مشاوره صحیح برای کسانی که از اومدن به حوزه سوال میکنن، تا یکی مثل من اگر خواست طلبه بشه، 12 سال تاخیر نیفته و عمرش بر باد نره یاعلی
    • حداکثر سن قابل پذیرش IR ۱۸:۵۶ - ۱۴۰۱/۰۲/۳۰
      1 0
      لطفاً توضیح بیشتری بدهید که چگونه شما را در سن سی و یک سالگی به عنوان طلبه پایه اول پذیرش کرده اند؟ طبق دفترچه پذیرش داوطلبان ورود به حوزه ، در صورتیکه داوطلب ورود به حوزه مدارک تحصیلی بالا مثل دکتری داشته باشد و سربازی رفته باشد ، به حداکثر سن قابل پذیرش اضافه می شود. ولی گویا شما این شرایط را ندارید پس چگونه پذیرش شده اید؟ در شهرستان های کوچک شاید پذیرش شده اید که داوطلبان کمی دارند؟ دلیل سوال من این است که اگر شرایط ورود به حوزه تغییر کرده مطلع باشم
  • مصطفی IR ۱۴:۵۱ - ۱۴۰۱/۰۲/۳۱
    0 0
    هنوز ۱۵ ساله نشده بودم، توی مدرسه ابتدایی و راهنمایی نمونه درس خونده بودم و اقوام پدری بمن امیدها بسته بودن. یکی میگفت دکتر آینده نباید وقتی اومدم مطب ازم ویزیت بگیری! یکی می گفت مهندس خونه منو باید تو بسازی، یکی میگفت با هواپیمایی که کاپتانش تویی میریم جزایر قناری، یکی میگفت وکیل پابه یک میشی میای حق و حقوق ماها رو میگیری! خلاصه هرکس چیزی میگفت اما هیچکس حتی توی خواب هم نمی دید مصطفی پسر پرویز، آخوند بشه! خود منم تصور درستی از حوزه نداشتم، هیچوقت نفهمیدم چه نیرویی بمن القا کرد که باید برم پیش داییم تا بعنوان ولی من بریم حوزه ثبت نام کنیم. وارد سالن حوزه علمیه که شدیم انگار از قبل اونجا بودم و هیچ احساس غریبی نمیکردم. روزها، ماهها و سالها گذشت و پیوند من با فضای معنوی حوزه، هر لحظه، محکم تر و عمیق تر شد.
  • مهدی IR ۱۸:۲۵ - ۱۴۰۱/۰۳/۰۲
    0 0
    تقریبا از کلاس هفتم بود که در دلم شوق رفتن به حوزه ی علمیه پدیدار شد، دائما با یکی از دوستانم که طلبه بود همراه میشدم، با او حرف میزدم، او هم با من حرف می‌زد و از طلبگی و امام زمان و علما برایم می گفت،من عشق طلبگی داشتم و خانواده هم مخالف بودند، انقدر اصرار میکردم که قبل از حوزه هم بعضا به من میگفتند شیخ مهدی، هر روز در دلم این شوق به امام زمان و حوزه فزونی می گرفت تا اینکه یک شبی از شب های ماه رمضان پایِ منبر شیخی نشستم که موضوع سخنرانی اش غربت امام زمان بود ، درونم را به هم ریخت، از درون حالتی غیر معمولی داشتم،همان شب قبل از اینکه بخوانم به یاد غربت ائمه ع افتادم، آنقدر گریه کردم که تا به حال آنطور گریه نکرده بودم از اعماق وجودم، منتهی برای اینکه خانواده نفهمند گریه را میخوردم و آهسته میباریدم شاید حدود یک ساعت کمتر یا بیشتر این طور گذشت که خوابم برد، در خواب مولا علی را دیدم که در کوچه ما بود و درِ خانه ی همه را زد و به حالت مظلومانه از همه درخواست کمک میکرد، به خانه ما رسید و در زد ، در را باز کردم، مولا فرمود مهدی میای سرباز ما بشی؟.... از آن وقت بود که مصمم شدم و حضرت مهدی ع لطف فرموند و ما را به سربازی پذیرفتند الان هم الحمدلله طلبه ام ، و گرچه چیزی جز شرمندگی در مقابل مولا ندارم اما آن امامِ غریب میداند که چقدر دوستش دارم، و ان شاءالله روزی رضایت او را کسب خواهم کرد ان شاءالله...