به گزارش خبرگزاری حوزه، حجتالاسلام والمسلمین محمدجواد مصطفوی، از رزمندگان دفاع مقدس در گفتوگویی صمیمی با حوزهنیوز، بخشهایی از دوران حضور خود در جبهههای دفاع مقدس را روایت میکند.
لطفاً خودتان را معرفی کنید و کمی از دوران کودکی و تحصیلاتتان بگویید.
«بنده محمدجواد مصطفوی هستم. در سال ۱۳۴۵ در شهرستان رودسر گیلان متولد شدم. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همان شهرستان گذراندم. در سال ۱۳۶۳ وارد حوزه علمیه شهرستان شدم و پس از پایان دوره سطح مقدماتی و پایان جنگ تحمیلی، در سال ۱۳۶۸ وارد حوزه علمیه قم شدم. بدینترتیب، از آن زمان به بعد مشغول درس و بحث در قم هستم.
چه شد که در نوجوانی وارد جبهه شدید؟ در شانزدهسالگی معمولاً کمتر کسی تصمیم به حضور در جنگ میگیرد.
سالهای ابتدایی جنگ تحمیلی بود. یکی از همکلاسیهایم که همیشه کنارم مینشست، به جبهه رفت و به فیض شهادت نائل آمد(شهید روانخواه).
چند نفر دیگر از دوستان و هممحلیهایمان نیز جانشان را در راه دفاع از میهن فدا کردند. همین دلدادگی و احساس مسئولیت عمیق، باعث شد که تصمیم بگیرم همراه با دوستانم راهی جبهه شوم. در آن دوران، انگیزههای ما بیشتر مبتنی بر «ادای دین» و لبیک به ندای امام خمینی (ره) بود. مردم با ایمان قلبی و حس مسئولیت وارد میدان میشدند و من نیز خود را موظف میدانستم.
نخستین تجربه حضور شما در جبهه چگونه آغاز شد؟
«اواخر سال ۱۳۶۱، به همراه یکی از دوستان هممحلی تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. در آن زمان شانزده سال داشتم. ابتدا حدود یک ماه دوره آموزش نظامی دیدیم. پس از آن، در سال ۱۳۶۲ نخستینبار اعزام شدیم به منطقه کردستان. این مأموریت تقریباً چهار ماه طول کشید. پس از بازگشت، در همان تابستان دوباره عازم جنوب شدیم. حضور در جبهه برای من فرصتی بود تا در سن نوجوانی با رزمندگان آشنا شوم و دِینی که بر گردن خود احساس میکردم ادا کنم.»
از تجربه حضور در کردستان برایمان بگویید.
«زمانی که ما وارد کردستان شدیم، منطقه هنوز ناآرام بود. پیش از رسیدن به مریوان، پایگاهی وجود داشت که گروهکهای کومله و دموکرات نفوذ زیادی در آن داشتند. ما حدود ده نفر بودیم و بزرگترین فرد گروه، بیستودو سال داشت. در همانجا با پیشمرگان کرد همپیمان شده و چندینبار با نیروهای کومله و دموکرات درگیر شدیم. در طول آن چهار ماه، دستکم سه یا چهار بار درگیری مستقیم رخ داد و متأسفانه چند نفر از همرزمان ما، از جمله یکی از برادران که اهل فومن بود، به شهادت رسیدند.

یکی از ویژگیهای آن مأموریت، ارتباط نزدیک با مردم بومی بود. مردم کردستان بسیار مهماننواز و مهربان بودند. هرچه داشتند با ما قسمت میکردند و از باغها و محصولاتشان پذیرایی میکردند. آنان خود نیز از دست گروهکهای ضدانقلاب خسته شده بودند. این همنشینی با مردم درس بزرگی برای من بود و تأثیر عمیقی بر فهم من از همزیستی و همراهی با مردم گذاشت.
در آن زمان شهید حاجحسین خرازی فرمانده محور ما بود. ما نوجوان بودیم و درک زیادی از مقام فرماندهی او نداشتیم، اما بعدها فهمیدیم که ایشان شخصاً مسئولیت آن محور را برعهده داشتهاند. اخلاق متواضعانه شهید خرازی و توجه ویژهاش به نیروهای کمسنوسال، بسیار دلگرمکننده بود. او با وجود مسئولیتهای سنگین، گاهی به پایگاه ما سر میزد و با نیروها دیدار میکرد.»
شرایط جبهه کردستان از نظر امنیت و محیط طبیعی چگونه بود؟
کردستان شرایط خاصی داشت. برخلاف جبهه جنوب که دشمن مقابل شما بود، در کردستان از هر طرف ممکن بود حمله شود.
نفوذ گروهکها زیاد بود و منطقه کوهستانی و سختگذر بود. مارها و عقربها هم بخشی از دشواری محیط بودند و بارها دوستان ما دچار گزیدگی شدند. با این حال، هیچکس وحشتی نداشت و حتی فکر بازگشت به مرخصی هم به ذهنمان خطور نمیکرد. چهار ماه کامل در همان منطقه ماندیم و فقط یکی دو بار برای کار ضروری به مریوان رفتیم.
بعد از کردستان، تجربه حضور در جبهه جنوب چگونه بود؟
«در سالهای ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳ چندینبار به جبهه جنوب اعزام شدیم. پایگاه اصلی ما در منطقه «طلائیه» بود و بعد به «پاسگاه زید» رفتیم. پاسگاه زید از نزدیکترین نقاط تماس با نیروهای عراقی بود. بنده در آن زمان فرمانده دسته بودم.
در آنجا قناسههای دشمن بسیار فعال بودند و بارها به ما هشدار داده میشد که سر خود را از سنگر بالا نیاوریم، چون احتمال اصابت گلوله تکتیرانداز وجود داشت و چندین نفر از همرزمانمان همانجا شهید شدند.
شرایط جبهه جنوب بسیار دشوار بود. منطقه بیابانی و گرم بود و دشمن در مقابلمان حضور مستقیم داشت. در یکی از مأموریتها، هنگام بازگشت از پاسگاه، خمپارهای در نزدیکی سنگر تدارکات اصابت کرد و تمام کنسروهای غذایی و ذخیره غذایی ما نابود شد. چند روزی را با کمترین امکانات گذراندیم. با وجود این سختیها، روحیه نیروها بالا بود.»
فرق مهم جبهه جنوب با کردستان در این بود که در جبهه جنوب دشمن در مقابل میجنگید اما در جبهه کردستان دشمن از هر طرف حمله میکرد و این کار رو برای رزمندگان بسیار سخت میکرد!
شنیدهایم در جبهه جنوب دچار حادثه و جراحت شدید. ماجرا چه بود؟
بله. در یکی از مأموریتها به همراه چند نفر از دوستان، با خودرو در حال حرکت به سمت پایگاه بودیم که ناگهان عراق شروع به موشکباران جاده اهواز_ خرمشهر کرد. راننده برای فرار از موشکها سرعت را زیاد کرد، اما پس از چند دقیقه، انفجارها بسیار نزدیک شدند. من دیگر چیزی نفهمیدم و چند روز بعد در بیمارستان شهید بقایی اهواز به هوش آمدم.
در آن حادثه دچار موجگرفتگی شدم، ترکش به سرم اصابت کرد و پرده گوشم بهطور کامل از بین رفت. دوستم، شهید محمود قنبرخواه – که از بستگان دور ما بود – زحمت زیادی کشید و مرا در حالی که بیهوش بودم، به بیمارستان رساند. حدود ده روز در اهواز بستری بودم و برای اینکه به روحیه بنده ضربهای وارد نشود به من نگفته بودن که چه اتفاقی افتاده، و خانوادهام نیز تا مدتی از ماجرا مطلع نشدند. و بعد متوجه شدم که پرده گوشم کاملا پاره شده است.
پس از ترخیص، مدتی در مرخصی بودم. یک روز که به دریا رفتم، بعد از آن متوجه شدم دچار درد شدید و عفونت شدهام. درد و عفونت همچنان ادامه داشت و هر سال بدتر میشد.
در سال ۱۳۷۳ که در قم مشغول تحصیل بودم، به یکی از متخصصین گوش و حلق و بینی مراجعه کردم. ایشان ابتدا با دستگاه ساکشن گوشم را تمیز کرد و برای نخستینبار پس از سالها احساس سبکی و راحتی کردم. دکتر ابتدا قرار بود مرا عمل کند و برای ۲۵ شهریور نوبت جراحی تعیین کرد. پس از انجام آزمایشها، گفت: «امیدوارم این گوش بدون عمل بهبود یابد.» سپس عمل را به دو ماه بعد موکول کرد تا وضعیت روشن شود.
در این فاصله، همسرم پیشنهاد داد که برای شفا نذر کنیم. من هم پذیرفتم و نذری ساده کردیم. در ۲۵ اسفند، دوباره به دکتر مراجعه کردم. ایشان پس از معاینه گفتند: «پرده گوش شما در حال ترمیم است و نیازی به عمل جراحی نیست.» واقعاً شفا یافته بودم. از آن زمان به بعد، گوشم عملکرد طبیعی پیدا کرد، گرچه همچنان باید از ورود آب جلوگیری میکردم. بنده این بهبود را به عنایت امام رضا (ع) نسبت میدهم و نذری که ادا کردیم را مؤثر میدانم.
در توضیحات خود بیان کردید سال ۶۱ وارد جنگ شدید و سال ۶۳ به حوزه آمدید. چه شد که در آن ایام تصمیم گرفتید وارد حوزه شوید؟
بنده در سال ۱۳۶۳ در نماز جماعت پایگاه بودم. آنجا آقایی جوان، بسیار خوشصدا و بااخلاق، بهعنوان مکبر حضور داشت. او هم صدای بسیار خوبی داشت و هم دعاها را بسیار زیبا میخواند. من این موضوع را در زندگینامهام هم نوشتهام. بعد از اینکه نماز تمام شد، پیش ایشان رفتم. جوانی خوشتیپ بود، دو سال از پدرم بزرگتر بود. به او گفتم: «شما چگونه میتوانید دعاها را اینقدر زیبا و دقیق بخوانید؟» پاسخ داد: «من طلبهام.»
این جمله نخستین جرقه طلبهشدن را در ذهن من روشن کرد. پس از این اتفاق، وقتی مأموریت ما تمام شد و به شهرستان بازگشتم، بهدنبال حوزه علمیه رفتم تا طلبه شوم. با اینکه درسهای فنیام هم بد نبود و در رشته مکانیک مشغول بودم، تصمیم گرفتم مسیر طلبگی را آغاز کنم و در کنار آن، حضور در جبهه را هم ادامه دهم.
تحصیل مقدمات طلبگی را در شهرستان گذراندم. در سال ۱۳۶۸ ـ همانطور که خدمتتان عرض کردم ـ جزو نخستین گروههایی بودیم که باید از استانها و شهرستانها در آزمون ورودی حوزههای علمیه قم شرکت میکردیم. پس از قبولی در این آزمون، وارد حوزه علمیه شدم.

بعد از ورود به حوزه، حضورم در جبهه شکل «رزمی ـ تبلیغی» پیدا کرد؛ یعنی هم فعالیت تبلیغی انجام میدادیم و هم در عملیاتها شرکت میکردیم. پس از طلبهشدن، دو مرتبه دیگر نیز به جبهه رفتم. یکبار همراه برادرم در سالهای ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ به مناطق کردستان و جنوب اعزام شدیم.
در سال ۱۳۶۶ نیز همراه حوزه علمیه لاهیجان و با استاد فقید حضرت آیتالله مشفق، برای نخستین بار به جبهه کردستان رفتیم. در همان شب اولی که در پایگاه مستقر شدیم، حضرت آیتالله محفوظی و جناب آقای جعفری گیلانی که اهل گیلان بودند، به آنجا آمدند. ما در حضور ایشان بودیم و آیتالله محفوظی درس اخلاقی بسیار ارزشمند و اثرگذاری برایمان ایراد فرمودند.
سپس در اوایل سال ۱۳۶۷ ـ یعنی حدود فروردین یا اردیبهشت همان سال به جبهه جنوب رفتیم. آنجا در منطقه شطعلی و دزفول مستقر شدیم. در مجموع، بنده هجده ماه در جبهه حضور داشتم.
برادرتان نیز به فیض شهادت نائل شدند؛ کمی درباره ایشان صحبت کنید.
بله؛ ما پنج برادر بودیم. من و یکی از برادرانم با هم به نوعی دوقلو بودیم. این دوقلو بودن به این معنا بود که ایشان در اصل پسرعمویم بود، اما چون مادرشان در همان جوانی نتوانست به فرزند خود شیر بدهد، این برادر در خانه ما و در کنار من بزرگ شد. به همین دلیل بیشتر اوقات در کنار هم بودیم و در خانه خودمان زندگی میکردیم. حتی در جبهه نیز حضور داشت و ما دوبار در سالهای شصت و چهار و شصت و پنج با هم به جبهه رفتیم.
در سال شصت و پنج، زمانی که در جبهه بودیم، یکباره دیدیم کاروانی از رزمندگان وارد شد. یکی از آنها نوحه آقای آهنگران را میخواند: «ای لشکر صاحب زمان آمادهباش آمادهباش». اخوی من گفت: «چقدر این صدا شبیه صدای داداش محسن است». چون محسن مداحی میکرد و حتی یک نوار هم از ایشان موجود است که اگر در گوگل جستوجو کنید، پیدا میشود. او مداح بسیار خوبی بود، با اینکه هنوز نوجوانی بیش نبود. محسن تازه دوم راهنمایی و سوم راهنمایی را گذرانده بود و هنوز وارد دبیرستان نشده بود. من هم گفتم: «آره، خیلی شبیه صدای محسن است». او گفت: «برویم بالا ببینیم چه خبر است».
به اتفاق رفتیم بالای پایگاه. وقتی برخی از رفقای همشهری ما را دیدند، گفتند: داداش کوچیک شما هم آمده، من گفتم: «کو؟ کجاست؟» گفتند: «محسن آمده جبهه و الان داشت مداحی میکرد». ما به دنبال محسن رفتیم و او را پیدا کردیم. بعد از احوالپرسی، به او گفتم: «محسن، برای چه آمدی؟» من این ماجرا را بعدها بهصورت یک خاطره با عنوان «دیدار به قیامت» نوشتم و منتشر کردم.
محسن گفت: «خب شما هم آمدهاید، من هم دیدم که بچهها میآیند، پس من هم آمدم». گفتم: «بابا، ننه، مادر، پس چه؟» گفت: «نه دیگر، وقتی شما اینجا باشید، من هم میآیم. شما چطور میخواهید بیایید و دینتان را ادا کنید؟ من هم میخواهم بیایم و دین خودم را ادا کنم».
به او گفتم: «محسن، باید برگردی». دستش را گرفتم و گفتم: «نه آموزش دیدهای، نه سنت به این حد میرسد. میدانم شناسنامهات را دستکاری کردهای». او گفت: «آره». من او را بردم پیش رئیس پرسنلی و گفتم: «اینطور که میبینید، ایشان نه آموزش دیده، نه سنوسالش میرسد و نه پدر و مادرم راضی بودهاند که بیخبر بیاید جبهه. با او چه کنیم؟» رئیس پرسنلی گفت: «فردا صبح یک اتوبوس میخواهد برگردد، او هم با آن برگردد».
خلاصه ما آن شب تا صبح تلاش کردیم تا محسن را راضی کنیم که برگردد، بزرگتر شود، درس بخواند و بعد به جبهه بیاید. سرانجام او را راضی کردیم. صبح روز بعد، دستش در دست من بود. خداحافظی کردیم و او سوار اتوبوس شد. وقتی نشست، سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: «داداش، دیدار به قیامت». من همین خاطره «دیدار به قیامت» را بعدها بهصورت یک داستان نوشتم.
بعد از رفتن محسن، دیگر از او خبری نداشتیم. مأموریت ما تمام شد و به خانه برگشتیم. وقتی از مادر سراغ محسن را گرفتیم، گفت: «محسن حدود یک ماه است که نیست». تعجب کردیم، چون ما خودمان او را به اتوبوس سپرده بودیم. دستپاچه شدیم و به پایگاه بسیج رفتیم و به اینسو و آنسو سر زدیم. در همین حین، نامهای به دستم رسید. در آن نوشته بود: «داداش، بعد از خداحافظی، به باختران آمدیم. در پایگاه، وقتی میخواستند به ما ناهار بدهند، دیدم نیروها دارند آموزش میبینند. من هم وارد آموزش شدم و امشب یا فردا به عملیات حاج عمران (کربلای دو) اعزام میشویم».
وقتی این نامه به دستمان رسید، خیالم راحت شد که او در جبهه حضور دارد. همان نامه، آخرین نامه محسن بود. بعد از آن، وصیتنامهای از او به دست ما رسید!!
او در عملیات حاج عمران شرکت کرد و شب عملیات مداحی داشت که فیلمش هم موجود است. سپس در عملیات حاج عمران، همراه فرماندهان خود به شهادت رسید. پیکر ایشان تا ده سال مفقود بود و در سال ۱۳۷۵ به دست ما رسید.
اخوی دیگر هم همراه من بارها در جبهه حضور داشت. مادرمان همیشه میگفت: «این دو برادر هرجا میروند، خرابکاری به پا میکنند». در واقع از نظر نسبی عموزاده من بود، اما چون از کودکی در کنار من بزرگ شد، مثل برادر بود.
در سالهای ۶۵ و۶۶ نیز با او در جبهه بودیم. یکبار خبر رسید که باید از جنوب به کردستان برویم. ما را با یک اتوبوس از گردان حمزه سیدالشهدا به مریوان اعزام کردند. همان شب که رسیدیم، مریوان را بمباران کردند. عصر همان روز هم وقتی خواستند ما را از پایگاه برای مرز حلبچه، منتقل کنند، در مسیر شنیدیم که دوباره مریوان و پایگاه بمباران شده است. من خودم این بمبارانها را با چشمانم دیدم.
وقتی به قلهای در مسیر حلبچه رسیدیم، سربالایی بسیار تندی بود. هوا بارانی و برفی بود و اتوبوسها نمیتوانستند بالا بروند. گفتند: «نیروها باید پیاده شوند». ما پیاده شدیم و از قله گذشتیم و وارد دشت حلبچه شدیم؛ دشتی که در عملیات والفجر ۴ به دست نیروهای ایرانی افتاده بود.

از آنجا ما را با خودرو به پایگاهی منتقل کردند. وقتی رسیدیم، چند برادر اصفهانی با لهجه شیرین خود به ما خوشامد گفتند و عبارت «به هتل طویله خوش آمدید» را تکرار کردند. ما معنای «هتل طویله» را نمیدانستیم.
شب شد و نزدیک ساعت یازده یا دوازده، وقت شام رسید. پیرمردی آش توزیع میکرد. نوبت به من که رسید، چون باران و برف صورتم را خیس کرده و کلاهم سنگین شده بود، کلاهم افتاد داخل کاسه آش. پیرمرد همانطور آش را داد و گفت: «بخور، انشاءالله بادمجونه». همین عبارت «انشاءالله بادمجون» بعدها یکی از خاطرات من شد که آن را نیز ثبت و ضبط کردم.
ما حدود یک ماه در آن منطقه ماندیم. سپس ما را تقسیم کردند. من حدود هجده سالم بود، به عنوان فرمانده دسته انتخاب شدم و برادرم هم بهعنوان آرپیجیزن دسته منصوب شد. دسته ما حدود دوازده نفر بود. ما را به قلهای به نام «حداد» فرستادند. منطقه چند بخش داشت: حداد یک، حداد دو، حداد سه و حداد چهار. ما اولین گروهی بودیم که در «حداد یک» مستقر شدیم. «حداد یک» محل بسیار نزدیکی به عراقیها بود، بهطوریکه صدای آنها به گوش ما میرسید. حتی وقتی میخواستند شمارش کنند، صدای آنها را ما بهوضوح میشنیدیم.
یکی از خاطرات تلخ یا شیرین دوران جنگ را برای ما تعریف کنید.
خاطرهای دارم با عنوان «گرازهای بعثی» که مایلم برایتان تعریف کنم.
آنجا یک پایگاه مستقل بود و بنده فرمانده دسته بودم و در همان شب اول، نیروها را برای نگهبانی در نوار مرزی تقسیم کردم. نوار مرزی دقیقاً بالای قله قرار داشت و سنگر ما حدود یک تا دو متر پایینتر از شانه قله ساخته شده بود. موقعیت به گونهای بود که با کمی بلند کردن سر، میتوانستیم مواضع مقابل و نیروهای عراقی را مشاهده کنیم. فاصله بسیار کم بود. رودخانه شیلر هم از پایین پایگاه ما عبور میکرد؛ همان رودخانهای که بعدها فیلمی سینمایی با عنوان «خانه شیلر» درباره آن ساخته شد.
در همان شب اول، یکی از نگهبانها نزد من آمد و گفت: «آقای مصطفوی، صدای زیادی از پایین به گوش میرسد. احتمال میدهم عراقیها حمله کرده باشند.» ما دستپاچه شدیم، آمادهباش اعلام کردیم و تا صبح نخوابیدیم. واقعاً سر و صدا زیاد بود، اما کسی به سمت بالا نیامد. در ذهنمان احتمال میدادیم تکاوران عراقی باشند. با این حال، تا صبح خبری نشد. شب دوم نیز همین وضعیت تکرار شد و باز هم صداهایی میآمد، اما حملهای صورت نگرفت.
شب سوم برادرم گفت: «برویم پایین و ببینیم چه خبر است.» ابتدا مخالفت کردم و گفتم: «قدغن است. ممکن است مینگذاری کرده باشند.» اما او اصرار کرد. به خاطر روحیه جوانی و شیطنت، تصمیم گرفتیم پنهانی و بدون اطلاع دیگران پایین برویم. وقتی به پایین رسیدیم، متوجه شدیم خبری از دشمن نیست. تنها کنسروهایی که بچهها میخوردند و به پایین پرتاب میکردند، روی زمین پخش شده بود. برادرم گفت: «احتمالاً خوکها یا حیوانات وحشی برای خوردن کنسروها میآیند و همین باعث سر و صدا میشود.» سپس پیشنهاد داد چند نارنجک بیاوریم و تله بگذاریم. ابتدا مخالفت کردم و گفتم: «این کار خطرناک است. اگر فرماندهی بفهمد، مجازات میشویم.» اما او کوتاه نیامد. نهایتاً چهار یا پنج نارنجک برداشتیم و در پایین قله تله گذاشتیم.
شب چهارم یا پنجم بود. هوا بارانی و برفی بود؛ شرایط طبیعی آن منطقه در سلیمانیه عراق چنین بود که حتی در اواخر اردیبهشت و اوایل خرداد نیز بارش برف و باران وجود داشت. در همان شب، ناگهان صدای انفجار به گوش رسید. تله عمل کرده بود. ما به شدت هراسیدیم و بلافاصله آمادهباش اعلام شد. پشت سنگرها مستقر شدیم و شروع کردیم به تیراندازی. بچهها هر حرکتی میدیدند، به سمت آن شلیک میکردند. تیراندازی تا نزدیکی اذان صبح ادامه داشت. عراقیها سکوت کامل اختیار کرده بودند؛ احتمالاً تصور کردند ما حمله کردهایم، اما هیچ واکنشی نشان ندادند.
پس از نماز صبح، هوا کمکم روشن شد. ناگهان عراقیها حمله خود را آغاز کردند؛ با بمباران شدید و موشکباران منطقه. پایگاه به طور کامل هدف قرار گرفت. انبار تدارکات، ساختمانهای پشتیبانی و حتی حمام و سرویسهای بهداشتی پایگاه با خاک یکسان شد. در همین زمان، بیسیمچی به من اطلاع داد که فرمانده با من کار دارد. وقتی گوشی بیسیم را گرفتم، فرمانده پرسید: «این بحث گرازهای بعثی چیست؟» من که به دلیل ذهنیتم، «گرازهای وحشی» را با «بعثیها» ترکیب کرده بودم، به اشتباه گفته بودم «گرازهای بعثی». فرمانده با تعجب پرسید: «گرازهای بعثی دیگر چیست؟» و ماجرا روشن شد.
فرمانده دستور داد هیچ عکسالعملی نشان ندهیم تا نیروهای کمکی برسند. نزدیک ظهر بود که سه خودرو تویوتا حامل فرماندهان به منطقه آمدند. ماجرا را توضیح دادیم، اما نگفتیم که نارنجکها را خودمان بهعنوان تله کار گذاشته بودیم. این خاطره اگرچه تلخ بود، اما شیرینیاش در آن بود که هیچیک از نیروها شهید نشدند. البته از نظر تدارکاتی دچار مشکل شدیم و چند روز بچهها سختی کشیدند.
فضای جبهه بیشتر معنوی و همراه با نماز شب و دعا بود یا طنز و شوخی هم در آن وجود داشت؟
نه، اتفاقاً هر دو جنبه در کنار هم وجود داشتند. نماز شب و اعمال عبادی برای رزمندگان اصالت و ریشهای عمیق داشت و بخش مهمی از زندگیشان در جبهه محسوب میشد. در عین حال، فضای جبهه اغلب با طنز و شوخیهای دوستانه همراه بود. رزمندگان کنار هم نشستهای صمیمی و پرنشاطی داشتند و هیچگاه احساس خستگی نمیکردند. دعاهایی مانند دعای کمیل، دعای توسل و زیارت عاشورا خوانده میشد و نماز شب نیز برپا بود، اما در کنار همه اینها، شیرینی حضور در جبهه به واسطه داستانها و لطیفههایی بود که رزمندگان برای هم تعریف میکردند. گاهی گروهی کاری انجام میداد یا لطیفهای میگفت که تا مدتها هر بار فرد مقابل را میدیدی، همان خاطره و شوخی به یادت میآمد و لبخند بر لبانت نقش میبست. واقعاً چنین بود.
ضمن تشکر، جملات پایانی شما را بشنویم.
اگر بخواهم نکتهای دیگر اضافه کنم، امیدوارم هیچگاه جنگی برای هیچ ملت و هیچ کشوری پیش نیاید؛ اما باید گفت که هشت سال دفاع مقدس حقیقتاً «مقدس» بود؛ چرا که شهدای ما مظلومانه به شهادت رسیدند.
از یک سو دشمنی مسلح و مجهز داشتیم که توسط سی و شش یا سی و هفت کشور حمایت میشد و از سوی دیگر حتی سیم خاردار ساده هم به ما داده نمیشد و بچه های ما با دست خالی به مبارزه پرداختند و وجبی از خاک این کشور را به دشمن واگذار نکردند.
گفتوگو و تنظیم: محمد رسول صفری عربی - نقی امینی
فیلم کامل گفتوگو با حجت الاسلام والمسلمین مصطفوی










نظر شما