یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ - ۰۸:۲۳
سربازی برای وطن یخ زد

حوزه/ به سختی عکس پسرش را از جیبش درآورد و بوسید. جلوی خودش نگه‌داشت و تکیه داد. چشم‌هایش رفت... رفت و رفت... برف می‌بارید. روی بدنش نشست. قلبش یخ زد. خونش دیگر در گردش نبود. آرام شد. برف می‌بارید... همه‌چی بی‌صدا و آرام... فردایش در تیتر روزنامه نوشتند: «سربازی حین گشت، در حالی که عکس بچه‌اش در دستش بود، از سرما یخ زد.»

خبرگزاری حوزه | دندان‌هایش روی هم بند نمی‌شد. دست‌هایش بی‌حس شده بود برای ها کردن. حس می‌کرد الان است دندان‌هایش بشکند. تا چشم کار می‌کرد همه‌چی سفید بود. خسته شده بود از این همه یک‌شکلی.

پوتینش را همین چند ساعت پیش واکس زده بود. بوی واکس مغزش را پر کرده بود. پسرکش بالا و پایین می‌پرید. تازه بابا گفتن یاد گرفته بود. کاش حداقل خواب بود بعد می‌رفت، اما ساعت اتوبوسی که گیرش آمده بود پنج عصر بود.

چشم‌هایش پر از اشک شد. نمی‌خواست خانمش اشکش را ببیند، رفت داخل دستشویی. این چند وقته حسابی لاغر شده بود. ریش‌هایش را باید اصلاح می‌کرد، مثل همان روزهایی که پروفسوری می‌گذاشت. صدایی گفت: «ب ا بااا». خندید و اشکش را پاک کرد.

اشکی نداشت. می‌لرزید. انگار آب و خون بدنش منجمد شده بود. تکیه داد به تخته‌سنگی. نباید می‌خوابید. اما چشم‌هایش سنگین شده بود. بخاطر وطن بیدارباش، اما به عشق همین خواب آمده بود سربازی.

چشم‌هایش نمی‌سوخت مثل چند ساعت قبل. حس می‌کرد دیگر چیزی نمی‌بیند. صدایی در دشتِ پر از برف شنید... «با ب ااا بااآا با». نمی‌توانست گردنش را بچرخاند... چشم‌هایش بسته شد... تاریکی بود... اما گرم بود. خندید و گفت: «چقدر اینجا قشنگ است». صدای هیزم داخل شومینه تلق تلق صدا می‌کرد.

پسرش بزرگ شده بود و قشنگ بابا بابا می‌گفت و خانمش گوشه‌ای روی صندلی داشت شال‌گردن می‌بافت. گفت: «رحیم، این شال حسابی گرمت می‌کنه». رحیم خندید و سری تکان داد. یک‌باره چشم‌هایش باز شد؛ باز همه‌چی سفید شد.

به سختی عکس پسرش را از جیبش درآورد و بوسید. جلوی خودش نگه‌داشت و تکیه داد. چشم‌هایش رفت... رفت و رفت... برف می‌بارید. روی بدنش نشست. قلبش یخ زد. خونش دیگر در گردش نبود. آرام شد. برف می‌بارید...
همه‌چی بی‌صدا و آرام...

فردایش در تیتر روزنامه نوشتند: «سربازی حین گشت، در حالی که عکس بچه‌اش در دستش بود، از سرما یخ زد.»

ابوالفضل گلستانی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha