پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۳:۴۷
اضطرار؛ جایی که دعا از لفظ عبور می‌کند

حوزه/ نویسنده در این یادداشت بیان کرد: انسان تا راه‌های فرعیِ زمینی جلوی پایش باشد، استغاثه‌ی واقعی نمی‌کند. اضطرار بریده شدن از همه‌ی آن‌ها؛ یعنی رسیدن به نقطه‌ی «لا اله الا الله» در فریادِ بی‌پناهی است.

خبرگزاری حوزه| بحث را از همین «اخبار روز» شروع کنیم اما نه خبرهای شبکه‌ها… خبرهای زندگی:

فسادهایی که آدم را بی‌اعتماد می‌کند… ظلم‌هایی که آدم را خفه می‌کند… اقتصادهایی که سفره‌ها را کوچک می‌کند… خانواده‌هایی که زیر فشارها از هم می‌پاشند… جنگ‌هایی که کودک را بی‌خانه می‌کند… بی‌عدالتی‌هایی که ریشه‌ی امید را می‌زند…

انگار بشر هر چه جلوتر می‌رود، ابزارها زیادتر می‌شود، اما آرامش کمتر… قانون‌ها نوشته‌تر می‌شود، اما عدالت دورتر… حرف‌ها زیادتر می‌شود، اما صدق کمتر…و اینجاست که انسانِ صادق، یک لحظه می‌ایستد و می‌گوید:

«پس واقعاً راه کجاست؟»

و من می‌خواهم یک جمله را خیلی جدی بگویم، نه به عنوان شعار، به عنوان تجربه‌ی تاریخ:

تا وقتی دلِ انسان به «غیر خدا» گرم است، استغاثه‌ی حقیقی اتفاق نمی‌افتد.

ما گاهی دعا می‌کنیم، اما تهِ دل‌مان هنوز به یک آدم، یک قدرت، یک پول، یک رابطه، یک موقعیت، یک راهِ سیاسی، یک برنامه‌ی زمینی بسته است…و دعا وقتی اثر می‌گذارد که آدم واقعاً برسد به این نقطه:

«خدایا… دیگر هیچ تکیه‌گاهی ندارم جز تو… و هیچ گشایشی نیست جز گشایش تو… و هیچ نجاتی نیست جز نجاتی که تو می فرستی»

اینجا لازم است یک قدم عمیق‌تر برویم: فرق «دعا» با «استغاثه»، فرق «گرفتاری» با «اضطرار» است.

دعا ممکن است از سرِ ایمان باشد، اما هنوز آدم در درونش چند راهِ پنهان داشته باشد؛ هنوز تهِ دلش بگوید: «اگر نشد، این گزینه هست… اگر نشد، آن آدم هست… اگر نشد، آن پول هست…»

اما استغاثه یعنی آدم دیگر راه‌های اضافه را از دست داده؛ یعنی دل به آن نقطه می‌رسد که دیگر نمی‌شود نقش بازی کرد.

استغاثه، دعایی است که در آن کمک از تهِ جان بیرون می‌جهد؛ آدم نه فقط درخواست می‌کند، بلکه فریاد می‌کشد

فریادِ بی‌پناهیِ آگاهانه

و اضطرار یعنی همان لحظه‌ی شفافیتِ کامل: وقتی همه‌ی تکیه‌گاه‌های غیرخدا می‌ریزند و آدم می‌ماند با یک حقیقتِ روشن: «فقط تو… فقط تو…»

اضطرار، درد نیست؛ پالایش است. در اضطرار، دعا از لفظ عبور می‌کند و می‌شود حضور. و درست به همین دلیل، تاریخ‌های بزرگِ نجات، معمولاً از همین نقطه شروع می‌شوند: از قطع امید از غیر خدا، و وصل شدنِ جدی به خدا.

حالا برای اینکه این حرف، فقط حس نباشد، می‌خواهم شما را ببرم وسط یک قصه‌ی واقعی نه قصه‌ی خیالی. قصه‌ای که قرآن آن را بارها تکرار کرده، چون می‌خواهد تبدیل به نقشه‌ی راه شود.

قرآن کریم اول، صحنه را می‌چیند؛ مثل یک کارگردان دقیق. می‌گوید فرعون در زمین برتری‌طلبی کرد، مردم را دسته‌دسته کرد، یک گروه را ضعیف کرد، پسران‌شان را می‌کشت، زنان‌شان را زنده می‌گذاشت… و این فقط ظلمِ فیزیکی نبود؛ تحقیرِ سیستماتیک بود.

این تصویر در آیه‌ی معروف سوره‌ی قصص آمده:

«إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ… یَذْبَحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ…» (قصص/۴)

بعد قرآن یک جمله می‌گوید که ستون امید است؛ یعنی درست وسط تاریکی، خدا “نقشه‌ی نور” را رو می‌کند:

«وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا… وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ» (قصص/۵)

یعنی ما می‌خواهیم بر همین مستضعفان منت بگذاریم، آن‌ها را امام/پیشوا کنیم، وارث کنیم…

دقت کنید: قرآن نمی‌گوید «می‌خواهیم فقط نجات‌شان دهیم»می‌گوید:می‌خواهیم جایگاه را عوض کنیم؛ می‌خواهیم تحقیرشدگان به جایگاه اثرگذاری برسند.

این همان چیزی است که انسان امروز هم دنبالش است: فقط “کم شدن درد” نیست، برپا شدن عدالت است.

اما سؤال اینجاست: این وعده‌ی بزرگ چه‌طور واقعی می‌شود؟ چه‌طور از آسمان می‌آید روی زمین؟

اینجا قصه دقیقاً می‌رسد به نقطه‌ی کلیدیِ شما: اضطرار و استغاثه.

قرآن می‌گوید بنی‌اسرائیل فقط گرفتار نبودند؛ گرفتاری طولانی بود.

گرفتاریِ طولانی آدم را دو جور می‌کند:

یا آدم را می‌کُشد و بی‌حس می‌کند…

یا آدم را از همه‌ی تکیه‌گاه‌های توخالی جدا می‌کند و می‌رساند به یک فریادِ ناب.

امام صادق(ع) می‌فرماید (با همین مضمون و عبارت عربی مشهور):

«فَلَمَّا طَالَ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ الْعَذَابُ ضَجُّوا وَبَکَوْا إِلَی اللهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً، فَأَوْحَی اللهُ إِلَی مُوسَی وَهَارُونَ یُخَلِّصُهُمْ مِنْ فِرْعَوْنَ، فَحَطَّ عَنْهُمْ سَبْعِینَ وَمِائَةَ سَنَةٍ…»

ترجمه‌ی روانِ دقیق:

وقتی عذابِ بنی‌اسرائیل طولانی شد، چهل صبح با ضجّه و گریه به درگاه خدا روی آوردند؛ پس خدا به موسی و هارون وحی کرد که آنان را از فرعون نجات دهند؛ و ۱۷۰ سال از دوران عذابشان کم کرد.

و بعد امام صادق(ع) یک جمله‌ی تکان‌دهنده اضافه می‌فرمایند (پیامِ مستقیم برای ما):

«هکَذَا أَنْتُمْ لَوْ فَعَلْتُمْ لَفَرَّجَ اللهُ عَنَّا، فَأَمَّا إِذَا لَمْ تَکُونُوا فَإِنَّ الأَمْرَ یَنْتَهِی إِلَی مُنْتَهَاهُ.»

یعنی: شما هم اگر چنین کنید، خدا فرج ما را می‌رساند؛ و اگر چنین نباشید، کار به نهایتِ خودش می‌رسد.

این روایت را به شکل بسیار روشن در بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۱۳۲ می‌بینید.

و نیز در نقل‌های تفسیری همین مضمون آمده است.

می‌گوید: چهل صبح…

یعنی یک روز و دو روز نبود.

یعنی یک شب هیجانی در مجلس نبود.

یعنی یک موج کوتاهِ احساسی نبود.

چهل صبح یعنی:

مردم از خواب بلند می‌شدند، اما دیگر روزِ معمولی نداشتند.صبح‌شان با ناله شروع می‌شد.صبح‌شان با اشک شروع می‌شد.صبح‌شان با یک جمله شروع می‌شد:

«خدایا! دیگر بس است… ما دیگر هیچ نداریم…»

می‌گوید: ضَجُّوا…

ضجّه یعنی ناله‌ی بلند، یعنی فریادی که از عمق می‌آید، یعنی دیگر آدم نمی‌خواهد “مرتب” باشد.

و بَکَوْا… گریه کردند.

چرا؟ چون به نقطه‌ای رسیدند که فهمیدند:

نه قبیله نجاتمان می‌دهد، نه رابطه، نه زر، نه زور…

فقط خدا.

و درست همان‌جا وحی آمد:

راه نجات باز شد.

و طبق روایت، از آن مدتِ سنگین ۱۷۰ سال کم شد.

این یعنی چه؟

یعنی در منطق اهل‌بیت(ع)، بعضی تقدیرها قابل تغییر است؛ اما نه با هر دعایی…

با دعایی که از دلِ قطع امید از غیر خدا بیرون می آید

حالا برگردیم به سوال اول.

فساد جهانی، ظلم‌ها، بحران اقتصاد، فروپاشی اخلاق، بحران خانواده‌ها…

این‌ها فقط مشکل کمبود راه‌حل نیست. مشکل بزرگ‌تر این است که بشر، هنوز خیال می‌کند با همان سازوکارهایی که خودش ساخته، می‌تواند خودش را نجات بدهد در حالی که همان سازوکارها گاهی خودش تولیدکننده‌ی بی‌عدالتی است.

من این را نمی‌گویم که تلاش نکنیم؛ نه.

اما یک حقیقت هست:

نجاتِ ریشه‌ای، وقتی می‌آید که انسان بفهمد بدون اتصال به خدا، عدالتِ پایدار ساخته نمی‌شود؛ و بدون منجیِ الهی، آن عدالتِ جهانی کامل نمی‌شود.

و دقیقاً اینجاست که قصه‌ی بنی‌اسرائیل مثل آینه می‌شود:

وقتی ظلم طولانی شد، وقتی امیدهای زمینی شکست، وقتی مردم به اضطرار رسیدند، استغاثه‌ی جمعی شکل گرفت… و بعد گشایش آمد.

«أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ…» (نمل/۶۲)

یعنی:

کی مضطر را جواب می‌دهد؟

همان کسی که تاریخِ بنی‌اسرائیل را عوض کرد… همان می‌تواند تاریخِ ما را هم عوض کند.

پس برادرها، خواهرها…

اگر امروز می‌بینید مشکلات فقط شخصی نیست، اجتماعی است، جهانی است، تمدنی است…

اگر می‌بینید عدالت زخمی است… خانواده‌ها زیر فشارند… انسان‌ها ناامید می‌شوند…

این‌ها باید ما را به یک نقطه برساند:

به نقطه‌ای که دیگر فقط خواهش نکنیم، استغاثه کنیم.

به نقطه‌ای که به جای تکیه‌ی کامل به زمین، به آسمان تکیه کنیم.

به نقطه‌ای که منجی را فقط یک باور ذهنی ندانیم، یک نیازِ حیاتی بدانیم.

و این دقیقاً همان پیامی است که امام صادق(ع) بعد از روایت بنی‌اسرائیل فرمود:

«شما هم اگر مثل آنان انجام دهید، فرج می‌رسد…»

و حالا برای اینکه این قانونِ استغاثه را از دلِ تاریخ، دوباره در یک صحنه‌ی روشن ببینیم، اجازه بدهید یک قاب دیگر بیاورم: بدر.

بدر فقط یک جنگ نبود؛ بدر یک نمایش بود نمایشِ این حقیقت که وقتی اسبابِ ظاهری کم است و فشار زیاد، اگر دل به آسمان وصل شود، درِ امداد باز می‌شود.

قرآن درباره‌ی بدر، هم اصلِ کم‌بودن و ضعف ظاهری را یادآوری می‌کند، هم امداد را:

«وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (آل‌عمران/۱۲۳)

و در همان میدان، لحظه‌ی اوجِ بی‌پناهیِ آگاهانه را این‌طور ثبت می‌کند؛ نه دعا، بلکه “استغاثه:

«إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ لَکُمْ…» (انفال/۹)

این یعنی درِ پاسخ، وقتی باز شد که کمک از ته دل بلند شد.

با هم… آرام… شمرده… از ته دل:

«اِلٰهی عَظُمَ البلاءُ…»

خدایا! بلا بزرگ شده…

نه برای ناامیدی… برای صدق.

برای اینکه نقاب‌ها را برداریم.

برای اینکه بگوییم: خدایا! ما دیگر تکیه‌گاه‌های توخالی را نمی‌خواهیم…

بعد ادامه‌اش را به شکلِ کوتاه و کاربردی ببندید (تا جمع خسته نشود، اما اوج بماند):

خدایا! ما را به آن حالتِ بنی‌اسرائیل برسان…

همان «چهل صبحِ ضجّه و گریه»…

دلِ ما را هم جمع کن…

و فرجِ ولیّ‌ات را برسان…

و سه بار، با مکث و حضور قلب: اللهم عجل لولیک الفرج

حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی مهدوی نیا

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha