به گزارش خبرگزاری حوزه، به مناسبت سالروز شهادت امام جواد علیهالسلام، گزیدهای از اشعار سوزناک در رثای آن حضرت تقدیم حضور شما فرهیختگان میگردد.
اشعار شهادت امام جواد علیه السلام
آشفتگی همیشه به دستان باد نیست
علم زیاد هیچ به سن زیاد نیست
باید چگونه از تو بگویند شاعران؟
بازار شعر وصف تو باشد کساد نیست
وقتی که در هوای تو پرسه نمیزند
دیگر دل کبوتر این صحن شاد نیست
وقتی که اهل خانه به تو زهر میدهند
دیگر به دستهای کسی اعتماد نیست
کم نیست در حریم تو چون "امّفضلها"
اما کسی میان کریمان " جواد " نیست
________________________________________
برخیز ای جوان سر خود، بر زمین مکش
تو زخم دیدهای پَر خود، بر زمین مکش
ای مادری تر از همه، کم دست و پا بزن
پهلو شبیه مادر خود بر زمین مکش
بر تار گیسوان تو جای لب رضاست
این گیسوی مطهر خود بر زمین مکش
اسباب رقص و شادی زنها شدی چرا؟
صورت به پیش همسر خود بر زمین مکش
اینان ز دست و پا زدنت کیف میکنند
طاقت بیار و پیکر خود بر زمین مکش
بر روی نازنین لب تو خاک و خون نشست
پس آیههای کوثر خود بر زمین مکش
شکر خدا که نیست تماشا کند رضا
گوید دو دیدهی تر خود، بر زمین مکش
در کربلا پدر به پسر التماس کرد
برخیز ای جوان سر خود بر زمین مکش
بس کن حسین، آبروی خویش را مبر
زانو کنار اکبر خود بر زمین مکش
کار عباست بردن این جسم، زینبا
با گوشههای معجر خود بر زمین مکش
________________________________________
بردار از خاک کف حجره سرت را
از بی کسی کمترصدا کن مادرت را
اینجا جواب ناله هایت نیشخند است
اصلاً نمیفهمند چشمان تَرت را
با هلهله با پایکوبی خنده کردند
سوز صدای خسته بی جوهرت را
آه جگر سوزت، امانت را بریده
آتش زدی با سرفهات دور و برت را
حتی توان ایستادن هم نداری
قوّت نداری وا کنی بال و پرت را
پیداست از حال وخیمت زهر بدجور
آتش زده باغ گل نیلوفرت را
داری به خود میپیچی اما حیف اینجا
چشمی نمیبارد دل غم پرورت را
باید که تنها در غریبی بگذرانی
در خانهی خود لحظه های آخرت را
بی حرمتی شد به مقامت باز هم شکر
خنجر نزد بوسه ضریح حنجرت را
میدانم اما شَرم دارم که بگویم
بردند پشتبام خانه، پیکرت را
________________________________________
زهرش اثر کرد و گرفت از تو توان را
طوری که حتی تار دیدی این و آن را
در گوشه ی حجره به خود پیچیدی از درد
یعنی چِشیدی درد تلخ استخوان را
مثل عمو جانت حسن آزار دیدی
از بس شنیدی از خودی زخم زبان را
این زن که دست جعده را از پشت بسته
جاری نمود اشک زمین و آسمان را
از او تقاضای دو قطره آب کردی
وقتی تماشا کرد خشکی دهان را
در پیش چشمت آبها را بر زمین ریخت
سوزاند قلب مادری قامت کمان را
با هلهله ... با کف زدن ... با پای کوبی
مانند عاشورا ورق زد داستان را
هر چند که لبتشنه جان دادی ولیکن
دیگر ندیدی رنگ و روی خیزران را
شکر خدا بالای بام آماده کردند
بال کبوترها برایت سایه بان را
دور و بر تو جز کبوترها نبودند
دیگر ندیدی خولی و شمر و سنان را
با نعل اسب از تو پذیرایی نکردند
دیگر نخوردی ضربه های ناگهان را
________________________________________
خواهر نداشتم که پرستاریام کند
مادر نداشتم که مرا یاریام کند
این بیکسی خلاصه به بیمادری نشد
بابا نبود رفع گرفتاریام کند
تنها جفای همسر من قاتلم نشد
اصلاً کسی نبود که دلداریام کند
جُود مرا به زهر جفایش جواب داد
نیّت نداشت اینکه وفاداریام کند
همراه دست و پا زدنم هلهلهکنان
با پایکوبیاش طلبِ خاریام کند
در خانهام محاصرۀ دشمنان شدم
یک یار نیست تا که علمداریام کند
دیگر کسی به داد دل من نمیرسد
باید اَجَل بیاید و غمخواریام کند
سوز عطش مرا به دل قتلگاه برد
هادی کجاست چارۀ بیماریام کند
جان دادم و کسی به روی سینهام نبود
یاد حسین وقت بلا یاریام کند
رأسم جدا نشد که میان اسیرها
بالای نیزه شاهد بازاریام کند
با سُمِّ اسب، پیکر من آشنا نشد
خونم نریخت تا همه جا جاریام کند
نعش مرا به مکر و اهانت به بام بُرد
یک لحظه هم نخواست نگهداریام کند
مهدی بیا که تازه شده داغ فاطمه
با قامت خمیده عزاداریام کند










نظر شما