دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۸
منتخب اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه‌السلام

حوزه/ حضرت مسلم بن عقیل، آن سفیر تنها و وفادار که پیش از آنکه شمشیرها بر پیکرش نشیند، تمام هستی خود را نذرِ دیدار یار کرده بود، فریاد زد که حسین(ع) مرا فرستاد و من بیعت او را به جان برگرفته‌ام و بدینسان، سرخی خونش بر دیواره‌های بی‌تفاوتی کوفه، معنای والای جانفشانی در مسیر ولایت را برای همیشه ثبت کرد.

به گزارش خبرگزاری حوزه، به مناسبت سالروز شهادت حضرت مسلم‌بن‌عقیل علیه‌السلام، گزیده‌ای از اشعار سوزناک در رثای سفیر امام حسین علیه السلام تقدیم حضور شما فرهیختگان می‌گردد.

نامه‌ای که نوشتم

نامه‌ای را که نوشتم جگرم را سوزاند…
دست من بشکند این بال و پرم راسوزاند

یک نفر نیست که در کوفه پناهم بدهد…
غیر از این توئه کسی نیست که راهم بدهد

نگرانم, نگرانم ,که پریشان بشوی..
با زن و بچه ات آواره و حیران بشوی

کارو بار همه ی نیزه فروشان گرم است
طفل شش ماهه نیاور که بیابان گرم است

دختران تو عزیز اند نیایی یک وقت
کوفیان فکر کنیز اند نیایی یک وقت

جگرم سوخت به قربان اباعبدالله.
بفدای لب و دندان اباعبدالله.

به روی خاک کشیدند تنم را بخدا
میکشیدند ز مویم بدنم را بخدا

بر سربامم و گودال تو را میبینم…
لحظه ی غارت اموال تو را میبینم

تا قیامت به تن بی کفنت مدیونم..
نیزه ای گر برود در بدنت.. مدیونم

یا که چکمه بخورد بر دهنت مدیونم
من به انگشتر و انگشت تنت مدیونم

ترسم این است که پیش همه عریان بشوی
کاش میشد که نیایی و پشیمان بشوی

ترسم این است لباس تو به غارت برود.
ترسم این است که زینب به اسارت برود

کوفه را شرم و حیا نیست اباعبدالله.
جای تو طشت طلا نیست اباعبدالله

شاعر: حامد جولازاده

منتخب اشعار شهادت امام باقر علیه‌السلام

کوچه های بی وفای کوفه

در کوچه‌های کوفه شدم در بدر حسین
طعنه شنیده‌ام به سر هر گذر حسین

اینجا کسی پناه به مسلم نمی‌دهد
آواره‌ام به کوفه ز شب تا سحر حسین

دنیا غریب مثل سفیرت ندیده است
غربت نصیب من شده در این سفر حسین

سرگرم نیزه ساختن حرفه‌ای شدند
جز این نداشتند گمانم هنر حسین

اینجا میا که ساقی تو می خورد زمین
در علقمه شوی تو شکسته کمر حسین

دلشوره ام برای تو و دختران توست
گر چه شود حمیده من بی پدر حسین

پیراهن اضافه اگر داشتی بیار!
زیور دگر برای رقیه نخر حسین!

روی قناره پیکرم و سر به روی بام
دادم سلام بر تو به چشمان تر حسین

شاعر: رضا رسول زاده

منتخب اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه‌السلام

نگرانم چه کنم

آه، بدجور مرا کوفه به هم ریخت حسین
همه شهر به یکباره سرم ریخت حسین

باورم نیست که آواره شدم در این شهر
نیست پنهان ز تو، بیچاره شدم در این شهر

تو نبودی که ببینی چه شبی سر کردم
تا سحر گریه به تنهایی حیدر کردم

باورم نیست که آواره صحرا شده ای
باورم نیست که تو یکه و تنها شده ای

کاش اینجا نرسی، کوفه پر از نیرنگ است
کوچه هاشان همگی مثل مدینه تنگ است

رفته از کف همه تاب و توانم چه کنم
نامه دادم که بیا، دل نگرانم چه کنم

نگرانم نکند زینبت اینجا برسد
تو نباشی و خودش بی کس و تنها برسد

چقدَر نقشه شوم است که در سر دارند
نکند دخترکان معجر نو بر دارند

وعده زیور و خلخال به هم می دادند
وعده غارت گودال به هم می دادند

نگرانم چه کنم، پیرهنت را بردار
آه آقای غریبم کفنت را بردار

چند تا مشک پر از آب بیاور حتما
آه لب تشنه شدم، آب ندادند به من

کوفه در فکر اسیرند چه بد خواهد شد
خیزران دست بگیرند چه بد خواهد شد

کوفه از قهقه حرمله ها سرمست است
کمر قتلِ غریبانه مهمان بسته است

شاعر: وحید محمدی

منتخب اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه‌السلام

قدم به بیابان نزن

قدم به راه بیابان نزن, به کوفه نیا
بیا به کوفه ولی بی کفن به کوفه نیا

من از خیانت این شهر کوهِ تجربه‌ام
برای تجربه اندوختن به کوفه نیا

یتیم‌تر نکن این طفل را و حداقل
به اتفاق یتیمِ حسن به کوفه نیا

به خاطر دل زینب کمی تامل کن
برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا

من از جسارت و غارت زیاد می ترسم
که کوفه پر شده از راهزن, به کوفه نیا

به گوش می رسد آهنگ کودکی محزون
:«بس است عمه ی من را نزن», به کوفه نیا

نشسته اند به پای شُرِیح و بعد از آن
به فکر بردن سر از بدن , به کوفه نیا

تنت به کرب و بلا و سرت …خدا داند
خلاصه هر دو به دور از وطن , به کوفه نیا

هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟
نوشته ام که بیا جان من به کوفه نیا

شاعر: مظاهر کثیری نژاد

منتخب اشعار شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه‌السلام

آقای من برگرد

گفتم بیا حالا پشیمانم که گفتم
ازبسکه یاد خواهرت زینب میفتم

آقای من برگرد وقت روزدن نیست
اینجا برای کشته های تو کفن نیست

بازارشان رونق ندارد سال تا سال
چوب حراجی میزنند اینجا به خلخال

لشکر بیاور باخودت دختر نیاور
جان علی! شش ماهه را دیگر نیاور

آهن فروشان تا سحر بازند اینجا
از شاخه هم سر نیزه میسازند اینجا

اصلاً شما داری چه اصراری بیایی؟
مشک اضافه کاش برداری بیایی

می تازد اینجا روی چشمت خواب، حتی
اینجا طرفدارت نمانده آب، حتی

گفتم حسین و خنجری از پشت خوردم
یک مُشت، کوفی آمدند و مُشت خوردم

تکیه به دیواری زدم که بر سرم ریخت
از دار افتادم تمام پیکرم ریخت

با تو سر دعوا و حرص مال دارند
اینجا برای جنگشان گودال دارند

در شهر پیچیده خبرهای زیادی
پای تجارت رفته سرهای زیادی

بد اخمی و زخم زبان ها را ندیدی
کندی خنجرهای آن ها را ندیدی

انگشتر پیغمبری را در بیاور
جای عبا و پیرهن، معجر بیاور

شاعر: رضا دین‌پرور

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha