به گزارش خبرگزاری حوزه، به مناسبت سالروز شهادت امام باقر علیهالسلام، گزیدهای از اشعار سوزناک در رثای آن حضرت تقدیم حضور شما فرهیختگان میگردد.
لاله زاری که به خون بود شناور دیدم
هم سَرِبی بَدن و هم تنِ بیسر دیدم
خاطرات قافله
نگاه کودکیات دیده بود قافله را
تمام دلهرهها را، تمام فاصله را
هزار بار بمیرم برات، میخواهم
دوباره زنده کنم خاطرات قافله را
تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم
خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را؟
چقدر خاطره تلخ مانده در ذهنت
ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را
چه کودکی بزرگیست این که دستانت
گرفته بود به بازی گلوی سلسله را
میان سلسله مردانه در مسیر خطر
گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را
چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر
به روی خویش نیاوردهاید آبله را
دلیل قافله میبرد پا به پای خودش
نگاه تشنه آن کاروان یک دِله را
هنوز یک به یک، آری به یاد میآری
تمام زخم زبان های شهر هلهله را
مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر
بیاورم کلماتی شبیه حرمله را
بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت
که در تلاطم خون دید قلب قافله را؟
سید حمید برقعی

یا عزیز الله
بس که تصویری از اندوه به هر مرحله داشت
خوشیِ کودکی از خاطر او فاصله داشت
به حسابی که پسر آینهدار پدر است
او هم از کوفه و از شام، فراوان گِله داشت
صنم سلسله مویی که دل ما با اوست
سال ها دور گلویش اثر از سلسله داشت
چون ولی بود بَلا دید، ولی سنگینتر
پای او بیشتر از عمّه خود، آبله داشت
بعد پنجاه و سه سال از غمِ جانسوز عطش
جگر سوخته، با آب خُنک مسئله داشت
دل او محفل یک روضه زهرایی بود
اُنس با فاطمه سوخته قافله داشت
کینه از شمر به دل داشت ولی بیش از آن
نفرت از خولی و بُغضی به دل از حرمله داشت
شام دیده ست که در بزم شرابِ اُمَوی
نطق کوبنده او حالت یک زلزله داشت
لب به نفرین نگشود این نوه شاه کرم
بَسکه در صبر همانند حسن حوصله داشت
آه بر عکس همه، موقعِ طفلیش، این مَرد
خاطرات بدی از ساز و کف و هلهله داشت
محمد قاسمی

غربت و غارت و داغ و عطش
طفل باشی غم بسیار ببینی سخت است
غنچه باشی ستم خار ببینی سخت است
غربت و غارت و داغ و عطش و در به دری
نصف روز این همه آزار ببینی سخت است
اِربا اِربا تن داماد و اذان گوی حرم
به زمین دست علمدار ببینی سخت است
روی تل بر سر و سینه زدن و بی کسیِ
دختر حیدر کرار ببینی سخت است
زیر پا و ته گودال امان از گودال
یک تن و آن همه اشرار ببینی سخت است
بعد از آن بوسه لب عمه ما خونی بود
مثل او حنجر خونبار ببینی سخت است
بین یک خیمه آتش زده بابایت را
با تن خسته و تَبدار ببینی سخت است
سر هجده پسر فاطمه را بر سر نی
با دو تا چشم گهربار ببینی سخت است
روضهام حرف رُباب است اگر حرمله را
در همه عمر تو یکبار ببینی سخت است
به خدا هیچ کجا سخت تر از شام نبود
عمه ات را سر بازار ببینی سخت است
پایکوبی و کف و هِلهله و خنده و رقص
دور یک مشت عزادار ببینی سخت است
بین نامحرم و بر ناقه و طفلت به بغل
مادرت را که گرفتار ببینی سخت است
دختران علی و فاطمه بازو بسته
وسط مجلس اغیار ببینی سخت است
طفل باشی ولی همبازی خود را دیگر
خسته و دست به دیوار ببینی سخت است
نیمه شب به رخت زجر که سیلی بزند
همه جا را پس از آن تار ببینی سخت است
عبدالحسین میرزایی

آستین صبر جویدم به کودکی
بار بلا به شانه کشیدم به کودکی
از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی
از خیمه گاه تا ته گودال قتلگاه
دنبال عمههام دویدم به کودکی
آن شب که در مقابل من عمه را زدند
فریاد الفرار شنیدم به کودکی
عمه اگر چه در همه جا شد سپر ولی
من ضرب دست شمر چشیدم به کودکی
آن شب که در خرابه سر آمد میان مان
چون عمهام رقیه خمیدم به کودکی
با کعب نی لباس همه پاره پاره شد
بدتر ز اهل شام ندیدم به کودکی
یک سرخ مو زقافله ما کنیز خواست
این را به گوش خویش شنیدم به کودکی
در مجلس شراب که شخصیتم شکست
من آستین صبر جویدم به کودکی
قاسم نعمتی

زهر جفا و مسموم اَشقیا
پا به پای پدر سفر کردم
در میان خرابه سر کردم
پدرم بینِ ریسمان بود و
با رقیه پدر پدر کردم
عمه ام تا به رویِ خاک افتاد
دیده ام را ز اشک، تر کردم
از همان روزِ تلخ، تا امروز
گریه هر روز تا سحر کردم
دست در دست عمهام آن روز
از دلِ نیزهها گذر کردم
سُمِ مرکب بوی گلاب گرفت
از تنی که به آن نظر کردم
تا سه ساله میان راه افتاد
پدرم را خودم خبر کردم
آنقدَر داغ دارم از آن دم
که از این زهر، خون، جگر کردم
رضا باقریان

کردی وصیت در مِنا روضه بگیرند
عمری فقط چشم ترش آمد به یادت
در تشنگی آب آورش آمد به یادت
وقتی جوانت پیش چشمت راه می رفت
آری وداع اکبرش آمد به یادت
پس از گلویت آب خوش پائین نرفته
با دیدن آب، اصغرش آمد به یادت
قطعأ صدای پای هر اسبی که آمد
سَم سِتور و پیکرش آمد به یادت
با دیدن هر ساربانی در سفرها
انگشت با انگشترش آمد به یادت
وقتی کسی نان در تنور خانه میپخت
رأس پُر از خاکسترش آمد به یادت
هر روز هنگام غذا خوردن یقینأ
ضعف رقیه دخترش آمد به یادت
این لحظهی آخر که اطرافت شلوغ است
شاه و وداع آخرش آمد به یادت
کردی وصیت در منا روضه بگیرند
از بس که اشک خواهرش آمد به یادت
صرامی

آه یادم نمیرود هرگز
غم جانسوز غارت خلخال
حمله نابرابر لشکر
به زنان و به خیمه و اطفال
صحنهاش بین صحن چشمانم
میدهد زجر هر شب و روزم
ذوالجناح آمد از دل میدان
با دو صد زخم بر سر و کوپال
چه بگویم از آن غروب غریب
در هیاهوی نیزه و شمشیر
تنی از روی شیب قربانگاه
غَلت میخورد تا ته گودال
چه بگویم که تیزی خنجر
به روی حنجری فشار آورد
یک نفر بین قاتلانش شد
بر سر، سر بریدنش جنجال
هم غرورم شکست هم قلبم
آن زمانی که دختری خسته
از روی ناقه بر زمین افتاد
دشت تاریک بود و رفت از حال
محمدحسن بیات لو

روشن جهان زِ نام تو یا باقرالعلوم
نشناخت کس مقام تو یا باقرالعلوم
هستیم ما غلام تو یا باقرالعلوم
مؤمن به هر کلام تو یا باقرالعلوم
عمری ست درس عشق در این خانه خواندهایم
نور کلام توست اگر شیعه ماندهایم
روشن ترین ستاره ی دنیای معرفت
ای در حدیث ناب تو دریای معرفت
در محضر تو ای گل رعنای معرفت
زانو زده جهان به تماشای معرفت
مهر تو بوده است صراط جهانیام
مدیون باقر است همه زندگانیام
ما پای منبرت به سعادت رسیدهایم
ما با تواییم اگر به هدایت رسیدهایم
هستیم زنده چون به ولایت رسیدهایم
دنبال نور عشق به هیأت رسیدهایم
علم از کلام توست نفس می کشد هنوز
آری به نام توست نفس میکشد هنوز
غرق اند اهل علم به دریای منبرت
چون قطره ای ست علم همه پای منبرت
نوری جهان نداشته منهای منبرت
ما را ببر همیشه به ژرفای منبرت
ای سایهسار جنتالاعلی بقیعتان
محراب آسمانی دنیا بقیع تان
ای آبروی علم، جهان وامدار تو
حرفی نداشتند بزرگان کنار تو
پایان نداشت معرفت بیغبار تو
خورشید شمع سوختهی بر مزار تو
دستی بکش به شانه ی بی تکیه گاه ما
خورشید باش مثل همیشه به راه ما
رؤیا شده مدینه و صبح زیارتت
ما را ببر به دیدن شرح کرامتت
دلتنگ گشتهایم برای سخاوتت
قربان فصل فصل غم بی نهایتت
خون گریههای کرببلا یادگار توست
در ما صدای کرببلا یادگار توست
حسن کردی

«چقدر آه کشیدم برای غربت تو»
کبوترانه رسیدم کنار تربت تو
اگرچه گنبد و گلدستهای نمیبینم
ولی پر است فضا از شمیم رحمت تو
اگرچه عالَم شیعه در این غم جانسوز
عزا گرفته برای تو و مصیبت تو
ولی غم تو کجا و غم حسین کجا
به غیر کرب و بلا نیست رنج و محنت تو
ضرر نکردم اگر کل عمر گریه کنم
برای قصه پر غصه اسارت تو
تو خود اسیر شدی بعد کربلای حسین
ولی اسیر نگشته پس از تو عترت تو
هزار شکر که مأنوس با احادیثم
نشسته است به جانم نسیم رحمت تو
به پای خویش رسیدن به محضرت سخت است
کشانده است مرا رشته محبت تو
تویی که باقرِ علم پیمبران بودی
که غیر وحی الهی نبود صحبتِ تو
چگونه بود که با این جلال و شأن و شکوه
به دست قوم حرامی شکست حرمتِ تو
چقدر ناله زدم روز و شب به پای غمت
چقدر آه کشیدم برای غربت تو
مهدی شریفی











نظر شما