پنجشنبه ۴ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۹
اشعار روز عاشورا (روز دهم محرم)

حوزه/ هرچه عاشورا پیش‌تر رفت، داغِ حسین (ع) سنگین‌تر شد؛ تا آنجا که در آخرین ساعات، جز او کسی برای دفاع از خیمه‌ها باقی نمانده بود. آن لحظه‌ها، اوجِ غربت کربلا و آغازِ بزرگ‌ترین مصیبت اهل‌بیت (ع) بود.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در شب‌های سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعه‌ای از اشعار برگزیده شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم می‌کنیم.

کمتر بر این غریبِ بدون کفن بزن

این ضربه‌ی دوازدهم را به من بزن

هر آنچه داشت رفت، دگر جست‌وجو نکن

این‌قدر این شهیدِ مرا زیر و رو نکن

قبول کن که شبیه حصیر افتادی

قبول کن تهِ گودال گیر افتادی

مخواه تا که سرِ من به گریه بند شود

بگو چه کار کنم از تنت بلند شود

بگو چه کار کنم آب را صدا نزنی

بگو چه کار کنم تا که دست‌وپا نزنی

بگو چه کار کنم از تو دست بردارند

برای پیکرِ تو یک لباس بگذارند

بگو چه کار کنم بیش از این تکان نخوری

بگو چه کار کنم از سنان، سنان نخوری

بگو چه کار کنم من؟ بگو چه کار کنم؟

کنار شمر بمانم و یا فرار کنم؟

میان گریه‌ی من این سنان چه می‌خندد

دهانِ بازِ تو را نیزه‌دار می‌بندد

آهای شمر! عبا را کسی ربود، برو

بیا النگویِ من را بگیر و زود برو

برای غارتِ پیراهنت بمیرم من

چرا لباس ندارد تنت، بمیرم من

قرار نبود بیفتی و من نگاه کنم

و یا که گریه به کوپالِ ذوالجناح کنم

مگر نبود مسلمان که این‌چنین زده‌اند

بلندمرتبه شاهِ مرا زمین زده‌اند

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

بنا نبود کسی پیکرِ تو را ببرد

عبایِ کهنهٔ پیغمبر تو را ببرد

بنا نبود کسی نیزه بی‌هوا بزند

بنا نبود که بال و پر تو را ببرد

بنا نبود که در روزِ آخرِ عمرت

اجل بیاید، علی‌اکبر تو را ببرد

بنا نبود برای دو قطره آبِ فرات

سه‌شعبه حنجرهٔ اصغر تو را ببرد

بنا نبود اگر در غروب کشتندت

شبانه جانبِ کوفه سر تو را ببرد

تمامِ جسمِ تو، گیرم مقطع‌الأعضا

بنا نبود که انگشتر تو را ببرد

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

السلام ای بدنِ بی‌سرِ گرما دیده
السلام ای سرِ مجروحِ کلیسا دیده

با چه وضعی تهِ گودال کشاندند تو را
ما شنیدیم ولی زینبِ کبری دیده

ای به قربانِ نگاهش که از این دشتِ بلا
هر بلایی به سرش آمده زیبا دیده

زینتِ دوشِ نبی بودی و بی‌وجدان‌ها
سر بریدند و گرفتند تو را نادیده

ای که شد مهریهٔ مادرِ تو آبِ فرات
ترکِ رویِ لبت را لبِ دریا دیده؟!

خنجر انداخت مسیحی و مسلمان برگشت
به گمانم تهِ گودال مسیحا دیده

ای عزیزی که تنت پیشِ همه عریان شد
بر سرِ پیراهنت فاطمه دعوا دیده

دختری که همهٔ دلخوشی‌اش بابا بود
عوضِ دیدنِ بابا، سرِ بابا دیده

محمدحسین لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

بی‌هوا نیزه‌ای به پهلو خورد

نفسش رفت و برنگشت، ای وای

جلویِ خواهرش چهل تا نعل

از تنِ شاه می‌گذشت، ای وای

هانی امیرفرجی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

ای که شیب‌الخضیب افتادی

ای که خدّالتریب افتادی

خواهرت زودتر بمیرد کاش

تا نبیند غریب افتادی

شعر از حامد جولازاده

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

یکی با نیزه‌اش از پشت می‌زد

یکی با چکمه و با مُشت می‌زد

خودم دیدم سنانِ دائمُ‌الخَمر

حسینم را به قصد کشت می‌زد

رضا قربانی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

جای گریه، حسین می‌بینی

خون به چشمان خواهرت جاری‌ست

وقت مغرب رسیده از گودال

همه رفتند، شمر ول‌کن نیست

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

تو نیزه می‌خوری، تنِ من درد می‌کشد

تو تشنه‌ای و من جگرم داد می‌زند

هر وقت به قتلگاه تو نزدیک می‌شوم

این شمرِ بددهن به سرم داد می‌زند

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

تو را با خشکی ِ لب ذبح کردند

به پیش چشم زینب ذبح کردند

تورا با سُمِّ مرکب زجر دادند

تورا چه نامرتب ذبح کردند

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

خوردی امروز نیزه، فردا نَعل

نیزه هم چاره دارد اما نَعل...

یک، دو، سه، چهار... ده تا اسب

روی هم می‌شود چهل تا نَعل

هر کسی از تنِ تو می‌گذرد

شمر با پا و اسب‌ها با نَعل

پشت و روی تو را یکی کردند

چقدر جلوه دارد اینجا نَعل

چون لباست به روی چادرِ من

هر کسی پا گذاشت، حتی نَعل

دهنت را خودت بگو چه شده؟

تهِ شمشیر خورده‌ای یا نَعل؟

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب

از این به بعد و بعد از این آواره زینب

باید خودت یاری کنی ورنه محال است

بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

خونِ گلویت را کسی تا آسمان برد

پیراهن و عمامه‌ات را این و آن برد

آیا نگفتم دربیاور خاتمت را

راضی شدی انگشترت را ساربان برد

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

مسلمانان، حسین مادر ندارد

غریب است و کسی بر سر ندارد

ز جورِ ساربانِ بی‌مروت

دگر انگشت و انگشتر ندارد

چرا رگ‌های او پر خاک گشته

مگر در کربلا خواهر ندارد

چرا بر سینه‌اش دشمن نشسته

مگر تنها شده، یاور ندارد

چرا خشکیده، عطشان گشته، قربان

مگر عباس آب‌آور ندارد

چرا انگشت و انگشتر نداری

چرا عمامه‌ای بر سر نداری

چرا این حنجرت خشک است و بی‌آب

مگر عباس آب‌آور نداری

زبان بگشوده زخمِ سینه‌ی تو

مگر ای کشته، تو مادر نداری؟

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

تکیه زد تا که شاه بَر نیزه

بدنش ماند و چند سرِ نیزه

هر چه ارباب بی‌رمق‌تر شد

از سنان خورد بیشتر نیزه

بود در دست یک نفر سنگ و

بود در دست صد نفر نیزه

این‌چنین با شتاب در بدنش

پیِ چه می‌رود مگر نیزه؟

هر زمان رفته بین جسمِ حسین

غرق خون گشته تا کمر نیزه

خواهرش بوسه بر لبش می‌زد

در دهانش نبود اگر نیزه

شهریار سنجری

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

نه انگشتی,نه انگشتر,حسینم آن سرت کو

نه مشکی,نه علَم,پس پیکر آب آورت کو

غروب است و کبود است و تماماً آتش و دود

میان ازدحام وحشیان, آن دخترت کو

محمدمهدی عبدالهی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

یک جای سالم در بدن دیگر نداری

جایی برای بوسه بر پیکر نداری

با گوش‌هایم می‌شنیدم من که گفتند

یابنِ علی، سر را بذاری بر نداری

هل من معین‌هایی که می‌گفتی مرا کشت

ای سرسپاه لشگرم، یاور نداری؟؟

از لابه‌لای نیزه‌ها خود را رساندم

دیدم که افتادی، حسین، و سر نداری

ای کشته‌ی افتاده بی‌جان بین گودال

من بی تو می‌میرم، حسین، باور نداری؟؟

مانده به روی خاک صحرا پیکر تو

شیب‌الخضیبِ من، مگر مادر نداری؟؟

وقتی که انگشتِ شما را هم بریدند

دیگر نمی‌پرسم که انگشتر نداری؟؟

دیگر نمی‌پرسم من از انگشتر تو

تو هم مپرس از من چرا معجر نداری؟؟

غصه نخور آقای من، فکر خودت باش

اصلاً بیا و فکر کن خواهر نداری

علیرضا خاکساری

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

سه ساعت است که در قتلگاه افتادی

محاصره شدی و بی‌پناه افتادی

سه ساعت است که خون از تنت شده جاری

میان هجمه‌ی سرنیزه‌ها گرفتاری

سه ساعت است که زینب عجیب دلتنگ است

جواب هر سخن و آیه‌ات، فقط سنگ است

سه ساعت است که ناله زدی «أنا العطشان»

ترک‌ترک شده لب‌هات، قاریِ قرآن

سه ساعت است پرت را به خاک می‌مالی

چه نیمه‌جان شده‌ای و چقدر بی‌حالی

سه ساعت است که دلواپس حرم هستی

به چشم تار، نگهبانِ معجرم هستی

سه ساعت است که در فکر غارتند این‌ها

به فکر بردن سود از غنیمتند این‌ها

سه ساعت است که بالاسرت شده دعوا

شدی مقابل زینب، مُقَطَّعُ‌الأعضا

سه ساعت است که جز تیر و نیزه مرهم نیست

هزار و نهصد و پنجاه ضربه که کم نیست

سه ساعت است نظاره سوی گلویت کرد

به ضربه‌ی لگدش، شمر پشت و رویت کرد

سه ساعت است تو را می‌زند به هر حربه

به حنجرت زده قاتل دوازده ضربه

سه ساعت است ولی پیر کرده زینب را

سرت به نیزه زمین‌گیر کرده زینب را

چقدر داد زدم تا سه ساعتت طی شد

میان قتلگهت، گریه‌ام پیاپی شد

به گریه خواندمت از روی نی، بیا پایین

سرت ز نیزه زمین خورد و رفت در خرجین

محمدجواد شیرازی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

غروب بود که از هر طرف کمین خوردی

غروب بود که نایی به پیکر تو نماند

غروب بود که از اسب بر زمین خوردی

غروب بود که در پیش چشم اهل حرم

به زیر هجمه‌ی تیغِ سپاه می‌رفتی

یکی عبای تو را، آن یکی ردای تو را...

کشان‌کشان به تهِ قتلگاه می‌رفتی

بگو دروغ شنیدیم، آب خوردی حسین

بگو ز فرط عطش هی نرفته‌ای از حال

بگو «سنان» به لب خشک تو لگد نزده

بگو که نیزه به حلق‌ات نرفته در گودال

هوا ز جور مخالف چو قیرگون گردید

تو مانده بودی و شمر و دوازده ضربه

درست لحظه‌ی آخر که مادر تو رسید

تو مانده بودی و شمر و دوازده ضربه

به پیش مادر پهلوشکسته‌ی تو، حسین

شکسته‌بال تو را بی‌حیا زمین کوبید

میان کاکل تو پنجه را فرو می‌برد

و چند مرتبه رأس تو را زمین کوبید

چقدر وقت گرفت است ذبح تو از شمر...

تمام این همه مدت تو دست‌وپا زده‌ای

به زیر ضربه‌ی خنجر، سنان به خولی گفت:

شنیده مادر خود را فقط صدا زده‌ای

به جان پیراهن کهنه‌ی تو افتادند

لباس پاره‌ی تو دست این و آن افتاد

تن تو زیر سُم مرکب عدو له شد

سر بریده‌ی تو بر سرِ سنان افتاد

پس از تو پای حرامی به خیمه‌ها وا شد

نگاه حرمله‌ها بر رباب‌ها افتاد

به دست پستِ هزاران حرام‌لقمه، غروب

ز آیه‌های حریم‌ات نقاب‌ها افتاد

غروب بود که شمر از تن تو دست کشید

غروب بود که در خیمه‌ی زنان آمد

غروب بود که انگشت‌های تو... ای وای

غروب بود که از راه ساربان آمد

بردیا محمدی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

کشمکش بهر پیروهن نکنید

سرِ غارت بزن‌بزن نکنید

نیزه را داخل دهن نکنید

جسم او را اگر کفن نکنید

آه و نفرین می‌کنم همه را

می‌کشانم علی و فاطمه را

نیزه را از روی پرش بردار

چکمه‌ات را ز پیکرش بردار

خنجرت را ز حنجرش بردار

لعنتی، دست از سرش بردار

تشنه هست و رمق ندارد او

سرِ او را عقب نکش از مو

شمر، بس کن، تو قتلگاه نرو

بی‌وضو سمت‌وسوی شاه نرو

دخترش می‌کند نگاه، نرو

روی این جسمِ پاره راه نرو

این که افتاده نورِ عینِ من است

خواهرش هستم و حسینِ من است

رضا قربانی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

امشب شهادت‌نامهٔ عشاق امضا می‌شود

فردا ز خونِ عاشقان این دشت دریا می‌شود

امشب کنارِ یکدگر بنشسته آلِ مصطفی

فردا پریشان جمعشان چون قلبِ زهرا می‌شود

امشب صدایِ خواندنِ قرآن به گوش آید ولی

فردا صدایِ «الامان» زین دشت برپا می‌شود

امشب کنارِ مادرش لب‌تشنه اصغر خفته است

فردا خدایا بسترش آغوشِ صحرا می‌شود

امشب که جمعِ کودکان در خوابِ ناز آسوده‌اند

فردا به زیرِ خارها گم‌گشته پیدا می‌شود

امشب رقیه حلقهٔ زرین اگر دارد به گوش

فردا دریغ این گوشواره از گوش او وا می‌شود

امشب به خیلِ تشنگان عباس باشد پاسبان

فردا کنارِ علقمه بی‌دست سقا می‌شود

امشب بود جایِ علی آغوشِ گرمِ مادرش

فردا چو گل‌ها پیکرش پامالِ اعدا می‌شود

امشب گرفته در میان اصحاب، ثارالله را

فردا عزیزِ فاطمه بی‌یار و تنها می‌شود

امشب به دستِ شاهِ دین باشد سلیمانی نگین

فردا به دستِ ساربان این حلقه یغما می‌شود

امشب سرِ سرّ خدا بر دامنِ زینب بود

فردا انیسِ خولی و دیرِ نصارا می‌شود

حبیب‌الله چایچیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha