به گزارش خبرگزاری حوزه، حجتالاسلام طباخیان پژوهشگر تاریخ اسلام و نهج البلاغه با تأکید بر اینکه «خونخواهی» مفهومی ریشهدار در معارف اسلامی است، گفت: تغییر رفتار دشمن، تغییر در شیوه تصمیمگیری را میطلبد و نمیتوان با واقعیتهای جدید، با الگوهای گذشته مواجه شد.
مقدمه
عرض سلام، ادب و شببهخیر، و عرض تسلیت دارم محضر همهی مردم عزیزی که این توفیق را به ما دادند تا لحظاتی مهمان نگاهشان باشیم.
جا دارد پیش از شروع بحث، در ایام عزای سیدالشهدا علیهالسلام، بهعنوان شاگرد کوچک مکتب امام صادق علیهالسلام، نکتهای را عرض کنم. شاید در این سه روز، بسیاری از مردم ما احساسی مشابه من داشتهاند، اما من شخصاً بسیار متأثر شدم و خدا را شکر کردم که در محیطی تربیت شدهام که چنین حسی را در من زنده نگه داشته است؛ چه در نماز باشکوه رهبری، چه در تعظیمی که نسبت به پیکر مطهرشان شد، و چه در تشییع عظیمی که امروز شاهدش بودیم.
در تمام این لحظات، در ذهن خود مدام با سیدالشهدا سخن میگفتم و میگفتم: رهبر ما، با همهی عظمتی که در نگاه ما دارد، خود فرزندی از فرزندان شماست، و این جایگاه را وامدار شماست. امروز دلمان سوخت از اینکه، با وجود همهی دشمنیها و با تأخیر، بالاخره توانستیم حق را ادا کنیم و پیکر مطهر ایشان را بر دوش میلیونها نفر تشییع کنیم؛ و در همان حال، به یاد آن لحظه افتادیم که امام سجاد علیهالسلام، به نقل ابنجوزی، خطاب به حضرت زینب کبری فرمودند: «عمهجان، امروز دشمن همهی کشتههای خود را غسل داد، کفن کرد و دفن کرد؛ اما ما از کربلا در حالی میرویم که پیکر مطهر پدرم، فرزند پیامبر، برهنه و بیکفن بر زمین ماند.»
همین تصویر را من هم عصر امروز دیدم: خبرنگاران از بالا تصویری گرفته بودند که گل بر تابوت مطهر شهدا میریختند، و کسی زیر آن نوشته بود: «تا گلباران تابوت شهدا... یا اباعبدالله.»
مردم ایران، الحمدلله، قدرشناس، محترم و ولایتمدارند؛ فارغ از شعارزدگی، حق مطلب را ادا میکنند. امیدوارم همانطور که مردم شریف قدردانی خود را نشان دادند، شعارها و مطالباتشان نیز شنیده شود.

بسیاری این روزها از خونخواهی، انتقام و قصاص سخن میگویند؛ از سوی دیگر بحث بازدارندگی هم مطرح است، بهویژه که دیشب هم اشاره کردیم تلویزیون رژیم صهیونیستی بار دیگررهبر انقلاب را تهدید کرده است. اکنون چه باید کرد؟ هم باید بازدارندگی ایجاد کرد و هم انتقام و قصاص را فراموش نکرد.؟
ابتدا مسئلهی خونخواهی را قدری توضیح میدهم و سپس، انشاءالله، به بحثی فراتر از آن میپردازم؛ چراکه خونخواهی در واقع جزئی از یک پروندهی بزرگتر است.
شاید امروز مردم، بهدلیل دغدغه و نگرانی نسبت به حقی که برایشان پیدا شده، این خواسته را مطرح میکنند؛ وگرنه همه میدانیم خونخواهی خود بخشی از یک پروندهی کلانتر است که انتظار میرود محقق شود — موضوعی که بر اساس تاریخ اسلام و سیرهی اهلبیت علیهمالسلام بدان خواهم پرداخت.
اما دربارهی خودِ خونخواهی، چند نکته به ذهنم میرسد.
نخست اینکه واژهها در اختیار ما نیستند. ما نمیتوانیم با معنای آنها بازی کنیم. برای مثال، وقتی میگوییم «نهضت»، در ذهن مردم تصویر مشخصی از آن وجود دارد؛ نمیتوان گفت نهضت یعنی نشستن و گفتگوی منطقی با کسی. نهضت در ذات خود یک خیزش، یک خروش و یک نوع تقابل را در بر دارد. واژهها از خاستگاه معینی برخاستهاند و معنای مشخصی حمل میکنند؛ بهویژه واژههایی مانند «انتقام» و «خونخواهی» که بار شرعی نیز دارند. پس از شهادت سیدالشهدا علیهالسلام، شعار خونخواهی در میان شیعیان رواج یافت، مورد تأیید معصومین قرار گرفت و حتی در بسیاری از متون دعا و روایات ما راه پیدا کرد.
بنابراین نمیتوان با این واژهها بازی کرد؛ حتی اگر از سرِ دلسوزی عمیق باشد که بگوییم منظور از انتقام، آبادانی ایران است. خدا پدر و مادر کسانی را که این حرف را از سرِ صدق نیت میزنند بیامرزد، اما این مانند آن است که بگوییم «فوتبال» و منظورمان «بسکتبال» باشد؛ این دو بههم ربطی ندارند. به همان اندازه، بهکاربردن معانی نادرست برای واژهی انتقام، بهنظر من نوعی بازی با احساسات مردم است که بهجای مدیریت افکار عمومی، هیجان بیشازحد تولید میکند.
نکتهی دیگر اینکه اگر بگوییم منظور از خونخواهی نابودی رژیم صهیونیستی است، سخن زیبایی است، اما مراتب دارد؛ باید مشخص کنیم منظورمان دقیقاً چیست. مرتبهی نخست این است که دشمنی که جرئت کرده رهبر ما را به شهادت برساند، آسیب ببیند.
همچنین باید مراقب بود که مخاطب اینگونه برداشت نکند که ما در حال طفرهرفتن از مسئلهایم؛ مانند کودکی که از پدرش دوچرخه میخواهد و پدر میگوید برایش ماشین میخرد، اما باید صبر کند تا بهار و زمستان بگذرد و وام او هم پرداخت شود؛ کودک درنهایت با دوچرخهی قرضیِ دوستش کنار میآید و میفهمد که پدرش، بهشکلی محترمانه، از خرید دوچرخه طفره رفته است. در شعارها باید مراقب بود که چنین برداشتی از طفرهرفتن به مردم منتقل نشود.
رئیس محترم مجلس دربارهی خونخواهی نکتهی درستی گفته بودند: «قاتلان شهدای عزیز ما را حتماً به حساب خواهیم رساند.» این سخن، درست و دلگرمکننده است. این مرتبهی نخستِ خونخواهی است؛ اما خونخواهی مفهومی گسترده و عمیق دارد که مراتب بعدی آن بسیار وسیعتر است. با این حال، گام نخست همین است. کسی که میخواهد به مشهد برود، نمیتواند از سبزوار یا سمنان عبور نکند. باید این را بپذیریم و حق را به مردم بدهیم و روحیهی آنان را ارج بنهیم.
خطر بزرگتر این بود که مردم این خواسته را مطرح نمیکردند؛ این غیرت مردمی قابلستایش است و باید بارها از آنان تشکر کرد. کسی که میگوید «برویم خونخواهی کنیم»، خود میداند مردم ایران باهوش و آیندهنگرند و منظورشان از خونخواهی، مجازات قاتل رهبر عزیز ماست — کسی که نامش را نمیآورم تا زبانم آلوده نشود. او میداند این اقدام پیامدهایی برای خودش دارد و شاید با نگاهی دوراندیشانهتر، همین را طلب میکند.
برخی تصور میکنند اگر مردم خواستار خونخواهیاند، از سرِ خامی و بیتجربگی است؛ درحالیکه مردمی که در یک سال، دو جنگ و یک کودتای داخلی را پشت سر گذاشتهاند، مردمی حسابگر و دوراندیشاند، بهویژه مردم ایران که به هوش و تیزبینی شهرهاند. نباید آنان را متهم به هیجانزدگی کرد؛ آنان همهچیز را سنجیدهاند. بهتر است مسئولان بنشینند و با مردم گفتوگو کنند و بپرسند: «شما که میگویید انتقام، دقیقاً منظورتان چیست؟» شاید آنگاه دریابند که مردم افقی فراتر از تصور رایج در نظر دارند و میدانند که صلح پایدار، از مسیری دیگر بهدست نخواهد آمد. متشکرم.
در ادامه، بخش دوم را نیز با همان شیوهی ویراستاری روان و بدون هیچ دخل و تصرفی در محتوا تقدیم میکنم:
شما مثالی آوردید از صدر اسلام؛ از رفتار نبی اکرم صلیاللهعلیهوآله، یا از حضرت امیر علیهالسلام، یا از معصومین، که رفتاری داشتند که بازدارندگی ایجاد میکرد. آیا نمونهای در تاریخ صدر اسلام داریم که چنین رفتاری رخ داده و بازدارندگی ایجاد کرده باشد؟
هرچه میگویم نمیخواهم صرفاً از دریچهی علمی و تخصصی بگویم، جز آنچه به تاریخ مربوط است. البته وقتی نقل میکنیم و مستند میکنیم به سیرهی معصومین، این استناد بیشتر برای قوتقلب ماست؛ وگرنه تجربهی تاریخی بشر هم همین موضوع را ثابت میکند. یعنی حتی اگر این رفتار از معصوم هم سر نمیزد، برای ما قابل تکیه و استناد بود؛ ولی چون در رفتار معصوم هم آمده، محکمتر میتوانیم بگوییم حق همین است.
مسئله این است که شما یک لحظه تصور کنید حاکم یک جامعهاید، سیاستگذار یک جامعه هستید. یک ساختار ذهنی دارید که بر اساس آن، و بر اساس واقعیتهای اجتماعیتان چه درونی و چه بیرونی تصمیم میگیرید. وضعیت شما نسبت به دشمن، توانمندیهای داخلیتان، ظرفیتهای داخلیتان، بحرانهایی که دارید -به اینها میگوییم واقعیتهای اجتماعی- این واقعیتها در کنار توانمندیهای شما، یک چارچوب ذهنی برایتان میسازد. شما در همان چارچوب تصمیم میگیرید و سعی میکنید از آن بیرون نزنید؛ انگار ابتدا یک طرح کلی میکشید و بعد روی همان طرح، نقاشی میکنید. به این میگوییم «پارادایم». یک الگوی ذهنی مسلط میشود و شما تصمیمات و سیاستهایتان را در همان چارچوب اتخاذ میکنید و از آن بیرون نمیزنید.
اما هر از گاهی در طول تاریخ، وضعیت یک جامعه چنان تغییر میکند که سیاستگذار و حاکمِ باتدبیر متوجه میشود واقعیتها دستخوش تحولی بنیادین شدهاند؛ در این صورت باید آن پارادایم ذهنی را بشکند، کنار بگذارد و پارادایمی جدید بیاورد، و متناسب با واقعیتهای میدان، سیاستها و تصمیماتش را بهطور جدی تغییر دهد؛ وگرنه شکست حتمی است.
یکی از مسئولان سابق، در یکی از همان نشریات غربی، همین را نوشته بود که «بیایید پارادایم را تغییر دهیم». اما مشکل ایشان این بود که هنوز واقعیتها را درک نکرده بود و در تخیلات خودش بود؛ بر اساس تخیلات خودش میگفت پارادایم را تغییر دهیم، نه بر اساس واقعیتهای میدان. مسئله این است که خیلیها هستند که چهلوپنج، چهلوشش سال است با یک توهم زندگی میکنند و به همین دلیل دوست دارند چارچوب سیاستگذاری ایران را تغییر دهند. اما ما داریم واقعی صحبت میکنیم؛ کاری با متوهمان نداریم، چون حیف وقت مردم است که با این حرفها سرگرم شویم. مردم دارند واقعیتها را لمس میکنند و میفهمند: هرجا واقعیتها تغییر کرد و سیاستها تغییر نکرد، شکست حتمی است.
اصلاً خونخواهی یعنی همین. چرا من خونخواهی میکنم؟ چرا گاهی دست به یک سلسله اقدامات خشن میزنم؟ به این دلیل که میگویم واقعیتها تغییر کرده است. من برایتان یکیدو نمونه از این را از تاریخ توضیح میدهم؛ بقیه را شبهای بعد باز میکنم.
پیامبر خدا از روزی که به مقام بعثت رسیدند و رسالتشان را علنی کردند، یک چارچوب ذهنی داشتند و بر اساس آن تصمیم میگرفتند و کار را پیش میبردند؛ تا زمانی که به طرح ترور شخص پیامبر میرسیم. این در آخرین سال حضور پیامبر در مکه، یعنی سال سیزدهم بعثت، رخ میدهد.
بهمحض اینکه طرح ترور پیامبر در مکه ریخته شد، ایشان چارچوب و ساختار ذهنی خود را تغییر دادند. رفتارهای پیامبر پس از این دیگر شبیه قبل نبود؛ گویی در یک مرحله، رفتارشان تهاجمیتر شد. به مدینه هجرت کردند، اعلام دولت کردند، اعلام تخاصم کردند، امر کردند همه از مکه کوچ کنند و در مدینه گرد هم آیند، مهاجران را به مدینه فراخواندند، پیمان برادری بستند، وحدت ایجاد کردند، مسجدالنبی را بنا کردند، و با قبایل مختلف قرارداد بستند.
یعنی آن پیامبری که تا پیش از این به دنبال کاری تبلیغی بود، ناگهان تشکیلاتی و سازمانیافته عمل کرد؛ چراکه دشمن یک مرحله جلوتر آمده بود. پیش از آن، بهواسطهی حضور حضرت ابوطالب و حضرت خدیجهی طاهره، دشمن هرچند دشمنی میکرد، اما یک خط قرمز داشت: ترور و قتل پیامبر. زیرا از هیمنهی حضرت خدیجه و هیمنهی ابوطالب و بنیهاشم میترسید. اما اکنون، بهسبب نبودن حضرت خدیجهی طاهره دیگر حمایتی نداشت، و بهواسطهی نبودن حضرت ابوطالب و ضعف روسای بنیهاشم، دشمن جرئت کرد یک گام جلوتر بیاید.
اگر پیامبر پس از این طرح ترور، همچنان مانند گذشته عمل میکردند، قطعاً شکست میخوردند و امروز اسلامی وجود نداشت. پیامبر سیاستهایش را تغییر داد؛ متوجه میشوید که پیامبر عزیز، دیگر پیامبرِ پیش از ترور نیست.
نمونهی دیگری هم بگویم، اموال و دارایی مهاجران در مکه مصادره شد. اینها دچار وضعیت بسیار عجیبی شدند؛ با یک فشار اجتماعی سنگین به مدینه آمدند، درحالیکه اموالشان مسدود شده بود. تصور کنید فردی آبرومند در شهر خودتان زندگی میکردید، مهاجرت میکنید، اما اجازه نمیدهند داراییتان را با خود ببرید؛ حالا با زن و بچه، تقریباً دستخالی، به شهری دیگر مهاجرت میکنید و بار اضافی بر دوش ساکنان آن شهر میشوید. این خود یک بحران اجتماعی بود.
از سوی دیگر، محاصره و تحریم اجتماعی قریش هم آغاز شد؛ مسیرهای تجاری مسدود شد و اجازه ندادند اهالی مدینه تجارت کنند. هدف این بود که این شهر کوچک که پیامبر خدا در آن بودند را به تنگنا بیندازند. در این لحظه، پیامبر تمام سیاستهای خود را تغییر داد، ساختار ذهنیاش عوض شد؛ مسیر تجاری قریش را بستند و دستور دادند از این پس هر کاروان تجاریِ متخاصم قریش، مورد حمله و مصادره قرار گیرد.
پیامبر اسلام(ص) مظهر رأفت و رحمت بودند؛ اما در برابر دشمن نمیتوان همواره با یک شیوه رفتار کرد. هنگامی که دشمن به خود جرئت میدهد شهری با سیزده تا پانزده هزار نفر جمعیت را در تنگنا قرار دهد، طبیعی است که شیوه تصمیمگیری نیز باید متناسب با شرایط تغییر کند. دیگر نمیتوان مانند گذشته تصمیم گرفت؛ ساختار تصمیمگیری باید متناسب با واقعیتهای جدید بازتعریف شود.
پیامبر عزیز اسلام، در شرایطی که این فضا تغییر کرد، آیا اسلام آنقدر مستحکم بود، صاحب قدرت، ارتش و لشکر بود؟ یعنی میخواهم بگویم آیا آنقدر مستقر بود که بتواند این اِعمال حاکمیت را انجام دهد؟
نه، به این اندازه و به این کیفیتی که در ذهن ماست نبود، که با خیال راحت این کار را انجام دهد. اصلاً جذابیت ماجرا همینجاست: وقتی واقعیتهای میدان تغییر میکند، شما باید خلق قدرت کنید.
مثل این میماند که خداینکرده سرطانی بر من مسلط شده باشد و دکتر بگوید ما دو جراحی تهاجمی انجام میدهیم و بعد باید بیست مرحله شیمیدرمانی هم انجام دهی؛ بدن ضعیف است، اما باید خودت را بسازی و تحمل کنی. باید خلق قدرت کنی.
من باید این تکاپو را ببینم. میدانید تغییر این پارادایم به چه معناست؟ من قبل از جنگ چهلروزه، ادبیاتم یکچیز است؛ بعد از جنگ چهلروزه، ادبیاتم چیز دیگری است. من بعد از جنگ چهلروزه دیگر نمیآیم بگویم پولی به نیروهای مسلح دادم بروند موشک بسازند، ذهن من باید تغییر کند. من باید خلق کنم؛ نمیشود بگویم نداریم. اگر بگویم نداریم، داریم از بین میرویم. نمیشود در این وضعیت نتوانی تصمیم بگیری؛ باید تدبیر کنی، خلق قدرت کنی. این ادبیات باید تغییر کند.
وقتی این ادبیات تغییر نمیکند، مردم مجبور میشوند فریاد بزنند و بگویند «خونخواهی امام ما چه شد؟»؛ چون نگران میشوند که در سطح کلان، وقتی سیاست، ادبیات و گفتمان تغییر نکرده، نکند از اینها هم عبور کنند. آنوقت است که مردم به خیابان میآیند و فریاد میزنند. بعد میگویم چرا فریاد میزنی؟ ما خودمان بلدیم. من نگران شدم. اگر مردم میدیدند که انتقام خواهی در مسئولین به بهترین صورت وجود دارد و دارند فریاد میزنید، دیگر نیازی به این همه گفتن نبود!
ببینید، وقتی واقعیت میدان تغییر کرده -مثلاً خداینکرده دشمن شبانه حمله کرده و میخواهد به ناموس من جسارت کند- آدمهای خیلی سست، بهترین واژهای که پیدا کردهام همین است، میگویند: «خب الان دارد به ناموس ما تجاوز میشود، ولی اینها دو نفرند، هیکلهایشان هم گنده است، من یک نفرم، در خانه هم وسیلهی دفاعی نداریم؛ پس خودمان را میزنیم به خواب.» اما آدم غیور میگوید این حرفها چیست؟ جانم را میگذارم؛ واقعیت تغییر کرده، نمیتوانم بنشینم و بگویم چون این طرف قوی است و زورم به او نمیرسد. او بلند میشود و از هر ابزاری برای حل این وضعیت بهره میگیرد.
حال، وقتی میگوییم پیامبر لحظهای که مسیر تجاری قریش را بست، آیا ظرفیت و تابآوری لازم برای این اقدام را داشت؟ نه، عمدهی دلیلش هم همین بود؛ چراکه این بستن مسیر تجاری منتهی شد به جنگ بدر. در جنگ بدر، نهصدوپنجاه نفر از قریش آمدند و پیامبر با سیصدوسیزده نفر، تقریباً دستخالی، به میدان رفت. اینجا حق داشتند برخی از کنشگران اجتماعیِ آن دوره بگویند: «یا رسولالله، بد نبود قبل از این اقدام، محاسبهای هم میکردید؛ سیصد نفر که پنجاه نفرشان پیرمرد و دهبیست نفرشان نابالغاند، و اصلاً هشتنه تا اسب بیشتر نداریم؛ با اینها که حتی پیکنیک هم نمیشود رفت، چه رسد به جنگ.»
اما اینجا عنصر ایمان وارد میشود؛ در ادبیات ایدئولوژیک میتوانیم بگوییم عنصر ایمان است. خدا میفرماید: «وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا». اینجا این باور میآید که باید آنقدر به خدا اعتماد داشت که وارد میدان شد.
پس میبینید، پیامبر در این مرحله، پارادایمهای خود را کاملاً تغییر داد. من گاهی سرِ کلاس سیره، وقتی برای بچهها توضیح میدهم، همین را میگویم: بیایید سریهها، غزوهها، بیانیهها و رفتارهای نبی اکرم را در نقطهی آغاز و در ادامهی مسیر با هم مقایسه کنیم. آیا این پیامبر بزرگوار شبیه پیامبر قبلی است؟ میگویند نه، اصلاً همهچیز تغییر کرد؛ ما با یک سیاستمدار کاملاً جدید مواجهیم. این خود نشانهی هوشمندی است.
بحث اصلی خود را احتمالاً برای روزهای بعد میگذارم بر سر جنگ خندق، یکی از رویدادهای فوقالعاده ویژهی تاریخ اسلام، که پیامبر پس از آن بهکلی سیاستهایش را تغییر داد؛ چارچوب ذهنی سیاستگذاریاش عوض شد، گفتمان تغییر کرد، و مردم هم همراهی کردند؛ چراکه بهتجربهی تاریخ، مردم همیشه در این موارد جلوترند.
مثالی بزنم: نادر در هند در حال جنگ بود، دید جوانی اصفهانی بسیار خوب میجنگد. صدایش زد و گفت به سنوسالت میخورد که در فتح اصفهان هم بوده باشی. گفت بله بودم. گفت آفرین، آنجا چهکار میکردی؟ گفت در خانهمان بودیم. گفت شاه را کشتند، به ناموس مردم تعرض شد، تو در خانهات ماندی؟ گفت آری. گفت پس تو که اینقدر زور بازو داری، آن موقع کجا بودی؟ گفت آنموقع نادری نبود؛ یعنی کسی که سیاست ما را مدیریت کند نبود، حالا خودم هستم.
مردم همیشه در صحنهاند؛ در تمام تاریخ همینطور بوده است. مردم ضرورتها را بهتر درک میکنند و به میدان میآیند؛ اما نادر به این جمعبندی رسید که باید افغانها را تعقیب کند و این خطر بالقوه را، ولو در قلب هندوستان، از بین ببرد. مردم هم تا آنجا همراهش رفتند و گفتند قاتلان را پس بدهید. اما در دورهای دیگر، وقتی شاه صفوی به این نتیجه رسید که باید با دشمن سازش کند، مردم گفتند صلاح مملکت خویش خسروان دانند؛ و به خانههایشان بازگشتند. پس این مردماند که ضرورتها را بهتر درک میکنند.
حال ما هم که یک مرحله جلوتر از این حرفها هستیم، مردم را در خیابان میبینیم. امشب که میآمدم، باز مردم را در میدان دیدم؛ الحمدلله، واقعاً خدا قوت. در دلم گفتم: شما که صبح ساعت هشت رفتید و ایستادید تا شش، هفت بعدازظهر، زیر آفتاب و گرما، الان میتوانید بروید خانه و امشب استراحت کنید؛ کسی از شما توقعی ندارد، حتی رسانههای معاند هم امشب حق میدهند که نیایید؛ اما باز هم میآیند. اینها واقعاً در صحنهاند و سوختهاند از این آفتابسوختگی؛ به همین دلیل نیازمند جنگ خندق هستیم.
ببینید، مدینه یک وضعیت دشمنی مشخص با قریش دارد؛ جنگ بدر رخ میدهد و مسلمانان پیروز میشوند؛ در جنگ اُحد شکست میخورند و شهید میدهند؛ دوباره در حَمراءُالاسد حمله میکنند و دشمن فرار میکند؛ در بدرِ موعود دوباره مسلمانان آمادهی نبردند، اما قریش نمیآید. یعنی این دو طرف با هم درگیرند، اما یک سطح از تنش مدیریت میشود و خطوط قرمزی هم رعایت میشود؛ هرچند در اُحد رجز میخوانند که میخواهیم پیامبر را هم بکشیم، اما در میدان محقق نمیشود.
اما در خندق اتفاق عجیبی رخ میدهد. قریش تصمیم میگیرد وارد یک نبرد وجودی شود و کار را یکسره کند؛ تمام ظرفیت حجاز را به میدان میآورد. یهود بنیقریظه پای کار میآید، منافقان داخلی وعده میدهند، خیبریها پول میدهند، تمام قبایل بادیهنشین -در رأسشان غطفان میآیند؛ قریش با دههزار لشکر به مصاف شهری پانزدههزار نفره میرود.
این جنگ، به مدد اندیشهی سلمان فارسی و به مدد ضربدست امیرالمؤمنین و ایمان مولا، بهخیر ختم میشود. اینجا ممکن بود خیلیها بگویند الحمدلله، یکی آمد ریشهی ما را بکَند، ما او را عقب راندیم، موفق نشد، ساختار دولت نبوی برجا ماند.
اما پیامبر بعد از جنگ خندق، سه سال و چند ماه آرام ننشست؛ گویی نقشهی عملیاتی جدیدی گسترانید و گفت: یکبار حجاز جرئت کرد به ما حملهی وجودی کند؛ تکتک این اجزا و خطرات بالقوه باید از بین بروند، چون تا روزی که همه از بین نروند، کار مدینه تمام نشده؛ ممکن است این صحنه تکرار شود. یکبار توانستیم؛ ممکن است بار دوم این اتفاق نیفتد.
تغییر پارادایم یعنی همین؛ و این، صدر بحث خونخواهی است.
برای دانلود و شنیدن صوت اینجا را کلیک کنید.










نظر شما