پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۹
بر شانه‌های تاریخ؛ روایت شاهدی از وداع میلیون‌ها دل با رهبر شهید

حوزه / قدیر آکاراس، رئیس مجمع علمای اهل‌بیت (ع) ترکیه، در یادداشتی با عنوان «بر شانه‌های تاریخ» روایت خود از حضور در آیین تشییع رهبر شهید ایران در تهران و قم را بازگو کرده و از همبستگی میلیون‌ها انسان، شکوه این بدرقه تاریخی و ماندگاری آن در حافظه جمعی سخن گفته است.

به گزارش سرویس بین‌الملل خبرگزاری حوزه، قدیر آکاراس، رئیس «مجمع علمای اهل‌بیت (ع) ترکیه»، در یادداشتی ادبی و تأمل‌برانگیز، روایت خود از حضور در آیین تشییع باشکوه پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران را بازگو کرده است؛ روایتی که با نگاهی انسانی، تاریخی و عاطفی، از تجربه حضور در میان میلیون‌ها سوگوار در تهران و قم سخن می‌گوید و این مراسم را جلوه‌ای از وفاداری، حافظه جمعی و تداوم مکتب مقاومت به تصویر می‌کشد. مشروح این یادداشت را در ادامه می‌خوانید.

بر دوش تاریخ

برخی سفرها چنین‌اند؛ انسان به شهری می‌رود، اما در حقیقت قدم در دل تاریخ می‌گذارد. سفر من به تهران و قم نیز از همین دست بود. برای شرکت در مراسم تشییع رهبر عزیز و بزرگواری که به دست آمریکای ستمگر و صهیونیست‌های نسل‌کش به شهادت رسیده بود، راهی این سفر شدم؛ تا شاهد اندوه مشترک، دعای مشترک و حافظه مشترک میلیون‌ها انسان باشم و وظیفه الهی، اسلامی و انسانی خود را ادا کنم.

قرار بود در مراسم تشییعی حضور یابم که در آن، گویی کوهی بر دوش یک تابوت حمل می‌شد و تاریخ بر شانه‌های مردم به حرکت درمی‌آمد.

این صحنه برای من بیگانه نبود؛ زیرا سال‌ها پیش نیز در مراسم تشییع بنیان‌گذار انقلاب اسلامی، امام خمینی(ره)، که با حضور ده‌ها میلیون انسان در میان اندوه و اشک برگزار شد، شرکت کرده و عظمت آن احترام و آن رنج عمیق را از نزدیک تجربه کرده بودم. اما شهادت امام خامنه‌ای به دنبال مبارزه‌ای که علیه امپریالیسم و صهیونیسم انجام داد، به این مراسم معنایی متفاوت بخشیده بود؛ معنایی که آن را به جلوه‌ای ویژه از ایستادگی و مبارزه‌طلبی در برابر دشمن تبدیل می‌کرد.

همین که نخستین گام را در میان جمعیت گذاشتم، احساسی سراسر وصف‌ناشدنی وجودم را فرا گرفت؛ سکوتی که در دل فریادها پنهان شده بود. آری، میلیون‌ها انسان حضور داشتند. تکبیرها، دعاها، مرثیه‌ها و شعارهای آشنای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» آسمان را پر کرده بود؛ اما در پس همه این فریادها، آرامشی ژرف، وقاری استوار، عزمی راسخ، اعتماد به نفس، اندوه و روحیه انتقام‌خواهی حاکم بود؛ آرامشی که هیچ واژه‌ای توان توصیف آن را نداشت. گاه انسان بزرگ‌ترین سکوت را در میان بزرگ‌ترین جمعیت‌ها احساس می‌کند.

در حالی که در میان انبوه مردم حرکت می‌کردم، احساس کردم زمان کند شده است. شهر همه هیاهوی خود را پشت سر گذاشته بود. در فضایی که از دعا، صلوات، تکبیر و شعارهای حماسی لبریز بود، صدایی دیگر نیز به گوش دل می‌رسید؛ صدای سکوت. زیرا گاهی بزرگ‌ترین دردها فریاد نمی‌زنند؛ تنها خاموش می‌مانند، و همین خاموشی اثری عمیق‌تر از هزاران سخن بر روح انسان بر جای می‌گذارد.

در خیابان‌های تهران به چهره مردم نگاه می‌کردم. سالمندانی بودند که هیچ تلاشی برای پنهان کردن اشک‌هایشان نمی‌کردند. جوانانی بودند که شانه‌به‌شانه یکدیگر، معنای همبستگی را زنده نگه داشته بودند. کودکانی نیز حضور داشتند که شاید هنوز معنای تاریخی آن روز را به‌درستی درک نمی‌کردند، اما اندوهی را که بزرگ‌ترهایشان بر دوش می‌کشیدند، برای ساختن آینده خویش در ژرفای جان خود حک می‌کردند.

انسان‌هایی از شهرها و کشورهای گوناگون آمده بودند؛ اما همگی گرد یک احساس مشترک جمع شده بودند و برای پدری که از دست داده بودند و رهبری که دیگر در میانشان نبود، سوگواری می‌کردند.

اندوه کربلا که توانسته بود میلیون‌ها انسان را چنین عمیق تحت تأثیر قرار دهد و گرد هم آورد، به‌روشنی در چهره همه دیده می‌شد؛ گویی کربلا بار دیگر، این بار در قرنی دیگر و در جغرافیایی دیگر، تکرار شده بود و الفبای حماسه‌ای هنرمندانه برای انتقال به نسل‌ها و سده‌های آینده نوشته می‌شد.

حرکت مردم به سوی مصلای تهران، به خروش رودخانه‌هایی می‌مانست که به دریا می‌ریزند؛ هر خیابان رودی شده بود و هر کوچه جویباری که سیلاب انسان‌ها را به دریای مصلا می‌رساند.

تهران، پایتخت و پرجمعیت‌ترین شهر ایران، رسالت خود را انجام داده بود و اکنون هنگام بدرقه شهیدانش به سوی شهر قم فرا رسیده بود. در آن حال و هوا، چنین احساس می‌شد که «تهران، از تهران رخت بربسته است» و زمزمه ابیات سعدی شیرازی بر زبان‌ها جاری بود...

ای ساربان! آهسته ران کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم، با دل‌سِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می‌رود

گفتم، به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریشِ درون

پنهان نمی‌ماند که خون، بر آستانم می‌رود

مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن‌کشان، من زَهرِ تنهایی‌چشان

دیگر مپرس از من نشان‌، کز دل، نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم، بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پُرآتشم، کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او، وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!

کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نَغنَوَم، واندرز کس می‌نَشنَوَم

وین ره نه قاصد می‌روم، کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا اِبِل، چون خَر فرو ماند به گِل

وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود

پس از آن، راه ما به قم کشیده شد.

در قم، تنها انسان‌ها نبودند که گام برمی‌داشتند؛ گویی میراث علمی و معنوی قرن‌ها نیز خاموش و آرام در میان آن جمعیت جاری بود. هر دعا به پلی نامرئی میان گذشته و امروز تبدیل می‌شد.

در آن لحظات، بارها این اندیشه در ذهنم نقش بست که تاریخ تنها با جنگ‌ها، پیروزی‌ها و معاهدات نوشته نمی‌شود؛ گاهی اشک‌هایی که از چشمان مردم جاری می‌شود، گاهی جمعیتی که شانه‌به‌شانه یکدیگر گام برمی‌دارند و گاهی وفاداری به یک خاطره مشترک نیز تاریخ را می‌نویسد.

من در آنجا فقط یک مراسم ندیدم؛ حافظه مردم را دیدم. معنای وفاداری را دیدم. تأثیر عمیق ایمان، اندیشه و آرمان‌ها را بر زندگی انسان‌ها مشاهده کردم.

هرچه جمعیت بیشتر می‌شد، انسان بیشتر کوچکی خود را احساس می‌کرد؛ چه شگفت است که در میان میلیون‌ها نفر، تنها یک انسان باشی و در عین حال، بخشی از احساس مشترک همان میلیون‌ها نفر شوی.

آن روز، بار دیگر این حقیقت را به من آموخت که عمر انسان محدود است؛ اما اندیشه‌هایی که از خود بر جای می‌گذارد، انسان‌هایی که پرورش می‌دهد و ارزش‌هایی که نمایندگی می‌کند، می‌توانند بسیار فراتر از عمر او زندگی کنند و به یک مکتب و یک جریان فکری تبدیل شوند؛ مکتب مقاومت.

شاید به همین دلیل است که برخی بدرقه‌ها، تنها وداع با یک انسان نیست؛ بلکه یادآوری یک دوران، بازخوانی دوباره یک میراث و تجدید حافظه جمعی است.

در این شهر، اندوه ژرف‌تر بود و دعاها از صمیم دل برمی‌خاست. مسجد جمکران، میدان‌های بزرگ پیرامون آن و بلوار عظیم هشت کیلومتری منتهی به حرم حضرت معصومه (س)، مملو از سیل جمعیت بود. صلوات‌هایی که پیوسته طنین‌انداز می‌شد، دعاهایی که با اشک همراه بود، صبر و استقامتی که مردم نسبت به یکدیگر نشان می‌دادند و تاریخی که بر دوش‌ها حمل می‌شد، مرا به این اندیشه فرو برد که سوگواری تنها به معنای از دست دادن نیست؛ بلکه یاد کردن، وفادار ماندن و زنده نگه داشتن حافظه یک تمدن مشترک نیز هست.

در طول زندگی‌ام جمعیت‌های بسیاری دیده‌ام؛ از جشن‌ها گرفته تا راهپیمایی‌ها و گردهمایی‌ها. اما نخستین بار بود که شاهد بودم چنین جمعیت عظیمی، در عین حال که تا این اندازه اندوهگین است، چنین وقار و متانتی نیز داشته باشد. مردم تنها در یک مراسم حضور نداشتند؛ گویی با تاریخ، باورها و تمدن زنده خود، گفت‌وگویی خاموش برقرار کرده بودند.

رویدادهای بزرگ تاریخ در کتاب‌ها ثبت می‌شوند؛ اما گاهی انسان خود را در قلب همان رویداد می‌یابد و سال‌ها بعد، وقتی به گذشته می‌نگرد، با خود می‌گوید: «من آنجا بودم.» زیرا برخی حوادث را نمی‌توان از دور تماشا کرد؛ باید آنها را زیست. بعضی احساس‌ها را نمی‌توان توصیف کرد؛ باید آنها را لمس کرد. و برخی خاطره‌ها تنها در حافظه انسان ثبت نمی‌شوند، بلکه بر وجدان او نیز نقش می‌بندند.

برای من نیز روزهایی که در تهران و قم سپری کردم، به چنین خاطره‌ای تبدیل شد. عکس‌ها با گذر زمان رنگ می‌بازند و تصاویر از یاد می‌روند؛ اما لحظه‌هایی از این دست که در ژرفای روح انسان جای می‌گیرند، تا پایان عمر زنده می‌مانند و به انسان جان و معنا می‌بخشند.

در آن روزها بارها به آسمان نگاه کردم. آن سکوت آکنده از فریاد که بر فراز آن جمعیت سایه افکنده بود، دعاهایی که از لب‌های مردم جاری می‌شد و میلیون‌ها انسانی که با وجود ناآشنا بودن با یکدیگر، در اندوهی مشترک سهیم بودند، بار دیگر به من یادآوری کرد که احساسات مشترک، تا چه اندازه می‌تواند میان انسان‌ها پیوندی نیرومند برقرار کند.

هنگامی که به خانه بازمی‌گشتم، در چمدانم تنها خاطرات سفر نبود؛ در قلبم نیز سنگینیِ گواه بودن بر لحظه‌ای تاریخی و خاطره‌ای فراموش‌نشدنی را با خود حمل می‌کردم؛ خاطره‌ای که نشان می‌داد انسان‌ها همان‌گونه که در شادی به هم نزدیک می‌شوند، در اندوه نیز چگونه می‌توانند به هم بپیوندند.

سال‌ها هم که از آن روزها بگذرد، هرگز فضای حاکم بر خیابان‌های تهران و کوچه‌های قم را از یاد نخواهم برد؛ زیرا برخی روزها تنها در برگ‌های تقویم باقی نمی‌مانند، بلکه بر وجدان، حافظه و زندگی انسان حک می‌شوند. من نیز آن روزها را با احساس عمیقِ یکی از شاهدان خاموش تاریخ بودن، همواره به یاد خواهم آورد.

قدیر آکاراس

۹ ژوئیه ۲۰۲۶ (۱۸ تیر ۱۴۰۵)

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha