به گزارش خبرگزاری حوزه، در برنامهٔ تلویزیونی «دچار»، در گفتوگویی با حجتالاسلام محمد مهدی طباخیان، به این پرسش پرداخته شد که چرا عنایت الهی و جایگاه سیدالشهدا علیهالسلام در حافظهٔ امت و در روایات، از دیگر معصومان علیهمالسلام پررنگتر است.متن پیشِ رو، بازتاب این گفتوگو است که در اختیار شما مخاطبان گرامی قرار میگیرد.
همهٔ ما را به حضرت سیدالشهدا علیهالسلام وصل میکنند؛ شیعهٔ اباعبدالله، محبّ اباعبدالله، و ما را به آن حضرت الصاق میکنند. سیدالشهدایی که هر قدر خود عظمت دارد، من از جناب خطیب خوارزمی در کتاب «مقتل الحسین» دو روایت را عاریه میگیرم:
او روایت میکند که تربت مبارک حسین بن علی علیهالسلام هرگز از زائر خالی نمیماند؛ از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که حتی در آن دورهای که ظاهراً از زائر تهی است و خودش در پرانتز مینویسد:
عهد مروانیان، همان دورهٔ عبدالملک و ولید بن عبدالملک و آن دو خبیث که پس از یزید زمام امور را به دست گرفته بودند مردم از ترس و شدّت عمل آنان به زیارت نمیآمدند. پیامبر خدا میفرماید: در هر لحظه هفتاد هزار فرشتهٔ ژولیده و آشفته و گریان در حال طواف دور مزار مطهّر حسین بن علیاند؛ گروهی فرود میآیند و گروهی به آسمان برمیگردند، و [آن مزار] خالی نمیماند.
این خودِ آقاست؛ یعنی تربت منسوب به سیدالشهدا علیهالسلام. دوباره همین خطیب خوارزمی نقل میکند:
موسی بن عمران علیهالسلام هنگام درگذشت برادرش، حضرت هارون، آن نبی الهی و کلیمالله، عرض کرد: «خدایا، این برادر من پابهپای من زحمت کشید و خدمات فراوانی انجام داد. از تو درخواست میکنم او را مشمول لطف، رحمت و مغفرت خود قرار دهی و اگر کوتاهیای از او سر زده است، از آن درگذری.
در این هنگام، ندایی از آسمانها بلند شد: «ای موسی! تو نزد ما آنقدر عزیزی که اگر اکنون اراده کنی همهٔ بندگانم را، از نخستین تا آخرین نفر، بیامرزم، دعای تو را مستجاب میکنم؛ جز یک نفر را.
موسی پرسید: «آن یک نفر کیست که خداوند او را نمیآمرزد؟»
خطاب رسید: «قاتل حسین. او را نمیبخشم تا خود از او انتقام بگیرم.»

انتقام خون حسین بن علی علیهالسلام؛ یعنی سیدالشهدا همانقدر که خودِ آن حضرت و هر آنچه به او منسوب است از تربتش که شفابخش است، تا محبانش منشأ برکت و تعالیاند، اصحابش، اهلبیتش و فرزندانش نیز در پرتو او رفعت مییابند و با خودِ حضرت اوج میگیرند. در نقطهٔ مقابل، دشمنان او نیز گرفتار همان سقوط، اضمحلال و هلاکت میشوند.
نکتهٔ مهم این است که وجه تمایز سیدالشهدا علیهالسلام با دیگر معصومان علیهمالسلام چیست که تا این اندازه مورد توجه ویژه قرار گرفته است؟ یعنی این میزان از عنایت و توجهی که از جانب خدای متعال نسبت به سیدالشهدا میبینیم، دربارهٔ هیچ امام دیگری بدین مرتبه مشاهده نمیکنیم؟
برای نمونه، دربارهٔ حضرت هادی علیهالسلام چنانکه حتماً بهتر از من شنیدهاید، نقل شده است که آن حضرت در ایام بیماری و ناخوشی، به یکی از شیعیان خود هزینهای دادند و فرمودند: «به کربلا برو و زیر قبهٔ حسین بن علی، کنار تربت آن حضرت، برای شفای من دعا کن.
آقاجان، شما که مستجابالدعوه هستید و همهٔ امور عالم در اختیارتان قرار دارد، چرا چنین درخواستی میکنید؟
حضرت میفرمایند: «این بهسبب خاصیت تربت حسینی است.»
اینجا با یکی از نقاط برجستهٔ تمایز سیدالشهدا علیهالسلام روبهرو میشویم. وقتی به شخصیت آن حضرت میرسیم، میبینیم رفتار و سیرهٔ نبی اکرم صلیاللهعلیهوآله نسبت به ایشان، جلوهای متفاوت پیدا میکند. برای نمونه، مرحوم خوارزمی و همچنین ابنقولویه، که ما اکنون در حوزهٔ جغرافیایی ری قرار داریم و این منطقه به تعبیری با نام و آثار عالمانی مانند کلینی و ابنقولویه پیوند دارد روایتی را نقل کردهاند. ابنقولویه نیز در «کاملالزیارات» به این مضمون اشاره میکند.
در این روایت آمده است که حضرت زهرا سلاماللهعلیها به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله عرض کردند: «این دومینبار است که بارداری را تجربه میکنم. هنگامی که حسن بن علی را باردار بودم، بسیار سبکبال و آرام بودم؛ اما این فرزندی که اکنون در راه دارم، حال متفاوتی دارد. گاهی صدای گریهاش بلند میشود، گاهی بیقرار و ناخشنود است و من نیز از این وضعیت متأثر و منقلب میشوم.»
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در پاسخ، از آیندهٔ این فرزند خبر دادند و فرمودند: «این همان حسین بن علی است. امت من با او چنین خواهند کرد.»
حضرت بسیار اندوهگین و متأثر شدند. سپس به حضرت زهرا سلاماللهعلیها فرمودند: «اما به تو وعده میدهم که در آخرالزمان، امتی خواهند آمد که برای فرزندت گریه میکنند؛ مردانشان چنان خواهند گریست که گویی مادرانی داغدیده و فرزند ازدستدادهاند.»

نقطه تمایز پررنگ سیدالشهدا علیهالسلام دقیقاً در همینجاست؛ همان نقطهای که باید آن را مطالعه کنیم. گویی همه این توجهها برای آن است که ما به این نقطه برسیم.
تصور کنید اکنون در یک اثر تاریخی نشستهایم. هنرمندی که میخواهد این بنا را نورپردازی کند، نور را بیجهت بر هر نقطهای نمیتاباند. او تلاش میکند بگردد و ببیند کدام کاشیکاری، کدام نقش، کدام تراش سنگ یا کدام بخش بنا زیباتر و برجستهتر است تا نور را بر همان نقطه متمرکز کند و توجه مخاطب را به آن جلب سازد.
خدای متعال نیز در عالم خلقت و در تاریخ، چنین میکند. گویی در رفتار و شخصیت اباعبدالله الحسین علیهالسلام، یک پرتره و تصویر برجستهای وجود دارد که خداوند اراده کرده است نور توجه ما را به آن بتاباند و به ما بگوید: اگر در این نقطه تأمل کنید و پای این سفره بنشینید، با یک عبرت عمیق مواجه خواهید شد؛ عبرتی که میتواند جامعه، خودِ شما، خانوادهتان و حتی سرنوشت اجتماعی و سیاسیتان را به شکل دیگری رقم بزند.
وقتی سخن به نام حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام میرسد، همهچیز رنگی خاص پیدا میکند. بله، گویا مراد خداوند از این مشهود بودن و برجستگی آن است که ما نسبت به سیدالشهدا علیهالسلام، تنبه و توجهی مضاعف داشته باشیم.
مسئله اینجاست که حضرت حسین بن علی علیهالسلام اقداماتی انجام دادهاند که این اقدامات، ویژگی و امتیازی خاص دارد. در اینجا میخواهم از سخن یکی از مورخان و شارحان بزرگ اهل سنت، یعنی ابنابیالحدید معتزلی، بهره بگیرم. او در ذیل یکی از خطبههای نهجالبلاغه، بهگمانم خطبه پنجاهوهشتم، به نکتهای درباره حرکت و اقدام حضرت سیدالشهدا علیهالسلام اشاره میکند:
ابنابیالحدید در آنجا از مفهومی با عنوان «اِباء» سخن میگوید و سپس توضیح میدهد که اِباء چیست؟
اِباء آن لحظهای است که انسان انتخاب میکند مرگ، از ادامهدادن به یک زندگیِ خاص، برای او بهتر است.
به تعبیر دیگر، لحظهای است که انسان میگوید:
اگر قرار باشد برای حفظ جانم از خواسته و حقیقتی که به آن باور دارم دست بردارم، مرگ برای من بهتر از چنین زندگیای است. یعنی بر خواسته حق خود پافشاری میکنم؛ حتی اگر هزینه آن مرگ باشد. چراکه زندهماندن به قیمت چشمپوشی از آن حقیقت، ارزشی ندارد.
سپس این معنا را توسعه میدهد و میگوید: اِباء آنجاست که انسان میان «مرگ با عزت» و «زندگی با ذلت» قرار میگیرد و آگاهانه انتخاب میکند که بمیرد، اما عزتمند بماند؛ نه اینکه زنده بماند و خواری را بپذیرد.
در ادامه، ابنابیالحدید میگوید در صدر انسانهای تاریخ که به این حقیقت عمل کردند، سید اهل اِباء، حسین بن علی علیهالسلام است. حضرت در آن لحظه، میان مرگ و زندگی انتخاب کرد؛ اما نه مرگ و زندگی به معنای صرفِ زیستن یا مردن، بلکه میان مرگی عزتمندانه و زندگیای آمیخته با خواری.
حضرت سیدالشهدا علیهالسلام مرگ را در آغوش گرفت؛ زیرا آن را بر زندگیای که باید با ذلت و تسلیم در برابر باطل سپری شود، ترجیح داد. ابنابیالحدید نمونههایی از بزرگان تاریخ را نیز ذکر میکند، اما جمعبندی او این است که حسین بن علی علیهالسلام به این انتخاب معنا و اوج بخشید؛ همان حقیقتی که در بیان عربی مشهور آمده است:
یا به تعبیر روشنتر: سیدالشهدا علیهالسلام به ما آموخت که ارزش حیات، به عزت و ایستادگی بر حق است؛ وگرنه صرفِ زندهماندن، اگر با پذیرش خواری و تسلیم در برابر باطل همراه باشد، حقیقتاً زندگی نیست.
ابنابیالحدید میگوید سیدالشهدا علیهالسلام این قاعده را دگرگون کرد و به آن معنا بخشید: «زندگی با ذلت، در حقیقت مرگ است.» نقطه تمایز اباعبدالله الحسین علیهالسلام همینجاست.
البته همه معصومان علیهمالسلام در موقعیتهای گوناگون چنین انتخابی داشتهاند. موسی بن جعفر علیهالسلام نیز آن لحظهای که میتوانست با عقبنشینی از حق، با کوتاهآمدن از میراث فاطمه زهرا سلاماللهعلیها و جلب رضایت هارون، مسیر آرامتری را انتخاب کند، سیاهچال زندان را برگزید. او نخواست برای آسایش ظاهری، از حقیقت دست بردارد.
اما تکلیف کسانی که از مرگ میترسند چیست؟ ممکن است کسی واقعاً آزاده بودن را دوست داشته باشد، اما از هزینه آن، از خطر و مرگ، هراس داشته باشد. گاهی به او میگویند: «باید بیرون بروی؛ ممکن است حادثهای پیش بیاید، ممکن است جانت به خطر بیفتد؛ اما باید بروی.» این، همان لحظه انتخاب است.
و این انتخاب، واقعاً دشوار است. همنشینی و حشر با اباعبدالله علیهالسلام، تنها با محبت زبانی حاصل نمیشود؛ بسیار سخت است. انسان باید در لحظههای حساسِ زندگی، آمادگی داشته باشد که برای حق هزینه بدهد.
به باور من و گمان میکنم باور همه شما نیز همین باشد، تمام اهلبیت علیهمالسلام در مقاطع مختلف، این مسیر را پیمودهاند:
- رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در بدر، هنگامی که اصل اسلام در معرض تهدید بود.
- امیرالمؤمنین علیهالسلام در اُحد و نیز در لیلةالمبیت، هنگامی که جان خویش را سپر جان رسول خدا کرد.
- امیرالمؤمنین علیهالسلام در صبح ضربتخوردن، آنگاه که با ابنملجم مرادی بر اساس عدالت و اخلاق رفتار کرد.
- فاطمه زهرا سلاماللهعلیها در ماجرای هجوم و میان در و دیوار، آنجا که از حقیقت ولایت دفاع کرد.
- امام حسن مجتبی علیهالسلام در لحظه پذیرش صلح، هنگامی که برای حفظ اصل تشیع و بقای جریان حق، تلخترین تصمیم را پذیرفت.
- امام موسی کاظم علیهالسلام در زندان هارون، آنجا که سیاهچال را بر سازش با طاغوت ترجیح داد.
هر یک از اهلبیت علیهمالسلام بهگونهای این حقیقت را نشان دادهاند؛ اما برجستهترین و آشکارترین جلوه آن، در وجود سیدالشهدا علیهالسلام دیده میشود. حضرت اباعبدالله علیهالسلام قله این انتخاب است: انتخابِ مرگِ عزتمندانه، در برابر زندگیِ همراه با ذلت.
اجازه بدهید اینگونه تمثیل کنم: گاهی یک خط بسیار زیبا و هنرمندانه نوشته شده است، اما من که چشمم کمسوست یا هنشناس نیستم، ظرافت آن را درک نمیکنم. اما گاهی همان خط را با چنان ابعادِ بزرگ و زیباییِ خیرهکنندهای مینویسند که حتی اگر نمره چشم کسی سه و چهار هم باشد، نمیتواند آن را نبیند.
ویژگی سیدالشهدا علیهالسلام همین است. انتخاب او چنان با ابهت و عیان است که اگر انسان فقط فطرت خود را سالم نگه داشته باشد، آن را میبیند. اما نکته اینجاست که این انتخابِ حضرت، یک «سیر» و یک «دامنه» دارد که ما معمولاً آن را نمیبینیم و فقط به قله نگاه میکنیم.
آن قله، همان لحظهای است که حضرت در برابر سپاه دشمن فریاد زد: «ألا وإنَّ الدَّعِیَّ ابنَ الدَّعِیِّ قد رَکَزَ بینَ اثنَتَینِ: بینَ السِّلَّةِ والذِّلَّة...»؛ آگاه باشید که این حرامزاده، فرزند حرامزاده (عبیدالله بن زیاد)، مرا میان دو راه مخیر کرده است: میان کشیدن شمشیر و کشتهشدن، یا تن دادن به ذلت. و سپس آن فریاد تاریخی را سر داد که: «وهیهاتَ مِنّا الذِّلَّة»؛ چقدر از ما دور است که ذلت را بپذیریم!
«دعی» در اینجا اشاره به عبیدالله ابن زیاد است؛ کسی که با وقاحت میگفت: «بیا و تسلیم شو.» دقیقاً شبیه به همان حرفهایی که دشمنان ما در همین دوران اخیر به زبان میآورند و ما را به تسلیم دعوت میکنند. اما سیدالشهدا علیهالسلام مرگ عزتمندانه را آغوش کشید تا به ما بفهماند راه سومی وجود ندارد: یا عزت یا ذلت.
حالا که اسم امام حسن علیهالسلام به میان آمد، باید گفت :
متأسفانه اغلب چنین تصور میشود که حضرت برای دوری از جنگ یا طفرهرفتن از شهادت، صلح را پذیرفتند. اما واقعیت این است که صلح امام مجتبی علیهالسلام هم یک «جنگ» بود؛ منتها جنگی در لباسی دیگر.
آنچه در زمان ایشان رخ داد، یک آشتی ساده نبود؛ یک مبارزه نفسگیر برای حفظ بقای اسلام و شیعه بود. امام حسن علیهالسلام در شرایطی آن تصمیم را گرفتند که سپاهیانش از درون دچار فروپاشی شده بودند و نفاق، جامعه را از تشخیص حق بازداشته بود. ایشان صلح نکردند که راحت زندگی کنند؛ صلح کردند تا ریشه تشیع خشک نشود.

بنابراین، اگر سیدالشهدا علیهالسلام قله این «اِباء» و عزتمندی است، امام حسن مجتبی علیهالسلام دامنه و بسترسازِ همان قله است. هر دو یک مسیر را رفتند، اما یکی با سرخی خون و دیگری با صبری که از شهادت جانکاهتر بود.
پذیرش آنچه در آن لحظه مصلحت بود، در جایگاه خود، کاری بسیار سخت و عظیم بود؛ شاید از دشوارترین انتخابهایی که امام مجتبی علیهالسلام میتوانست انجام دهد.
ما اساساً نمیتوانیم خودمان را جای امام حسن علیهالسلام قرار دهیم؛ اما برای اینکه اندکی بتوانیم آن تصمیم را ادراک کنیم، باید روحیات و سابقه حضرت را ببینیم. من هر وقت میخواهم از امام حسن علیهالسلام سخن بگویم، عرض میکنم: امام مجتبی را فقط در میانه صلحنامه نبینید؛ بروید امام مجتبیِ جمل را ببینید.
در جنگ جمل، در کنار امیرالمؤمنین علیهالسلام، حضرت نقشآفرین و میداندار است. در صفین، یکی از فرماندهان برجسته سپاه امیرالمؤمنین است؛ و در نهروان نیز از چهرههای اصلی جبهه حق. امام حسن علیهالسلام، فرزند علی علیهالسلام است: در عدالت، در خطبه، در شمشیر، در رزم، در نبرد و در قضاوت.
انسانی که در روایات، عقل و شجاعت او چنین عظمت دارد؛ شخصیتی که اگر عقل بخواهد در انسانی تجسم پیدا کند، میتوان او را نمونهای روشن از آن دانست؛ و اگر شجاعت بخواهد مجسم شود، حسن بن علی علیهالسلام است.
حالا همین امام مجتبی علیهالسلام، که مرگ در راه حق برای او شیرینترین موهبت بود، انتخاب میکند که بماند. انتخاب میکند که تهمت بشنود؛ متهم شود؛ به او بگویند میراث پدرش را از بین برده است؛ خون شهدای صفین را پایمال کرده است؛ و حتی او را «مُذِلُّ المؤمنین» بخوانند.اما حضرت میایستد؛ نه از سر ضعف، نه از ترس مرگ و نه برای آسایش. میایستد تا از کیان تشیع دفاع کند، خط امامت را حفظ کند و نگذارد حقیقتِ خلافت علوی و جریان حق، در آن شرایط پیچیده، از میان برود.
این هم یک نوع جهاد است؛ جهادی که شاید از شمشیرزدن دشوارتر باشد: اینکه انسان توان جنگیدن داشته باشد، شجاعت شهادت داشته باشد، اما برای حفظ مصلحت بزرگترِ اسلام و تشیع، صبرِ مظلومانه را انتخاب کند.
اِباءِ امام مجتبی علیهالسلام، اتفاقاً بسیار درشت و بزرگ است؛ شاید از جهتی حتی دشوارتر از آن چیزی باشد که در ظاهر میبینیم. چون متهمشدن، گاهی از کشتهشدن سختتر است.
سیدالشهدا علیهالسلام دستکم در حافظه عمومیِ امت، با آن عظمت و سروری شناخته شد؛ اما امام مجتبی علیهالسلام در زمان خود، واقعاً آماج سوءفهم و اتهام قرار گرفت. در ذهن بخشهایی از جامعه، تصمیم حضرت بهدرستی فهم نشد.
حتی یکی از اصحاب حضرت نامش را نمیبرم؛ امشب دعاگوی او باشیم، زیرا عاقبتبهخیر شد ــ نزد امام آمد و با اعتراض، تعبیر تلخی به کار برد؛ حضرت را «مُذِلُّ المؤمنین» خواند و گفت: چرا صلح کردی؟ غیرت ما چه میشود؟
اما امام مجتبی علیهالسلام او را پس نزدند؛ بلکه با رأفت در آغوشش گرفتند و توضیح دادند که این صلح را برای حفظ شما پذیرفتهام؛ برای اینکه جان و اصلِ موجودیت شما حفظ شود. چه حقیقت عجیبی است: امامی که توان ایستادن و جنگیدن دارد، برای حفظ یک امت، بارِ اتهام را بر دوش میکشد.
این را باید بعدها فهمید؛ و بسیاری، بعدها فهمیدند.اکنون سیدالشهدا علیهالسلام را ببینید: سیدِ اهل اِباء، یعنی آنکه از زندگی ذلیلانه پرهیز دارد. اما این انتخابِ بزرگ، ناگهان و بیمقدمه شکل نگرفته است. یک فرایند پشت سر آن وجود دارد؛ فرایندی که حضرت را به آن نقطه رساند و دشمنانی را در برابر او قرار داد که آن جنایت عظیم را رقم زدند.
من میخواهم بذر بحث جلسه بعد را از همینجا بکارم: ما معمولاً فقط صحنه را میبینیم؛ دشمن را میبینیم، دوست را هم میبینیم و میبینیم که چگونه در آن صحنه نقشآفرینی میکنند. اما به نظر میرسد پشت این صحنه، لایهای عمیقتر نیز وجود دارد.کربلا محصول یک حادثه چندروزه یا چندماهه نبود؛ نتیجه یک فرایند عمیق اجتماعی و تاریخی، در امتداد چند دهه بود. ما اغلب آن فرایند را نمیبینیم.
مثل مثالی که یکی از عزیزان برای من نقل میکرد: گمان میکردند فردی حدود شش ماه زیر نظر پزشک بوده و روند درمان را پیگیری میکرده است؛ اما بعد معلوم شد که مراجعه و درمانی در کار نبوده. پس از شش ماه، بیماری ناگهان فوران کرد. واقعیت این است که آن فوران، بیماریِ تازهای نبود؛ نتیجه جراحت و عفونتی بود که مدتها در درون جمع شده بود.
کربلا نیز چنین است: فورانِ جراحتها و عفونتهای اجتماعیِ چند دههای. اگر آن فرایند را ببینیم، تازه میفهمیم اباعبدالله الحسین علیهالسلام چه کرده است و در آن نقطه، دقیقاً چه چیزی را انتخاب کرده است؟










نظر شما