به گزارش خبرگزاری حوزه، اول مهر است؛ خیابانها دوباره رنگِ کیف و کتاب به خود گرفتهاند. صدای خنده و هیاهوی کودکان، شهر را به وجد آورده است. در حیاط دبستان پسرانه ها شور و شوقی وصفناپذیر برپاست؛ کلاساولیها با لبخندهای شیرینشان به استقبال مسیر تازهای میروند و بزرگترها، با کولهباری از امید، قدم به سالی میگذارند که قرار است پلهای برای موفقیتهایشان باشد.
اما در میان این همهمه، اینجا در دبستان پسرانه معراج اندیشه وقتی صفهای منظم دانشآموزانِ پایه دوم بسته میشود، نگاهها ناخودآگاه به جای خالی میافتد. جایی که قرار بود «محمدحسن نصرآزادانی» باشد؛ شهید محمد حسن نصر آزادانی فرزند شهید مهدی نصر آزادانی از رزمندگان هوا فضای سپاه بود که در نخستین ساعات امسال بامداد اول فروردین در حمله هوایی دشمن به همراه اعضای خانواده به شهادت رسید.
پسربچهای که شاید همین پارسال، با همین هیجان، کیفش را بر دوش میانداخت تا اولینهای مدرسه را تجربه کند.

امروز، نه تنها محمدحسن، که هیچکس از خانوادهاش نیست تا او را تا درِ مدرسه همراهی کند. نه پدری که دست در دست او بگذارد، نه مادری که نگاهش را بدرقهی مسیرش کند، نه خواهر و مادربزرگی که شوق دیدنِ رشدِ او را داشته باشند. تقدیر، این خانه را به بهشت برده است؛ محمدحسن و تمامِ دنیای کوچکش، همسفرِ شهادت شدهاند.
در دبستان معراج اندیشه، امروز همهمهی مدرسه میپیچد، اما در کلاس در پایه دوم، سکوتی سنگین حاکم شد.
وقتی بچهها برای موفقیت شعار میدهند، جای خالی این خانوادهی آسمانی، درسی بزرگتر از تمام کتابها به همگان میدهد؛ درسی از جنس ایثار، و یادآوری اینکه امنیت و آرامشِ امروزِ ما، مدیونِ بهای سنگینی است که خانوادههایی همچون خانوادهی نصرآزادانی پرداخت کردهاند.
امروز، محمدحسن در مدرسه نیست، اما یادش، همچون ستارهای در آسمانِ دبستانِ معراج اندیشه میدرخشد؛ فرشتهای کوچک که کلاسِ درسِ زمینی را به مقصدِ کلاسِ نور ترک کرده است.
بر روی میز کوچکِ کلاس، کتاب درسی محمدحسن هنوز باز مانده بود؛ گویی منتظر بود تا دستهای کوچک او دوباره آن را ورق بزنند و سطرهای ناتمام را به پایان برسانند. معلم و بچه ها با صدای بغض آلود ، به صفحهای که محمدحسن تا آنجا هممسیرِ دوستانش بود اشاره کردند و گفتند: محمدحسن تا اینجا با ما بود؛ تا همین صفحه، تا همین درس... اما دستهای پلیدِ دشمنِ جنایتکار و کودککش، قبل از آنکه بتواند درسش را تمام کند، او را به شهادت رساند.
در دبستان «معراج اندیشه»، نوبت به بازگوییِ آرزوها رسید. دانشآموزان یکییکی قد کشیدند و از رویاهایشان گفتند. اما آرزوهایشان دیگر فقط از جنسِ «پزشک» یا «مهندس» شدن نبود؛ آرزوهایی که امروز بوی سنگر میداد و رنگِ مبارزه. یکی از دانشآموزان، با مشتهای گرهکرده و صدایی پر از عزم و اراده ، گفت: «آرزو دارم موشکهای ایرانی آنقدر قوی شوند که دشمنِ اصلی ما، آمریکا و دستنشاندههایش، نابود شوند.»

در همین میان، حضورِ پدربزرگ و عمویِ شهید محمدحسن نصرآزادانی در مدرسه، فضایی متفاوت آفرید. ورود آنها به حیاط مدرسه، گویی دوباره یادِ آن کودکِ شهید را میانِ بچهها زنده کرد. نگاههایشان، هم داغدار بود و هم استوار؛ آنها آمده بودند تا به جای محمدحسن، در کنارِ همکلاسیهای او باشند و این پیام را در دلِ مدرسه بکارند که راهِ این دانشآموزِ شهید، با درس خواندنِ همکلاسیهایش ادامه دارد.
دلاورمردانی که آمده بودند تا به فرزند خردسال و مظلوم همرزمِ شهید و پرافتخارشان ادای احترام کنند؛ آمده بودند تا به نیمکت خالی محمدحسن و چشمهای خیره همکلاسیهایش ادای نظامی و برادری بگذارند و نشان دهند پرچمی که پدرش در میدان اقتدار برافراشته بود، نه بر زمین میافتد و نه فراموش میشود.


معلمِ کلاس دوم، رو به دانشآموزان ایستاد. نگاهش پر از امید بود و صدایش به وسعتِ یک درسِ بزرگ: «بچهها، خوب گوش کنید؛ دشمنِ ما از موشکهای ما میترسد، اما بیش از آن، از پیشرفت شما میترسد.
امسال میخواهم به شما بیاموزم که اصلیترین سلاحِ ما در برابرِ این دشمن، پیشرفتِ شماست. هر صفحهای که از کتابتان را با دقت میخوانید، تیری است که به قلبِ دشمن مینشیند.
امروز در دبستانِ معراج اندیشه، کیفها پُر از کتاب بود، اما دلها پُر از غیرت. اینجا نه فقط یک مدرسه، که یک سنگرِ دانش بود؛ جایی که جای خالیِ یک نفر، هزاران نفر را برای ساختنِ ایرانی قویتر، مصممتر کرد.
گزارش از: سمیرا گلکار











نظر شما