خبرگزاری حوزه، سینما، گاه میکوشد بزرگترین وقایع تاریخی را از پنجرهی کوچکترین فضاها روایت کند. «کافه سلطان» ساختهی برادران رزاقکریمی (با کارگردانی مصطفی رزاقکریمی) از آن دست آثاری است که رسانهها و تبلیغات، آن را در پوششی از یک فیلم جنگی یا روایتگر جنگ ۱۲ روزه معرفی کردند، اما اثر در نهایت، مسیر متفاوت و جسورانهتری را در پیش گرفته است. جنگ در اینجا نه یک کشمکش مرکزی (Central Conflict)، که یک سایهی بلند، یک هالهی تهدید دور، و در نهایت، بهانهای است نمادین برای محصور کردن یک خانواده در جغرافیایی تهی و در موقعیتی از ورشکستگی و زوال. این انتخاب خود، بیانیهای هنری است.
قلب تپندهی فیلم، نه در صحنههای نبرد، که در فیلمنامهای عمیقاً سمبلیک (Symbolic Screenplay) نهفته است که جسارتِ بیان لایهدارِ مسائل اجتماعی-شهری را در دل یک درام خانوادگی پنهان کرده است. خانوادهی «کافه سلطان»، خود به تمثیلی بزرگ بدل میشوند: چهل سال زندگی در بیابان (اشاره به گذر زمان تاریخی)، پدری ورشکسته و بیدستوپا (نماد نسل یا ساختاری فرسوده)، مادری دلبسته به خانهی مخروبه و بیابان (تجسم وابستگی به گذشته و ترس از تغییر)، و نسل جوان در تلاش برای خروج و گسست (نمایندهی آرزو و جنبش به سوی امر نو). این تقابل نسلها و خواستها، فیلم را به مثابه متنی چندلایه برمیکشد که میتوان آن را در بافت تاریخ معاصر ایران نیز تفسیر کرد.
در این میان، کارگردانی مصطفی رزاقکریمی— چهرهای نامآشنا و صاحبسبک در سینمای مستند ایران— درخشان و موقر است. او با تسلطی که بر واقعگرایی شاعرانه دارد، فضایی خلق میکند که در عین باورپذیری، آکنده از حس و حال (Mood) و تم (Theme) است. میزانسن (Mise-en-scène) دقیق، نورپردازی حسابشده (تضاد تاریکیهای داخلی با سفیدی خیرهکنندهی بیابان)، و صدابرداری (Sound Design) حساسی که سکوت و صداهای طبیعت را به عنصری دراماتیک بدل میکند، همگی نشان از دست یک فیلمساز مسلط دارد. رزاقکریمی آنقدر توانمند است که حتی کمبودها یا ایجازهای بالقوهی فیلمنامه را بر دوش میکشد و با تصاویر به یادماندنی و ضربآهنگ (Rhythm) صبورانهی خود، فضایی غنی و تأملبرانگیز خلق میکند.
اما این نقطهی قوت، در برابر یک پرسش ساختاری قرار میگیرد: نقش جنگ و تهدید موشکی در این معادله چیست؟ فیلم به عمد، جنگ را به پسزمینهای مبهم و کمتنش تقلیل میدهد. این انتخاب، اگرچه در خدمت تأکید بر درام درونی خانواده است، اما از یک سو تعلیق (Suspense) بیرونی را تقریباً به صفر میرساند و از سوی دیگر، ممکن است برای مخاطبی که در پی روایتی از آن واقعهی تاریخی است، غیرمنتظره و حتی فقدانآور باشد. پایانبندی (Climax/Ending) فیلم نیز، در تطابق با این منطق، غیرحیاتی و فاقد یک اوجگیری دراماتیک سنتی به نظر میرسد. گویی فیلم به جای حل کشمکش، صرفاً آن را رها میکند و ترجیح میدهد در همان فضای سمبلیک و مبهم خود باقی بماند. این میتواند هم نقطهی قوت (وفاداری به سبک) و هم نقطهی ضعف (دورشدن از انتظارات بخشی از مخاطب) تلقی شود.
در مجموع، «کافه سلطان» فیلمی مؤلفهمحور و جسور است که سینما را نه برای سرگرمی، که برای تأمل و تفکر به کار میگیرد. این اثر، بیشتر شبیه یک شعر تصویری طولانی است دربارهی ماندن و رفتن، وابستگی و گسست، و زوال و امید. کارگردانی درخشان و بازیهای متقاعدکننده (به ویژه نقش مادر) آن را به تجربهای دیداری و حسی ارزشمند بدل میکند، اما در عین حال، به دلیل کنارهگیری عمدی از ژانر و ایجاد ابهام در نسبتش با واقعیت تاریخی، اثری گزینشی و احتمالاً مناقشهبرانگیز باقی میماند. «کافه سلطان» کافهای است در میانهی هیچجا، که نه جنگ میتواند به آن جان تازهای ببخشد و نه صلح میتواند آن را از رؤیاهای سنگینش رها کند.
محمد حسین بنی احمدی










نظر شما