به گزارش خبرگزاری حوزه، در شبهای سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعهای از اشعار برگزیده شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم میکنیم.
پا بر زمین مَکش، جگرم تیر میکشد
ای نورِ دیده، پلکِ ترم تیر میکشد
گفتم عصایِ پیریِ من میشوی، نشد
یاری رسان مرا، کمرم تیر میکشد
ای میوهٔ دلم، چقدر آه میکشی
این سینه از غمت پسرم تیر میکشد
با خود نگفتی آخر از این دستوپا زدن
قلبِ شکستهٔ پدرم تیر میکشد؟
پهلوی تو چه زود مرا تا مدینه برد
زخمی کبود در نظرم تیر میکشد
من خیزران نخورده، لبم درد میکند
از بس دهانِ نوحهگرم تیر میکشد
ای پارهٔ تنم، چقدر پارهپارهای
با دیدنت علی جگرم تیر میکشد
وحید قاسمی

میروی پشتِ سرت راه میافتم پسرم
گاه میآیم و ناگاه میافتم پسرم
میروی دلهره دارم که زمینت بزنند
سنگ دارند مبادا به جبینت بزنند
سنگ خوردی نکند سمتِ فلاخن بروی
زخم خوردی نکند جانبِ دشمن بروی
همهٔ عمر برایم چو پیمبر بودی
رفتی و دیدم از اینجا که چو حیدر بودی
رفتی و دیدمت آنگونه که میجنگیدی
زخم خوردی ولی انگار که میخندیدی
زخم خوردی به روی بالِ عقاب افتادی
وسطِ لشکرِ دشمن به رکاب افتادی

پدر بیا و ز مقتل تنِ پسر بردار
پسر نه، از دلِ دریای خون جگر بردار
قسم به جانِ رقیه، حسین میمیری
از این شکستهٔ پهلو کمی نظر بردار
نشانه رفت دلت را هزار خندهٔ تیر
ز اشک، ای پدرِ خمشده، سپر بردار
برای آنکه نیفتد به زیرِ پای کسی
بیا و جانِ خودت را ز رهگذر بردار
کسی ز خیمه رسیده که سخت بیتاب است
برای خاطرِ خواهر ز خاک سر بردار
سید محمد جوادی

با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریختهاند
ذرهذره بدنت را چه به هم ریختهاند
سنگها روی لبِ خشکِ تو جا خوش کردند
این عقیقِ یمنت را چه به هم ریختهاند
وسطِ معرکهای رفتی و گیر افتادی
سرِ فرصت بدنت را چه به هم ریختهاند
تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من، دهنت را چه به هم ریختهاند
چشمِ من تار شده، به چه مداواش کنم
یوسفم، پیرهنت را چه به هم ریختهاند
عمهات آمده تا دست به معجر ببرد
پدرِ بیکفنت را چه به هم ریختهاند
ابروانِ تو حسینیست و چشمت حسنیست
این حسین و حسنت را چه به هم ریختهاند
علیاکبر لطیفیان

به پیشِ چشمِ پدر ناگهان پسر افتاد
همین که خورد پسر بر زمین، پدر افتاد
رسید هلهله و خندهها به گوشِ حسین
میانِ معرکه آقا به دردِ سر افتاد
مگر که قول ندادی عصایِ من باشی؟
بلند شو، پدرِ پیرت از کمر افتاد
تو نخل بودی و دستی به پیکرت که زدم
ز شاخههای تمامِ تنت ثمر افتاد
الا شبابِ بنیهاشم از حرم آیید
که زانوانِ حسین از توان دگر افتاد
خبر رسید به خیمه که ارباً اربا شد
خبر رسید که لیلا از این خبر افتاد
هانی امیر فرجی

یا به جایی خبر مرگ پسر را نبرید
یا که بردید، به تشییع پدر را نبرید
پدری داغ جوان دید، ملامت نکنید
روی زانو اگر افتاد، شکایت نکنید
چون رَمق نیست تکانی بدهد پایش را
پس بگیرید همه زیرِ بغلهایش را
نکند ناله که زد، طبل برایش بزنید
جلوی چشم همه زشت صدایش بزنید
آی مردم! جگر سینهزنان غم دارد
غمِ سنگین شبِ هشت محرم دارد
غمِ آن لحظه که ارباب به شهزاده رسید
«ولدی» گفت، نشست و ز جگر ناله کشید
ای جوانمرد! جوانمرگ شدی یا نشدی؟
پیش پای پدر خویش چرا پا نشدی؟
خندهها بیشتر و جسم تو کمتر شده است
نیستی و همه دشت، پیمبر شده است
زرهت حرز علی داشت، دریدند چرا؟
گرگها چنگ به روی تو کشیدند چرا؟
داغ سنگین تو را شانهٔ من تاب نداشت
تشنه بودی، پدرِ تشنهٔ تو آب نداشت
قوتِ چشمِ ترِ من، کمرم را نشکن
حرمتِ ریشِ من و اهلِ حرم را نشکن
نیزه نگذاشت که آه تو پایان برسد
جان به لبهای تو، ای محتضر، آسان برسد
ماندهام با تو و اینگونه گرفتار شدن
رشتهرشته شدهای مثل عبای تنِ من
آیهها چیده شد، افسوس که کوثر نشده
نه، هنوز این تنِ پاره علیاکبر نشده
زخمهای تنت از موی سرت بیشتر است
بردن پیکر تو کارِ هزاران نفر است
چشم زد قامتِ طوبای تو را چشمِ حسود
پای جسم تو میافتادم اگر عمه نبود
سید پوریا هاشمی

گمان مدار که گفتم برو، دل از تو بریدم
نفسشمرده زدم، همرهت پیاده دویدم
محاسنم به کفِ دست بود و اشک به چشمم
گهی به خاک فتادم، گهی ز جای پریدم
دلم به پیشِ تو، جان در قفات، دیده به قامت
خدای داند و دل شاهد است من چه کشیدم
دو چشمِ خود بگشاو، سؤال کن که بگویم
ز خیمه تا سرِ نعشِ تو چگونه رسیدم
ز اشکِ دیده لبم تر شد آن زمان که به خیمه
زبانِ خشکِ تو را در دهانِ خویش مکیدم
نه تیغِ شمر مرا میکشت، نه نیزهی خولی
زمانه کشت مرا لحظهای که داغِ تو دیدم
هنوز «العطش»ت میزد آتشم که ز میدان
صدای «یا أبتا»ی تو را دوباره شنیدم
سزد به غربتِ من هر جوان و پیر بگرید
که شد به خونِ جوانم خضابِ مویِ سپیدم
کنارِ کشتهی تو با خدا معامله کردم
نجاتِ خلقِ جهان را به خونبهایت خریدم
بگو به نظمِ جهانسوزِ میثم این سخن از من
که دست از همه شستم، رضای دوست خریدم
حاج غلامرضا سازگار

پیشِ چشمانِ همه دست به زانو افتاد
خواست تا پا شود، ای وای که با رو افتاد
باید او پا شود، از خاک جگر جمع کند
یک عبا پهن کند تا که پسر جمع کند
پیرمرد است، عصا خواست ولی خندیدند
او کم آورد، عبا خواست ولی خندیدند
این انارِ حرم است، آه چرا ریخته است
چقدر حضرتِ اکبر به عبا ریخته است
تا علی رفت، به دنبالِ دلش راه افتاد
قبلِ شهزاده ببین رویِ زمین شاه افتاد
یک «پدرجانِ» دگر از پسرش خواست، نشد
این جوانمرده پس از این کمرش راست نشد
پیشِ چشمانِ همه دست به زانو افتاد
بغلش کرد ولی حیف که بازو افتاد
هیچکس زیرِ بغلهای پدر را نگرفت
دست تنهاست، کسی جایِ پدر را نگرفت
نیزهای خورد، تکان خورد، ز جگر داد کشید
دست بر سینه که زد با پسرش داد کشید
غارتِ قامتش اینجا صلواتی شده بود
بدنش با شن و شمشیر چه قاطی شده بود
ساعتی از بدنش، از بدنش تیغ کشید
با دو انگشتِ خودش از دهنش تیغ کشید
لختهلخته ز دهانش چقدر خون آورد
تکیه میداد به آن نیزه که بیرون آورد
بینِ آغوش کشیدش، تنِ او بند نشد
خواست تا بوسه بگیرد، همه دیدند نشد
کاش سمتِ حرم اکبر نبرد، برخیزد
عمهاش دست به معجر نبرد، برخیزد
از علمدار کمک خواست که خواهر را برد
خواهری آمد و با خود دو برادر را برد
پیشِ چشمانِ همه دست به زانو افتاد
دید پهلویِ علی را و به پهلو افتاد
به عبا جمع نمود و به عبا پهنش کرد
برد در خیمه کنارِ شهدا پهنش کرد
عصر شد خیمهٔ آتشزده با دختر سوخت
هم عبا سوخت و هم خیمه و هم اکبر...
حسن لطفی

بنا نبود که آفت به باغ ما بزند
پسر بزرگ نکردم که دست و پا بزند

فلک دیدی چه خاکی بر سرم شد
علی اکبر، علیِّ اصغرم شد...
فلک دیدی چه خاکی برسرم شد
علی اکبر، شبیه مادرم شد...

بر لبان حرمله دیدم تبسم آمده
اولین بار است زینب بین مردم آمده...

از همان روز که افتاد به پای پدرش
تا به امروز به پای پدرش افتاده











نظر شما