چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ - ۱۵:۱۳
«شما شب که می‌خوابی، لحاف از رویت کنار می‌رود...»؛ روایت رهبر شهید از مهر پدرانه

حوزه/ سفر ۶۹ سال پیش رهبر شهید انقلاب به عتبات، تنها یک زیارت نبود؛ آغاز دلبستگی عمیق او به حوزه نجف و روایتگر مهر پدری بود که سرنوشت دیگری را رقم زد.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در میان خاطرات منتشرشده از رهبر شهید انقلاب، روایت سفر به عتبات عالیات، گوشه‌ای از سال‌های آغازین طلبگی و دغدغه‌های علمی ایشان را به تصویر می‌کشد.

زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفه‌ی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّه‌هایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همه‌ی خانواده بیایند و این امکان نداشت.

نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. ‌
‌این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و با ترس و رعب رفتیم، در این سفر، نه، خیلی راحت سوار ماشین شدیم و رفتیم شلمچه، آنجا در مرز _هم مرز ایران، هم مرز عراق_ گذرنامه‌هایمان را دیدند و بعد، بی‌دغدغه تا بصره رفتیم و از بصره هم سوار قطار شدیم و رفتیم بغداد و چند روز در کاظمین، چند روز در کربلا و چند هفته در نجف بودیم و بعد آمدیم سامره و برگشتیم ایران. البتّه من در نجف بیشتر از خانواده ماندم. این کلّیّت سفر عتبات ما بود.‌

هدف ابتدایی من از این سفر بررسی حوزه‌ی علمیّه‌ی نجف نبود، لکن وقتی حوزه‌ی نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم.

راه ماندن من در نجف هم رضایت آقا بود؛ خانم همراه بود و به نحوی میتوانستم او را راضی کنم، امّا کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئله‌ی تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار می‌گفت نمی‌شود و نمی‌توانی.

من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سال‌ها در نجف بود و سختی‌های زندگی آنجا را دقیق می‌دانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمی‌دانند که نجف ‌ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس ‌و بحث و علم است‌، شوق‌آور و خیلی جذّاب بود و دلم می‌خواست بمانم؛ نشد.

از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّه‌ها دور نباشند؛ ‌به‌ خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من می‌خواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر می‌کرد این بود که می‌گفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» این‌قدر محبّت داشت.

منبع: کانال شهید خامنه‌ای به روایت خودش

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha