خبرگزاری حوزه | میخواهم از ملتی بگویم که در روز وداع به این دریافت رسید که پیکری را بدرقه نمیکند؛ بلکه دورانی تمام از ایستادگی و مقاومت را به خاک میسپارد
سالها به ما القا کردند که ایران با ترس زندگی میکند؛ اما دیدیم که آزادانه اشک میریزد. گفتند ملتی است که با آهن و زور اداره میشود؛ اما آشکار شد که این دلهای مردماند که صحنه را رقم میزنند.
و همچنین گفتند تحریمها ایران را به زانو درخواهد آورد؛ اما دیدیم که محاصره را به صنعت، تهدید را به دانش و خون را به عزت و حاکمیت تبدیل کرد.
این چه مکتبی است که مردمی را پرورش میدهد که از آتش نمیگریزند، بلکه با ندای «اللهاکبر» به استقبال آن میروند؟ و این چه عقیدهای است که مادری فرزندش را به جبهه بدرقه میکند، همانگونه که حضرت زینب برادرانش را به کربلا بدرقه کرد؟
نگویید این فقط «سیاست» است؛ زیرا سیاست بهتنهایی چنین عشقی نمیآفریند.
و نگویید این «تبلیغات» است؛ تبلیغات شاید کف زدن بیافریند، اما اشک نمیآفریند. اشک دروغ نمیگوید.
دوربینهای شبکههای جهانی، در حالی که گمان میکردند در حال ثبت یک رویداد هستند، در حقیقت شکست روایت خود را ثبت میکردند.
سالهای طولانی از ایرانی برایمان گفتند که باید از آن ترسید؛ اما از ایرانی نگفتند که زیر فشار تحریمها توانست کارخانههایش را بسازد، فرزندانش را آموزش دهد، موشکهایش را تولید کند و خود را به قدرتی تبدیل کند که نه آمریکا و نه اسرائیل بتوانند آن را از معادلات جهان حذف کنند.
شگفتی فقط این نیست که غرب ایران را نشناخت؛ شگفتی این است که ما نیز ناآگاهی او را باور کردیم. اخبارش را باور کردیم، رسانههایش را باور کردیم و پذیرفتیم که فرقهگرایی دانش است و نفرت، آگاهی. تا جایی که برخی از ما نام وزیران واشنگتن را بهتر از تاریخ قم، مشهد، نجف و کربلا میشناسیم.
اما خون، مرزها را به رسمیت نمیشناسد و آنکه در مکتب امام حسین پرورش یافته باشد، میداند که هیچ مرزی نمیتواند ژرفای پیوندها را از میان ببرد و کرامت نیازی به ترجمه ندارد؛ زیرا با فطرت درک میشود.
گمان کردند که با ترور یک فرمانده، راه را خواهند بست؛ اما نفهمیدند که برخی مردان، پس از مرگ خود به راه تبدیل میشوند. این همان مسأله حل نشدهای است که از هزار و چهارصد سال پیش با کربلا دارند:
جسم را میکشند، اما اندیشه زاده میشود.
خانهای را ویران میکنند، اما امتی ساخته میشود.
میپندارند که در نبرد پیروز شدهاند، اما بیدار میشوند و میبینند که تمام تاریخ با زبان شهید سخن میگوید. مردی امانت خود را به انجام رساند و سپس به سوی خدا بازگشت؛ در حالی که پشت سر خود امتی بر جای گذاشت که بهخوبی میداند راه قدس، تنها از کربلا میگذرد.
امروز اشک میریزم، نه فقط به این دلیل که فرماندهای رفت؛ بلکه چون به یاد میآورم که چه بسیار شدهاند آنان که تنها برای خود زندگی میکنند، و چه اندکاند آنان که برای آرمانهایشان زندگی میکنند.
اشک میریزم، زیرا در این وداع، ادامه همان درس کهنی را میبینم که از امام حسین آموختیم:
انسان ممکن است در میدان نبرد شکست بخورد، اما در تاریخ پیروز شود. ممکن است جسمش کشته شود، اما به یک امت بدل گردد. ممکن است زیر خاک دفن شود، اما روحش فراتر از مرزهای جغرافیا، فرقهها و زمانها اوج بگیرد.
سید رفت...
اما پرسشی همچنان چون کوهی در برابر ما ایستاده است:
چه تعداد انسان امسال خواهند مرد؟ و چه تعداد مردان، پس از مرگشان زنده خواهند ماند؟ این همان تفاوت میان کسی است که از تاریخ عبور میکند... و کسی که بخشی از تاریخ میشود.











نظر شما