به گزارش خبرگزاری حوزه، حجتالاسلام طباخیان پژوهشگر تاریخ اسلام و نهج البلاغه با تأکید بر اینکه «خونخواهی» مفهومی ریشهدار در معارف اسلامی است، گفت: تغییر رفتار دشمن، تغییر در شیوه تصمیمگیری را میطلبد و نمیتوان با واقعیتهای جدید، با الگوهای گذشته مواجه شد.
خلاصه بحث قبل
تغییر پارادایم یعنی اینکه حاکم و سیاستگذار جامعه، بر اساس واقعیتهای میدانی، یک چارچوب ذهنی ثابت برای تصمیمگیری دارد، اما هرگاه این واقعیتها بهطور بنیادین دگرگون شوند، باید آن چارچوب قدیمی را بشکند و متناسب با شرایط جدید سیاستگذاری کند، وگرنه شکست حتمی خواهد بود. نمونهی برجستهی این تحول، پیامبر اسلام است که پس از طرح ترور ایشان در مکه (بهسبب از دست رفتن حمایت ابوطالب و خدیجه)، رفتارش از حالت تبلیغی صرف به رویکردی تشکیلاتی، مقابلهجویانه و سیاستمدارانه تغییر کرد؛ از هجرت و اعلام دولت گرفته تا بستن مسیرهای تجاری قریش که به جنگ بدر انجامید، با آنکه مسلمانان از نظر نظامی در موضع ضعف بودند و تنها با تکیه بر ایمان وارد میدان شدند. این الگو در جنگ خندق نیز تکرار شد؛ جایی که پیامبر پس از دفع تهاجم فراگیر قریش و متحدانش، بهجای آرامنشستن، سیاستی تهاجمیتر برای ریشهکنکردن تمام تهدیدهای بالقوه در پیش گرفت. نویسنده این تحول تاریخی را مقدمهی فهم بحث «خونخواهی» میداند: همانگونه که پیامبر با تغییر واقعیت، گفتمان و سیاست خود را عوض کرد، امروز نیز پس از تغییر بنیادین واقعیت (شهادت رهبر)، لازم است ادبیات و تصمیمگیریِ مسئولان دگرگون شود، وگرنه این مردماند که زودتر از مسئولان این ضرورت را درک کرده و به خیابان میآیند تا فریاد این تغییر لازم را بزنند.

شروع جلسه دوم
بسمالله الرحمن الرحیم. ببینید، آنچه در سیاستگذاری بسیار حائز اهمیت است هم برگرفته از تجربهی تاریخی و هم از سیرهی اهلبیت علیهمالسلام، این است که لازم نیست صرفاً نگاهی ایدئولوژیک به تاریخ داشته باشیم. تجربهی تاریخی این است که در عرصهی حکمرانی و سیاستگذاری، کسانی موفق عمل میکنند که بتوانند متناسب با تغییر واقعیتهای میدان، پارادایم تصمیمگیری و ساختار خود را تغییر دهند و سیاستهایشان را با واقعیتها منطبق کنند.
بدترین حالت سیاستگذاری، آنجاست که واقعیتهای میدان تغییر کند، اما رویکرد من تغییر نکند؛ یعنی من تا پیش از این درگیر یک تنش معمولی و متوسط بودم و رفتارهای متعارفی از خودم نشان میدادم، حالا دشمن وارد عرصهی جدیدی از تنش و دشمنی شده و کاملاً واقعیتهای میدان را تغییر داده، اما من همچنان گمان میکنم ابزارهای پیشین کارساز است.
مصداق این وضعیت، همان کسانی هستند که همیشه یک گام از صحنه عقبترند. اگر بخواهم مثالی بزنم، یکی از اقوامی که در ذهن ما شیعیان بهشدت مورد نقد است، کوفیاناند؛ کوفیان را باید مصداق اتَم این ماجرا دانست. گویی همیشه یک گام از صحنه عقباند: زمانی که باید با امیرالمؤمنین و امام مجتبی همراهی میکردند، خسته بودند و دنبال مصالحه؛ همان لحظه که صلح شد، دنبال قیام رفتند؛ همان لحظه که سیدالشهدا آنان را به یاری فراخواند، پا پس کشیدند؛ و آنجا که باید صبر میکردند تا امام سجاد سیاستهایش را پیاده کند، قیام کردند. اینها همیشه یک گام عقباند؛ شاید با تمام دلسوزی و اخلاص هم عمل کنند، اما نتیجهای نمیدهد. علت اصلیاش این است که واقعیتها را در نظر نمیگیرند و منطبق با آنها تصمیم نمیگیرند.
این تغییرات در سیرهی نبی اکرم کاملاً مشهود است. دیشب از جنگ خندق مثال زدیم و قصد داریم آن را دنبال کنیم؛ اما پیش از آن، اجازه دهید مخاطبان را یک گام عقبتر ببرم.
در جنگ بدر یا دقیقتر بگویم، از اواخر سال اول هجری، اولین تغییر جدی سیاستگذاری را در نبی اکرم میبینیم؛ آنقدر این تغییر سیاست بر اساس واقعیتهای اجتماعی، جدی و عجیب است که هنوز هم، بعد از چهارده قرن، برخی که نتوانستهاند واقعیتهای میدانی را درک کنند، نمیتوانند بفهمند پیامبراکرم چه کاری کرده و ماجرا از چه قرار بوده است.
ببینید، نبی اکرم تا پیش از ورود به مدینه، مَنِشی تبلیغی داشتند: گفتگو میکردند، آیه میخواندند، ارتباطی نفربهنفر با مردم برقرار میکردند. وقتی میخواستند مردم یثرب را به اسلام دعوت کنند، جوانی خوشرو و خوشبرخورد و شریفزاده مانند مصعب بن عمیر را فرستادند تا در یثرب قرآن بخواند و تبلیغ کند؛ جوانی مانند اُسید بن حُضیر را هم با خود همراه کردند. پیامبر در آن مرحله با رویکردی کاملاً ملایم عمل میکردند.
وقتی هم وارد مدینه شدند، میبینید که ابتدا پیمان برادری میان اصحاب برقرار کردند، با قبایل بادیهنشین حاشیهی مدینه قرارداد بستند، یهودیان را به مصالحه واداشتند، مسجد ساختند و زمین مسجد را از دو پسر بهنامهای سهل و سهیل بن عمرو خریدند. پیامبر در این مرحله دقیقاً همان رفتاری را نشان میدادند که انتظارش را داریم؛ یعنی اگر امروز از من و شما بپرسند نبی اکرم بهعنوان یک معلم اخلاق چه میکرده، این رفتارها کاملاً قابلپیشبینی است.
اما آنگاه که قریش سیاست خود را تغییر میدهد و تصمیم میگیرد مدینه را در تنگنا قرار دهد، راه ورود و خروج آن را ببندد و اموال و دارایی مهاجران را مصادره کند، پارادایم ذهنی نبی اکرم کاملاً تغییر میکند. همان پیامبری که تا پیش از این مصعب میفرستاد و تبلیغ نفربهنفر میکرد، حالا با اذن الهی، دو دستور صادر میکند که هنوز هم برخی درک درستی از آن ندارند.
واقعیت میدان عوض شده است. قریش پا بر گلوی مدینه گذاشته و میگوید: تو را تحریم میکنم، ورودی و خروجیات را مسدود میکنم، درآمدت را میبندم، و از سوی دیگر داراییهایت را هم مصادره میکنم؛ میخواهم همان کاری را که در شعب ابیطالب کردم، اینبار در سطحی وسیعتر با یثرب انجام دهم.
پیامبر به اذن الهی دو فرمان صادر میکنند: نخست اینکه اگر قرار است ما از تجارت حجاز بهره نبریم، هیچکس دیگر هم بهره نخواهد برد. مسیر تجاریای که دههها بود در حجاز از شمال به جنوب برقرار بود -کالا از چین، هند و ایران میآمد، وارد یمن میشد و از آنجا به سمت شمال، تا حبشه، روم شرقی و روم غربی میرفت- پیامبر اعلام کردند این مسیر دیگر برای هیچکس امن نیست؛ یا همه بهره میبرند، یا هیچکس.
شاید کسی بگوید: آخر شما که معلم اخلاقید، این چه کاری است؟ اما پاسخ این است که ما در حال تأسیس یک دولتیم؛ اگر به اقتصاد ما ضربه بزنند، ما هم به اقتصاد آنان ضربه میزنیم.
دوم اینکه، حال که دارایی مهاجران مصادره شده، تمام کاروانهای تجاری متعلق به قریش و اشراف متخاصم قریش، هدف قرار میگیرند و اموالشان تا میزانی که جبران خسارت ما شود، مصادره میشود.
شاید کسی بگوید این شأن پیامبر نیست؛ چهبسا اگر برخی از اینگونه افراد آن زمان مشاور پیامبر بودند، میگفتند: آقا، این چه کاری است؟ ما باید با حکمت، درایت، تدبیر، صبر و تعقل عمل کنیم؛ بالاخره ملتی محترم هستیم، ضایع است که ما هم برویم به کاروانها حمله کنیم. اما این منطق در ذهن پیامبر پذیرفته نبود؛ ایشان میفرمودند واقعیتهای میدان تغییر کرده و اگر من نتوانم ضربهی متقابل به قریش بزنم، آنان را جریتر میکنم و گام بعدی را برمیدارند؛ من باید متناسب با واقعیتهای میدان، سیاست بازدارندگی ایجاد کنم.
شاید این به تنشی فزاینده منجر شود و به جنگ بدر بینجامد؛ خب، بشود. بهتر از این است که بنشینیم تا از گرسنگی به فشار بیفتیم. کسی که این مسیر را آغاز کرده، نمیخواهد تنش را متوقف کند؛ سادهاندیشی است اگر تصور کنیم قریش فقط آمده مسیر تجاری را ببندد و کار دیگری ندارد؛ او بهدنبال تضعیف توست، برای ضربهی نهایی. تو الان فرصتی طلایی داری که به او اجازه ندهی پس از تضعیف تو، آن ضربه را بزند.
سادهاندیشانه است اگر بنشینیم تا آنقدر ضعیف شویم که او ضربه بزند؛ روشن است که او اقدام متقابل میکند، روشن است که به بدر میانجامد، اما مشکلی نیست. بدر هم به اُحد میانجامد؛ باز هم مسئلهای نیست. ما بر سرِ یک دوراهیایم: یکی جنگی با تأخیر، اما عمیقتر، دردناکتر، سختتر، با احتمال شکستی جدیتر؛ و دیگری جنگی نزدیکتر که در آن دستکم دست برتر را دارم و توانستهام ضربهای بزنم.
نتیجهی این سیاست پیامبر را کجا میبینیم؟
پیامبر اکرم بسیار صبور بودند؛ من در طول مطالعات تاریخیام، انسانی بهاندازهی نبی اکرم ندیدهام.
نتیجهی این سیاست، در سال چهارم هجری، سه سال بعد، خودش را نشان میدهد. من مسیر تجاری قریش را مسدود میکنم؛ روز اول قریش به فلاکت نمیافتد، سال اول هم از ذخایر استراتژیک خود استفاده میکند و از شرکایش کمک میخواهد. اما سال چهارم هجری، کار به جایی میرسد که قحطی در مکه برپا میشود. اینجاست که پیامبر از خرمای مدینه که در نظر آنان خرمایی نامرغوب است، چون خودشان دنبال خرمای خیبرند، برای مکه صدقه میفرستد و میگوید این هدیهی ماست؛ و آن را بین ضعفا تقسیم میکند. این اقدام، مفهوم و پیامی سیاسی دارد: من با اقدام متقابل، پارادایم را تغییر دادم؛ میایستم و هزینه میدهم، اما این بهمعنای پیشروی بیمحابا هم نیست، چون واقعیت را درک کردهام.
شاید دقیقترین مثال این باشد: الان من و شما حاضر نیستیم برویم همهی سلولهای دفاعی بدنمان را از بین ببریم؛ اگر یکباره بگویند بروید امشب جایی سِرُمی بزنید که تمام سلولهای دفاعیتان از بین برود و رشد سلولهایتان هم متوقف شود، میگوییم چرا باید چنین کاری بکنیم؟ اما اگر خداینکرده فردا در آزمایشی به من بگویند دچار سرطان شدهام، خودم با پای خودم میروم و میگویم بزنید، همهی سلولهای دفاعیام را از بین ببرید؛ چون سیاست تغییر کرده است. این کار هزینه دارد ،مو میریزد، ناخن آسیب میبیند، اما مهم نیست، چون هدفی بالاتر در کار است؛ واقعیت میدان تغییر کرده است.
نتیجهی این سیاست میتواند شهادت حمزه باشد، شهادت مصعب باشد، شهادت حنظله باشد؛ مگر چارهای جز این هست؟
وقتی واقعیت میدان تغییر میکند و کسی که این تغییر را درک نکرده بگوید «آیا واقعاً میارزید که به بدر برویم؟ میارزید به اُحد برویم؟ میارزید در اُحد پنجاهویک شهید بدهیم؟ میارزید حمزه را از دست بدهیم؟» یعنی چنین کسی اصلاً نفهمیده که هنوز سرطان داری و در هر مرحله از شیمیدرمانی میگویی آیا میارزید موهایم بریزد، دندانهایم آسیب ببیند؟ نه، واقعیتهای میدان تغییر کرده و تو باید خودت را با آن منطبق کنی؛ مگر چارهی دیگری داری؟ وقتی میگوییم پارادایم عوض شده، یعنی واقعاً عوض شده.
نکتهی جالب این است که در هر دو حالت ،چه دست روی دست بگذاری و منفعلانه برخورد کنی، چه از همان اول موضعی فعال بگیری، در هر دو صورت هزینه میدهی؛ منتها در یکی هزینه کمتر است و احتمال موفقیت بیشتر، و در دیگری ممکن است در سختی و فشار بیشتری قرار بگیری و ضربهای سنگینتر و شکنندهتر بخوری.
بریم سراغ خندق؛ خندق یکی از جذابترین این رخدادهاست.
ببینید، قریش با همهی فراز و فرودها، وارد تنشی مستمر با مدینه شده؛ گاه ضربه میزند، گاه ضربه میخورد. در بدر هفتاد کشته میدهد، در جنگ اُحد پنجاهوچند شهید به دست مسلمانان میدهد، بعد در حَمراءُالاسد مسلمانان تعقیبشان میکنند. یک غزوه هم داریم به نام غزوهی «سَویق» که نامگذاریاش هم جالب است.
بعد از جنگ بدر، ابوسفیان که هفتاد و چند کشته داده بودند. سوگند خورد شراب و استحمام و شانهکردن موی سرش را بر خود حرام کند تا زمانی که در انتقام از مسلمانان ضربهای بزند. او با گروهی حدود صد نفر، نزدیک مدینه رفت، به زمین کشاورزی یک کشاورز که خیار کاشته بود حمله کرد، مزرعه را خراب کرد، چند نفر را کشت و اعلام کرد ضربهاش را زده است. پیامبر دستور تعقیب او را صادر کردند؛ گروهی به تعقیبشان رفتند و آنان چنان دستپاچه شدند که گونیهای آرد «سویق» را که غذایشان بود روی زمین انداختند تا سرعت اسبهایشان بیشتر شود. مسلمانان بهطنز این غزوه را «غزوهی سویق» نامیدند، چون آنها از فرط دستپاچگی، حتی توشهی خود را هم رها کرده بودند. ابوسفیان بعداً ریش و سبیلش را تراشید و شرابخواریاش را از سر گرفت و گفت انتقامش را گرفته است.
اینگونه اقدامات، در سطح تنشی معقول باقی میماند؛ اما در خندق، مجموعهای از رخدادها اتفاق میافتد که سطح تنش را کاملاً دگرگون میکند.
ما شاهد هجمهای علیه پیامبر هستیم که چند ضلع دارد: یک ضلع، تأمین مالی است. قریش برای جنگ با مدینه نیاز به منابع مالی داشت؛ میتوانست چهار هزار نفر لشکر را بیخ گوش مدینه ببرد، اما دههزار نفر را نمیتوانست بهتنهایی تأمین کند. یهودیانی که از پیامبر ترسیده بودند و پیشتر با دو قبیله از سه قبیلهی یهودی، یعنی بنینضیر و بنیقینقاع، درگیر شده و آنان را از مدینه بیرون رانده بودند به این جمعبندی رسیدند که باید در تأمین مالی این جنگ مشارکت کنند. خیبریها نیمی از محصول خرمای خود را که کالایی استراتژیک بود شرط کردند و در اختیار قریش گذاشتند.
از سوی دیگر، بنیقریظه همسایهی دیواربهدیوار پیامبر در مدینه، که پیمانی مبتنی بر حسنهمجواری با ایشان داشتند و بارها هم پیامبر به آنان گفته بود امنیت شما امنیت من است و برعکس دچار اشتباهی بزرگ شدند و به قریش گفتند: به شما پایگاه میدهیم؛ بیایید در قبیلهی ما مستقر شوید، دیوارهای بلند ما پایگاه شما میشود و از اینجا به مدینه ضربه بزنید؛ ما هفتصد نیروی مسلح داریم. این درحالی بود که این هفتصد نفر بهتنهایی از پس مدینه برنمیآمدند، اما اینان قریش را به جنگ تشویق و ترغیب میکردند؛ تا جایی که با نگرانی از خود، از قریش خواستند اقدام کند.
منافقان داخل مدینه هم با خوشخیالی و خامی به قریش وعده دادند که وقتی به دروازههای مدینه برسند، از داخل شهر را ملتهب میکنند و آشوبی بهراه میاندازند -کاری که پیشتر هم در جنگ اُحد انجام داده بودند؛ آنجا یکسوم لشکر پیامبر را، با این بهانه که سیاست جنگیدن بیرون شهر نادرست است، بازگردانده بودند.
قریش هم با این پشتوانه، بهسراغ قبایل بزرگ بادیهنشین غطفان و هوازن، رفت و آنان را نیز با خود همراه کرد.
پس ببینید، ماجرا از چه قرار است: خیبریها پول دادند، بنیقریظه پایگاه دادند، منافقان داخلی وعدهی شورش و نافرمانی دادند، قبایل بادیهنشین وعدهی همکاری دادند، و قریش نیز با چهارهزار نیروی مسلح، فرماندهی این ائتلاف را برعهده گرفت و همگی دور مدینه گرد آمدند. این دیگر تهدیدی فراتر از یک تنش معمول بود؛ ما وقتی میگوییم «وجودی»، کم گفتهایم. اگر قرار بود وارد این نبرد شویم، واقعاً چیزی شبیه کربلاست. شهری که بالاترین نصاب نظامیاش سههزار نفر بود مثلاً در غزوهی تبوک حالا با نزدیک دههزار نفر لشکر روبهرو شده؛ مبارزهی مستقیم هیچ توجیه معقولی نداشت.
جناب سلمان خدا رحمتش کند و افتخار ما ایرانیها شد در آن شورای اصحاب پیامبر، که بزرگان یاران گرد آمده بودند تا تصمیم بگیرند در برابر این تهدید چه باید کرد، نکتهای گفت که راهگشا شد. گفت: ما ایرانیها وقتی در چنین موقعیتی قرار میگرفتیم جایی که دشمن آمده بود شهر را ریشهکن کند و ما توان مقابلهی مستقیم نداشتیم تدبیرمان این بود که دور شهر مانعی ایجاد کنیم؛ بهترین مانع هم خندق بود. خندق را میکندیم تا سوارهنظام دشمن نتواند عبور کند و پیادهنظامشان مجبور شود خود را داخل خندق بیندازد و بالا بکشد؛ آنوقت ما هم دور خندق تیرانداز و سنگانداز میگذاشتیم و آنان را متوقف میکردیم؛ اگر لازم بود آتش در خندق روشن میکردیم یا آب در آن رها میکردیم.
این پیشنهاد پذیرفته شد؛ کاری بسیار دشوار بود، اما در عرض شانزده تا بیست روز، چهار کیلومتر خندق کنده شد. وقتی ابوسفیان پشت خندق رسید، با شگفتی گفت: ما در حجاز چنین کاری بلد نبودیم؛ این روش از ما نیست -که بعدها معلوم شد این تدبیر ایرانی بوده است.
سرانجام در روز شانزدهم یا هفدهم محاصره، عمرو بن عبدود همراه هفت پهلوان دیگر، به هر قیمتی بود از خندق عبور کردند. اینجا بود که امیرالمؤمنین علیبنابیطالب با همان ضربهی معروف که به «ضربهی علی یومالخندق» شهرت یافت عمرو را از پای درآورد؛ پس از آن دیگر کسی جرئت عبور از خندق را نداشت. گفتند اگر رد شویم، انگار در دهان اژدها افتادهایم؛ پنجاه نفر، حتی پنج نفر که رد شویم، از عمرو که قویتر نداریم. نوعی پشیمانی و ناامیدی بر آنان مسلط شد.
از سوی دیگر، پیامبر با تدبیری هوشمندانه میان صفوف دشمن اختلاف انداختند؛ یهود و غطفان و قریش نسبت به هم بدبین شدند و اتحادشان شکست. پس از بیست روز، لشکر دشمن بازگشت.
ظاهراً همهچیز تمام شده بود: آمده بودند ما را ریشهکن کنند، نتوانستند؛ آمده بودند ما را قتلعام کنند، نتوانستند؛ آمده بودند دولت نبوی را از حجاز حذف کنند، نتوانستند. اما پیامبر خدا رفتاری از خود نشان دادند که در تاریخ ما ثبت شده است.
انتظار همگان این بود که بگویند: خب، الحمدلله، کار تمام شد، خدا خیرتان بدهد، تشکر میکنیم؛ یک تهدید وجودی از سر گذشت، حالا به خانههایمان برمیگردیم. اما پیامبر خدا به منزل بازگشتند و پس از بیستویک روز نبرد، غبار از سر و رو شستند، غسل شکر بهجا آوردند و سجادهی نماز ظهر را پهن کردند.
نماز ظهر که تمام شد طبق روایت اغلب مورخان و سیرهنویسان، جبرئیل در هیبت دِحیهی کَلبی، یکی از اصحاب خوشسیمای پیامبر، بر ایشان نازل شد (هر از گاهی جبرئیل در چهرهی او ظاهر میشد و مردم میفهمیدند این دحیه نیست، جبرئیل است). در گزارشها آمده که جبرئیل با سر و روی خاکآلود و ژولیده و شمشیر به کمر، بر پیامبر وارد شد و پرسید: شما چرا بازگشتید؟
پیامبر پاسخ دادند: ابوسفیان با طلوع آفتاب بازگشت، تهدید تمام شد. جبرئیل گفت: نه، ما فرشتگانی که برای یاری شما آمده بودیم، به دو گروه تقسیم شدیم؛ گروهی ابوسفیان را تعقیب میکنند تا بازنگردد، و گروه دیگر به دیوارهای قلعهی بنیقریظه رفتهاند؛ کسی که یکبار جرئت کرده به دشمنِ شما پایگاه بدهد و شما را تهدید کند، سادهلوحی است اگر رهایش کنید، چون بار دوم هم همین کار را میکند. سپس جبرئیل گفت: خداوند میفرماید نماز عصر هرکس در مدینه بخواند، باطل است؛ نماز عصر باید در پای دیوارهای قلعهی بنیقریظه خوانده شود.
از همینجا، مسیر تاریخ نبوی تغییر کرد. گویی پیامبر نقشهی عملیاتی تازهای گشودند و گفتند: این ائتلاف -بنیقریظه، خیبر، هوازن، غطفان، قریش- باید یکبهیک پاسخگو باشند. طی سه سال و سه ماه -که در جلسهی بعد توضیح خواهم داد- پیامبر یکبهیک به سراغ اینها رفتند و چنان ضربهای کاری به آنان زدند که دیگر سر بلند نکردند؛ تا اینکه سرانجام به فتح مکه رسیدند.
یعنی پیامبر، بهجای اینکه بعد از پایان خندق بگویند الحمدلله، حالا به خانههایمان برگردیم و به نماز و عبادت مشغول شویم، فرمودند عملیات خندق زمانی بهواقع پایان مییابد که ابوسفیان و قریش را تحقیر کنیم و خطر بالقوهی قریش برای همیشه از میان برود.
برای دانلود وشنیدن صوت اینجا را کلیک کنید.










نظر شما