خبرگزاری حوزه | دنیا مرزها را اختراع کرد تا آدمها را در جعبههای کوچک طبقه، پاسپورت، ملیت و سیاست دستهبندی کند. برخی از ما عادت کردهایم خودمان را با مارک لباسهایمان، مدل ماشینهایمان و جایگاه شغلیمان تعریف کنیم. اما اینجا روی این جادهی آسفالت داغ و غبارآلود که نجف را به کربلا وصل میکند، تمام این ساختارها فرو میریزد. اینجا مرزها اولین قربانیان پیادهروی هستند.
کافی است چند کیلومتر قدم بزنی تا غبار جاده روی سر و صورتت بنشیند. غبار بیرحمترین و در عین حال عادلانهترین پاککنندهی تفاوتهاست. غبار که روی چهرهات بنشیند، دیگر فرقی نمیکند پزشک جراح یک بیمارستان لوکس در تهران باشی، تاجر بازار بغداد، یا کشاورز سادهای از دورافتادهترین روستای هندوستان. همهچیز در یک فرمول ساده خلاصه میشود: «زائر بودن». پاهایی که در خانه روی فرشهای ابریشم قدم میگذارند، اینجا همسرنوشت پاهای تاولزدهی مردی میشوند که تمام داراییاش یک جفت دمپایی پلاستیکی کهنه است. این یک همدلی قلبی و خودخواسته است؛ جایی که هیچکس نمیخواهد از دیگری بالاتر باشد.
در عصری که فیلسوفان مدرن آن را «دوران فردگرایی افراطی» و «اصالت نفع شخصی» مینامند، جادهی اربعین یک عصیان عاطفی است. در جهانی که همهچیز در آن تبدیل به «کالا» و «معامله» شده و هیچ سلامی بدون طمع پاسخ گفته نمیشود، چطور میتوان آن پیرمرد دشداشهپوش عراقی را توجیه اقتصادی کرد؟ مردی که پسانداز یک سال خانوادهاش را خرج پذیرایی از غریبههایی میکند که شاید هرگز دوباره آنها را نبیند. او التماس میکند که به خانهاش بروی، پاهایت را بشوید، نان گرم دستت بدهد و شربت خنک در گلویت بریزد، بی آنکه حتی نامت را بپرسد. این یک قیام تمامعیار علیه منطق سرمایهداری است. در این مسیر، «ایثار» یک مفهوم انتزاعی در کتابهای اخلاق نیست؛ یک واقعیت ملموس است که بوی نان تازه و چای هلدار داغ میدهد.
راه رفتن، بازگشت به «سرعت طبیعی انسان» است. ما در دنیایی زندگی میکنیم که سرعت، روحمان را بلعیده است. قطارها، هواپیماها و اینترنت پرسرعت، فرصت دیدن و اندیشیدن را از ما گرفتهاند. اما پیادهروی، یک اعتراض صامت است. وقتی با پای پیاده حرکت میکنی، مجبوری آرام بگیری. مجبوری به قدمهایت فکر کنی، به تنفست، به سنگریزه زیر پایت و به آدمهایی که از کنارت میگذرند. هر قدم، یک دهنکجی به شتاب بیهودهی جهان بیرون است. در این آرامش اجباری، فرصت میکنی با خودت خلوت کنی. میبینی چقدر کولهپشتیات سنگین است و چقدر شبیه کولهبار گناهان و دلبستگیهایت در زندگی عادی است و چطور در طول مسیر، یاد میگیری بارهای اضافی را زمین بگذاری تا سبکتر راه بروی.
اما چه نیرویی این موتور عظیم انسانی را در گرمای سوزان روشن نگه میدارد؟ قصه، صرفا یک نوستالژی تاریخی یا یک سوگواری موروثی نیست. حسین (ع) در این جاده یک «جاذبهی زنده» است. او مغناطیسی است که قطبنماهای سرگردان ما را که در هیاهوی جهان مدرن جهت را گم کردهاند به سمت یک قبلهی مشترک تنظیم میکند: آزادگی، عدالت و انساندوستی. حضور او را در لبخند خستهی مادری میبینی که کالسکهی کودکش را هل میدهد، در دستهای لرزان کودکی که دستمال کاغذی تعارف میکند و در چشمان اشکآلود جوانی که از فرط خستگی نای ایستادن ندارد اما با دیدن نام حسین، جانی تازه میگیرد. حسین در این جاده، نماد شکستناپذیری حقیقت در برابر تاریکی است؛ نمادی که جغرافیا و مذهب را درمینوردد و به زبان مشترک تمام انسانهای آزاده تبدیل میشود.
کربلا، انتهای جغرافیایی این سفر است، اما پایان آن نیست. وقتی جاده تمام میشود، وقتی به خروجیهای شلوغ شهر میرسی و غبار راه را از چهرهات میشویی، تازه سوال اصلی آغاز میشود: آیا غبار روی روحت را هم تکاندهای؟
ما با پاهای تاولزده و دلهای سبک به خانههایمان، به دنیای حسابوکتابها، مرزها و فیسهای مدیریتیمان بازمیگردیم. اما طعم آن چای تلخ ابوعلی و نگاه بیدریغ آن پسربچهی عراقی که با بادبزن مقوایی زائران را خنک میکرد، در عمق جانمان رسوب میکند.
این جاده یک پیشنویس کوتاه و الهامبخش از جهانی است که آرزویش را داریم: جهانی بدون جنگ، بدون تبعیض و سرشار از مهربانی بیمنت. زیارت تمام میشود، اما اربعین در ما جاری میماند.
اگر یادمان نرود که میتوان در روزمرگیهای سرد دنیا هم کمی شبیه به آدمهای «طریق» زیست.
طاهره موحدیپور











نظر شما