به گزارش خبرگزاری حوزه، آیین پیادهروی جاماندگان اربعین حسینی روز سه شنبه در قم همزمان با بسیاری از شهرها و استانهای کشور با حضور پرشور عموم مردم برگزار شد. مردمی که قبلهنمای دلهایشان رو به سوی کربلا بود، قدم در راه گذاشتند و از حرم حضرت حضرت معصومه سلاماللهعلیها تا مسجد مقدس جمکران را به یاد طریق الحسین علیهالسلام پیمودند.

زمان شروع رسمی مراسم پیادهروی در قم ساعت 17 بود ولی موکبهایی که در سر تا سر مسیر حرم تا حرم قرار داشتند از دقایقی قبل از شروع رسمی مراسم، خدمترسانی به زائران را کلید زدند. خیلیها سعی میکردند از آخرین پنجرهای که برای خدمترسانی در مسیر امام حسین علیهالسلام در ایام اربعین 1405 باز مانده است نهایت استفاده را ببرند تا شاید اگر به اربعین سال بعد نرسیدند، اربعین امسال را در کوله بار راه خود به همراه داشته باشند.

در طول مسیر پیادهروی که حرکت میکردی، از هر موکبی نوایی بهگوش میرسید، یکی مداحی عراقی و دیگری مداحی ایرانی. گویی سوزِ «مشایه» در تار و پود آن مداحیهای غریب، شعله میکشید؛ ریتم دمامها و سنجها، نبض تپنده مسیر پیادهروی اربعین را چنان در رگهای شهر قم جاری کرده بود که گویی همین چند قدم آنسوتر، گنبد طلایی حرم مولا متبرکت خواهد کرد.
از بلندگوی یکی از موکبها مداحی معروف و خاطرهانگیز اربعین پخش میشد و یکی از جادوییترین لحظات این مراسم را رقم میزد:
کنار قدمهای جابر،
سوی نینوا رهسپاریم،
ستونهای این جاده را ما،
به شوق حرم میشماریم ...
گویی دلها با شنیدن این ابیات، آنی جای خالی خود را در مسیر مشایه به وضوح تصور میکردند، در میان انبوه جمعیتی که از خیابان منتهی به بابالقبله به کربلا میرسند و دست بر سر به آقا سلام میدهند و برای کسب اذن زیارت، ابتدا به پابوس علمدار میروند.

در میان انبوه زائران، چشمها به قامتهایی گره میخورد که هنوز به بلندای پرچمها نرسیده بودند، اما دلشان به پهنای کربلا وسعت داشت و در حقیقت برگ برنده این رویداد بودند. دهه نودیهایی که با دستان کوچکشان سینه میزدند و هزار و چهارصدیهایی که زمزمه « لبیک یا حسین » را با شوری تازه از اعماق جان فریاد میکشیدند. این حضور، نویدبخشترین روایت بود؛ روایتی جانانه از اینکه این چراغ، خاموشی ندارد و این راه، وارثانی دارد که قرنها پس از عاشورا، هنوز با شور و شعوری اعجابانگیز، علم عشق را بر دوش میکشند.

حضور انگشتشمار موکبهای غیرایرانی، رنگ و بوی بینالمللی به مراسم داده بود؛ میهمانانی از آن سوی مرزها که گرچه تعدادشان اندک بود، اما پیام روشنی داشتند. مشخصاً موکب برادران پاکستانی، با نوای حزین اردویشان و عطر ادویهٔ غذای نذری، که حال و هوای مسیر طریق العلماء را به یاد میآورد و نشان میداد که عشق به حسین علیهالسلام مرز و ملیت نمیشناسد و دلهای مسلمانان در هر گوشهای از این جهان با یک رمز مشترک میتپد.

عزاداران حسینی مثل همیشه، با نهایت درایت و بصیرت پرچم گروههای مقاومت از جمله حزبالله لبنان که نورچشم جبهه مقاومت است را نیز با خود به همراه آورده بودند تا این حقیقت را دوباره یادآور شوند که هر جا نامی از اسلام و امام حسین علیهالسلام است، باید با ارکان جبهه مقاومت نیز تجدید عهد کرد چرا که به برکت مقاومت و جهاد آنان نام اسلام و راه امام حسین علیهالسلام زنده مانده است؛ وگرنه دشمن اگر راه را هموار مییافت ریشه اسلام را از جا برمیکند.

این پیادهروی، فقط روایت دلدادگی به کربلا نبود؛ تجمعی از خشم و عشق نیز بود. در طول مسیر، نام و یاد شهدای جنگ تحمیلی دوم و سوم، پررنگ و حاضر بود. اما در این میان، تابلوی مظلومیت بچههای «شجرهٔ طیبه» میناب، چیزی فراتر از یک یادبود بود؛ یک کیفرخواست علیه وجدان خفتهٔ جهانیان. دختربچهها و پسربچههایی که در سکوت کلاس درس، زیر بمبهای آمریکایی، مظلومانه پر کشیدند و حالا نامشان، بر زبان عزادارانی جاری بود که پا جای پای شهیدان گذاشتهاند.

رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران در این اربعین حسینی، زندهتر از همیشه حاضر بود؛ هر طرف که سر میچرخاندی تصویری از او را در دست زائران میدیدی، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، مرد و زن، خیلیها به نیابت از رهبر شهیدشان در این مراسم حسینی حضور یافته بودند. نه فقط در مراسم پیادهروی اربعین قم بلکه در مسیر پیادهروی نجف تا کربلا و همچنین دیگر شهرهای ایران نیز زیاد گزارش شده بود جمعیت مردمی که به رسم عشق و به پاس زحمات رهبر شهید، به نیابت از او در مسیر حسینی قدم برمیداشتند؛ کم شدن سایه پدری مهربان و خیرخواه از سر یک ملت، چیزی نیست که به سرعت و سهولت به فراموشی سپرده شود؛ هرگز.

آنگاه که حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای ردای رهبری بر دوش کشید، گویی دستی مهربان بر سر ملتی یتیم کشیده شد. میعادگاه حسینی، امسال گواه صحنهای سرشار از معنا بود؛ انبوه تصاویر امام خامنهای جوان و حکیم که بر دستان مردم موج میزد. تک تک این تصاویر، امضایی بود پای طومار تجدید میثاق با رهبر که در گوش زمانه زمزمه میکرد « ما بر سر عهدی که با سیدالشهدا علیهالسلام بستهایم ایستادهایم و این راه را تا ظهور، تنها نمیگذاریم». چه باشکوه بود این بیعت دوباره، در صحن این حرم بیدیوار، زیر سایه پدری که حضورش تسکین دلهای مردم شد.

دمای هوا نفسگیر بود، اما زائران بیاعتنا به این میهمان ناخوانده، پرقدرت قدم برمیداشتند؛ گویی گرمای مسیر، روایتی کوچک از عطش کربلا بود و آنان آمده بودند تا ذرهای از آن را لمس کنند. در کنار این صبوری ستودنی، تمهیدات موکبها نیز دیدنی بود؛ تعبیه مهپاشهای متعدد در طول مسیر که ریزگردهای آب را بر صورت زائران مینشاندند و همچنین دستان پرمهری که با شیلنگهای متناسب، آب را نه فقط بر سرها، که بر دلهای تشنه میپاشیدند تا خنکای محبت را تا عمق جان حس کنند.

در طول مسیر یک اقدام نمادین خودنمایی میکرد که نمیشد ندید و تحسین نکرد؛ سطلهای زبالهای که پرچم جعلی اسرائیل را بر خود داشتند و نام آمریکا بر پیشانیشان حک شده بود. اقدامی فرهنگی در نهایت سادگی و در عین حال، عمیقاً پرمعنا. این کار هوشمندانه، بیآنکه کلامی رد و بدل سازد، پیام روشنی داشت؛ جای این دو، همینجاست، در سطل زبالهٔ تاریخ. و مردم نیز با ریختن هر پسماند، مُهر تأییدی بر این پیام میزدند. دستمریزاد به طراحان این حرکت خلاقانه که شعور را با هنر درآمیختند.

چه هوشمندانه بود برنامههای فرهنگی این مراسم، آنجا که نوبت به کودکان میرسید. برگزارکنندگان بهخوبی میدانستند که آینده را باید از همین قد و قامتهای کوچک ساخت. بازیهایی که برای گروه سنی کودک و خردسال طراحی شده بود، فراتر از سرگرمی صرف، بهدنبال گرهزدن مفاهیم بلند با دلهای کوچک بودند. از قضا، یکی از هوشمندانهترینشان، بازیای بود با یک توپ و پارچهای دایرهای شکل به رنگهای پرچم ایران که حفرهای در میان آن قرار داشت. بچهها دور آن میایستادند و بازی طوری پیش میرفت که برای برنده شدن به کمک و هوشیازی تمام افراد دور آن پارچه نیاز بود. بازیکنندگان میآموختند که پیروزی در این میدان، سهم فرد نیست، ثمرهٔ جمع است. یک نفر اگر بلغزد، همه میبازند و اگر همه دست در دست هم بگذارند، فتح از آنِ آنهاست. همبستگی ملی، وطندوستی و فهم تأثیرگذاری اجتماعی، در دل این بازی ساده، تبدیل به تجربهای ملموس میشد که شاید تا سالها در خاطر آن کودکان بماند. این همان تربیت از مسیر بازی و هیجان کودکانه بود؛ هنر نابی که جای خالیاش در جهان امروز بسیار احساس میشود.

از دیگر اقدامات فرهنگی این مراسم، توجه به مسئلهٔ خانواده بود که جلوهای پررنگ و مکرر داشت و یکی از نمودهای شاخص آن، برپایی نمایشگاهی محتوایی با موضوع خانواده و ازدواج آسان بود. پوسترهایی با محتواهای موجز و صریح که نه شعار میدادند و نه پیچیدهگویی میکردند، بلکه آینهای بودند در برابر واقعیتهای زندگی امروزه. بازدیدکنندگان، مقابل هر پوستر مکثی میکردند، میخواندند و به فکر فرو میرفتند؛ منبرهای کاغذی بیآنکه وعظ کنند، تلنگر میزدند و مسیر را روشن میساختند. این همان کار فرهنگی موجز و بیحاشیهای بود که حرفهای بزرگ را در قابهای کوچک به دل مخاطب مینشاند.

هر کس به قدر وسع خود، داوطلبانه گوشهای از کار را گرفته بود تا سهمی در این حماسه داشته باشد. نیروهای پلیس، آشپزها، توزیعکنندگان آب، متولیان غرفههای کودک و نوجوان، مداحان، پرچمگردانان و ... . در این میان، پاکبانان با سربندهای متبرک به نام مقدس اهلبیت علیهمالسلام عاشقانه رفتوروب میکردند. عرق پیشانیشان با اشک چشمانشان درمیآمیخت و جاروی دستشان، چونان علمِ خدمتی بود که بر دوش گرفته بودند. خدمت به زائر حسین علیهالسلام، افتخاری است که از هر عنوانی والاتر است؛ خادمان بیریای حرمِ خیابانی این را خوب میدانستند و از همین رو به دنبال ربودن گوی سبقت در مسیر خدمت بودند.

اهالی رسانه نیز، مثل همیشه، در میدان حاضر بودند تا نبض این رزمایش سیاسی-معنوی را به جهان مخابره کنند. خبرنگاران، با قلمهای بیقرار، واژهواژهٔ این حماسه را از دل هیاهو بیرون میکشیدند و بر صفحه مینشاندند. فیلمبرداران، دوربین بر دوش، میان زائران میچرخیدند و صدای لرزان عزادارانی را ثبت میکردند که از عشق میگفتند. و عکاسان، با هر شات، لحظهای را در قاب تاریخ میخکوب میکردند تا هرگز رنگ نبازد.

حقیقت این است که اهمیت تلاش اهالی رسانه، فراتر از ثبت و گزارش است. آنان حافظان حافظهٔ جمعیاند و نمیگذارند شکوه وقایعی مانند این پیادهروی، مثل غباری در باد پراکنده شود. این قابها، این صداها و این کلمات، روزی به دادگاه تاریخ ارائه خواهند شد تا شهادت دهند این ملت با راه و نام و یاد حسین علیهالسلام از دیرباز عجین بود است. رسانه، بلندگوی خاموش یک تعهد بیمرز است و اهالیاش، سربازان بینشان این جبههٔ فرهنگی.

موکبها در طول مسیر با تراکمی مناسب چیده شده بودند و خلأ خدماتی در کار نبود. هر بخش، با امکاناتی همراه بود که زائر احساس کمبود را نمیچشید. این نظم و تدبیر، حاصل برنامهریزی هوشمندانهای بود که پشت صحنهٔ این رویداد جریان داشت.

سرانجام، در آستانهٔ غروب، آن هنگام که خورشید، آرام و بیصدا، پشت گنبدهای شهر پنهان میشد و گرما جای خود را به نسیم غروب میداد، سیل جمعیت به جمکران رسید. هوا خنکتر شده بود، اما حرارت عشق حسین علیهالسلام درون سینهها همچنان پرقوت زبانه میکشید.

این عشق مقدس، مرکب راهشان بود، همان که آنان را به اینجا کشانده بود و حالا، در آستانهٔ حریم صاحبالزمان عجلاللهتعالی فرجه الشریف، به شوق وصال، شعلهورتر از همیشه بود.

اذان مغرب که گفته شد، گویی همهٔ خستگی راه در قنوت نماز جا ماند. سیل عزاداران، قامت به عبادت بستند و نماز جماعتی اقامه کردند که شکوهش، جمکران را تا عرش بالا برد. درست در ادامهٔ این نیایش دستهجمعی، بساط روضه گسترده شد. مراسم روضهخوانی و عزاداری اربعین، با چنان شوری برگزار شد که گویی نماز، مقدمهای بود برای ورود به حریم سوگ حسین علیهالسلام. اشکها، پس از سجده، جاری شدند و جمکران، میزبان دلهایی شد که از نماز به روضه و از روضه به عرش میرفتند.

و در پایان، نگاهها همه به یک سو بود؛ به دستهایی که این بیرق را از کربلا تا جمکران و از جمکران تا ظهور، بر دوش خواهند کشید. این مراسم، تنها یک گردهمایی سالانه نبود؛ تمرین انتظار بود، مشق همبستگی بود و رزمایشی برای روزی که صاحب اصلی این پرچم، خود قدم در مسیر خواهد گذاشت. وقتی پدری دست کودکش را در این مسیر میگرفت، گویی نسل به نسل، امانت عشق را به یکدیگر میسپردند. وقتی جوانی تصویر رهبرش را بر دست میافراشت، گویی با تمام وجود فریاد میزد: «ما برای آن روز بزرگ، آمادهایم.» و این آمادگی، این شور و این انتظار، همان گنجی است که این مراسم را از یک پیادهروی ساده، به مانوری تمدنی بدل میکند.
گزارش: فاطمه جمالزاده











نظر شما