به گزارش خبرگزاری حوزه از یزد، قرار نبود خبر بنویسم... روایت یک دعوت، یک دیدار و چند جمله که تا مقصد با من آمد.
بعضی دعوتها فقط یک «دعوت» نیستند؛ آدم را از میان یک روز معمولی بیرون میکشند و به جایی میبرند که قرار است چیزی را ببیند، بشنود یا حتی دوباره درباره خودش فکر کند.
دیشب، حدود ساعت ۹، مثل شبهای دیگر گوشی دستم بود و مشغول چک کردن پیامها. پیامی از یکی از همکاران خبرنگار آمد؛ دعوتی برای یک دیدار متفاوت، با جمعی از خبرنگارانی که قرار بود کنار هم بنشینیم و میهمان یک دیدار صمیمی باشیم.
پیام را خواندم، اما همان لحظه جواب ندادم. قرار شد کمی مشورت کنم، اجازه بگیرم و بعد خبر آمدن یا نیامدنم را بدهم. حدود نیم ساعت گذشت، تصمیمم را گرفتم و پیام دادم: «میام.»
آن شب هنوز نمیدانستم این «میام» قرار است مرا به یک روز متفاوت ببرد؛ روزی که قرار بود برای یک دیدار بروم، نه برای تهیه خبر...
اما من خبرنگارم و بعضی عادتها و علاقهها آنقدر با آدم عجین میشوند که حتی وقتی تصمیم میگیری برای چند ساعت کنارشان بگذاری، باز هم خودشان را نشان میدهند.
صبح کمی زودتر از همیشه بیدار شدم و مثل هر روز مشغول آماده شدن برای بیرون رفتن بودم. وسایلم را جمع میکردم و به برنامهای که در پیش داشتم فکر میکردم. برای امروز، مانتوی رسمیترِ سورمهایرنگم را انتخاب کردم؛ قرار بود دیدار مهمی باشد و دلم میخواست آراسته باشم.
دم در که رسیدم و خواستم سوار ماشین شوم، تازه متوجه شدم ماشین را جای مناسبی پارک نکردهام و گنجشکها هم حسابی از خجالتم درآمدهاند! با خودم گفتم: «با این ماشین که نمیشه جایی رفت!» من روی تمیزی و آراستگی حساسم. تصمیم گرفتم خودم را به محل کار برسانم و برای رفتن به جلسه، یا از راننده محل کار کمک بگیرم یا تاکسی اینترنتی بگیرم.
ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه بود که وارد محل کار شدم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که اتفاق کوچکی حال و هوای صبحم را عوض کرد.
در اتاق را که باز کردم، روی کیبورد کامپیوترم یک شاخه رز صورتی با روبانی صورتی دیدم و کنار آن، پاکتی که از ظاهرش معلوم بود هدیهای در آن است. لازم نبود زیاد فکر کنم؛ میدانستم کار چه کسی است.
همکار و دوست عزیزم؛ همان کسی که همیشه حواسش به مناسبتها هست و هر بار با محبتهایش مرا شرمنده میکند. گاهی برایم مادری مهربان است، گاهی خواهری دلسوز و همیشه همکاری که هر روز از او چیزی یاد میگیرم. این هم هدیه روز خبرنگار بود؛ ساده، دوستداشتنی و برای من بسیار ارزشمند.
کلی تشکر کردم، خجالت کشیدم و دوباره مشغول کار شدم؛ اما هر چند دقیقه یکبار چشمم به ساعت میافتاد. قرار بود ساعت ۱۰ و ربع حرکت کنم.
بالاخره زمانش رسید. گوشی را برداشتم و برای تاکسی اینترنتی درخواست دادم. خیلی زود درخواست پذیرفته شد. وسایلم را برداشتم و راه افتادم. آنقدر عجله داشتم که حتی یادم رفت قبل از حرکت خودم را چک کنم! چند دقیقه بعد، دوربین گوشی را روشن کردم و نگاهی به خودم انداختم؛ همهچیز مرتب بود. خوشحال شدم؛ آراستگی برایم مهم بود، حتی برای یک دیدار.
خیلی زود رسیدیم. مقصد، دفتر حجت الاسلام والمسلمین مدرسی، امام جمعه بخش مرکزی یزد، روبهروی مسجد حظیره بود؛ فاصله زیادی هم با محل کارم نداشت. پیاده شدم، اما چند قدم که رفتم فهمیدم چند کوچه پایینتر از مقصد پیاده شدهام و باید برمیگشتم.
من از آن آدمهایی هستم که رسیدن به موقع برایم مهم است. با عجله مسیر را برمیگشتم و گاهی برای اطمینان از مغازهدارها میپرسیدم: «دفترآقای مدرسی کوچه بعدی است؟» گاهی هم نگاهم به ساعت گوشی میافتاد. ۱۰ و ۳۱ دقیقه شده بود که بالاخره به سر کوچه رسیدم.
و همانجا، انگار حالوهوای شهر تغییر کرد.
کوچه باریک و طاقدار بود؛ با دیوارهای کاهگلی و خاکیرنگ، حاشیههای آجری در پایین دیوارها و سنگفرشی که مسیر را تا عمق کوچه ادامه میداد. نور آفتاب از میان طاقها به کوچه میریخت و نشانههای محرم هنوز بر دیوارها و سردرها دیده میشد؛ پرچمها و پارچههای عزا و تابلوهای مذهبی که روی دیوارهای ساده و قدیمی نصب شده بودند.
همهچیز ساده بود؛ بیپیرایه و بیتکلف.
چند قدم که جلوتر رفتم، چشمم به آیهای افتاد: «أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی»؛ آیا انسان نمیداند که خدا او را میبیند؟!
همانجا مکث کردم. دلم لرزید. نمیدانم چرا، اما انگار آن آیه درست سر راه من قرار گرفته بود؛ آن هم در روزی که قرار بود درباره رسالت خبرنگاری حرف بشنوم. برای چند لحظه از عجله رسیدن فاصله گرفتم و در خودم فرو رفتم.
چند دقیقهای منتظر ماندم و مشغول عکس گرفتن شدم. اما این بار عکسها برای خبر نبود. امروز قرار نبود خبر تهیه کنم. این عکسها را برای خودم میگرفتم؛ برای اینکه بعدها یادم بماند روز خبرنگار امسال کجا بودم و چه دیداری داشتم.
کمکم چند نفر دیگر هم رسیدند. دو نفر از خواهران خبرنگار آمده بودند. کمی بعد، برادری را دیدم که کیف دوربین روی دوشش بود؛ از همان کیفهایی که لازم نیست کسی توضیح بدهد داخلش چیست! فهمیدم او هم از جمع ماست. تعارف کردم و گفتم: «بریم داخل منتظر بمونیم.»
همراه دو نفر از خواهران وارد دفتر شدیم. آدرس را پرسیدیم و ما را به سالن ملاقات راهنمایی کردند.
وارد سالن که شدم، همان سادگی بیرون را اینجا هم دیدم؛ اما با حالوهوایی متفاوت. درها و پنجرههای چوبی قدیمی با قابهای قوسدار، دیوارهایی با پوشش سنگی در بخش پایینی و فرشهای قرمز قدیمی ، فضای سالن را شکل داده بود. سکوهای کوتاه اطراف سالن هم با همان فرشها مفروش شده بود و میز و صندلیهایی برای دیدار ما چیده بودند.
بالای سالن، پارچهای مزین به نام حضرت زهرا(س) خودنمایی میکرد و بر دیوارها، در کنار تابلوهای مذهبی، تصاویر امام خمینی(ره)، رهبر معظم انقلاب و شهید حاج قاسم سلیمانی دیده میشد.
فضا رسمی بود، اما رسمیبودنش فاصله ایجاد نمیکرد؛ بیشتر شبیه یک مجلس ساده و مردمی بود که قرار بود چند خبرنگار بنشینند و پای صحبت کسی باشند که قرار بود با آنها نه از پشت یک تریبون، بلکه با لحنی پدرانه سخن بگوید.
نشستیم و چند دقیقهای گذشت. ساعت کمکم به یازده نزدیک میشد و درست رأس ساعت یازده، همان ساعتی که قولش را داده بودند، درِ چوبی انتهای سالن باز شد و آیتالله مدرسی وارد شدند.
دوباره گوشی را برداشتم. قرار نبود خبر تهیه کنم، اما خبرنگاری ظاهراً چیزی نیست که بشود برای چند ساعت خاموشش کرد! گوشی را روی حالت ضبط گذاشتم، قلم گوشی را بیرون آوردم و شروع کردم به یادداشت کردن؛ یک جمله، بعد جملهای دیگر و نکتههایی که نمیخواستم از دستم برود. باز هم خبرنگار شده بودم؛ حتی وقتی قرار نبود خبرنگار باشم.
ابتدا حجتالاسلام تقینژاد، مسئول خبرگزاری حوزه در یزد، ضمن معرفی حاضران و توضیح کوتاهی درباره فعالیت این جمع، از حجت الاسلام والمسلمین مدرسی برای اختصاص این فرصت تشکر کردند. بعد نوبت به صحبتهای حاج آقای مدرسی رسید.
از خبرنگاری گفتند؛ از رسالتی که شاید در ظاهر یک شغل باشد، اما اگر درست به آن نگاه کنیم، مسئولیتی سنگینتر از یک عنوان شغلی است. از خودسازی، شناخت حقیقت، تواضع، شجاعت و امیدآفرینی گفتند.
اما میان همه حرفهایشان، یک جمله بیشتر از بقیه در ذهنم ماند: «اگر میخواهید خبرنگار موفقی باشید، کاری کنید که سه نفر از شما راضی باشند؛ خدا، مردم و وجدان خودتان.»
سه ضلع ساده، اما سنگین.
با خودم فکر کردم چقدر این سه کلمه میتوانند آدم را قبل از انتشار هر خبر متوقف کنند: آیا آنچه مینویسم حقیقت را درست منتقل میکند؟ آیا حق مردم در آن دیده شده؟ و اگر هیچکس جز خودم آن را نبیند، باز هم از نوشتهام راضی خواهم بود؟
شاید سختترین سؤال همین آخری باشد؛ اینکه بعد از تمام شدن هیاهوی انتشار، وقتی فقط خودت میمانی و وجدانت، هنوز از چیزی که نوشتهای آسوده باشی.
حجت الاسلام والمسلمین مدرسی از امید هم گفتند؛ اینکه جامعه امروز بیش از همیشه به امید نیاز دارد. این حرف هم ذهنم را درگیر کرد. خبرنگار قرار نیست مشکلات را پنهان کند یا چشمش را روی ضعفها ببندد، اما میشود از مشکل گفت، بدون اینکه ناامیدی ساخت؛ میشود نقد کرد، بدون اینکه همهچیز را سیاه دید و میشود مطالبهگر بود و در عین حال امید را زنده نگه داشت.
شاید هنر خبرنگاری همین باشد؛ دیدن آنچه هست، گفتن آنچه باید گفته شود و مراقبت از اینکه در میان همه این گفتنها، امید گم نشود.
از رشد فکری مخاطب هم گفتند؛ اینکه کار خبرنگار فقط انتشار خبر نیست. خبرنگار باید کاری کند که مخاطب بعد از خواندن یک مطلب، چیزی به دانستههایش اضافه شده باشد، زاویه نگاهش عمیقتر شده باشد و شاید حتی سؤال تازهای در ذهنش شکل گرفته باشد.
با خودم گفتم: پس قرار نیست فقط خبر تولید کنیم؛ قرار است اثر بگذاریم، قرار است چیزی به فهم آدمها اضافه کنیم. و شاید این، سختترین بخش ماجراست.
در پایان، صحبتها به معرفی ظرفیتهای حوزههای علمیه هم رسید؛ اینکه در کنار بیان نقصها و مشکلات، خوبیها، تلاشها و ظرفیتها هم باید دیده و روایت شوند. این بخش برای من، با توجه به فعالیت فرهنگیام، رنگ دیگری داشت. گاهی پشت یک برنامه ساده، پشت یک کلاس یا یک فعالیت فرهنگی، آدمهایی ایستادهاند که بیسروصدا تلاش میکنند و قصهشان کمتر روایت شده است. شاید خبرنگار باید بیشتر از آنچه دیده میشود، ببیند و قصههای نادیده را پیدا کند.
جلسه تمام شد.
پیشنهاد عکس یادگاری داده شد. همه آماده شدیم و کنار هم ایستادیم. دوربین این بار نه برای ثبت یک خبر، بلکه برای ثبت یک خاطره، قاب را بست؛ یک عکس یادگاری از روز خبرنگار امسال، روزی که این بار خودم بخشی از یک دیدار بودم، نه صرفاً روایتگر آن.
در پایان، حجت الاسلام والمسلمین مدرسی هدیهای به ما عنایت کردند؛ هدیهای که ارزشش فقط در خود آن نبود، برکتش به دستی بود که آن را به ما سپرد.
از دفتر بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم؛ اما ذهنم هنوز همانجا بود، در همان سالن ساده، میان همان آدمهایی که از جنس خودم بودند و با همان جملهای که هنوز در ذهنم تکرار میشد: خدا، مردم، وجدان.
در مسیر برگشت، دوباره به حرفهایی که شنیده بودم فکر کردم؛ به اینکه خبرنگار باید خودش را بسازد، حقیقت را بشناسد، متواضع باشد، شجاعت داشته باشد، امید بدهد و برای رشد فکری مخاطبش تلاش کند.
فکر کردم شاید خبرنگاری فقط یک شغل نیست؛ گاهی یک عهد است، عهدی با خودت، با مخاطبت و با خدایی که میبیند.
همان خدایی که چند ساعت قبل، در ابتدای کوچه، آیهاش را دیده بودم: «أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی»
عجیب بود که همان «دیدن» دوباره به ذهنم برگشته بود. شاید واقعاً خدا میبیند؛ همه چیز را، حتی آنچه مینویسیم، حتی آنچه نمینویسیم و حتی نیتی را که پشت یک خبر پنهان کردهایم.
در همین فکرها بودم که صدای راننده مرا به خودم آورد:«خانم، به مقصد رسیدین.»
رسیده بودم؛ اما انگار این بار چیزی بیشتر از یک مسیر را طی کرده بودم.
من برای یک دیدار رفته بودم، اما با یک سؤال برگشتم: اگر قرار باشد روزی خبرنگار موفقی باشم، آیا میتوانم کاری کنم که خدا، مردم و وجدانم، هر سه از من راضی باشند؟
شاید جواب این سؤال را باید نه امروز، که در تمام روزهای بعدی خبرنگاریام پیدا کنم.
امروز قرار نبود خبر بنویسم؛ اما باز هم نتوانستم دست به قلم نشوم. شاید این هم بخشی از قصه خبرنگار بودن است؛ اینکه حتی وقتی قرار نیست روایت کنی، باز هم دلت میخواهد چیزی را ثبت کنی.
چون بعضی دیدارها خبر نیستند؛ خودشان یک روایتاند.
و بعضی روایتها را نمیشود نوشت، مگر اینکه اول، کمی خودت را در آنها پیدا کرده باشی.











نظر شما