
محسن رضایی موسس و اولین مسئول واحد اطلاعات سپاه روایت قابل تأملی از نحوه تاسیس و نوع نگاه خود در راهاندازی سازمانی برای تامین امنیت مردم و حفظ انقلاب دارد.
رضایی در مصاحبه با تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به تفصیل به مسئله تشکیل واحد اطلاعات سپاه و ماموریتهای مهم آن در سالهای اولیه پس از پیروزی انقلاب میپردازد که در ادامه از از نظر میگذرد:
... به آقای جواد منصوری که آن موقع فرمانده سپاه بود مراجعه کردم و گفتم من میخواهم بیایم کمک کنم به شما و به نظر من سپاه را بایستی ما الان جدی بگیریم سپاه میتواند جلوی فعالیتهای ضدانقلاب را بگیرد و میتواند دست به اقدامات اساسی در کشور بزند و انقلاب را حفظ کند.
خوب ما هم در بحث شکست انقلابات گذشته خیلی درس گرفته بودیم یعنی نهضت مشروطه، ملی شدن صنعت نفت و ۱۵ خرداد، انقلابات زیادی را ملت ایران از دست داده بود و اینکه ما یک نیرویی درست کنیم که انقلاب را حفظ کند فوقالعاده دغدغه و مورد توجه من بود. آمدم وارد سپاه شدم سپاه هم تازه شکل گرفته بود. آن موقع آقای جواد منصوری به من پیشنهاد داد که با توجه به سابقه فعالیتهای سیاسی که شما کردید و آگاهی به تحلیلهای سیاسی که دارید و همچنین کار تشکیلاتی که قبل از انقلاب کردید شما بیائید مسئول دفتر سیاسی سپاه شوید من به ایشان گفتم نه من اصلاً احساس خلاء را در نبود یک سازمان اطلاعاتی میدانم یک سازمان اطلاعاتی باید درست شود. ایشان گفتند آخر ما چنین چیزی نداریم چیزی بنام سازمان اطلاعاتی نداریم من گفتم، چون این یک ضرورت انقلاب است ما میرویم این را درست میکنیم بعد هم میرویم نظر و تأیید امام را میگیریم. ایشان گفت من موافقم پس شما این کار را دنبال کنید.
ما رفتیم همان ساختمانی که محل ستاد مرکزی سپاه پاسداران بود انتهای آنجا که یک بلوکی بود که هنوز تعمیرات و ساخت و ساز آن کامل نشده بود که انقلاب شد و در اختیار اداره پنجم ساواک قبل از انقلاب بود ساختمان خوبی بود مستحکم درست شده بود ولی هنوز حتی کف آن را کاشی یا موزاییک نکرده بودند. ما رفتیم در همانجا که یک حالت نیمه تمامی داشت سه تا اتاق را گرفتیم در هم نداشتند، با دوستان رفتیم در پیدا کردیم در گذاشتیم و این سه تا اتاق را به عنوان واحد اطلاعات و بررسیهای سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعال کردیم.
آن موقع سپاه هیچ چیزی نداشت اصلاً کار اطلاعاتی نمیکرد ما این واحد را از صفر و با همین سه تا اتاق شروع کردیم و ابتدا در تهران یک سازماندهی کردیم یعنی نیروهای داوطلب، نیروهای انقلابی، آدمهای وفادار اینها را پیدا کردیم و سازمان دادیم. بعد در کل استانها شروع کردیم واحدهای مشابه را درست کردن که یک سازمان اطلاعاتی خیلی وسیع در سراسر کشور طی یکسال درست شده بود.
خود اطلاعات سپاه تا موقعی که من آنجا بودم دو تا مرحله را پشت سر گذاشت اول یک عده از دوستانی که سابقاً با انجمن حجتیه کار میکردند به ما وصل شدند، چون اینها کار تشکیلاتی اطلاعاتی کرده بودند. بعداً ما فهمیدیم که با آقای مادرشاهی هم کار میکنند. البته آن موقع من نمیدانستم تعلقشان چیست منتهی متوجه شدیم که افراد خیلی تشکیلاتی خوب و آدمهایی هستند که کار کردند و کار اطلاعاتی را میفهمند اینها را ما به کار گرفتیم بعد از دو ماه متوجه شدم که این آقایان توانایی لازمی را که من میخواهم ندارند و بعد هم در یک چارچوب خاصی فکر می. کنند که من به کلی دیگر با آن دوستان خداحافظی کردیم و دوباره برگشتیم سر نقطة صفر که دیگر از آنجا به بعد دوستان جدیدی را ما پیدا کردیم افرادی مثل آقای وحیدی، آقای وردینژاد، آقای نادر حلیمی، شهید کاظمی و دوستان دیگر. همینطور به مرور آمدند و سازماندهی شدند در بعضی از استانها مثل شهید زینالدین در قم، آقای رشید و علیپور در دزفول و خوزستان، آقای یوسفپور خیلی دیگر، اینجا دیگر نیروهای انقلابی که علاقمند به کار اطلاعاتی بودند اینها را ما سریعاً شناسایی و استفاده میکردیم.
بعد هم آن بروکراسی که حالا بخواهد ماهها اینها پشت گزینش قرار بگیرند ما کنار گذاشته بودیم با شناختی که خودمان داشتیم و تجربه شخصی که داشتیم معمولاً افراد را یک ارزیابی میکردیم بلافاصله بکارشان میگرفتیم و خیلی زود هم وقتی یک کار موفقی میکردند مسئولیت میدادیم در تمام طول این اقداماتی که انجام دادیم ما فقط یک نفوذی بیشتر در ما پیدا نشد شاید چند هزار نفر پرسنل اطلاعاتی آمدند یک نفر نفوذی بود او هم با منافقین بود.

اکثر افرادی که آمدند از یک سلامتی برخوردار بودند بعد البته بعد از مدتی دیگر واحد پذیرش را هم ما راه انداختیم تقریباً ۵، ۶ ماه که گذشته بود واحد پذیرش را راه انداختیم و کل افراد را یک شناسایی کامل کردیم. پرونده تشکیل دادیم سازمان دادیم. آنهایی که از این گزینش بعدی بیرون آمدند عموماً افراد سالمی بودند و جزء بهترین فرزندان ملت ایران هم بودند که بطور گمنام و بدون ادعا میآمدند و در مقابل ضدانقلاب میایستادند و خوب تعداد زیادیشان هم به شهادت رسیدند.
مرحله دوم دیگر خیلی سازماندهی اصولی و مطمئن و فراگیری بود، اما همزمانی که ما این سازماندهی را داشتیم انجام میدادیم دیگر درگیریها شروع شد. در حقیقت از دو سه ماه اول سال ۵۸ به بعد درگیریها شروع شد. حادثه گنبد، جنگلهای آمل، حوادث کردستان، بلوچستان، خلق عرب در خوزستان تقریباً دیگر اواخر سال ۵۸ و اوایل سال ۵۹ سراسر کشور در شعلة زد و خورد و تیراندازی و انفجارات و ترور و اینها میسوخت. در حقیقت ما با حمایت مردم کار اطلاعاتی میکردیم. مردم به ما کمک میکردند اسلحههای ما را مخفی میکردند، بعضی وقتها خودشان نیرو میدادند ما با کمک نیروهای مردمی ضدانقلاب را دستگیر میکردیم.
فاز اول کار اطلاعاتی
این موج اول که قبل از جنگ هست دو تا نقطه مهم در آن است یکی مسئله کودتای نوژه است که اتفاق افتاد و یکی دیگر هم حادثه شهادت آیتالله مطهری است. شهادت آیتالله مطهری قبل از شکلگیری واحد اطلاعات سپاه بود یعنی همان ماههای اول کار بود که واحد اطلاعات داشت شکل میگرفت که ایشان به شهادت رسید. ما ناچار شدیم که در زندان اوین یک بندی به اسم ۲۰۹ را از بچههای انقلابی که حالا یا در سازمان مجاهدین بودند یا در حزب جمهوری بودند یا جاهای مختلف بودند، چون بازجو نبود و افرادی نبود که اصلاً بتوانند این نوع آدمها را بازجویی کنند پرونده برایشان تشکیل بدهند، ناچار شدیم از افرادی بیرون از فعالیتهای سازمان اطلاعاتی استفاده کنیم. آنها آمدند در همان ۲۰۹ اوین یک واحدی درست کردند و شروع کردند به جمعآوری اطلاعات و بازجویی و اینکه بتوانیم برسیم به ریشههای فرقان و آن شبکهشان را پیدا کنیم.
مسئله دوم کودتای نوژه بود. ما در کارهای اطلاعاتی که میکردیم متوجه شدیم که یک کودتایی در حال وقوع است. سرنخهای این را پیدا کردیم عدهای را هم شناسایی کرده بودیم، اما شبکه را متوجه نشده بودیم و زمان را هم نمیدانستیم. بعد از مدتی که گذشت دیگر کاملاً به شبکه سوار شدیم و به دنبال زمان میگشتیم. رأس شبکه را هم هنوز پیدا نکرده بودیم که رأس شبکه داخل هست یا بیرون از مرزهاست؟
یک شب ساعت ۱۱ شب مقام معظم رهبری که آن موقع سخنگوی شورای عالی دفاع و نماینده حضرت امام در ارتش بودند به من تلفن زدند که یک افسری آمده در رابطه با همان چیزهایی که تو به من گفتی حرفهایی دارد.
ما رفتیم ایشان را دیدیم. گفتیم خیلی خوب پس شما سریع اطلاعاتت را بنویس. کجا میخواهید جمع شوید؟ قرارتان در تهران کجا بوده؟ از کدام جاده میخواستید بروید پایگاه نوژه؟ در پایگاه نوژه کجا میخواستید تجمع کنید؟ شروع کردم به اطلاعات گرفتن از او و اطلاعات را پیاده کردیم دیدیم که عجیب است اصلاً افراد حرکت کردهاند توی راه هستند. ما به احتمال قوی دیگر نمیرسیم توی راه کاری کنیم. بلافاصله چند تا تیم را از تهران فرستادیم که گفتیم مستقیم بروید پایگاه نوژه. دو سه ساعتی آنجا یک معرکهای بود. اکثراً را دستگیر و به سمت تهران روانه کردند. اینها که آمدند بازجوییها شروع شد و شهر به شهر و استان به استان اینها دستگیر شدند فکر میکنم از هزار نفر بالاتر شد.

فاز دوم؛ جنگ و منافقین
این مرحله و این فاز اطلاعاتی هم تمام میشود ما وارد یک فاز اطلاعاتی جدیدی میشویم که پا به پای جنگ است. یعنی دیگر از شهریور سال ۱۳۵۹ خوب عراقیها درگیریهایشان را با ایران شروع میکنند. تقریباً دو سه ماه بعد از جنگ دیگر کمکم منافقین یک جو سیاسی شدیدی را همراه با بنیصدر علیه انقلاب و نظام و نهادهای انقلاب شروع میکنند. در حالی که کشور اشغال شده بود و ارتش عراق حمله کرده یک جنگ سیاسی در داخل شروع شد. در اسفند ۱۳۵۹ این درگیریهای سیاسی خیلی اوج گرفت... در خرداد ۱۳۶۰ مجلس شورای اسلامی آقای بنیصدر را از صلاحیت میاندازد و بنیصدر را عزل میکند البته قبلش حضرت امام حکم فرماندهی کل قوا را از بنیصدر میگیرد. ۲۵ خرداد جبهه ملی اعلام راهپیمایی علیه لایحه قصاص میکند.
در ۳۰ خرداد منافقین اعلام راهپیمایی مسلحانه میکنند که دیگر یک جنگ سراسری شروع میشود یعنی تهران، مشهد، اصفهان، تبریز، شیراز، اهواز، کرمان، عملاً ما نگاه کردیم دیدیم از یک طرف ارتش عراق اکثر شهرهای غربی ایران را گرفته در ۵ استان ما آمده ۵/۲ میلیون نفر آواره است؛ از این طرف منافقین در اکثر شهرهای بزرگ دست به اسلحه بردند یکی یکی دارند مردم را میزنند و به شهادت میرسانند. روزی نبود که ۱۰، ۱۵ نفر از نیروهای دولتی و مردم شهید نشوند یا ۱۰، ۲۰ نفر از آنها کشته نشوند. چنین وضعی ما داشتیم.
ششم تیر در جنوب تهران مقام معظم رهبری داشتند سخنرانی میکردند محل تریبونشان منفجر میشود هفتم تیر حزب جمهوری اسلامی هوا میرود خوب این خیلی حادثه بزرگی بود داشت میرفت که کل نظام را از بین ببرد. دیگر نیروهای اطلاعاتی ما در سراسر کشور وارد صحنه شدند حجم حادثه خیلی بزرگ بود. ولیکن تعداد بسیار زیادی بیش از دو سه هزار نفر را ما دستگیر کردیم اکثراً هم اینها خانه تیمی داشتند یک تعداد مثل خود رجوی و اینها توانسته بودند فرار کنند ولی موسی خیابانی که فرمانده عملیاتشان بود او را ما محاصره کردیم خانه تیمیاش را پیدا کردیم محاصره کردیم در یک جنگ ۴، ۵ ساعته او را از پای درآوردیم و با چند نفر کشته شدند.
ما تمام نیروهای اطلاعاتی را ۲۴ ساعت بسیج کردیم شاید در این ۴ ماه اکثر دوستان ما فرصت اینکه به خانوادهشان سر بزنند نداشتند همهاش توی درگیری و کوچه و خیابان و تعقیب و مراقبت و اینها بودند و بعد از درگیریهای خیلی سنگین، این ۱۲ هزار نفر به کنترل درآمدند. فکر میکنم بیش از دو سه هزار نقطه عملیاتی را اینها آماده کرده بودند و میخواستند تمام را بزنند یعنی برنامه اینها این بود که طی حداکثر دو تا سه ماه اصلاً صورت مسئله جمهوری اسلامی را پاک کنند و چیزی به این اسم اصلاً وجود نداشته باشد. به لطف پروردگار متعال و با کمک جوانهایی که عمدتاً زیر ۲۵، ۲۶ سال داشتند و عمدتاً هم افراد داوطلب بودند و چیز عجیبی است که تاریخ ایران سابقه ندارد که یک عده جوان زیر ۲۵، ۲۶ سال بیایند پیچیدهترین سازمان امنیتی جهان را درست کنند. معمولاً سازمانهای اطلاعاتی جزء پیچیدهترین سازمانها حتی پیچیدهتر از نیروهای مسلح هستند ولی این دوستان و این برادران آمدند و خودشان را فدای ملت ایران کردند و توانستند این سازمان اطلاعاتی را درست کنند. این هم فاز دوم کار اطلاعاتی.
حزب توده؛ فاز سوم
فاز سوم دیگر شهریور ماه ۶۰ بعد از اینکه من فرمانده سپاه شدم شروع میشود که آقای سیفاللهی را گذاشتیم مسئول اطلاعات بعدش هم آقای وحیدی مسئول شدند. در این مرحله مهمترین کاری که انجام دادیم ضربه به حزب توده بود که یک سازمان مخفی نظامی داشت. در حقیقت حزب توده را در کشور جمع کردیم.
پینوشت:
خاطرات محسن رضایی، جلسه هفتم، گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی










نظر شما