سه‌شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۹ | Mar 9, 2021
حضرت لوط (ع)

حوزه/ لوط از پیامبران بزرگ الهی بود که در عصر حضرت ابراهیم (علیه السلام) زندگی می کرد. او از کسانی بود که به ابراهیم ایمان آورد و همراه او به فلسطین مهاجرت کرد. در نسب لوط و نسبت او با ابراهیم (علیه السلام) اختلاف است. برخی از او را برادرزاده ابراهیم یعنی فرزند هاران بن تارخ می دانند و بعضی دیگر گفته اند که لوط پسرخاله ابراهیم و برادر ساره، همسر آن حضرت بوده است و برخی هم او را خواهرزاده ابراهیم دانسته اند و می گویند ابراهیم دایی لوط بوده است.

به گزارش خبرگزاری حوزه، کتاب "قصه های قرآن" با موضوع «تاریخ انبیأ از آدم تا خاتم» به قلم سید جواد رضوی، به ارائه داستان زندگی انبیأ پرداخته که در شماره های مختلف تقدیم نگاه شما قرآن یاوران خواهد شد.

    

* داستان حضرت لوط (علیه السلام)

    

در قرآن کریم بیست و هفت مرتبه از حضرت لوط (علیه السلام) سخن به میان آمده است. لوط از پیامبران بزرگ الهی بود که در عصر حضرت ابراهیم (علیه السلام) زندگی می کرد. او از کسانی بود که به ابراهیم ایمان آورد و همراه او به فلسطین مهاجرت کرد. در نسب لوط و نسبت او با ابراهیم (علیه السلام) اختلاف است. برخی از او را برادرزاده ابراهیم یعنی فرزند هاران بن تارخ می دانند و بعضی دیگر گفته اند که لوط پسرخاله ابراهیم و برادر ساره، همسر آن حضرت بوده است و برخی هم او را خواهرزاده ابراهیم دانسته اند و می گویند ابراهیم دایی لوط بوده است.

   

ابراهیم بعد از مهاجرت از عراق و سرزمین بابل به سوی شامات آمد، لوط نیز با او زندگی می کرد اما بعد از مدتی برای دعوت به توحید و مبارزه با فساد به شهر «سدوم» رفت.

«سدوم» یکی از شهرها و آبادی های قوم لوط است که در شامات (در کشور اردن) در نزدیکی بحرالمیت واقع شده بود، سرزمین آباد و پر درخت و گیاهی بود، اما بعد از نزول عذاب الهی بر این قوم زشتکار، شهرهای آنان درهم کوبیده و زیر و رو شد. چنانکه آنان را «مدائن مؤتفکات» یعنی شهرهای زیر و رو شده می گویند.

    

داستان قوم لوط در قرآن

قرآن کریم داستان این پیامبر بزرگ الهی و قومش را با این سخن آغاز می کند که «قوم لوط فرستادگان خدا را تکذیب کردند». سپس به دعوت حضرت لوط اشاره می کند که هماهنگ با کیفیت دعوت دیگر پیامبران گذشته است و می فرماید: «در آن هنگام که برادرشان لوط به آنان گفت : آیا تقوا پیشه نمی کنید!؟» (۳۱۴).

لحن گفتار و دلسوزی عمیق و فوق العاده آن حضرت نشان می داد که چون یک برادر سخن می گوید، سپس افزود: «من برای شما پیامبری امین هستم» (۳۱۵). «اکنون که چنین است تقوای الهی پیشه کنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید» (۳۱۶). فکر نکنید که این دعوت، وسیله ای برای آب و نان است و یک هدف مادی را تعقیب می کند. نه، «من کمترین پاداشی از شما نمی خواهم چرا که اجر و پاداشم تنها بر پروردگار عالمیان است» (۳۱۷).

سپس به انتقاد از اعمال ناشایست و بخشی از انحرافات اخلاقی آنان می پردازد و از آنجا که مهم ترین انحراف آنان، هم جنس گرایی بود بر این مسأله تکیه کرد و گفت : «آیا در میان جهانیان، شما به سراغ جنس ذکور می روید!؟» (۳۱۸) و همجنس بازی می کنید. آیا این عمل زشت و ننگین نیست؟ سپس افزود: «شما همسرانی را که خدا برایتان آفریده است رها می کنید؟ شما قوم تجاوزگری هستید» (۳۱۹).

اما آن مردم خودسر در جواب لوط گفتند: «ای لوط! اگر دست از این سخنان برنداری، از این سرزمین تبعید خواهی شد و تو را بیرون خواهیم کرد» (۳۲۰). سخنان تو فکر ما را به هم می ریزد و آرامش ما را به هم می زند ما حتی حاضر به شنیدن این حرف ها نیستیم و اگر همچنان ادامه دهی، کمترین مجازات تو تبعید از این سرزمین است. این جمعیت فاسد، گروهی از افراد پاک را که مزاحم اعمال زشت خود می دیدند، قبلا از شهر و آبادی خود بیرون رانده بودند، لوط را نیز تهدید کردند که اگر راه خود را ادامه دهی، تو نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهی شد.

    

نزول فرشتگان عذاب بر قوم لوط

لوط که چنان دید از خدا خواست تا او را بر آن مردم مفسد یاری کند و خود و خاندانش را از رفتار زشت آنان نجات بخشد و عذاب دردناک خود را بر ایشان بفرستد. خدای سبحان نیز دعای پیغمبر خود را مستجاب فرمود. چند تن از فرشتگان مأمور عذاب، قبل از آنکه به مأموریت خود بیایند، به سرزمینی که ابراهیم در آن بود برای بشارت ابراهیم به تولد فرزندانش ‌ رفتند.

توضیح اینکه ابراهیم پس از تبعید به شام، دعوت مردم به خدا و مبارزه باشرک و بت پرستی را ادامه می داد، حضرت لوط که از پیامبران بزرگ بود نیز در عصر او می زیست و احتمالا از سوی او مأموریت یافت که برای تبلیغ و هدیات گمراهان به یکی از مناطق شام (شهرهای سدوم) سفر کند.

ابراهیم از وضع میهمانان فهمید که آنان برای کار مهمی می روند و تنها برای بشارت تولد فرزند نزد او نیامده اند، چرا که برای چنین بشارتی یک نفر کافی بود و یا به خاطر عجله ای که در حرکت داشتند احساس کرد مأموریت مهمی دارند.

قرآن داستان برخورد آنان با ابراهیم را بیان می کند و می فرماید: هنگامی که فرستادگان ما با بشارت به سراغ ابراهیم آمدند (و او را به تولد اسحاق و یعقوب بشارت دادند) افزودند، ما اهل این شهر و آبادی را (اشاره به شهرهای قوم لوط) هلاک خواهیم کرد چرا که اهل آن ظالم و ستمگرند» (۳۲۱).

   

هنگامی که ابراهیم این سخن را شنید نگران لوط، پیامبر بزرگ خدا شد و گفت : «در این آبادی ها لوط است» (۳۲۲). سرنوشت او چه خواهد شد؟

آنان فوری در پاسخ او گفتند: نگران مباش. «ما به کسانی که در این سرزمین هستند آگاه تر هستیم» (۳۲۳).

سپس گفتند: «ما لوط و خانواده اش را نجات خواهیم داد، جز همسرش ‌ که در میان قوم باقی خواهد ماند» (۳۲۴)!

سپس گفتند: «ای ابراهیم! از این موضوع در گذر و درباره عذاب قوم لوط با ما مجادله مکن و درصدد آمرزش و نجات آنان مباش» (۳۲۵).

فرشتگان از خانه ابراهیم بیرون آمدند و به سوی قوم لوط روانه شدند، هنگامی که لوط در بیرون شهر به زراعت مشغول بود بر او وارد شدند و سلام کردند، لوط که نگاهش به آن چهره های زیبا افتاد و از طرفی مردم زشت کار شهر را می شناخت، پیش خود فکر کرد که اگر اینان به شهر وارد شوند مردم آن شهر دست از اینها بر نمی دارند. از این رو برای محافظت آنان ازشهر آن مردم به فکر افتاد که آنان را به خانه خود ببرد. پس تعارف کرد که به منزل او روند و آنان نیز پذیرفتند. (در غالب روایات تعداد آن فرشتگان چهار نفر ذکر شده به نام های : میکائیل، جبرئیل، اسرافیل و کروبیل که همگی به صورت جوانانی زیبا صورت و خوش لباس وارد شدند).

    

حضرت لوط به طرف منزل راه افتاد و میهمانان نیز پشت سرش به راه افتادند، هنوز چند قدمی نرفته بود که پشیمان شد و به فکر افتاد که این چه کاری بود که انجام دادم؟ اینان را نزد قومی می برم که خود به وضعشان آگاه ترم. افکار سختی او را احاطه کرد و از پیشنهادی که کرده بود به شدت ناراحت شد، طوری که خداوند متعال می فرماید: «از آمدن فرشتگان [به طرف منزل] ناراحت شد و دلتنگ گردید و با خود گفت : امروز برای من روز بسیار سخت و پر شری است».

در همین افکار بود که برگشت و به آنان گفت : «این را بدانید که شما نزد مردمان پست و شروری می آیید».

خداوند به فرشتگان دستور داده بود که تا این پیامبر، سه بار شهادت بر بدی و انحراف این قوم ندهد، آنان را مجازات نکنند. فرشتگان، شهادت لوط را در اثنای راه سه بار شنیدند. جبرئیل بعد از سخن لوط که گفت : شما نزد مردمانی شرور می روید گفت : «این یک مرتبه».

سپس مقداری راه رفتند و برای بار دوم به آنان گفت : به راستی که شما نزد بد مردمی می روید!

جبرئیل گفت : «این دو مرتبه»

هنگامی که به دروازه شهر رسید برای سومین بار برگشت و به آنان گفت : «همانا شما نزد بد مردمی می آیید!».

جبرئیل نیز گفت : «این سه مرتبه».

سپس وارد شهر شد و میهمانان نیز پشت سرش وارد شدند تا به خانه رسیدند. همسر لوط که زنی بی ایمان و هم عقیده قوم خود بود، چون از ورود این میهمانان زیبا آگاه شد، بر بالای بام رفت و فریاد کشید، روایتی است که آن زن نخست سوت زد اما کسی نشنید و سپس با روشن کردن آتش و بلند شدن دود مردم فهمیدند که برای لوط میهمان آمده است و به طرف خانه او حرکت کردند و در راه به یکدیگر بشارت می دادند.

لوط که سر و صدای آنان را شنید در وحشت عجیبی فرو رفت و سخت پریشان شد سپس در مقابل آنان ایستاد و گفت : «اینها میهمانان من هستند. آبروی مرا نریزید» (۳۲۶) و موجب ننگ و رسوایی من نشوید. سپس ‌ اضافه کرد، بیایید و «از خدا بترسید و مرا در برابر میهمانانم شرمنده نسازید» (۳۲۷).

ولی قوم لوط با کمال گستاخی در پاسخ او گفتند: «مگر ما به تو نگفتیم که کسی را به میهمانی نپذیری و به خانه خود راه ندهی» (۳۲۸). چرا خلاف کردی و به گفته مال عمل نکردی!؟

این بدان جهت بود که قوم لوط، افرادی خسیس و بخیل بودند و هرگز کسی را به خانه خود میهمان نمی کردند. از قضا شهرهای آنان در مسیر قافله ها بود و برای این که کسی در آنجا توقف نکند این عمل زشت را با بعضی از واردین انجام داده بودند که کم کم برایشان به صورت عادت درآمده بود، لذا هرگاه لوط پیامبر با خبر می شد که شخص غریبی به آن سرزمین وارد شده است برای این که گرفتار چنگال آنها نشود او را به خانه خود دعوت می کرد. اما آنان پس از آنکه از این جریان با خبر شدند، خشمگین گشتند و با صراحت به او گفتند: حق نداری بعد از این میهمانی به خانه خود راه دهی!

    

به هر حال لوط که این جسارت و وقاحت را دید از طریق دیگری وارد شد تا شاید بتواند آنان را از خواب غفلت و مستی انحراف و ننگ بیدار سازد، پس ‌ به آنان گفت : چرا شما راه انحراف را می پیمایید و برای اشباع غریزه جنسی از راه مشروع وارد نمی شوید؟ «اینها دختران من هستند (آماده ام آنها را به ازدواجتان در آورم) اگر شما می خواهید کار صحیحی انجام دهید راه این است» (۳۲۹)

بدون شک دختران لوط در برابر آن جمعیت تعداد محدودی بودند، ولی هدف لوط این بود که با آنان اتمام حجت کند و بگوید من تا این اندازه آماده فداکاری برای حفظ حیثیت مهمانان خویش و نجات شما از منجلاب فساد هستم. پیداست که لوط نمی خواست دختران خود را به ازدواج مشرکان گمراه درآورد بلکه هدفش این بود که بیایید و ایمان بیاورید و بعد هم دختران خود را به ازدواج شما در می آورم (۳۳۰).

ولی آن قوم بی شرم پاسخ دادند که تو خود بهتر می دانی که ما تمایلی به دختران تو نداریم و مسلما می دانی که ما چه چیزی می خواهیم (۳۳۱).

لوط که در کمال اندوه فرو رفته بود و فشار روحی سختی او را آزار می داد، ناله غربت و تنهایی سر داد و از جان و دل فریاد برآورد و گفت : «ای کاش ‌ در برابر شما قدرتی می داشتم [تا از میهمانانم دفاع کنم و شما خیره سران را درهم بکوبم] یا تکیه گاه حکمی از قوم و عشیره و پیروان قوی و نیرومندی در اختیار من بود تا با کمک آنها بر شما منحرفان چیره شوم!» (۳۳۲).

در حدیث آمده که پس از [این فرمایش] لوط، خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد جز آنکه او را در میان قوم و قبیله ای نیرومند مبعوث کرد.

امام صادق (علیه السلام) نیز فرمود: هنگامی که لوط این سخن را بر زبان جاری کرد جبرئیل گفت : ای کاش لوط می دانست که هم اکنون چه نیرویی در خانه دارد!

    

معرفی فرشتگان عذاب

سرانجام هنگامی که مأمورین الهی نگرانی شدید لوط را دیدند، پرده از اسرار کار خود برداشتند و به او گفتند: «ای لوط! ما فرستادگان پروردگار تو هستیم، پس نگران مباش و بدان که آنان هرگز دسترسی به تو پیدا نخواهند کرد!» (۳۳۳)

در آیه شریفه دیگری چنین آمده: «آنان قصد تجاوز به میهمانان لوط را داشتند ولی ما چشم هایشان را نابینا ساختیم» (۳۳۴).

در بعضی از روایات نیز آمده است که یکی از فرشتگان مشتی خاک به صورت آنان پاشید و آنان نابینا شدند. این مطالب حاکی از آن است که قوم لوط به اراده پروردگار بینایی خود را از دست دادند و قادر به حمله نبودند و برای بازگشت از خانه ناچار شدند دست ها را به دیوار خانه بگذارند تا در خانه را پیدا کنند.

مردم دیگر، که آن وضع را مشاهده کردند، هول و وحشتی عجیب در دلشان افتاد و برگشتند، اما لوط را تهدید کردند و گفتند که چون صبح شود نتیجه این کار خود را خواهی دید. سپس با یکدیگر پیمان بستند که اگر صبح شود یک نفر از خانواده لوط را زنده نگذارند.

در تاریخ طبری نقل شده است که به همدیگر می گفتند: لوط ما را با مردمی ساحر و جادوگر مواجه ساخت. آنگاه به تهدید به لوط گفتند: تو برای ما افراد ساحر می آوری تا ما را سحر و جادو کنند، باشد تا فردا صبح شود آن وقت خواهی دید! (۳۳۵)

    

عاقبت قوم لوط

لوط که خیالش آسوده و پریشانیش برطرف شده بود، دیگر به سخنان تهدیدآمیز آنان اعتنایی نکرد و خود را به میهمانان رسانید و از آنجایی که حوصله اش را دست آن مردم تنگ شد و کاسه صبرش لبریز شده بود، می خواست تا هر چه زودتر از دست آن مردم بدکار نجات یابد و عذاب دردناک آنها را به چشم ببیند. از این رو از روی خواهش، از جبرئیل درخواست کرد و گفت : «اکنون که برای عذاب این قوم آمده اید، پس ‌ شتاب کنید و هر چه زودتر نابودشان گردانید!».

جبرئیل در پاسخ گفت : «زمان هلاکت و نابودی ایشان صبح است» (۳۳۶). و به دنبال آن برای دلداری او این جمله را افزود و گفت : «آیا صبح نزدیک نیست؟» (۳۳۷).

سپس به او دستور دادند که «همین امشب در دل تاریکی، خانواده ات را بردار و از این سرزمین بیرون برو ولی مواظب باشید که هیچ یک از شما هنگام خروج از شهر به پشت سرش نگاه نکند. تنها کسی که از این دستور تخلف خواهد کرد و به همان عذاب قوم گناهکار می رسد، همسر تو است» (۳۳۸).

سرانجام لحظه عذاب فرا رسید و به انتظار لوط پیامبر پایان داد؛ همان گونه که قرآن می فرماید: «هنگامی که فرمان ما فرا رسید، آن سرزمین را زیر و رو کردیم و بارانی از سنگ و سنگریزه بر سر آنان فرو ریختیم». (۳۳۹)

هنگامی که عذاب فرا رسید، شهر سدوم و سرزمین های آن قوم به صورت تل خاک و بیابان در آمده بود و اثری از آنان که به قول بعضی چهار هزار نفر بودند، بر جای نمانده بود. این باران سنگ چنان سریع و پی در پی بود که گویی سنگ ها بر هم سوار می شدند اما تصور نکنید که این سنگ ها مخصوص قوم لوط بودند بلکه : «این عذابی است که از هیچ قوم و جمعیت و گروه ستمکار و ظالمی دور نیست». (۳۴۰)

امام صادق (علیه السلام) در تفسیر این آیه فرموده اند: «هر کس عمل قوم لوط را حلال بداند و از دنیا برود، دچار همان عذاب خواهد شد و به همان سنگریزه ها خواهند سوخت ولی مردم نمی بینند» (۳۴۱).

    

همسر لوط، مثلی برای کافران

قرآن کریم می فرماید: «خداوند مثلی برای کافران زده است، مثلی به همسر نوح و همسر لوط، آنان تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند. اما خویشاوندی آنان با این دو پیامبر سودی به حالشان در برابر عذاب الهی نداشت و به آنان گفته شد که وارد آتش شوید، همراه با کسانی که داخل آتش می شوند» (۳۴۲).

اسم همسر حضرت نوح «والهه» و اسم همسر لوط «والعه» بوده است و بعضی عکس این را ذکر کرده اند. به هر حال، این دو زن به این دو پیامبر خیانت کردند و این خیانت هرگز انحراف از جاده عفت نبود زیرا هرگز همسر هیچ پیامبری آلوده به بی عفتی نشده است، چنانکه در حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صریحا آمده است : «همسر هیچ پیامبری هرگز آلوده عمل منافی عفت نشد». خیانت همسر «لوط» این بود که با دشمنان آن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همکاری می کرد و اسرار خانه او را به دشمن می سپرد و همسر نوح نیز چنین بود.

    

داستان حضرت لوط (علیه السلام) در روایات

    

شهرهای قوم لوط

امام صادق (علیه السلام) فرمود: شهرهای قوم لوط چهار شهر بود به نام های : سدوم، صدیم، لدنا و عمیر (۳۴۳). اما مسعودی در مروج الذهب گفته است که پنج شهر بود به نام ها: سدوم، عمورا، أدوما، صاعورا و سابور (۳۴۴).

     

اعمال زشت دیگر قوم لوط

شیخ صدوق (رحمه الله) در کتاب خصال از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت کرده و فرموده است که شش عمل است میان این امت که از اخلاق قوم لوط است : مهره بازی، تلنگر (یا پرتاب کردن سنگ های ریز با سرانگشت به سوی مردم)، جویدن آدامس، بلند کردن جامه ها به خاطر بزرگی کردن و تکبر، باز گذاردن دکمه قبا و پیراهن. (۳۴۵)

در کتاب علل الشرایع به نقل از امام باقر (علیه السلام) و او از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: قوم لوط مردمی بودند که استنجأ از غائط نمی کردند و از جنابت خود را پاک نمی کردند، (غسل جنابت و تطهیر نمی کردند) نسبت به طعام و خوراکی، مردمانی بخیل و خسیس بودند (۳۴۶).

در روایتی دیگر نقل شده که : پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد، مردی را دید که به طرف کسی هسته انداخت، فرمود:

«او مشمول لعن است تا هنگامی که آن هسته به زمین بیفتد». سپس ‌ فرمود: هسته انداختن به طرف یکدیگر از شیوه های قوم لوط است و از کارهای زشت آنان این بود که محل مدفوع خود را نمی شستند و خود را از جنابت پاک نمی کردند و بسیار بخیل و دست بسته بودند و هرگز کسی را به غذا خوردن دعوت نمی کردند. (۳۴۷)

    

منشأ عمل قبیح قوم لوط

امام باقر (علیه السلام) فرمود: قوم لوط بهترین خلق خدا بودند و شیطان با تلاش سختی در صدد گمراهی آنان بود و دنبال وسیله ای برای این کار می گشت. کارهای نیک آنان آن بود که برای انجام کار، به طور دسته جمعی بیرون می رفتند و زنان را در خانه ها به جای می گذاردند، شیطان برای گمراهی آنان به سراغشان آمد و نخستین کاری که کرد آن بود که چون مردم به خانه ها بر می گشتند آنچه ساخته و تهیه کرده بودند همه را ویران و تباه می ساخت. مردم که چنان دیدند به یکدیگر گفتند: خوب است در کمین بنشینیم و ببینیم که چه کسی محصول زحمات و دسترنج ما را خراب می کند. چون کمین کردند، دیدند پسری زیباروست که بدان کار دست می زند. چون از وی پرسیدند: آیا تو هستی که محصول کارهای ما را ویران می کنی؟

گفت : آری. مردم که چنان دیدند تصمیم به قتل او گرفتند و قرار شد آن شب، او را در خانه مردی زندانی کنند و روز دیگر به قتل برسانند. همان شب شیطان عمل لواط را به آن مرد یاد داد و روز دیگر هم از میان آنها رفت. آن مرد نیز آن عمل را به دیگران یاد داد و همچنان میان مردم رسوخ کرد تا جایی که مردان به یکدیگر اکتفا می کردند و تدریجا نسبت به رهگذران و مسافرانی که به شهر و دیارشان وارد می شدند این عمل را انجام می دادند و همین کار سبب شد که پای رهگذران از آنجا قطع شود و دیگر کسی به آنجا نرود. عاقبت کارشان به جایی رسید که یکسره از زنان روگردان شده و به پسران روی آوردند؛ شیطان که دید نقشه اش در مورد مردان عملی شد، سراغ زنانشان آمد و به آنان گفت : اکنون که مردانتان برای ارضای غریزه جنسی به یکدیگر اکتفا کرده اند، شما هم برای دفع شهوت به یکدیگر اکتفا کنید و بدین ترتیب عمل مساحقه را به آنان یاد داد (۳۴۸).

در حدیث دیگری که شیخ صدوق (رحمه الله) از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است آن حضرت علت شیوع این عمل را میان آنان خصلت نکوهیده بخل ذکر فرموده است و به ابوبصیر که روای حدیث و یکی از اصحاب اوست چنین می فرماید: ای ابامحمد! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هر صبح و شام از بخل به خدا پناه می برد و ما نیز از این صفت به خدا پناه می بریم؛ خدای تعالی فرمود: «و کسانی که نفسشان از بخل نگهداری شود آنان رستگارانند». اکنون سرانجام شوم بخل را به تو خبر خواهم داد؛ سپس داستان قوم لوط را به ابوبصیر به عنوان شاهد ذکر فرمود و گفت : «قوم لوط اهل قریه ای بودند که بخل داشتند و همین بخل باعث درد بی درمان در مورد شهوت جنسی آنان شد».

ابوبصیر گوید: پرسیدم که مگر چه دردی برایشان به بار آورد؟

حضرت فرمود: قریه قوم لوط سر راه مردمی بود که به شام و مصر سفر می کردند و چون کاروانی بر آنها می گذشت از آنها پذیرایی می کردند؛ چون این ماجرا ادامه پیدا کرد از روی بخل و خستی که داشتند در فکر چاره ای افتادند و بخل موجب شد که چون میهمانی بر آنها وارد می شد با او لواط می کردند، بی آنکه شهوتی به این کار داشته باشند. این عمل را با مردم انجام می دادند تا کسی به سرزمین آنها وارد نشود. همین سبب شد که پای مسافران از آن سرزمین قطع شود و دیگر کسی به آنجا نیاید. اما این عمل میان آنان شیوع پیدا کرد و سرانجام سبب هلاکت آنان گردید (۳۴۹).

    

پی نوشت ها:

(۳۱۴) - شعرأ / ۱۶۱.

(۳۱۵) - شعرأ / ۱۶۲.

(۳۱۶) - شعرأ / ۱۶۳.

(۳۱۷) - شعرأ / ۱۶۴.

(۳۱۸) - شعرأ / ۱۶۵.

(۳۱۹) - شعرأ / ۱۶۶.

(۳۲۰) - شعرأ / ۱۶۷.

(۳۲۱) - عنکبوت / ۳۱.

(۳۲۲) - عنکبوت / ۳۲.

(۳۲۳) - همان.

(۳۲۴) - همان.

(۳۲۵) - هود / ۷۹.

(۳۲۶) - حجر / ۶۸.

(۳۲۷) - حجر / ۶۹.

(۳۲۸) - حجر / ۷۰.

(۳۲۹) - حجر / ۷۱.

(۳۳۰) - در معنای سخن لوط (علیه السلام) که گفت : «اینان دختران من هستند و برای شما پاکیزه ترند»، وجوه دیگری هم گفته اند از جمله اینکه بعضی گفته اند منظور آن حضرت شاید دختران صلبی او نبود نظرش به همان زنان و همسران خودشان بود چون زنان امت هر پیغمبری به منزله دختران او هستند، چنان که مردانشان همچون پسران او هستند.

برخی نیز گفته اند: منظور لوط، عرضه دختران بر همه آن مردم نبود و آن مردم نیز که بیش از هزار نفر دیگر بودند آن سه نفر میهمان را برای خود نمی خواستند بلکه میان آنان دو نفر زورمند و مقتدر بود که ریاست بر مردم لوط داشتند و مردم می خواستند تا میهمانان را برای آن دو نفر ببرند و تصادفا قبل از این موضوع نیز از دختران لوط خواستگاری کرده بودند اما آن حضرت به خاطر کفرشان با وصلت آن دو مخالفت کرده بود، در این هنگام که با هجوم مردم آبروی خود را در خطر دید و سخت درمانده شد به عنوان موافقت با این وصلت این سخن را گفت. پاسخ دیگری که عبدالوهاب نجار از فخر رازی و دیگران نقل کرده و آن را پذیرفته است، آن است که لوط آن سخن را به طور جدی اظهار نکرد بلکه اظهار این مطلب فقط برای آن بود که آنها شرم کنند و از رسوایی میهمانانش دست بردارند، مانند این که اگر شما ببینید که شخصی، دیگری را کتک می زند، شما برای وساطت و جلوگیری از زدن به شخص ضارب می گویید او را نزن و مرا بزن. مسلم است که شما این سخن را فقط برای آن اظهار می کنید که او را نزند و از زدن او دست بردارد و منظور شما این نیست که شما را هم بزند.

به این پاسخ نیز که در اول متن پاورقی ذکر شد، ایراد کرده اند و گفته اند: این پاسخ صحیحی نیست زیرا چگونه لوط پیغمبر، پدر آن مردم کافر و زنان کافره بوده؟ و چگونه آنان را دختران خود می خواند؟ با اینکه آنان منکر نبوت او بودند و او را به رسالت و پیغمبری قبول نداشتند؟

اگر اشکال این جواب فقط همین باشد، پاسخ آن روشن است زیرا پدر بودن پیغمبران خدا برای امت های خود نه به خاطر ایمان آوردن و نیاوردن آنهاست، و نه تنها نسبت به آن دسته که ایمان آورده اند اطلاق پدری صحیح است بلکه به خاطر تقدم و برتری و امتیازی است که انبیا نسبت به امت خویش دارند چنانکه مقام الوهیت و ربوبیت پروردگار متعال نسبت به بندگان به اطاعت و فرمانبرداری و شناختن او به یگانگی از طرف آنها نیست و بنده نافرمان نیز بنده خداست چنان که بنده فرمانبردار بنده اوست و خدای تعالی نیز نافرمان را بنده خویش خوانده است و در سوره زمر می فرماید: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا؛ «ای بندگان من! که درباره خویش زیاده روی و ستم کرده اید از رحمت خدا نامید نشوید که البته خدا همه بندگان را (چون توبه کنید) خواهد بخشید» [تاریخ انبیأ، رسولی محلاتی، ص ۲۳۰].

(۳۳۱) - هود / ۷۹.

(۳۳۲) - هود / ۸۰.

(۳۳۳) - هود / ۸۱.

(۳۳۴) - قمر / ۳۷.

(۳۳۵) - تاریخ طبری، ج ۱، ص ۲۱۲.

(۳۳۶) - همان.

(۳۳۷) - همان.

(۳۳۸) - هود / ۸۱.

(۳۳۹) - هود / ۸۲.

(۳۴۰) - هود / ۸۳.

(۳۴۱) - تفسیر قمی، ج ۱، ص ۳۳۶؛ فروع کافی، ج ۵، ص ۵۴۸.

(۳۴۲) - تحریم / ۱۰.

(۳۴۳) - علل الشرایع، ص ۱۸۵.

(۳۴۴) - مروج الذهب، ج ۱، ص ۲۱.

(۳۴۵) - خصال، ج ۱، ص ۱۶۰.

(۳۴۶) - علل الشرایع، ص ۱۸۴.

(۳۴۷) - سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۱۶.

(۳۴۸) - ثواب الاعمال، ص ۲۵۵.

(۳۴۹) - علل الشرایع، ص ۱۸۳.

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 8 =
google-site-verification=0iLoQV4C04yTFqMIugB47gzW8uc7-poVtQKrLZbxcw8