یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۵۱
سرباز امام زمان(عج) در شب‌های اغتشاش

حوزه/ شب آخر مأموریت، انگشتر «یا فاطمه(س)» خود را به دوستی داد و گفت: «من که شهید می‌شوم برای شما.» ساعتی بعد، خون بر دستانش نشست و وعده‌اش به حقیقت پیوست.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در اوج اغتشاشات، حجت‌الاسلام علیرضا حقیقی پس از نماز مغرب از امام جماعت اجازه گرفت و گفت: «امروز متعلق به امام زمان(عج) است؛ ما سربازان اوییم.» چند ساعت بعد، در همان مسیر خدمت، شهید شد. در ادامه به چند خاطره از شهید حجت الاسلام علیرضا حقیقی پرداخته می شود.

خاطره اول:
توی شب‌های اغتشاشات با شهید علیرضا حقیقی با هم توی مأموریت بودیم
جمعه شب نماز مغرب و عشاء بود
که بعد نماز از کنارم بلند شد و رفت از امام جماعت اجازه گرفت تا برای رفقا چند دقیقه صحبت کنه
حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرد:
لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیامَ حَیاتِی
اگر دوران حضرت مهدی(عج) رو درک میکردم کل عمرم رو به او خدمت میکردم
گفت امروز متعلق به امام زمانه(عج)
و از سربازی امام زمان(عج) برامون گفت
یادمه توی آسایشگاه قبل رفتن به ماموریت کتاب دستش بود و مطالعه می کرد
وقتی که برا مقابله با اغتشاشگرا می رفتیم به اون هایی که لانچر دستشون بود میگفت مراقب باشید اشک آور توی خونه مردم نیفته یا به اونهایی که ماشین ها رو هدایت می کردند می گفت مواظب باشید با مردم بد رفتاری نشه
فردای اون شب یکی رفقا بهش زنگ میزنه میگه بیا دوباره باید بریم ماموریت
علیرضا میگه به بچه ها قول دادم ببرمشون دوچرخه سواری بزار یکساعت ببرمشون بازی بعد ناهار میام
که همون شب هم شهید میشه
دوتا دختر داشت یکی اول و دیگری چهارم ابتدایی و یک تو راهی هم دارند

خاطره دوم:
یک‌ساعت قبل از شهادت هم یکی از رفقای پاسدار به علیرضا میگه این انگشتر
یا فاطمه(س) چشمم رو گرفته بلافاصله از دستش بیرون میاره و بهش میده
و میگه منکه شهید میشم برای شما
که ایشون انگشتر رو بعد شهادت برگردوندند به خانواده

خاطره سوم:
آقا محمد یکی از بچه های گردان تعریف میکنه که سال ها پیش با ۶ تا از بسیجی های گردان توی حرم سید علاءالدین حسین(ع) شیفت بودیم

نیمه شب که بچه ها خواب بودند اومدم پایین پیش شهید دولّو معروف به شهید عطری ساعتی رو اونجا بودم
وقتی برگشتم بالا و نشستم
بچه ها خواب بودند
دیدم یکدفعه فضا تغییر کرد
مطمئنم که خواب نبودم
دیدم ۱۲ تا ملائکه اومدند پایین
قد بلند زیبا تاجی طلایی روی سرشون
و لباس سفیدی از حریر تنشون بود تا پایین به طوری که پاهاشون پیدانبود
دو به دو دور بچه ها وایسادند
دوتاشون کنار یکی از دوستان که مداح بود دراز کشیدند
و یکیشون دهان اون مداح رو بو میکرد با چنان لذتی
یادمه دندونشو هم تازه کشیده بود و پنبه گذاشته بود
منم برام سوال بود این که دندونش خونیه چرا داره با این لذت دهان او رو بو میکنه

گذشت چند ماه بعد او رو دیدم گفتم راز تو چیه و داستان اون شب رو براش تعریف کردم
گریه اش گرفت
گفت من از ۱۲ سالگی مداحی میکنم
چندسالی بود شک کرده بودم و میگفتم چرا ما آقا اباالفضل(ع) رو در حد امام حسین(ع) میاریم بالا و اینقدر براش روضه میخونیم
یه مدتی بود دیگه ازآقا اباالفضل(ع) نمیخوندم
یه شب توی خواب دیدم حضرت ام البنین(س) دست ۴ تا بچه کوچیک رو گرفته و اومدند و ازم گله کردند که ما بهت اجازه دادیم برامون بخونی حالا تو به عباس من شک میکنی
و بعد حضرت زهرا(س) وارد شدند و شکایت من رو به ایشون کردند
حضرت زهرا(س) فرمودند عباس پسر منه و برای همه ی ما اهل بیت(ع) عزیزه
به خاطر این همه سال مداحی که کردی یک فرصت دیگه بهت میدم که بری و جبران کنی
بعد از اون بود که همیشه از آقا اباالفضل(ع) میخوندم و حال عجیبی بهم دست میداد
و فهمیدم که چون از آقا اباالفضل(ع) میخونده دهان او رو بو میکرده و لذت میبرده
و اون مداح علیرضا حقیقی بود
محمد این مطلب رو شبی که برای غسل شهید رفتیم معراج شهدای بهشت احمدی
برای حاج عمران برادر شهید تعریف کرد

خاطره چهارم:
فیلمی هم از شهید هست روبه روی حرم قمربنی هاشم(ع) که میگه ان شاالله این فیلم بمونه به یادگاری اگر شهید شدیم ان شاالله بحق باب الحوائج قمر بنی هاشم(ع) که ما دوتا شهید بشیم حداقل من شهید بشم من،من و میخنده
و میگه قید این دنیا رو بزنید چیزی برا آدم نمیمونه چیزی که میمونه صاحب این حرمه

منبع: کانال گلستان خاطرات شهدا

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha