مردی با شانههای لرزان، چکمههایی آویخته بر گردن و دلی که در سینهاش طبلِ رسوایی میکوبد، قدم برمیدارد.
اخبار مرتبط
-
فیلم | شب پنجم محرم سنجش عیارِ جانها
ناگاه... بغضها شکست. شانهها لرزید. پیرمردی برپای خاست. محاسن سپید و چشمها پرآب. حبیب بود؛ با صدایی که از جگر میسوخت: «ما را پس از تو چه جای زندگانی؟…










نظر شما