خیمه های برافراشته (9)
-
فیلمفیلم | شب دهم؛ عصر تنهاییِ خدا
آسمان روی زمین افتاده است. شمشیرها به استراحت رفتهاند و نیزهها دهان باز کردهاند. گودال... خنجرِ کُند... و خورشیدی که از مشرقِ نیزه طلوع میکند.
-
خیمه های برافراشته؛
فیلمفیلم | علمدار و دستهای بریده
حالا تمامِ عباس، یک مشک است. آب که به خیمه برسد، دیگر هیچ از خدا نمیخواهد.ناگاه، تیری بر مشک مینشیند. امید، چکهچکه روی خاک میریزد. عمود آهنین بر فرق ماه فرود میآید. سواری که دست ندارد تا…
-
خیمه های برافراشته؛
فیلمفیلم | شب هشتم؛ آینههای هزار تکه
حسین میآید؛ با زانوانی که توان ندارند. کنار این آینه هزار تکه مینشیند. گونه بر گونه خونین پسر میگذارد: «علی الدنیا بعدک العفا...» جوانان بنیهاشم میآیند. عبایی میگسترانند؛ اما یک عبا مگر…
-
خیمه های برافراشته؛
فیلمفیلم | شب هفتم؛ درختِ مهربان
عبا را کنار میزند. قنداقهای سفید. ششماهه. روی دست میگیرد: «اگر من گناهکارم، این طفل چه گناهی دارد؟» لبها خشک. گلو، نازک. پوست، شفاف. کسی آب نمیآورد. کمان کشیده میشود. تیری سهشعبه. هموزنِ…
-
خیمه های برافراشته؛
فیلمفیلم | شب ششم محرم؛ دانِ دو شهادت
سر بالا میگیرد. چشم در چشمِ تاریخ: «أحلی مِنَ العَسَل... شیرینتر از عسل.» میرود. رجز. شمشیر. ناگاه گرد و خاک بلند میشود. نعلِ تازهی اسبها. صدای در هم شکستنِ سینه. عمو میدود. میرسد. دیر…
-
فیلمفیلم | شب پنجم محرم سنجش عیارِ جانها
ناگاه... بغضها شکست. شانهها لرزید. پیرمردی برپای خاست. محاسن سپید و چشمها پرآب. حبیب بود؛ با صدایی که از جگر میسوخت: «ما را پس از تو چه جای زندگانی؟ تو را میانِ این گرگها رها کنیم و برویم؟…
-
خیمه های برفراشته
فیلمفیلم | شرمساریِ حُر و تاریکخانه قضاوت ما
مردی با شانههای لرزان، چکمههایی آویخته بر گردن و دلی که در سینهاش طبلِ رسوایی میکوبد، قدم برمیدارد.
-
خیمه های برافراشته؛
فیلمفیلم | مرثیهای برای پروانهی زیر آوار
رقیه... تجسمِ تمامِ غربتِ تاریخ است. پروانهای که بالهای کوچکش، زیرِ بارِ اینهمه داغ، شکسته است.
-
خیمه های برافراشته؛
فیلمفیلم | شب دوم میعادگاه بیبازگشت
قرنها گذشته است، اما زمین هنوز طعم آن «نه» بزرگ را زیر دندان دارد. «مِثلی لا یُبایعُ مِثلَ یزید...» این صدا در مدار زمان پیچید و امتی را مبعوث کرد تا در امتداد همان قافله، در جادهای پا بگذارند…
