سر بالا میگیرد. چشم در چشمِ تاریخ: «أحلی مِنَ العَسَل... شیرینتر از عسل.» میرود. رجز. شمشیر. ناگاه گرد و خاک بلند میشود. نعلِ تازهی اسبها. صدای در هم شکستنِ سینه. عمو میدود. میرسد. دیر شده است. قاسم زیرِ سمِ اسبها قد کشیده.
اخبار مرتبط
-
خیمه های برافراشته؛
فیلم | شب هفتم؛ درختِ مهربان
عبا را کنار میزند. قنداقهای سفید. ششماهه. روی دست میگیرد: «اگر من گناهکارم، این طفل چه گناهی دارد؟» لبها خشک. گلو، نازک. پوست، شفاف. کسی آب نمیآورد.…
-
خیمه های برافراشته؛
فیلم | شب هشتم؛ آینههای هزار تکه
حسین میآید؛ با زانوانی که توان ندارند. کنار این آینه هزار تکه مینشیند. گونه بر گونه خونین پسر میگذارد: «علی الدنیا بعدک العفا...» جوانان بنیهاشم میآیند.…
-
خیمه های برافراشته؛
فیلم | علمدار و دستهای بریده
حالا تمامِ عباس، یک مشک است. آب که به خیمه برسد، دیگر هیچ از خدا نمیخواهد.ناگاه، تیری بر مشک مینشیند. امید، چکهچکه روی خاک میریزد. عمود آهنین بر فرق…
-
فیلم | شب دهم؛ عصر تنهاییِ خدا
آسمان روی زمین افتاده است. شمشیرها به استراحت رفتهاند و نیزهها دهان باز کردهاند. گودال... خنجرِ کُند... و خورشیدی که از مشرقِ نیزه طلوع میکند.











نظر شما