به گزارش خبرگزاری حوزه، حکایتی کوتاه و آموزنده از بهلول را تقدیم مخاطبان گرامی میکنیم.
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: «بشکن، بخور و برای من دعا کن.»
بهلول گردوها را شکست و خورد، اما دعایی نکرد. آن مرد گفت: «گردوها را میخوری، نوش جان؛ ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
بهلول گفت: «مطمئن باش اگر در راه خدا دادهای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است.»
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روشِ بندهپروری داند










نظر شما