خبرگزاری حوزه | از زمانی که استعمار غربی همراه با گلولهها و کالاهای خود طرح وستفالیایی ملیت و ناسیونالیسم را نیز در سراسر جهانی (که هر روز بیش از پیش غربی میشد) پراکنده کرد، مردمان بسیاری از نقاط جهان قبای هویت خود را به قامت این ایده درآوردهاند و خواه در قالب کشورهایی عموما نوظهور و خواه در قالب داعیههای ناسیونالیستی مدعی ملیت بودهاند. این تصور از هویت خود به قدری غالب بوده که حتی بسیاری از نهضتهای ضد استعماری در یک قرن گذشته بنای کار خود را بر استقلال طلبی ملی گذاشتهاند.
ایران نیز از اواسط دورۀ قاجار با چنین اندیشههایی بیگانه نیست. از زمان برخورد ایرانیان با تمدن غرب جدید و تحقیرهای همراه با آن، بسیاری از نحلههای متفکرین ایرانی چاره کار را در اقتباس ملیت و نظمبخشی به حیات ایرانی بر اساس آن دیدهاند و گونههای مختلفی از آن را عرضه داشتهاند. اما این ادعاهای پرطمطراق کمتر نتیجهای در پی داشتهاند و در آن موارد معدود نیز به نتایجی مانند دوران سیاه پهلوی اول منتهی شدهاند. و البته که چنین شکستهایی منحصر به سرزمین ما نیست، بلکه دیگر کشورهای جهان پیرامون، به ویژه در منطقۀ ما و حتی پروژههای ادعایی «ملتسازی» متجاوزین غربی نیز با آن بیگانه نیستند.
علت این شکستهای متعدد چیست؟ برای فهم این مسئله باید به چگونگی شکلگیری «ملیت» پرداخت. برعکس تصورات سادهانگارانهای که ملیت را امری قراردادی یا خنثی میبینند یا آن را پدیدهای ثابت میانگارند، تاریخ نشان میدهد که ملتها بر پایه عناصر مشترک فرهنگی (مانند دین یا زبان) و در طی فرایندی تاریخی متولد شدهاند و استمرار آنها در گروی حفظ اتصالشان با تاریخ خود است. همچنین میبینیم تاریخ مشترک به تنهایی ضامن هویتی نیست، بلکه آرمانهای مشترکی که در دورۀ مدرن عموما در غالب ایدئولوژیها تجلی مییابند برای ظهور معانی مشترک ضروریند. واضح است که برای ظهور یک هویت جمعی، چنین آرمانهایی باید با زمینههای تاریخی آن هویت تناسب داشته باشند وگرنه تعارض بین این دو به شکست یک طرح هویتی میانجامد. راز عدم موفقیت بسیاری از «ملت»های تازه متولدشده در مناطق پیرامونی نظام جهانی را میتوان در این نکته جست که برای تأسیس خود عمدتا ایدئولوژیهای برآمده از غرب را سرلوحه خود قرار دادند در حالیکه این ایدئولوژیها تناسب چندانی با زمینه تاریخی آنها نداشتند.
با این نگاه میتوان مسئله ملیت در تاریخ ایران معاصر را بهتر فهمید. از زمان شکستهای ایران در برابر تجاوزات غربی، اندیشۀ احیای توان ایران برای دفاع از خود شکل گرفت که به تدریج تحت تاثیر شرایط زمانه، خود را در قالب دولت_ملت ایران جلوه داد. اما در این مسیر دو نگاه قابل تشخیص است؛ نگاه اول به دنبال نظم بخشی به حکومت و دفاع از مرزهای ایران بر اساس هویت اسلامی_شیعی و فرهنگ ایرانی متکی بر آن است و خود را در وقایعی مانند فتواهای جهاد علیه متجاوزین و تحریم تنباکو نشان میدهد و سرانجام به تلاش برای محدود کردن حکومت استبدادی و برقراری عدالت بر اساس اسلام در جنبش مشروطه میرسد. اما نگاه دوم که توسط غربزدگان دنبال میشد به دنبال غلبه دادن ارزشهای غربی ناسازگار با زمینه ایرانی بود و خود را در قالب تلاشهای منورالفکران جلوه میداد. غلبه نگاه دوم در مسیر جنبش مشروطه منجر به ظهور تعارضهای پیشگفته شد که خود را در آشوبهای اواخر مشروطه نشان داد؛ واکنش شیخ فضلالله نوری به این انحراف مشروطه و شهادت ایشان را میتوان نشانی از این نگاه کژ دانست. ادامه این کژنگری سرانجام به حکومت پهلوی و غربزدگی حاکم بر ارکان آن میانجامد که پیامدهای آن در تشدید انواع تعارضات داخلی (اعم از مذهبی، قومی و مانند آنها) و تضعیف روابط خارجی آن با محیط همسایگانش و سلطه نگاه به غرب تا کنون احساس میشود.
اگرچه انقلاب اسلامی در برابر این انحراف ایستاد و با احیای یک ایدئولوزی جامع اسلامی (که نبود آن از دلایل اصلی انحراف مشروطه بود) بنیادهای دولت_ملت ایرانی را به مسیری برآمده از زمینهها و خودباوری اسلامی_ایرانی برگرداند، اما استمرار بسیاری از آسیبهای رژیم پهلوی در کنار تهاجمهای فرهنگی و روندهای جهانی هویتزدایی باعث شدهاند بسیاری از چالشهای گفتهشده تا کنون نیز ادامه یابند. با این تصویر، میتوان گفت هرکسی که مدعی ملیگرایی است چارهای جز رجوع به ریشههای ایرانی_اسلامی و سازگارسازی فرهنگ ایرانی و ایدئولوژی دولت_ملت حاکم بر ایران ندارد تا از این طریق از تعارضات لاینحل و هویتزدایی از ایران جلوگیری کند. در غیر این صورت، آنچه که در پس ادعاهای ناسیونالیسم نهفته است چیزی جز یک بیماری خودایمنی هویتی نیست.
محمد علایی، دانشجوی ارشد پژوهشگری اجتماعی دانشگاه تهران










نظر شما