شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۴۶
تکبّر چه اسباب و انگیزه هایی در وجود انسان های متکبّر دارد؟

حوزه/ تکبّر از رذایل اخلاقی است که انسان را به بزرگ دیدن خویش و کوچک شمردن دیگران می‌کشاند؛ اما ریشه‌های آن تنها در ثروت، قدرت یا جایگاه اجتماعی خلاصه نمی‌شود. علم، عبادت، نسب، زیبایی، فزونی یاران و حتی احساس کمال نیز می‌توانند زمینه‌ساز این بیماری اخلاقی شوند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، تکبّر از رذایل اخلاقی است که انسان را به بزرگ دیدن خویش و کوچک شمردن دیگران می‌کشاند؛ اما ریشه‌های آن تنها در ثروت، قدرت یا جایگاه اجتماعی خلاصه نمی‌شود. علم، عبادت، نسب، زیبایی، فزونی یاران و حتی احساس کمال نیز می‌توانند زمینه‌ساز این بیماری اخلاقی شوند؛ پرسش و پاسخی با موضوع «انگیزه های تکبّر» تقدیم شما فرهیختگان می شود.

* تکبّر چه اسباب و انگیزه هایی در وجود انسان های متکبّر دارد؟

* پاسخ اجمالی:

تکبّر اسباب زیادی دارد و همه آنها به این باز می گردد که انسان در خود کمالی تصوّر کند و بر اثر حبّ ذات، بیش از حدّ آن را بزرگ نماید و دیگران را در برابر خود کوچک بشمرد. بعضی از بزرگان علم اخلاق اسباب کبر را در هفت چیز خلاصه کرده‏اند: نخست اسباب دینی که «علم» و «عمل» است. و اسباب دنیوی که «نسب»، «زیبایی»، «قوّت»، «مال» و «فزونی یاران و یاوران» است.

* پاسخ تفصیلی:

تکبّر اسباب زیادی دارد و همه آنها به این باز می گردد که انسان در خود کمالی تصوّر کند و بر اثر حبّ ذات، بیش از حدّ آن را بزرگ نماید و دیگران را در برابر خود کوچک بشمرد. بعضی از بزرگان علم اخلاق اسباب کبر را در هفت چیز خلاصه کرده‏اند: نخست اسباب دینی که «علم» و «عمل» است. و اسباب دنیوی که «نسب»، «زیبایی»، «قوّت»، «مال» و «فزونی یاران و یاوران» است.

نخستین اسباب تکبّر «علم» است. علم سبب غرور گروهی از علما و دانشمندان می گردد همان گونه که در حدیث نبوی آمده است: «آفَةُ الْعِلْمِ الْخُیَلَاءُ؛[۱] آفت بزرگ علم، تکبّر است». بعضی از افراد آن چنان کم ظرفیّت اند که وقتی چند باب از علمی را می خوانند، خود را بزرگ و دیگران را کوچک می شمرند؛ بلکه با نظر تحقیر به دیگران می نگرند و از همه انتظار احترام و خدمت و تواضع و کرنش دارند. در حالی که عالمان واقعی هر قدر بر علم شان افزوده می شود، خود را نادان تر می بینند، چراکه خود را در برابر اقیانوس عظیمی مشاهده می کنند که تنها قطراتی از آن را در اختیار دارند. آنها به خاطر همان مقدار علمی که به دست آورده اند مسؤولیّت خود را سنگین تر می بینند و خوف آنها بیشتر می شود.

سبب دوّم، اعمال نیک و عبادت است که موجب کبر و غرور بسیاری از نیکوکاران و عبادت کنندگان می شود. چراکه از این رهگذر، خود را برتر از دیگران می پندارند و انتظار دارند مردم به دیدار آنها بشتابند و مشکلات آنها را حل کنند؛ در مجالس احترام خاصّی برای آنها قائل شوند و از نیکوکاری و زهد و ورع و تقوای آنها سخن بگویند؛ گویی عبادت خود را منّتی بر دیگران می پندارند. این گونه اشخاص معمولا در جهات دینی خود را اهل نجات و سایر مردم را اهل هلاک می شمرند و این امور سبب می شود که امتیاز فوق العاده ‏ای برای خود قائل گردند و به فخرفروشی بر دیگران به طور آشکار و پنهان و یا نیمه آشکار بپردازند و در حالی که خود بر لبه پرتگاه خطرناکی قرار گرفته اند مردم را در آستانه سقوط می پندارند و خود را از عذاب خدا در امان می دانند. در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله می خوانیم: «إِذَا سَمِعْتُمُ الرَّجُلَ یَقُولُ هَلَکَ النَّاس،ُ فَهُوَ أَهْلَکُهُمْ؛[۲] هنگامی که شنیدید کسی می گوید: مردم [به خاطر اعمال شان] هلاک شدند، بدانید خود او هلاکتش از آنان شدیدتر است».

عامل سوم، نسب و حسب عالی است. کسانی در یک خانواده شریف و معروف به علم و عمل و تقوا و بزرگواری و سخاوت متولّد شده اند، این را برای خود امتیاز بزرگی می شمرند و دیگران را که از خانواده های پایین تری هستند، کوچک و بی ارزش می پندارند؛ در حالی که می دانیم حسب و نسب در اسلام مطرح نیست. همه مردم بندگان خدا هستند و از یک پدر و مادر آفریده شده اند و امتیازی جز از طریق تقوا بر یکدیگر ندارند. این مسئله به قدری مهم است که پیشوایان بزرگ اسلام کمترین تعبیراتی را که در آن نشان از برتری جویی از نظر حسب و نسب بود تحمّل نمی کردند.

از جمله در حدیثی می خوانیم که ابوذر در حضور پیامبر صلّی الله علیه و آله به کسی گفت: «یا ابن السوداء!؛ ای فرزند زن سیاه!». پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود: «ابوذر! آرام باش، آرام باش، کسی که مادرش سفید پوست است بر کسی که مادرش سیاه پوست است هیچ برتری ندارد». ابوذر می گوید: «من [که متوجّه اشتباه خود شدم برای جبران این خطا] روی زمین دراز کشیدم و به آن مرد گفتم: برخیز و پایت را به روی صورت من بگذار».[۳]

قرآن و روایات اسلامی به ما می گوید هیچ انسانی بر انسان دیگر به خاطر حسب و نسبش برتری ندارد. اینها یک سلسله امور اعتباری است که در بیرون وجود انسان است. ارزش و شخصیّت انسان به امتیازاتِ معنوی و درونی اوست و به فرض که حسب و نسب به خاطر ارتباطش به بعضی از بزرگان سبب فضیلتی شود، نباید این فضیلت موجب کبر و غرور گردد و صاحب نسب شریف بر دیگران فخرفروشی کند.

افتخار بعضی از معصومین علیهم السّلام به حسب و نسب شان، برای برتری جویی نبود؛ بلکه هدف دیگری داشتند. آنها می خواستند رسالت امامت و رهبری خود را برای ناآگاهان از این طریق تبیین کنند. درست مثل اینکه فرمانده لشکر برای معرّفی خود و دعوت لشکریان به پیروی اش، مقام و موقعیّت خویش را شرح می دهد.

چهارمین اسباب تکبّر و تفاخر، جمال و زیبایی و حسن ظاهر است. به این ترتیب که شخص خوش قد و قامت و زیبا، دیگران را - به ویژه کسانی که در اندام خود دارای عیب و نقصی هستند - مورد تحقیر قرار دهد و نسبت به آنها فخرفروشی کند. این عامل در تمام کسانی که بهره ای از جمال دارند ممکن است ظاهر شود، ولی بیشتر در زنان است که زیبایی خود را به رخ دیگران، مخصوصا کسانی که دارای عیب و نقصی هستند می کشند.

پنجمین اسباب تکبّر، داشتن مال و ثروت فراوان است که غالبا در پادشاهان و سرمایه داران بزرگ و صاحبان اراضی وسیع کشاورزی و کارخانه ها دیده می شود. آنها که غالبا از لباس های گرانقیمت و پر زرق و برق و مرکب های سواری گران بها و خانه های وسیع و قصرهای مجلل استفاده می کنند، افرادی را که فاقد این امورند، مورد تحقیر قرار می دهند و نسبت به آنها فخرفروشی می کنند و این از زشت ترین و کثیف ترین انواع تکبّر است.

قرآن مجید نمونه هایی از این نوع تکبّر و عاقبت آن را بیان کرده است. از جمله در داستان قارون می خوانیم که او برای برتری جویی بر بنی اسرائیل، به نمایش ثروت خود پرداخت و در یکی از روزها، او با تمام زینت خود در برابر قومش، ظاهر شد تا آنجا که صبر و طاقت را از بینندگان ربود و بسیاری از دنیا پرستان آرزو کردند که ای کاش همانند ثروت قارون را داشتند.[۴] ولی تکبّر قارون چندان نپایید. چیزی نگذشت که زمین به فرمان خدا او و تمام قصرها و ثروت هایش را در کام خویش فرو برد و زندگی این ثروتمند خودخواه مستکبر و مغرور، درس عبرتی برای تمام انسان ها در طول تاریخ شد.

عامل ششم، قدرت و نیروی جسمانی یا موقعیّت سیاسی و اجتماعی است که غالبا در زورمندان دیده می شود. آنها خودشان را موجوداتی برتر و گاه سایه خدا در سراسر زمین می پندارند و انتظار دارند دیگران همچون غلامان و بردگان، در برابر آنان تعظیم کنند. هر گاه کمترین سخن و حرکتی که لایق شأن و مقام کبریایی آنها نباشد، از کسی صادر شود، قابل بخشش نخواهد بود. در حالات بعضی از سلاطین پیشین نقل کرده اند که هر وقت مردم وارد مجلس آنها می شدند باید دهان خود را با چیزی بپوشانند مبادا فرّ و شکوه سلطانی آنان با بخار و بوی دهان رعایا آلوده شود و همین کبر و غرور فوق العاده غالبا منشأ اشتباهات بزرگ آنها و محاسبه های نادرست و در نتیجه سبب سرعت سقوط شان می شد.

هفتمین سبب، فزونی یاران و مددکاران و شاگردان و پیروان و فرزندان و قوم و قبیله است. پادشاهان به لشکرهای شان افتخار می کردند. بعضی از علما ممکن است به خاطر فزونی شاگردان یا مریدان و پیروان و تابعان گرفتار تکبّر شوند. شیوخ قبایل به کثرت و قوّت قبیله خود بر دیگران فخر می فروشند. حتّی گاه بعضی از فاسقان وقیح و بی شرم افتخار به کثرت گناهان و شرب خمر و فجور با زنان و کودکان می کنند.

این امور هفتگانه، مواردی است که افراد به سبب همه یا بعضی از آنها ممکن است به دیگران فخرفروشی کنند. البتّه منحصر به اینها نیست. هر نقطه کمال و قوّت معنوی یا مادّی، صوری و یا حتّی خیالی و پنداری ممکن است سبب غرور و استکبار صاحبش شود. مفهوم این سخن آن نیست که انسان برای پرهیز از تکبّر و غرور از اسباب کمال فاصله بگیرد و این امور را در خود بمیراند تا منشأ غرور او نشود، بلکه هدف این است که هر قدر بر علم و عبادت و قوّت و قدرت و ثروت او افزوده می شود، سعی کند متواضع تر و خاضع تر گردد و بیاندیشد که هیچ یک از اینها پایدار نیست و همه آنها در برابر قدرت پروردگار بسیار ناچیز و بی ارزش است.[۵]

از اینها گذشته، کبر و فخرفروشی برآمده از هر کدام از این اسباب و عوامل که باشد باز هم معلول «عقده حقارت درونی» آدمی است. از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود: «مَا مِنْ رَجُلٍ تَکَبَّرَ أَوْ تَجَبَّر،َ إِلَّا لِذِلَّةٍ وَجَدَهَا فِی نَفْسِهِ؛[۶] هیچ کس بر دیگران بزرگی نمی فروشد، مگر به خاطر حقارتی که در درون وجود خود احساس می کند».

این نکته امروزه در پرتو تحقیقات روانشناسی و روانکاوی مسلّم شده است که سرچشمه تکبّر و بزرگی فروختن بر دیگران چیزی جز عقده حقارت نیست و آنها که مبتلا به این عقده هستند، برای جبران کمبودهای خود متوسل به این وسیله غلط می شوند و از این راه بر حقارت اجتماعی خود می افزایند و بیش از پیش خود را منفور می سازند. این مسأله روانی به روشنی در گفتار معجزه آسایی که از امام صادق علیه السّلام نقل شده دیده می شود. ولی افراد با ایمان با قدرتی که از شخصیت درونی خود می گیرند همواره در برابر دیگران متواضع اند.

پی نوشت:

[۱]. مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول‏‏، مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، محقق / مصحح: رسولی محلاتی، سیدهاشم، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۴۰۴هـ ق، چاپ دوم، ج۱۰، ص۱۸۸، «باب الکبر»، ذیل حدیث ۱.

[۲]. همان، ص۱۹۰.

[۳]. «عن أبی ذرّ أنّه قال: قاولت رجلا عند النبیّ صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم: فقلت له: یا ابن السوداء! فقال النبیّ صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم: "یا أبا ذرّ! طف الصّاع! طف الصّاع! لیس لابن بیضاء علی ابن سوداء فضل". قال أبو ذرّ: فاضطجعت و قلت للرّجل: قم فطأ علی خدّی». (المحجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء، فیض کاشانی، محمد بن شاه مرتضی، مصحح: غفاری، علی ‏اکبر، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، ‏۱۳۷۶هـ ش، چاپ چهارم، ج۶، ص۲۴۳).

[۴]. ن.ک: آیه «فَخَرَجَ عَلی‏ قَوْمِهِ فی‏ زینَتِهِ، قالَ الَّذینَ یُریدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا، یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُون‏؛ [روزی قارون] با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند، گفتند: ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است، ما نیز داشتیم». (سوره قصص، آیه ۷۹).

[۵]. اخلاق در قرآن، مکارم شیرازی، ناصر، انتشارات مدرسه الامام علی بن ابیطالب (ع)، قم، ۱۳۷۷هـ ش، چاپ اول، ج۲، ص۴۸-۵۴.

[۶]. الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب، محقق / مصحح: غفاری علی اکبر و آخوندی، محمد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، ۱۴۰۷هـ ق، چاپ چهارم، ج۲، ص۳۱۲، «بَابُ الْکِبْر‏‏‏»، ح۱۷.

[۷]. یکصد و پنجاه درس زندگی‏‏، مکارم شیرازی، انتشارات مدرسه امیر المومنیین، قم، چاپ اول، ص۱۹.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha