چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۷:۲۶
مصیبت؛ کلیدِ الهی برای رهایی از زندانِ روزمرگی

حوزه / انسان در هیاهوی حوادث روزمره، فرصت اندیشیدن به حقیقت عمر را از دست می‌دهد؛ اما قرآن «مصیبت» را فرصتی برای قطع زنجیره غفلت می‌داند. این دیدگاه با تکیه بر تمثیل آهن و آهن‌ربا تبیین می‌کند که چگونه درک حقیقت «إِنَّا لِلَّهِ» انسان را از پراکندگی نجات می‌دهد و در میدان مغناطیسی ولایت، به وحدت، هدفمندی و بازگشتی آگاهانه به سوی حق می‌رساند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در عصر «هجوم اطلاعات» و «محاصره‌ی روزمرگی»، درکِ فلسفه‌ی رنج و مصیبت، نه صرفاً یک بحثِ کلامی، بلکه یک «ضرورتِ وجودی» برای حفظ سلامتِ روان و جهت‌گیریِ حیات است. اگر انسان چراییِ درگیری خود در چرخ‌دنده‌های حوادث را نداند، در برابر رنج‌ها دچار انفعال، پوچی و سرکشی می‌شود. مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی درباره این موضوع نکاتی را بیان کرده اند که ذراتِ پراکنده‌ی وجودِ انسان را از بندِ روزمرگی رها کرده و به میدانِ جاذبه‌ی ولایت جذب می‌کند.

بسم الله الرحمن الرحیم؛ لحظات عمر ما را مسائل روزمره اشغال می‌کنند و فرصت اندیشیدن را از ما می‌گیرند. حادثه‌ای پیش می‌آید و ذهن انسان را به خود مشغول می‌کند؛ هنوز اثر آن حادثه از ذهن پاک نشده، حادثه‌ای دیگر به آن افزوده می‌شود.

در نتیجه، انسان به‌طور پیوسته با مسائل روزمره و اتفاقاتی که هر لحظه برایش رخ می‌دهد، بمباران می‌شود. این حوادث، روز و شب انسان را دربرمی‌گیرند؛ روزها سپری می‌شوند، هفته‌ها و ماه‌ها در تصرف این اتفاقات قرار می‌گیرند و سال‌ها نیز به همین ترتیب می‌گذرند.

* عمر گوهر گمشده در غبار روزمرگی

سرانجام، انسان درمی‌یابد که عمرش در میان همین حوادث و مشغله‌های روزمره به پایان رسیده است.

انسان هنوز قصه عمر، فلسفه عمر و چرایی آن را نشناخته است که باید با عمر خویش خداحافظی کند و وارد عالم جدیدی شود.

در آن عالم، وقتی به اطراف خود می‌نگرد، می‌بیند برخی انسان‌ها در همین عمر کوتاه به مقاماتی رسیده‌اند که اگر بخواهیم آثار وجودی آنان را ببینیم، باید با تلسکوپ به ستاره‌ها و کهکشان‌های دوردست بنگریم. فاصله مقامات و درجات آنان با انسان چنان زیاد است که در آنجا درمی‌یابد چه گوهر گران‌بهایی را به نام «عمر» از دست داده است.

اما آنجا دیگر حسرت و پشیمانی سودی ندارد؛ زیرا آن عالم، جای کار، عمل و جبران نیست. انسان وارد عرصه نتیجه اعمال خود شده و دیگر نمی‌تواند گذشته‌اش را تغییر دهد.

آنگاه از خود می‌پرسد: چگونه شد که این عمر سپری شد و من این اندیشه‌ای را که اکنون به آن رسیده‌ام، در گذشته نداشتم؟

به خود پاسخ می‌دهد: به این دلیل که حوادث و مشغله‌های روزمره، تمام وجودت را پر کرده بودند و جایی برای اندیشیدن، تأمل و شناخت حقیقت عمر باقی نگذاشته بودند.

چون فرصت فکر کردن نداشت؛ برای خودش فرصتی برای اندیشیدن باقی نگذاشته بود. خداوند چقدر رحیم و رئوف است که نمی‌خواهد انسان به چنین مصیبتی گرفتار شود. خداوند برای اینکه انسان در روزمرگی فرو نرود، چه می‌کند؟ ببینید خداوند چگونه روزمرگی را دگرگون می‌سازد و برای انسان فرصت اندیشیدن فراهم می‌کند. این اقدام الهی چقدر لطف بزرگی است؛ به‌اندازه عمر انسان ارزش دارد.

خداوند می‌فرماید:

«وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ؛ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ؛ أُولَٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَٰئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»

قطعاً شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش مال‌ها، جان‌ها و محصولات می‌آزماییم؛ و به شکیبایان بشارت ده؛ همان کسانی که هرگاه مصیبتی به آنان برسد، می‌گویند: ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم. آنان‌اند که درودها و رحمتی از سوی پروردگارشان بر ایشان است و آنان همان هدایت‌یافتگان‌اند.

انسان به‌وسیله حوادث و زنجیره‌ای از حوادث پیاپی بمباران می‌شود؛ حوادثی که او را به‌تدریج در خود محاصره و گرفتار می‌کنند. خداوند این زنجیره را قطع می‌کند و انسان را از روزمرگی و زندان حوادث نجات می‌دهد؛ او را از چنگال اتفاقاتی که پی‌درپی درگیرش می‌کنند بیرون می‌کشد و از اسارت آن‌ها آزاد می‌سازد.

اما این اقدام الهی چیست؟

نام آن را «مصیبت» می‌گذاریم؛ مصیبتی که معمولاً با غم و اندوه همراه است. به آن «روزهای مبادا»، «روزهای سخت» یا روزهایی برخلاف میل انسان می‌گوییم. در مقابل، روزهایی را که خبرهای خوش به انسان می‌رسد و اتفاقات مطلوبی رخ می‌دهد، «روزهای سعد» می‌نامیم.

اما قرآن می‌فرماید: نه، این روزها الزاماً نحس نیستند؛ بلکه می‌توانند بهانه‌ای برای جشن آزادی باشند. قرآن می‌فرماید:

«وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ»

خداوند می‌فرماید:

من برای رهایی تو از روزمرگی و زنجیره حوادث، مصیبتی پیش می‌آورم؛ اما تو نیز باید با من همکاری کنی. از سوی من مصیبت است و از سوی تو شکیبایی. من برای آزاد کردن تو گامی برمی‌دارم و تو نیز باید با صبر و پایداری، برای نتیجه‌بخش شدن این اقدام الهی قدم برداری.

مصیبتی برایت پیش آمده است؛ بر آن شکیبایی کن. «وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ»؛ مژده باد صابران را.

بنابراین، مصیبت تهدیدی است که به‌وسیله صبر تو می‌تواند به فرصت تبدیل شود. بیا تهدید مصیبت را با صبر، به فرصتی برای رشد، بیداری و آزادی تبدیل کنیم.

فرصتِ چه؟ فرصتِ فکر کردن.

مصیبت حتی جهت حرکت فکر را نیز مشخص می‌کند تا اندیشه انسان پراکنده نشود و در این پراکندگی، دچار خسارت و تلفات نگردد.

بر این حقیقت تأمل کن: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»؛ ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم. مشکل انسان این است که گمان می‌کند مالک خویش است. می‌گوید: سر من، دست من، چشم من، گوش من، عمر من و آبروی من. اما حقیقت این است که تو نیز از آنِ خدایی؛ آبرویت که جای خود دارد. حتی اعضای بدنت نیز ملک تو نیستند؛ خودت و همه اعضایت از آنِ خدایید.

«إِنَّا لِلَّهِ» یعنی ما از املاک خدا هستیم؛ سند وجود ما به نام خدا ثبت شده و خداوند سند مالکیت ما را در اختیار دارد.

مشکل بشر این است که وقتی مصیبتی بر او وارد می‌شود، با خدا همکاری نمی‌کند و صبر پیشه نمی‌سازد. این لطف و عنایت الهی در قالب مصیبت وارد زندگی او شده است، اما انسان در مقابل، گامی برای بهره‌برداری از این فرصت برنمی‌دارد. ازاین‌رو، پیام مصیبت را درنمی‌یابد؛ درحالی‌که در دل مصیبت، خبرهای خوشی نهفته است: اینکه به یاد بیاوری ملک خدا هستی.

اکنون بیندیش اگر همه انسان‌ها این حقیقت را کشف کنند که ملک خدا هستند، چه تحول بزرگی در زندگی بشر رخ خواهد داد.بندگان خدا هستند. به ربوبیت او توجه می‌کنند و می‌نگرند که پروردگارشان از آنان چه خواسته است.

مصیبت؛ کلیدِ الهی برای رهایی از زندانِ روزمرگی

* ولایت آهن‌ربای الهی برای انسجام امت

وقتی انسان احساس کند بنده و پرورده خداست، پراکندگی‌اش از میان می‌رود و مسیر زندگی‌اش معنا پیدا می‌کند.

برای مثال، وقتی آهن را با سوهان می‌سابند، ذراتی از آن جدا می‌شود که به آن‌ها «براده آهن» می‌گویند. مقداری از این براده‌ها را روی کاغذ بریزید و نگاه کنید؛ هیچ نظم، جهت یا شکل مشخصی ندارند. انسان‌هایی هم که فراموش کرده‌اند مملوک خدا هستند، مانند همین براده‌های آهن‌اند؛ پراکنده، بی‌هدف و فاقد جهت واحد.

اکنون آهن‌ربایی را از زیر یا روی کاغذ به براده‌ها نزدیک کنید. همین که براده‌ها در میدان مغناطیسی قرار می‌گیرند، به‌تدریج نظم می‌یابند و در امتداد خطوط میدان، شکل‌های مشخصی پیدا می‌کنند. آهن‌ربا می‌تواند این ذرات بی‌شکل را گرد هم آورد، به آن‌ها جهت بدهد، منسجمشان کند و در کنار یکدیگر قرار دهد؛ حتی با نزدیک و دور کردن خود، حالت و آرایش آن‌ها را تغییر دهد.

حقیقت «إِنَّا لِلَّهِ» نیز با انسان چنین می‌کند. انسان‌های پراکنده و بی‌شکل، وقتی دریابند که از آنِ خدا هستند، هویت، جهت و وحدت پیدا می‌کنند. همان‌گونه که آهن‌ربا به براده‌های آهن معنا و نظم می‌بخشد، ایمان به مملوکیت خدا نیز به زندگی انسان معنا، به حرکت او جهت و به جامعه انسجام می‌دهد.

براده آهن از آهن‌ربا تأثیر می‌پذیرد، زیرا حقیقت و خاصیت خود را در میدان آن آشکار می‌کند. انسان نیز هرچه بیشتر در میدان توحید و ربوبیت الهی قرار گیرد، بیشتر از پراکندگی، سرگردانی و خودمحوری رها می‌شود و به وحدت، هدفمندی و قیام در مسیر حق می‌رسد.

تأثیرپذیری ذرات آهن از آهن‌ربا در جامعه انسانی، نماد و حقیقتِ «ولایت‌پذیری و پیوند امت با امام» است. در این تمثیل، ولایت الهی همان میدان نیرومند آهن‌رباست و افراد جامعه به منزله براده‌های پراکنده و بی‌شکل آهن هستند.

جایی که ولایت الهی و حاکمیت ولیّ خدا حاکم نیست، انسان‌ها و جوامع مانند براده‌های بی‌شکل و متفرق بر روی صفحه پراکنده‌اند؛ نه جهتی دارند و نه قدرتی برای اثرگذاری. اما هر جا ولایت الهی سایه‌افکن شود، روحی تازه و حیاتی نوین در کالبد جامعه دمیده می‌شود و به آن ذرات پراکنده، جهتی الهی، انسجامی استوار و معنایی حقیقی می‌بخشد.

این تمثیل را می‌توان به‌سادگی آزمود؛ تا آهن‌ربا نزدیک می‌شود، این مجموعه بی‌شکل بی‌درنگ متحد و هم‌سو می‌گردد، از میدان نیرو تبعیت می‌کند و بدون هیچ‌گونه تخلفی، به حرکت، قیام یا قعود درمی‌آید.

نمونه روشن و تاریخی این حقیقت، در دفاع مقدس هشت‌ساله نمایان شد. ملتی که هشت سال شب و روز در خطوط مقدم جانفشانی می‌کردند، به‌محض آنکه امام راحل (ره) بر اساس مصلحت حفظ اسلام، تصمیم به پذیرش قطعنامه گرفتند و آن را به مثابه نوشیدن جامی ناگوارتر از زهر تعبیر نمودند، سراسر جبهه‌ها بدون شلیک حتی یک گلوله اضافه، ندای «سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا» سر دادند.

برای رزمندگانی که سال‌ها در سنگرها خو گرفته بودند، تطبیق با چنین تصمیمی بسیار دشوار بود؛ اما نیروی ولایت چنان جاذبه و انسجامی ایجاد کرد که بدون کوچک‌ترین ناآرامی و مقاومتی، جریان امور دگرگون شد و روح تسلیم در برابر حق جاری گشت.

امروز نیز آثار این کانون پیوندبخش و آرامش‌آفرین در سطح منطقه و سرنوشت کشور به‌روشنی پیداست. درحالی‌که جوامع همجوار در غیاب چنین محور منسجم‌کننده‌ای با بحران‌ها و چالش‌های پیاپی روبه‌رو هستند، در جامعه اسلامی هر اندازه پیوند و اتصال با این محور ولایت محکم‌تر باشد، سرنوشت آن به سوی عزت، وحدت و ایستادگی تغییر خواهد یافت.

حزب‌الله نوعی پیوند معنوی با این ولایت دارد؛ و مقاومت در سوریه نیز جلوه‌ای از ارادت به همان خطِ مقاومت و ولایت است. گویی تیرهایی که به سوی سوریه می‌آید، در برابر این پیوند ایمانی و ولایی، به سنگ می‌خورد و اثر اصلی خود را از دست می‌دهد. این‌ها ترشحات و آثارِ پیرامونیِ ولایت‌اند؛ اثراتی که با واسطه و به برکتِ اتصال به آن مرکز معنوی پدید می‌آیند.

حالا اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، آن حضرت که از پشت پرده، همچون خورشید پشت ابر، اثر می‌گذارد، امامی است که به آن حقیقتِ برتر وصل است. امام به‌خودیِ خود فقط یک «آهن» نیست؛ بلکه آهنی است که در ارتباط با آهن‌ربای الهی، خاصیت جذب و اثرگذاری پیدا می‌کند. امامِ معصوم، به‌واسطه اتصالش به امام زمان(عج) و به حقیقت ولایت، حالت آهن‌ربایی می‌گیرد و آثارش از همین اتصال سرچشمه می‌گیرد.

و اگر بالاتر برویم، همین نسبت درباره امام زمان(عج) نیز صادق است: او خود آهن‌ربا به‌معنای استقلالی نیست، بلکه **اتصال الهی** اوست که این حالتِ آهن‌ربایی را به او می‌بخشد. در اینجا آیه‌ی شریفه را ببینید:

«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا...»

یعنی خدا ولیّ کسانی است که ایمان آورده‌اند. پس همه ما در اصل آهنیم و او آهن‌رباست؛ اما هرچه آهن خالص‌تر باشد، بیشتر قابلیت می‌یابد که از میدان ولایت اثر بگیرد و خود نیز تا حدی اثرگذار شود.

پس نسبتِ امام با ولایت، نسبتِ آهن با آهن‌رباست:

- خدا ولیّ اصلی است،

- امام مظهرِ متصل به ولایت است،

- و مؤمنان هر اندازه پاک‌تر و خالص‌تر باشند، بیشتر از این میدان نورانی اثر می‌پذیرند و در آن جهت می‌گیرند.

امیرالمؤمنین(ع) برای پیامبر اکرم(ص) همچون آهنی بود که از آهن‌ربای وجود پیامبر(ص) اثر می‌پذیرفت. خداوند می‌فرماید:

«النَّبِیُّ أَوْلَیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»

پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. امیرالمؤمنین(ع) نیز در شمار مؤمنان است و پیامبر(ص) بر او ولایت دارد. پس از آن، امیرالمؤمنین(ع) بر حضرت زهرا(س)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) ولایت دارد و امام زمان(عج) بر رهبر جامعه اسلامی ولایت دارد.

رهبر جامعه، آهنی است که ولایت امام زمان(عج) که جلوه‌ای از ولایت الهی است او را آهن‌ربایی می‌کند و آثار خود را در وجود و عملکرد او پدید می‌آورد.

وقتی انسان می‌گوید: «إِنَّا لِلَّهِ»، زمینه مجذوب‌شدن خویش را در برابر ولایت الهی فراهم می‌کند. هرچه آهن خالص‌تر باشد، جاذبه آهن‌ربا بر آن بیشتر اثر می‌گذارد. انسان نیز هر اندازه این حقیقت را از عمق وجود بپذیرد، جنبه مملوکیت و بندگی او آشکارتر می‌شود و بیشتر تحت تأثیر جاذبه ولایت قرار می‌گیرد.

سپس می‌فرماید:

«وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»

ما به سوی او بازمی‌گردیم؛ یعنی جاذبه الهی ما را به سوی خود می‌کشد.

میان تعبیر «تُرْجَعُونَ» و «رَاجِعُونَ» تفاوتی وجود دارد. درباره مجرمان گفته می‌شود: «إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»؛ یعنی آنان را به سوی خدا بازمی‌گردانند، همان‌گونه که مجرم را نزد قاضی می‌برند. اما مؤمن می‌گوید: «إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»، یعنی خود به سوی خدا بازمی‌گردد، چنان‌که انسان بی‌گناه با اختیار خود نزد قاضی حاضر می‌شود.

همه انسان‌ها سرانجام به سوی خدا بازگردانده می‌شوند؛ اما کسی که صبر می‌کند، در همین دنیا مجذوب جاذبه الهی می‌شود و آگاهانه در مسیر بازگشت به سوی او گام برمی‌دارد.

برای شنیدن صوت کیک کنید

اخبار مرتبط

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha