امشب، دوازدهم فروردین، هوا بوی انتظار میدهد؛ همان انتظاری که سالها در دلها مانده و امشب شکل دیگری به خود گرفته است. در گوچه ها و خیابانها در جایجای این سرزمین، نورهای پراکندهای دیده میشود؛ نور دلهایی دیده میشوند که آمادهاند یکصدا فریاد بزنند: «اللهم عجل لولیک الفرج».

امشب بسیاری به نقطهای رسیدهاند که کلمات دیگر در دلشان جا نمیشود؛ تنها صدایی که باقی مانده، صدای استغاثه است. گویی همه فهمیدهاند لحظههایی هست که انسان دیگر تنها با زبان دعا میتواند بایستد. چنانکه دلها لرزان، اما مصمم، به سمت آسمان بلند شدهاند؛ دلهایی که باور دارند هیچ اضطراری بیپاسخ نمیماند و هیچ فریادی در فضای این جهان گم نمیشود.
جمعیتی که در میادین و خیابانها ایستادهاند، رنگ دیگری به تاریکی دادهاند؛ انگار امید در میانشان حرکت میکند. چهرهها آرام نیست، اما روشن است. هرکه آمده، با تمام وجود آمده؛ با قلبی که دیگر تاب دوری ندارد.

امشب، صدای هزاران نفر که زیر لب یا با فریاد میگویند «اللهم عجل لولیک الفرج»، مثل موجی از شهر به شهر میگذرد و شانهبهشانه، قلبها را نزدیکتر میکند.
در این لحظات، ایران شبیه سرزمینیست که نفسش را در سینه نگه داشته تا شاید این نالههای سوزناک، درهای رحمت را زودتر بگشاید. همه میدانند ظهور وعدهایست الهی، اما امشب، دعاها رنگ اضطرار گرفتهاند؛ همان اضطراری که گفتهاند کلید گشایش است.
و در میان تمام صداها و زمزمهها، امیدی آرام اما عمیق جاریست؛ امید به اینکه شاید همین شب، همین ساعت، همین لحظه، نقطه آغاز اتفاقی باشد که سالها برایش چشمانتظاری کشیده شده است.
امشب مانند شبهای گذشته مردم، برای رسالتی بزرگ مبعوث شده اند. و امشب این حضور از دل نماز برمیخاست و در کوچهها و میدانها جاری شد،












نظر شما