به گزارش خبرگزاری حوزه، به مناسبت ایام ماه محرم الحرام، گزیدهای از بیانات رهبر شهید انقلاب حضرت آیت الله خامنهای(رضواناللهتعالیعلیه) به عنوان پرونده ویژه «شور عاشقی» در مورد جریان شناسی و تحلیل چرایی و اهداف قیام عاشورا تقدیم شما فرهیختگان میشود.

«قٰالَ رَبُّکُمُ اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ».
خطبهی اوّل من امروز بحث کوتاهی است دربارهی یکی از مسائل عاشورا و آن، مسئلهی دعا در عاشورا است. همهی جوانب این حادثهی بزرگ موشکافی شده است؛ هم مسائلی که مربوط به رابطهی حسینبنعلی (علیه السلام) با یارانش و اهلبیتش است، و هم مسائلی که در رابطه با حضرت ابیعبدالله (علیه السلام) با دشمنان قسیّالقلب و خونخوارش است، و هم در رابطه با پیام تاریخی حسینبنعلی (علیه السلام) حرفهای زیادی زده شده؛ اما راجع به نقش دعا در این روز، حرف کمتری زده شده است.
مقدمتاً عرض کنم عاشورا یک صحنهی کامل از زندگی اسلامی یک انسان است. در عاشورا همهی ارکان اسلامی برای زندگی یک انسان و ابعاد معنوی و اخلاقی و اجتماعی، جلوهگری می کند.
در عاشورا دفاع هست، حمله هست، خشم هست، عشق هست؛ در عاشورا موعظه و تبلیغ و نصیحت هست، ترساندن و تهدید هست، همبستگی هست، ایثار هست، جهاد هست، شهادت هست، رسالت هست، توحید هست؛ همه چیز در عاشورا هست؛ راز و نیاز با خدا هم هست.
ما وقتی عاشورا را یک درس مطرح می کنیم، نمی شود این بُعد را ندیده بگیریم.
دعا از همهی انسانها زیبا است؛ مخصوصاً از انسانی به عظمت امام حسین (علیه السلام)، آن هم در روزی به عظمت عاشورا.
دعا، علامت ضعف نیست، علامت قوّت است. انسان با دعا کسب قدرت می کند؛ نیروی قلبی و روحی خودش را که پشتوانهی نیروی جسمی است، افزایش می دهد. دعا برای انسان راه را روشن می کند؛ انسان را از سردرگمی و حیرت نجات میدهد. علاوه بر اینها، دعا محتوای ذهن دعا کننده را برای مستمع و مخاطب، واضح و آشکار می کند. وقتی شما دعای کسی را گوش می دهید که با خدا حرف میزند، می توانید از دعای او و خواهش او کشف کنید او چگونه انسانی است؛ حقیر است یا عظیم؟ کوتاهبین است یا بلندنظر و بلندهمت؟ مؤمن است یا مردد؟ دعا چیز عجیبی است.
لذا در تاریخ صدر اسلام، همه جا دعا هست. پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در جنگ بدر هم دعا کرد، در جنگ اُحد هم دعا کرد؛ یعنی دعا، پیروزی و شکست نمیشناسد. دعا یعنی ارتباط و اتّکال انسان با خدا. آن وقتی هم که انسان در اوج قدرت و پیروزی است، باز هم محتاج دعا است؛ باید با خدا حرف بزند، باید از خدا بخواهد.
قرآن به پیغمبر ما دستور داد: «إِذَا جَاءَ نَصْرُاللهِ وَ الْفَتْحُ»؛ وقتی یاری خدا رسید و پیروزی نصیب شد، «وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِاللهِ أَفْوَاجاً»؛ و دیدی که مردم دسته دسته و فوج فوج به اسلام وارد می شوند، «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اِسْتَغْفِرْهُ»؛ تازه اوّل انابهی تو است، اوّل عرض نیاز تو به درگاه قادر متعال است. نمی شود این عنصر و رکن اساسی در عاشورا دیده نشود.
امام حسین (علیه السلام) از هنگامی که به این حرکت عظیم و تاریخساز دست زد، تا آن لحظهی آخر که روی خاکهای گرم کربلا افتاده بود و لبان خشکش به هم می خورد، دعا می کرد. حسینبنعلی در تمام مقاطع دعا کرد. دعای حسین (علیه السلام) در ماجرای عاشورا برای ما آموزنده است. هنگامی که هنوز خطری به عیان او را تهدید نمی کرد، دست به دعا بلند کرد:
«أللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ مَا کَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِی سُلْطَان».
با خدا حرف می زند؛ اما خدا این پیام را به تاریخ رساند. امروز همهی دنیایی که از اسلام نامی شنیده است، پیام این دعا را از دو لب گهربار حسینِ فاطمه شنیده و باور کرده است. خدایا! تو میدانی که این حرکت ما، این سفر ما برای قدرتطلبی نبود، برای کسب جاه و مقام نبود؛ برای تو بود.
ظاهر این دعاست؛ حقیقتاً هم دعا است. نباید خیال کرد ائمّه (علیهم السلام) وقتی دعا می کنند، ظاهرسازی می کنند؛ نه. همان وقتی که امام سجّاد (علیه السلام) یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن دعاهای سوزناک به خدا عرض می کند: پروردگارا! مرا ببخش، من تقصیرکارم، من در قبال وظایف الهیِ خودم محتاج عفو توام، همان وقت هم امام جدّی حرف میزند؛ شوخی و تعارف نمی کند.
آن کسی که به قدر علیبنالحسین (علیه السلام) معرفت دارد، میفهمد عملی به قدر عمل علیبنالحسین (علیه السلام) هم در پیشگاه خدا کم است؛ مجاهدتی به وزن مجاهدت علیبنابیطالب (علیه السلام) هم در وزنهی اعمال آدمی یک وزن کامل نیست. اگر صد سال دیگر علیبنالحسین (علیه السلام) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) گریه می کردند، عبادت می کردند، جهاد می کردند و به خلق خدا خدمت می کردند، باز هم مشتاق عبادت بودند؛ زیرا درگاه عبادت خدا آنقدر بلند و وسیع است که بسادگی هیچ انسانی نمی تواند خودش را مستغنی از عبادت و دعا بداند.
دعاهای امام حسین (علیه السلام) دعای جدّی است، دعای حقیقی است؛ اما در عین حال چیزهای دیگری هم در این دعاها هست که برای ما مهم است.
اوّلین درس، خودِ دعا کردن است. ای شیعهی حسینبنعلی (علیه السلام)! در همهی احوال باید به خدا متّکی باشی و از خدا بخواهی. در اوج قدرت باید در خود احساس قدرت نکنی؛ منبع لایزال قدرت را، خدا بدانی و از او بطلبی؛ به سوی او دست نیاز دراز کنی.
*دعا کردن را ما باید یاد بگیریم. هیچ حادثهیی، هیچ پیروزییی، هیچ سختییی نباید ما را از دعا غافل کند.
من دیروز که داشتم به دعاهای امام حسین (علیه السلام) فکر میکردم، منقلب شدم؛ این چه روح باعظمتی است. آنچنان با خدا حرف میزند و آنچنان دلآرام و مستقر، در بحبوحهی آن همه مشکلات، راز و نیاز می کند که انسان را به اعجاب وادار می کند. ما باید خود دعا کردن را از امام حسین (علیه السلام) یاد بگیریم. در تمام این مراحل، دعا را فراموش نکرد.
پیام دوم در دعای حسینبنعلی (علیه السلام) این است که موقعیّت خودش را به زبان دعا برای همیشه در ذهن تاریخ باقی می گذارد. شب عاشورا یکی از آن دعاهای عمیقِ پرمغز حسینبنعلی (علیه السلام) از دل و لب مبارکش صادر شد:
«أُثْنِی عَلَی اللهِ أَحْسَنَ الثَّنَاءِ وَ أَحْمَدُهُ عَلَی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ».
بعد از حمد و ثنای الهی:
«أللَّهُمَّ إِنِّی أَحْمَدُکَ عَلَی أَنْ أَکْرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّةِ وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ وَ فَقَّهْتَنَا فِی الدِّینِ».
پیام امام حسین (علیه السلام) در این کلمات است. مبادا آیندگان در تاریخ، جنگ امام حسین (علیه السلام) را عوضی بفهمند، یا خیال کنند حسینبنعلی (علیه السلام) دنبال قدرت بوده است، یا گمان کنند صف مقابل حسینبنعلی (علیه السلام) هم که دم از خدا و قرآن میزد، واقعاً اهل خدا و قرآن بوده است؛ اینگونه نیست.
حسینبنعلی (علیه السلام) می گوید: خدایا! من تو را شکر می کنم و سپاس می گویم بر اینکه ما را به نبوّت گرامی داشتی. نبوّت در خاندان ما و وحی تو بر اهلبیت ما نازل شد. ما بودیم اوّلین کسانی که پیام آزادی انسان، برای استقرار عدل، برای به خاک مالیدن بینی ستمگران، برای نجات بشریّت را گرفتیم. یعنی ای مردم تاریخ! امروز هم نبرد حسین (علیه السلام) با یزید در پی هدفهای نبوّت است.
امروز هم برای حسین (علیه السلام) مسئلهی احیای عدل و رغم انف طواغیت و شیاطین و جبّاران و گسترده کردن توحید در عالم مطرح است. مسئله این نیست که حسینبنعلی (علیه السلام) فرار می کرد، او را دستگیر کردند و خونش را ریختند؛ یا برای قدرت مادّی و ظاهری تلاش میکرد و کامیاب نشد و خونش ریخته شد؛ این درسی است برای تاریخ.
«وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْآنَ»؛ به ما قرآن آموختی، «وَ فَقَّهْتَنَا فِی الدِّینِ»؛ ما را در دین خودت فقیه کردی؛ یعنی دین را به ما یاد دادی. یعنی آن کسانی که به ظاهر دین دل خوش کردند و نفهمیدند دین برای استقرار نظام الهی و عادلانه است و برای ارزش بخشیدن به انسان و برای دفع ظلم و برای کامل کردن نفوس بشری است، اینها اسلام را نفهمیدند و در راه این اهداف جهاد و تلاش نکردند.
ما فهمیدیم اسلام را. این همان پیامی است که مبارزهی ملّت ایران در این بیست و دو سال اخیر به دنیا می دهد. نام اسلام خیلی جاها هست، اما اسلام چیزی جز تشکیل نظام الهی در جامعه نیست. اسلامی که این بخش حیاتی و عمده را ندارد، اسلام حقیقی و کامل نیست. اسلام این است. ما نمیگوییم مسلمانهای دیگر مسلمان نیستند - همهی مسلمانهای عالم مسلمانند - اما آن کسی که برای نظام اسلامی و برای حکومت الهی و پیاده شدن قوانین اسلام تلاش و مبارزه نمی کند، بزرگترین وظیفهی اسلامی و بزرگترین درس اسلامی را درک نکرده است. درس همهی پیغمبرها این است. امام حسین (علیه السلام) هم می گوید ما برای این قیام کردیم.
«وَ جَعَلْتَ لَنَا أَسْمَاعاً وَ أَبْصَاراً وَ أَفْئِدَةً»؛
خدایا! تو را شکر می گوییم که به ما گوش هایی دادی، چشم هایی دادی؛ یعنی شنوایی و بصیرت به ما دادی، و دل دادی تا حق را بفهمیم و به دنبال حق حرکت کنیم. امام حسین (علیه السلام) در قالب یک دعا، به زبان دعا، موقعیّت خودش را برای تاریخ روشن و مشخّص می کند.
امام حسین (علیه السلام) در بعضی از دعاها درک خود از واقعه را روشن و بیان می کند. معلوم است که به نظر حسینبنعلی (علیه السلام) قضیّهی عاشورا، جنگ حق و باطل است؛ مسئله این است و جز این نیست. پس درس عاشورا برای همهی مردم مسلمان دنیا و کسانی که امام حسین (علیه السلام) را قبول دارند، این است: جنگ حق با باطل، تا آنجایی که امام حسین (علیه السلام) رفت.
حسینبنعلی (علیه السلام) با این حرکت عظیم، این درس را به انسانها داد: هر وقت حق دچار آنچنان وضعیّت دردناک و وخیمی شود، طرفداران حق اگرچه در مقابل دریایی از دشمن هستند، باید قیام کنند. نگویید دشمن نیرومند است؛ دشمن دنیا را فراگرفته؛ ما در مقابل این دنیا چه می توانیم بکنیم؟ درس این است که دشمن هرچه هم نیرومند باشد، بایستی قیام کرد، باید حرکت کرد.
البته در این راه، دو سرنوشت وجود دارد؛ یکی پیروزی ظاهری، و یکی شکست ظاهری؛ یکی از این دو سرنوشت در انتظار انسان است.
تاریخ، قوانینی دارد.
بدون شک اگر یک سلسله وظایف و کارهایی انجام بگیرد، پیروزی نصیب خواهد شد؛ اگر انجام نگیرد، شکست عاید خواهد شد.
آن روز اگر نه همهی مسلمانها، فقط همان مردم دعوت کننده از امام حسین (علیه السلام) - یعنی همان کوفیها - مقاومت و استقامت میکردند، امام حسین (علیه السلام) پیروز میشد. اینگونه نبود که ما خیال کنیم حتماً باید امام حسین در این نبرد به شهادت می رسید. البته امام حسین (علیه السلام) سرنوشت را می دانست؛ اما در صورتی که مردم قیام می کردند، حرکت می کردند، اراده میکردند؛ می توانستند این سرنوشت را عوض کنند. مثل اینکه ما توانستیم. ملّت ایران با اینکه تجربهی تلخ شکستهای متعدّد را در طول تاریخ داشت، توانست؛ و این مسئلهی هر روز ماست.
هرجا ملّتی قیام کند، اتّحاد خودش را حفظ کند، مقداری سختی را بر خودش تحمّل کند - نه برای همیشه، برای یک مدّت کوتاه - خواهد توانست پیروز شود. آن روز امام حسین (علیه السلام) قیام کرد؛ او وظیفهاش را انجام داد، دیگران با او همراهی نکردند؛ نتیجه آن شد که آن فاجعهی بزرگ تاریخی پیش آمد. البته این درس هم برای مردم تا ابد باقی ماند. این درک حسینبنعلی (علیه السلام) از موقعیّت بود.
اما بعضی از دعاهای امام حسین (علیه السلام) هم مسئلهی عرض نیاز به پروردگار عالم است. انسان در همهی حالات به گفتگوی با خدا احتیاج دارد و با سخن گفتن با خدا، قوّت قلب پیدا می کند، ضعفها از انسان دور می شود. حسینبنعلی (علیه السلام) در آن شرایط دشوار به حرف زدن با خدا احتیاج داشت؛ با خدا حرف می زد، راز و نیاز می کرد و قوّت قلب می گرفت. این در همهی احوال وجود داشت. البته تسلّای دیگران هم بود؛ یعنی دعای امام حسین (علیه السلام) فقط خود را تسلّی نمیداد، بلکه اطرافیان او را هم تسلّی میداد. موقعیّت دشواری بود؛ لازم بود به دیگران تسلّی داده شود؛ و این تسلّی دادن در زبان دعا به وسیلهی امام حسین (علیه السلام) در کنار حرفهای دیگر و نکات دیگر و گفتههای دیگر انجام می گیرد.
صبح عاشورا امام حسین (علیه السلام) دعایی دارد. چند جمله از آن دعا را می خوانم. وقتی مقابل امام حسین (علیه السلام) دریایی از لشکر آراسته شد و حسینبنعلی (علیه السلام) با تعدادی معدود - شاید آن وقتِ روز، بیش از پنجاه یا شصت نفر هم نبودند - از یاران خود ماند، این دعا را بر زبان جاری کرد:
«أللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِی فِی کُلِّ کَرْبٍ وَ رَجَائِی فِی کُلِّ شِدَّةٍ وَ أَنْتَ لِی فِی کُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِی ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ»؛
یعنی خدایا! تو در همهی احوال مایهی اطمینان و آسایش دل و خاطر من هستی؛ یعنی وقتی من به تو متّکی هستم، هجوم دشمن من را تکان نمی دهد؛ وقتی که به تو دل بستم، هموم و غم های مرگ عزیزان و سختیهای گوناگون در من اثری نمی گذارد. یعنی پروردگارا! در سختترین حالات هم که دشمنان در اطراف من، دوزخی از کینهها و خباثت ها و قساوت های خودشان بهوجود آوردند، بهشتی از یاد تو برای خودم درست می کنم. و امام حسین (علیه السلام) این بهشت را پیرامون خودش درست کرد. لذا هرچه عاشورا به ظهر نزدیک می شد یا به عصر - آنطوری که در بعضی از نوشتهها هست - امام حسین (علیه السلام) شادمانتر میشد.
در این همه غم، مرگ عزیزان، تهدید سخت دشمن، آن دشمنی که آنطور با قساوت عمل میکرد و هیچ نمیفهمید، طبعاً اضطراب باید به انسان دست بدهد؛ اما امام حسین (علیه السلام) هرچه به عصر عاشورا نزدیکتر میشد، شادمانتر و صورتش برافروختهتر و روحش متعالیتر می شد؛ این به سبب همین اتّکای به خداست.
روز عاشورا برخی یاران امام حسین (علیه السلام) با همدیگر صحبت می کردند و مزاح می کردند. در آن هنگامهی خطر، مزاح نشانهی این بود که اینها دلشان خوش است؛ یعنی هیچ غمی و ناراحتییی ندارند؛ این به برکت همین اتّکای به خدا است که حسینبنعلی (علیه السلام) در این دعا و دعاهای دیگر بیان می کند.
«کَمْ مِنْ هَمٍّ یَضْعُفُ فِیهِ الْفُؤَادُ وَ تَقِلُّ فِیهِ الْحِیلَةُ وَ یَخْذُلُ فِیهِ الصَّدِیقُ وَ یَشْمُتُ فِیهِ الْعَدُوُّ أَنْزَلْتُهُ بِکَ وَ شَکَوْتُهُ إِلَیْکَ رَغْبَةً مِنِّی إِلَیْکَ عَمَّنْ سِوَاکَ فَفَرَّجْتَهُ وَ کَشَفْتَهُ وَ أَنْتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعْمَةٍ وَ صَاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهَی کُلِّ رَغْبَةٍ»؛
یعنی پروردگارا! من در همهی عمرم، سختیهایم را، ناراحتیهایم را، آنجایی که هیچکس به من کمک نکرده، آنجایی که دشمنان به ناراحتی من شادمان می شدند، نزد تو آوردم و تو با قدرتت، با رحمتت، با فضلت، آن سختی ها را برطرف کردی. بنابراین، امروز هم هنگامهی خصومت این دشمنِ تا دندان مسلّحِ وحشی، من هیچگونه احساس ناراحتی نمی کنم. این روح امام حسین (علیه السلام) و این شجاعت و قدرت معنوی حسینبنعلی (علیه السلام) را تضمین می کند.
بعضی از جاها دعاهای امام حسین (علیه السلام) حاکی از تأثّر او از یک حادثه است. این روح بزرگ و این عظمت بینظیر، در عاشورا مقابل بعضی از حوادث تکان می خورد. برای ما این حوادث هم واقعاً عبرتانگیز است. یعنی اینگونه نبود که عظمت روحش موجب بشود از این ناراحتیها، هیچ غمگین نشود؛ نه، غم او در برخی از حوادث، خیلی هم سنگین بود که او را به انابه به درگاه پروردگار و سخن گفتن با خدا و درد دل کردن با خدای متعال وادار می کرد؛ اما در مقابل این حوادث صبر میکرد و صبورانه حرکت می کرد.
یکی از این حوادث سختی که حسینبنعلی (علیه السلام) را تکان داد و امام حسین (علیه السلام) بعد از آن دست به دعا برداشت، شهادت طفل شیرخوار بود، که حسینبنعلی (علیه السلام) را واقعاً تکان داد. بعد از آنکه این بچّه در آغوش پدر به تیر حرمله ذبح شد و خون از گلویش ریخت، امام حسین (علیه السلام) دستش را زیر این خونها برد و با حال عجیبی این خونها را به طرف آسمان پرتاب میکرد و می پاشید و این دعا را خواند:
«رَبِّ إنْ تَکُنْ حَبَسْتَ عَنَّا النَّصْرَ مِنَ السَّمَاءِ فَاجْعَلْ ذَلِکَ لِمَا هُوَ خَیْرٌ وَ انْتَقِمْ لَنَا۲وَ اجْعَلْ مَا حَلَّ بِنَا فِی الْعَاجِلِ ذَخِیرَةً لَنَا فِی الآجِل»؛
یعنی پروردگارا! اکنون که سرنوشت ما این است که حادثهای فجیع بهوجود بیاید و تو در این حادثه مقدّر نکردی که ما پیروز شویم، ما اجر و پاداشمان را از تو میخواهیم و این غم نزدیک را، این حادثهای که در دنیا برای ما پیش آمد، ذخیرهای قرار بده تا در نعمات عقبا برای این حادثهی تلخ و دردناک، از ثواب و لطف و فضل تو برخوردار شویم.
این نشان می دهد امام حسین (علیه السلام) در این حادثه بشدّت تحت تأثیر قرار گرفته که با خدای متعال اینگونه حرف می زند.
از حوادثی که باعث شد امام حسین (علیه السلام) با خدا درددل کند و راز و نیاز کند، شهادت عبداللهبنالحسن - پسر یازده سالهی امام حسن (علیه السلام) - بود، که این هم بسیار حادثهی تلخی بود. آن وقتی که حسینبنعلی (علیه السلام) از اسب روی زمین افتاد؛ یعنی در آن لحظات آخر، اسبِ بیصاحب امام حسین (علیه السلام) به خیمهها برگشت و زن و بچّه و اهل حرم فهمیدند حادثهای برای حضرت ابیعبدالله (علیه السلام) پیش آمده، هر کدام عکسالعملی نشان دادند.
عبداللهبنالحسن، یازده سالهای بود که در آغوش امام حسین (علیه السلام) بزرگ شده بود. حادثهی کربلا، ده سال پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) اتّفاق افتاد؛ یعنی این کودک از یک سالگی در دامان عمو تربیت پیدا کرده بود و مثل پدر با عمو انس گرفته بود. شاید به خاطر اینکه یتیم بوده، امام حسین (علیه السلام) از فرزندان خودش هم بیشتر به او محبّت میکرده است. پیداست یک چنین محبّتی چگونه این کودک را سراسیمه کرد. وقتی فهمید عمویش در میدان روی زمین افتاده است، با شتاب آمد و رسید بالای سر ابیعبدالله (علیه السلام). آنطوری که نقل کردند و نوشتند، هنگامی که رسید، یکی از سربازان خبیث و قسیّالقلب ابنزیاد، شمشیر را بلند کرده بود که بر بدن مجروح ابیعبدالله (علیه السلام) فرود بیاورد. او در همین حال رسید، دید عمویش روی زمین افتاده و یک ظالمی هم شمشیر بلند کرده تا فرود بیاورد. این کودک آنقدر ناراحت شد، آنقدر سراسیمه شد که این دستهای کوچک خود را بیاختیار جلوی شمشیر گرفت؛ اما این کار موجب نشد آن حیوان درنده شمشیر را فرود نیاورد؛ شمشیر را فرود آورد، دست این بچّه قطع شد. فریادش بلند شد، بنا کرد استغاثه کردن.
اینجا بود که امام حسین (علیه السلام) خیلی منقلب شد؛ کاری هم از او برنمیآید. در مقابل چشم او، این عزیز دلش را، این یتیم برادرش را، این بچّهی یازده ساله را دارند می کُشند.
این بود که دست به دعا برداشت و از ته دل مردم را نفرین کرد. صدا زد:
«أللَّهُمَّ أَمْسِکْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ»؛
خدایا! باران رحمتت را بر این مردم حرام کن. این هم یکی از دفعاتی بود که امام حسین (علیه السلام) دعا کرد.
ببینید چه حالات، ظرایف و دقایق روحی و سرانجام چه توجّهی به خدای متعال داشته است. یعنی در این حال، عوض هرگونه اعمال خشم، غصّه، حسرت و زانوی غم در بغل گرفتن، با خدا سخن می گوید. این برای همهی انسانهای مسلمان و پیروان حسینبنعلی (علیه السلام) درس است.
در آخرین لحظات هم امام حسین (علیه السلام) لبهای خشک و تشنهاش به هم میخورد و مناجات میکرد و با خدا حرف میزد. آنطوری که باز در کتابهای مقتل نقل شده، وقتی آن حضرت روی زمین افتاده بود و لحظاتی بیش از زندگی آن حضرت باقی نمانده بود، چند نفر هجوم آوردند؛ هر کدام می خواستند زودتر سر مبارک ابیعبدالله (علیه السلام) را از بدن قطع کنند و جایزهی این کار را از اربابانشان بگیرند. آنها شنیدند حسینبنعلی (علیه السلام) در آن لحظات آخر با خدای متعال حرف می زند:
«أللَّهُمَّ مُتَعَالِیَ الْمَکَانِ عَظِیمَ الْجَبَرُوتِ شَدِیدَ الْمِحَالِ غَنِیّاً عَنِ الْخَلائِقِ عَرِیضَ الْکِبْرِیَاءِ قَادِرٌ عَلَی مَا یَشَاءُ»؛
پروردگارا! تو بزرگی، مقام کبریای تو بالا است، من بندهی کوچک تو هستم؛ تو بر هر کاری که اراده کنی، قادری.
مشغول مناجات با خدای متعال است. چه حال معنوی و چه لحظهی باشکوهی است آن لحظهای که انسان با خدای متعال در چنین وضعی حرف می زند. ما نظایر این حال را که از حسینبنعلی (علیه السلام) درس گرفتهاند، از شهدای عزیز خودمان هم گاهی شنیدیم. آنها هم در آن لحظات آخر دعا می کردند، مناجات می کردند و با حال دعا و مناجات از دنیا رفتند. این، درس امام حسین (علیه السلام) است. وقتی این کلمات به پایان رسید، امام چند جملهی دیگر دعا کرد؛ دعای معروفی که شنیدید:
«صَبْرَاً عَلَی قَضَائِکَ یَا رَبِّ لا إِلَهَ سِوَاکْ»؛
خدایا! بر قضای تو، بر تقدیر تو، من صبر می کنم و تحمّل می کنم و در راه دین تو مقاومت می کنم. این ندای قلب امام حسین (علیه السلام) است که در آن لحظات آخر بر زبانش جاری می شود؛ و این درسی است برای ما. این، وضعیّت دعا در زندگی حسینبنعلی (علیه السلام) است.










نظر شما