حدیث روز

دوشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۸
روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

حوزه / مصلای تهران در شامگاه چهاردهم تیرماه، میزبان خیل عظیم مردمی بود که از سراسر کشور برای آخرین وداع با پیکر رهبر شهید و خانواده‌اش گرد هم آمدند؛ وداعی آمیخته با اشک، وفاداری و عهد

به گزارش خبرگزاری حوزه، امشب چهاردهم تیرماه؛ روزِ حزن و حماسه‌یِ آخر. امروز، تهران شاهد بزرگ‌ترین هجرتِ قلبی است. کاروان‌هایی که از دوردست‌ترین نقاطِ این سرزمین، با هر لهجه، گویش و زبانی، خود را به پایتخت رسانده‌اند. اینجا همه برای یک هدف، در یک نقطه هم‌نوا شده‌اند؛ وداع با پیکرِ پاکِ رهبرِ شهید و خانواده‌ی داغدارش.

عقربه‌های ساعت، حکمِ دلتنگی‌مان را امضا کرده‌اند؛ هشت شب، آخرین فرصتِ دیدار. در میانه‌یِ هجومِ جمعیت، اضطراب در چهره‌ها موج می‌زند. دخترانِ نوجوانی را دیدم که با دلهره و بغض، قدم‌ها را تندتر می‌کردند؛ نگران از اینکه آیا این آخرین فرصتِِ دیدار، نصیب‌شان خواهد شد یا نه؟ آیا به وداعِ آخر می‌رسند؟

روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

اما اینجا تنها مسیرِ رسیدن به مصلی نیست؛ اینجا طریقِ عشق است. پیاده‌رویِ مردم، گویی بازسازیِ همان مسیرِ پرشورِ نجف تا کربلاست. موکب‌هایی که با عشقِ تمام، با آب، شربت و لقمه‌ای نان، از زائرانِ این مسیرِ دلدادگی پذیرایی می‌کنند.

این مردم، این‌گونه با خلوصِ نیت، پیوندِ ناگسستنیِ خود را با آرمان‌های رهبرشان به تصویر می‌کشند. گویی قطره‌ها، خود را به دریایِ بزرگِ مصلی رسانده‌اند تا در آخرین لحظات، در این آیینِ حزن‌انگیز، نام‌شان در تاریخِ وفاداری ثبت شود.

روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

*ایران در قابِ دلدادگی؛ وحدتِ اقوام در سوگِ رهبر

به هر گوشه‌ی این دریایِ جمعیت که نگاه می‌کنی، گویی نقشه‌ای از تمامِ ایران را می‌بینی؛ از لباس‌هایِ محلی تا لهجه‌های شیرین و گویش‌هایِ اصیلِ اقوام. اینجا فرقی نمی‌کند کجایِ این خاک ایستاده باشی؛ همه با یک زبان حرف می‌زنند: زبانِ دلدادگی. این نشان می‌دهد که رهبرِ شهید، صاحب‌خانه‌یِ دل‌هایِ تک‌تکِ این مردم بود؛ از کرد و بلوچ و ترک و فارس، همه اینجا جمع‌اند تا بگویند او رهبر ما و پدرِ معنویِ این خاک است.

در میانِ این خیلِ مشتاقان، خانواده‌ای را دیدم که می‌گفتند از همان دیروز خود را به مصلی رسانده‌اند تا برای پیکرِ مطهر نماز بخوانند. می‌گفتند آن لحظه، سنگین‌ترین ثانیه‌یِ عمرشان بود؛ لحظه‌ای که باور نمی‌کردند این جداییِ زمینی واقعیت داشته باشد. آن‌ها تا سپیده‌دم در مصلی ماندند؛ شبی که برایشان شبِ بی‌قراری بود.

روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

اما فضا اینجا، فضا سنگین است؛ سنگین‌تر از یک سوگواریِ معمولی. پرچم‌هایِ سرخِ «یا لثارات» که در باد تکان می‌خورد، وعده‌ای هستند که بر دوشِ تک‌تکِ این جمعیت نشسته است. شعارها دیگر نه از سرِ عادت، که فریادی از عمقِ جان برای خون‌خواهی است. طنینِ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» اینجا بویِ انتقام می‌دهد؛ گویی هر فریاد، سندی است بر اینکه این خون، بی‌پاسخ نخواهد ماند. این جمعیت، دیگر تنها عزادار نیست؛ این جمعیت، لشکرِ خون‌خواه است که برای گرفتنِ انتقام، عهد بسته است.

روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

*عهدی که با خون نوشته شد

هرچه به قلبِ میدان نزدیک‌تر می‌شویم، عظمتِ این خروش، نفس را در سینه حبس می‌کند. کنار نرده‌ها که رسیدم، نگاهی به پایین انداختم؛ منظره‌ای که چشم را خیره می‌کند؛ دریایی از جمعیت و سیلِ خروشانِ عزاداران در پایینِ محوطه مصلی بود، گویی در تلاطمی از ایمان و شور، در حالِ وداعی ابدی‌اند. ما اینجا، در این لحظه، تنها قطره‌هایی بودیم که به این اقیانوسِ بیکرانِ وفاداری پیوستیم.

این روز، در حافظه‌یِ تاریخ ثبت خواهد شد. دشمنان باید این صحنه را خوب ببینند؛ ببینند و بدانند که در برابرِ این ایمان، هیچ سلاحی کارساز نیست. اینان که طاقتِ دیدنِ این وفاداری را ندارند، باید بدانند که ما همه در یک صف ایستاده‌ایم؛ صفِ خون‌خواهی. ما ایستاده‌ایم تا تقاصِ خونِ پاکِ عزیزانمان را از ترامپ و نتانیاهو بستانیم. این یک فریادِ گذرا نیست؛ این عهدی است که با گوشت و خونِ ما گره خورده است.

آن‌ها گمان کردند با گرفتنِ پیکرها، آرمان‌ها هم دفن می‌شوند؟ زهی خیالِ باطل. این مکتب، این اسلام و این انقلاب، ریشه در جانِ تک‌تکِ ما دارد. رهبر شهید، یک فرد نبود؛ یک تفکر بود که در تک‌تکِ سلول‌هایِ این ملت ریشه دوانده است. ما همه برایِ این عهد، از میانِ سختی‌ها گذشتیم و خود را به اینجا رساندیم. ما همه، ادامه دهنده‌یِ راهِ اوییم؛ ما همه، خامنه‌ای هستیم.

و حالا، این طنینِ «حیدر، حیدر» است که در صحنِ مصلی می‌پیچد... صدایی که تا ابد، لرزه بر اندامِ دشمنانِ این مرز و بوم خواهد انداخت.

روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

روایتِ شبی که دل‌های یک ملت برای آخرین وداع در مصلی جمع شد

*آغازِ راه؛ وداع در سایه‌یِ روضه‌یِ ارباب

لحظات پایانی است… انگار زمان هم ایستاده تا شاهدِ تلخ‌ترین وداعِ ما باشد. خیره مانده‌ام به تابوت‌هایی که در برابرِ دیدگانم آرام گرفته‌اند؛ تابوت‌هایی که پیکرِ مطهرِ رهبرِ عزیزتر از جانم و خانواده‌ی سرافرازش را در آغوش کشیده‌اند. باورم نمی‌شود… چشمانم این لحظه را می‌بیند، اما قلبم هنوز در انکارِ این فراق است؛ مگر می‌شود سایه‌یِ این کوه استوار، این‌گونه از سرمان کم شود؟

چراغ‌هایِ مصلایِ تهران، یکی پس از دیگری رو به خاموشی می‌روند. در همین تاریکیِ مطلق، نوایِ روضه‌یِ حضرتِ سیدالشهدا (ع) در فضا می‌پیچد… صدایی که پیوندِ این وداعِ زمینی را به آسمانِ کربلا گره می‌زند.این پایانِِ یک وداع است، اما آغازِ راهی که به عهدِ ما و خون‌خواهیِ او ختم خواهد شد.

رهبرم… ما با تو خداحافظی نمی‌کنیم. چرا که راهِ تو پایان‌ناپذیر است و ما مسافرانِ همین راهیم. ما با چشمانی گریان و قلبی امیدوار، فقط یک جمله می‌گوییم: به امیدِ دیدار…

گزارش از: سمیرا گل‌کار

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha