به گزارش خبرگزاری حوزه، متن پیشرو پاسخی است به یکی از شبهات رایج درباره نسبت دین با جنگ و خشونت در تاریخ بشر.
شبهه مطرحشده در این کلیپ
تبیین شبهه:
فرض کنید کسی جلوی شما میایستد و با اعتماد به نفس کامل میگوید: «تا حالا فکر کردهای بزرگترین جنایتهای تاریخ بشر را چه کسانی رقم زدهاند؟ نه هیولاها، نه آدمکشهای حرفهای، بلکه انسانهای معمولیای که یک باور مشترک داشتند: اینکه دارند مأموریتی مقدس را انجام میدهند.» بعد برای اینکه حرفش را محکمتر کند، سراغ یکی از عمیقترین داستانهای ادیان ابراهیمی میرود: ماجرای فرمان الهی به قربانیکردن فرزند. میگوید ببین، حتی یک پیامبر هم وقتی باور کرد که خدا از او چنین چیزی خواسته، آماده شد دست به کاری بزند که در هر شرایط دیگری، وحشتناکترین جنایت ممکن محسوب میشد. بعد جملهی معروف استیون واینبرگ را میآورد که «آدمهای خوب همیشه کار خوب میکنند و آدمهای بد کار بد، اما برای اینکه آدم خوب کار بد بکند، دین لازم است.» بعد کییرکگور را وسط میکشد و از مفهوم «تعلیق غایتشناختیِ امر اخلاقی» حرف میزند، یعنی همان لحظهای که ایمان، عقل و اخلاق معمولی را کنار میزند. و در نهایت، برای اینکه بگوید این فقط مختص ادیان الهی نیست، فاشیسم و استالینیسم را هم مثال میزند و نتیجه میگیرد: هر جا «امر مقدس» چه دینی، چه ایدئولوژیک وارد میدان شود، اخلاق کنار میرود و خشونت شروع میشود.
باید اعتراف کرد، این روایت خیلی خوب چیده شده. آدم را میبرد جلو، احساساتش را درگیر میکند، و از چند اسم بزرگ (واینبرگ، کییرکگور) وام میگیرد تا به خودش اعتبار علمی و فلسفی بدهد. اما مشکل اصلی همینجاست: این روایت، زیبا چیده شده، نه درست چیده شده! وقتی هر کدام از این تکهها را جدا از زمینهی اصلیشان بیرون بکشی و زیر ذرهبین ببری، کل ساختمان فرو میریزد. بیایید قدمبهقدم برویم سراغش.
قدم اول: همان داستانی که آوردهاند، دقیقاً نتیجهی عکس میدهد
نخستین نقطهای که این استدلال باید بررسی شود، داستان حضرت ابراهیم(ع) است؛ جایی که مدافعان شبهه میگویند: «یک انسان مؤمن، وقتی تصور کرد فرمانی از سوی خدا دریافت کرده، آماده شد کاری را انجام دهد که در شرایط عادی جنایت محسوب میشود.» اما آیا واقعاً پیام این داستان چنین است؟
اشکال از همینجا آغاز میشود؛ زیرا این روایت، داستان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که برای نتیجهی مورد نظرش نیاز دارد بازسازی میکند. در ماجرای حضرت ابراهیم(ع)، نکتهی اصلی در پایان داستان قرار دارد؛ جایی که خداوند مانع قربانیشدن فرزند میشود و قوچ را جایگزین میکند.
اگر پیام این ماجرا تأیید خشونت به نام امر مقدس بود، باید قربانیشدن انسان پذیرفته میشد؛ اما دقیقاً عکس آن رخ میدهد. پیام نهایی این روایت، نه تقدیس قربانیکردن انسان، بلکه نفی آن است.
بنابراین، کسی که فقط لحظهی آمادگی حضرت ابراهیم(ع) را برجسته میکند و پایان ماجرا را نادیده میگیرد، در حقیقت بخشی از روایت را حذف کرده است؛ در حالی که کلید فهم این داستان، دقیقاً در همان پایان نهفته است. این دیگر تحلیل کامل یک متن نیست، بلکه انتخاب گزینشیِ بخشی از یک روایت برای رسیدن به نتیجهای از پیش تعیینشده است.
قدم دوم: کییرکگور را از معنای اصلیاش جدا کردهاند
بعد از داستان حضرت ابراهیم(ع)، به سراغ کییرکگور میروند و از تعبیر معروف او یعنی «تعلیق غایتشناختی امر اخلاقی» استفاده میکنند تا بگویند: «ایمان میتواند انسان را وادار کند اخلاق را کنار بگذارد.»
اما این برداشت، دقیق نیست. کییرکگور در کتاب «ترس و لرز» نمیخواهد بگوید هرکس به نام خدا کاری انجام داد، پس آن کار درست است. او در حال بررسی یک پرسش عمیق فلسفی است: اگر انسانی در یک تجربهی خاص ایمانی با فرمانی الهی روبهرو شود که با فهم معمول اخلاقی انسان متفاوت است، در درون او چه میگذرد؟
پس کییرکگور نمیگوید «دین یعنی کنار گذاشتن اخلاق»؛ بلکه میخواهد پیچیدگی و دشواری تجربهی ایمان را تحلیل کند. تبدیل کردن این بحث فلسفی به این نتیجه که «هر امر مقدسی به خشونت منجر میشود»، برداشت از یک فیلسوف نیست؛ بلکه بیرون کشیدن یک مفهوم از زمینهی اصلی آن است.
قدم سوم: جملهی واینبرگ؛ یک جملهی جذاب با یک اشکال بزرگ
حالا به جملهی معروف واینبرگ میرسیم: «آدمهای خوب همیشه کار خوب میکنند و آدمهای بد کار بد؛ اما برای اینکه آدم خوب کار بد انجام دهد، دین لازم است.» این جمله در نگاه اول خیلی تأثیرگذار است؛ چون یادآوری میکند که گاهی انسانها با نام خدا یا مقدسات، کارهای نادرست انجام دادهاند. اما آیا از این واقعیت میتوان نتیجه گرفت که خودِ دین عامل اصلی این رفتارهاست؟
مشکل جملهی واینبرگ اینجاست که بین «استفاده از یک باور برای توجیه خطا» و «علت اصلی خطا بودن آن باور» تفاوت نمیگذارد. اینکه کسی از نام دین سوءاستفاده کند، لزوماً به این معنا نیست که دین او را به آن کار مجبور کرده است؛ همانطور که اگر کسی با شعار عدالت یا آزادی مرتکب ظلم شود، نمیتوان گفت عدالت و آزادی ذاتاً عامل ظلم هستند.
اتفاقاً اگر معیار را «باور مطلق» قرار دهیم، مسئله فقط به دین محدود نمیشود. انسان ممکن است به نام نژاد، ملت، حزب، علم یا یک آرمان سیاسی هم به جایی برسد که مخالفان خود را بیارزش ببیند و هر کاری را توجیه کند.
پس مسئلهی اصلی در تاریخ بشر، صرفِ داشتن یک باور مقدس نیست؛ خطر از جایی آغاز میشود که انسان خودش را بینیاز از پرسش و نقد بداند و تصور کند چون هدفش مقدس است، هر وسیلهای برای رسیدن به آن مجاز است. مشکل، «دیندار بودن» نیست؛ مشکل، «مطلقگراییِ بدون پاسخگویی» است.
قدم چهارم: مثالهایی که برخلاف ادعا، نتیجهی دیگری میدهند
برای اثبات اینکه «امر مقدس میتواند خطرناک باشد»، معمولاً از فاشیسم و استالینیسم مثال میزنند. اما اینجا یک سؤال اساسی مطرح است: آیا این جریانها واقعاً نمونهای از دین هستند؟
فاشیسم و استالینیسم برخاسته از ایمان دینی نبودند؛ بلکه نظامهایی بودند که بر پایهی ایدئولوژیهای انسانی، قدرت سیاسی و برداشتهای افراطی از نژاد، جامعه و تاریخ شکل گرفتند. حتی در مورد استالینیسم، مسئله روشنتر است؛ زیرا این نظام نهتنها دینی نبود، بلکه با دین و نهادهای مذهبی مقابله میکرد.
بنابراین، نمیتوان جنایتهای این جریانها را نشانهی خطر «ایمان به خدا» دانست. اتفاقاً این نمونهها نشان میدهند که وقتی انسان از یک معیار فراتر از خود محروم شود و یک اندیشهی بشری را مطلق و بیخطا تصور کند، زمینهی توجیه ظلم فراهم میشود.
پس مشکل اصلی، باور به امر الهی نیست؛ مشکل آنجاست که انسان ساختهی ذهن خود را جای حقیقت بنشاند و آن را از هر نقد و پرسشی مصون بداند
قدم پنجم: نگاهی به کارنامهی تاریخی خشونت
اگر از بحثهای نظری فاصله بگیریم و به تجربهی تاریخی بشر نگاه کنیم، باز هم این ادعا که «دین منشأ اصلی خشونتهای بزرگ است» با چالش جدی روبهرو میشود.
بخش قابل توجهی از خونینترین رخدادهای تاریخ معاصر، مانند جنگهای جهانی، کشتارهای دورهی استالین، انقلاب فرهنگی چین و جنایات خِمرهای سرخ در کامبوج، نه با انگیزهی دینی، بلکه با تکیه بر ایدئولوژیهای سیاسی و انسانی شکل گرفتند.
البته نمیتوان انکار کرد که در برخی جنگها و درگیریهای تاریخی، از نام دین نیز برای توجیه رفتارهای نادرست استفاده شده است؛ اما باید میان تعالیم اصیل دینی و استفادهی ابزاری از دین برای اهداف قدرتطلبانه تفاوت گذاشت.
بسیاری از جنگهایی که ظاهراً رنگ دینی داشتهاند، در بررسی دقیقتر، با عواملی مانند قدرت، سرزمین، منافع سیاسی و رقابتهای قومی پیوند خوردهاند و دین گاهی تنها پوششی برای توجیه این اهداف بوده است.
بنابراین، تاریخ بیش از آنکه نشان دهد «ایمان به خدا عامل خشونت است»، نشان میدهد هرگاه انسان یک هدف محدود و انسانی را مطلق کند و آن را فراتر از حق و عدالت قرار دهد، زمینهی ظلم و خشونت فراهم میشود.
قدم ششم: اگر دین حذف شود، آیا خشونت هم از بین میرود؟
حالا میتوان این ادعا را با یک سؤال ساده آزمایش کرد: اگر مشکل اصلی، خودِ دین باشد، پس با کنار گذاشتن دین باید خشونت انسانها نیز کاهش پیدا کند؛ اما تاریخ نتیجهی دیگری نشان میدهد.
حکومتهایی مانند شوروی کمونیستی و چینِ دوران مائو، نهتنها بر اساس آموزههای دینی شکل نگرفته بودند، بلکه در مواردی سیاست مقابله با دین و نهادهای مذهبی را دنبال میکردند؛ با این حال، از جمله خونینترین نظامهای سیاسی تاریخ شدند. این تجربه نشان میدهد که ریشهی خشونت را نمیتوان صرفاً در دین جستوجو کرد.
از سوی دیگر، باید میان دین الهی و رفتار کسانی که تنها نام دین را به همراه دارند تفاوت گذاشت. هدف ادیان الهی، دعوت انسان به عدالت، رحمت، کرامت و آرامش است؛ نه خشونت و خونریزی. در سیرهی پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع)، جنگ هیچگاه یک هدف مستقل نبود، بلکه در شرایطی برای دفاع از جان انسانها، سرزمین، ارزشها و مقابله با تجاوز و ظلم رخ میداد.
اسلام میان صلحطلبی و تسلیم در برابر ظلم تفاوت میگذارد؛ یعنی انسان را به آرامش و همزیستی دعوت میکند، اما در برابر حمله و تجاوز، دفاع را وظیفه میداند. دفاع از مظلوم و ایستادگی در برابر متجاوز، با خشونتطلبی و سلطهجویی یکسان نیست.
همچنین نمیتوان هر جریان یا حکومتی را که نام دین را بر خود میگذارد، نمایندهی حقیقت دین دانست. همانگونه که گروههایی مانند داعش با وجود استفاده از شعارهای اسلامی، به دلیل فاصله گرفتن از اصول روشن اخلاقی و انسانی اسلام، نمیتوانند معیار شناخت اسلام باشند؛ در ادیان دیگر نیز صرف ادعای وابستگی به مسیحیت یا یهودیت، دلیل پایبندی به تعالیم واقعی آن ادیان نیست.
در جهان امروز نیز نمونههایی وجود دارد که برخی دولتها با وجود ادعای پایبندی به ارزشهای دینی، در برابر کشتار انسانهای بیگناه سکوت کرده یا حتی از اقدامات ناقض حقوق انسانی حمایت کردهاند؛ همانگونه که برخی قدرتهای غربی با وجود سابقه و هویت مسیحی، در برابر جنگها و کشتارهای گستردهی انسانی رفتارهایی داشتهاند که با اصول اخلاقی ادیان الهی سازگار نیست.
در چنین مواردی، مسئله روشن است: وقتی دین از جایگاه هدایت اخلاقی و معنوی خود جدا شود و تنها به عنوان ابزاری برای قدرت، سیاست و منافع انسانی به کار گرفته شود، دیگر با «دین» به معنای حقیقی آن مواجه نیستیم؛ بلکه با سوءاستفاده از نام دین روبهرو هستیم.










نظر شما