
این مسئله دردناک زمانی پررنگتر میشود که او واقعیت تلخ آماری جامعه آن روز را پیش چشم میکشد: در کشوری که کمتر از ده درصد مردم آن توانایی ساده خواندن و نوشتن دارند، خندهدار و در عین حال فاجعهبار است که بیسوادها سکاندار امور کشور و تصمیمگیرندگان عرصه سیاست باشند، اما بدنه باسواد و تحصیلکرده جامعه از هرگونه حق مداخله در امور سیاسی کشور محروم گردند. این دانشجوی معترض با استناد به تحولات جهان پیرامونش، حق تظاهر و اعتراض را حقی طبیعی و برسمیتشناختهشده برای تمام دانشجویان در کشورهای مترقی جهان میداند. او برای اثبات مدعای خود، دست به مقایسهای تاریخی میزند و یادآور میشود که این دانشجویان کره جنوبی بودند که حکومت سینگمان ری را معلق کردند؛ این دانشجویان ژاپنی بودند که در مخالفت با سفر معاون نخستوزیر شوروی خروشیدند؛ دانشجویان ترکیه رژیم فاسد عدنان مندرس را به چالش کشیدند؛ دانشجویان فرانسوی علیه سیاستهای استعماری کشورشان در تونس و الجزایر بپا خاستند؛ دانشجویان انگلیسی در برابر تسلیحات اتمی ایستادند و دانشجویان کوبایی با تجاوزات آمریکا مخالفت کردند.
با این حال، این تحلیل سیاسی، هوشمندی مرزها را نیز در بر دارد. محمود بر این باور است که هرچند تظاهرات حق مسلم دانشجوست، اما حریم مقدس دانشگاه باید از اصطکاکهای مستقیم خیابانی دور بماند. از نگاه او، ورود پلیس و نیروهای نظامی به محیط دانشگاه، اهانتی مستقیم به ساحت دانش و جایگاه فرزانه دانشگاه شمرده میشود. او همزمان دانشجویان را نیز هشدار میدهد که نباید با رفتارهای غیرحرفهای، نقطه ضعفی به دست قدرت بدهند که منجر به ورود نیروی انتظامی به مقدسترین صحن علمی کشور شود.

خانه و جامعه؛ دو مسلخ امید برای نسل جوان
اما روایت آسیبهای نسل جوان، تنها به عرصه سیاست ختم نمیشود. خط بعدی این سند تاریخی، روایتی عاطفی، عمیق و دردناک از زوایای تاریک زندگی فردی و خانوادگی جوانان ایرانی را به تصویر میکشد که قلم «مهین هوشمند»، دانشجوی سال دوم دانشکده ادبیات، آن را ترسیم کرده است. او از خوانندگان میخواهد تا مستقیم به چشمان عاصی، لرزان و بیقرار جوانان نگاه کنند؛ چشمان بیگناهی که نفرت از زندگی و زدگی از اجتماع از سر و روی آنها میبارد. در اجتماعی که یاس و بدبینی مانند خورهای بیرحم روح و جان جوانان را میخورد، آنها دیگر به چه چیزی میتوانند امید ببندند و به کدام پناهگاه روی آورند؟
مهین هوشمند لایههای خانوادگی این بحران را میشکافد و تصویری دلخراش از خانه ارائه میدهد. کانون خانوادگی که باید لبریز از محبت، عاطفه و آرامش باشد، به عرصه توهین، تحقیر و سرزنش تبدیل شده است. پدران و مادرانی که زیر بار فشار گرانجانی زندگی و بالا رفتن غلط راندمان اقتصادی، سخت عصبانی و کلافهاند، تمام تقصیرها و ناکامیهای خود را به گردن فرزندان بیتقصیر میاندازند. جوان سرخورده و راندهشده از خانه، دست استمداد به سوی جامعه دراز میکند، اما در آغوش جامعه نیز چیزی جز دروغ، کلک، فساد و ریا نمییابد.
مهین هوشمند با جسارتی ستودنی پرسشی بنیادی مطرح میکند: «شما میگویید جوانان ما حق ندارند در کارهای اجتماعی و سیاسی مداخله کنند، اما آیا میتوانید عادلانه و عاقلانه ثابت کنید که یک سلول زنده و موثر اجتماع نباید حق دخالت در سرنوشت و زندگی خود را داشته باشد؟» او هشدار میدهد که محروم ساختن جوانان از شرکت در فعالیتهای اجتماعی، جامعه را به موجودی بیروح و سرخورده بدل میسازد که با وجود متحمل شدن تمام محرومیتها، هیچ احساس تعلق و سهمی در آینده محیطی که در آن بزرگ شده است نخواهد داشت.

تجارت با مدرک در سایه بحران ظرفیت دانشگاهها
اما ریشه این نابسامانیهای پردامنه را باید در ساختار آموزش عالی کشور نیز جستوجو کرد؛ جایی که گزارش مجله «تهران مصور» به نقد بیرحمانه «دانشکده معقول و منقول» (الهیات) میپردازد. این دانشکده که در خرداد ۱۳۱۳ در کنار پنج دانشکده دیگر شامل ادبیات، علوم، پزشکی، فنی و حقوق تاسیس شده بود، اکنون به غدهای ناکارآمد در پیکره آموزش عالی تبدیل شده است. گزارش با لحنی افشاگرانه پرسش میکند: دانشکدهای که بودجه سالانه آن از مرز یک میلیون تومان گذشته، چه فلسفه وجودی و فایدهای برای کشور دارد؟
بررسیهای مجله نشان میدهد علوم دینی که زمانی پیش از سال ۱۳۱۳ در ارکان دانشهای ایران مرکزیت داشت و علمای بزرگی در انقلاب مشروطیت تربیت کرد، اکنون در این دانشکده به ابتذال کشیده شده است. حوزه علمیه قم بسیار بهتر و عمیقتر از این دانشکده به آموزش علوم دینی میپردازد و فارغالتحصیلان دانشکدههای حقوق و ادبیات یا حتی دیپلمههای کامل، بسیار بهتر از فارغالتحصیلان این مرکز میتوانند قضاوت کنند یا به تدریس بپردازند. دردآورتر آنکه، سیستم امتحانات و جذب این دانشکده تبدیل به محلی برای امتیازخواری شده است؛ برخی ارباب عمائم متصل به قدرت با مدرک سیکل اول دبیرستان و گذراندن دوره سه ساله در این دانشکده، مدرکی همپایه لیسانس حقوق دریافت میکنند و از تمام امتیازات آن بهرهمند میشوند، در حالی که دانشآموختگان دانشکده حقوق با امتحانات سخت و سالها تلاش، از حقوق اولیه خود محروم ماندهاند.
این تبعیض آموزشی در شرایطی رخ میدهد که کشور با بحران شدید کمبود فضای آموزشی و آوارگی هزاران داوطلب جوان مواجه است. مجله با درد و حسرت به آمارهای تلخ اشاره میکند: در حالی که بیش از ۴۰۰۰ نفر داوطلب تشنه تحصیل در پشت درهای دانشگاه سرگردانند، دانشکده معقول و منقول تنها ۲۰۰ نفر، مؤسسه پلیتکنیک ۲۰۰ نفر و هنرسرای عالی تنها ۲۰۰ نفر دانشجو میپذیرند! مسئولان دانشگاه با افتخار اخبار عدم پذیرش هزاران جوان را اعلام میکنند و آنها را با امیدهای بربادرفته به سویدای خیابانها میرانند. جوانانی که با هزاران شوق در کنکور شرکت کردهاند، اکنون باید در گوشه خیابانها درس بخوانند یا به کلی از گردونه آموزش رانده شوند. این در حالی است که کشورِ رو به رشد، بیش از هر چیز به مهندس، متخصص فنی، پزشک و معلم نیازمند است، اما بودجههای هنگفت ملی صرف مراکزی میشود که هیچ خروجی مثبتی برای آینده صنعت و توسعه کشور ندارند.

جایگاه علم در ترازو؛ حقوق استاد دانشگاه کمتر از ماشیننویس!
ختم کلام این روایت فاجعهبار، در جدولی عددی، اما پرمعنا تجسم مییابد که عمق ناعدالتی و تبعیض مالی سیستم را برملا میسازد. مجله، حقوق و مزایای اساتید دانشگاه تهران را در ده پایه مختلف به تصویر میکشد؛ حقوقی که از ۵،۴۰۹ ریال برای استاد پایه یک آغاز شده و پس از سالها تلاش و طی مدارج علمی، در پایه ده به ۱۶،۰۳۲ ریال میرسد. اما صاعقه گزارش زمانی فرومیریزد که مجله این حقوق را با دریافتی یک دوشیزه ۱۸ ساله ماشیننویس در سازمان برنامه مقایسه میکند که با تنها دو سال سابقه، ماهانه ۱۸،۰۰۰ ریال حقوق متوسط دریافت میدارد! این مقایسه حیرتانگیز، نشان میدهد که ارزش و منزلت استاد دانشگاه و مقام علم در جامعه آن روز، حتی از یک ماشیننویس کمتجربه در ارگانهای دولتی کمتر بوده است.

کارنامه یک عصر؛ نسلی گرفتار در زنجیر بیتدبیری
در نهایت، مجله «تهران مصور» تصویری افشاگرانه از ایرانی ارائه میدهد که در آن، جوانان و دانشجویانش در میان بیعدالتی آموزشی، تبعیضهای ساختاری، خشونت خانوادگی، سرخوردگی اجتماعی و انسداد سیاسی گرفتار شدهاند. ساختاری که در آن بیسوادان بر مسند قدرت نشسته، باسوادان از سیاست رانده شده، حریم دانشکدهها تحقیر شده و جوانان آرزومندش در گوشه خیابانها آواره گشتهاند؛ روایتی تلخ از نسلی که میخواست آینده کشورش را بسازد، اما در زنجیر بیتدبیری و فساد زمانه گرفتار آمده بود و در نهایت به نیروی عظیم مبدل شد و انقلابی عظیمتر را رقم زد.










نظر شما