به گزارش خبرگزاری حوزه، بر آگاهان راز پوشیده نیست که بسیاری از ناگفتههای تاریخ را نه صرفاً در کنج کتابخانهها، بلکه باید در سینههای اهل اطلاع بازجُست. در این راستا، تاریخ شفاهی بویژه خاطرات علمای دین، برای حل بسیاری از زوایای تاریخ تشیّع گرهگشا است. حال اگر گفت و شنود با راویانی صورت پذیرد که از شهرتی برخوردار بوده و اینک رخ در نقاب خاک نیز کشیده باشند، جذابیّت گفتارشان دوچندان خواهد شد. نوشتار پیشرو، نیز از همین سنخ است.
آنچه میخوانید، مصاحبه منتشر نشده مورّخ فقید استاد علی ابوالحسنی (منذر) با مرحوم آیت الله سید عباس کاشانی (ره)، از اساتید اخلاق حوزه است. از عمر این مصاحبۀ خواندنی، ۲۴ سال می گذرد. مصاحبۀ مزبور در یک صبح سرد زمستانی در منزل قدیم آیت الله کاشانی (خیابان صفائیه) صورت بسته اما از حال و هوای آن پیداست که محفلِ بسیار داغ و پرباری را به همراه داشته است. اکنون در طلیعه ماه رمضان، از خداوند متعال برای روح بلند هر دو بزرگوار - که خود نیز به تاریخ حوزههای علمیه پیوستهاند - علوّ درجات را مسئلت میکنیم. روحشان شاد و همّتشان هماره الگو باد.

[روز یازدهم اسفندماه سال ۱۳۸۰ شمسی نبوی، در بیت آیت الله سید عباس کاشانی در قم هستیم تا از مسموعات و خاطرات ایشان در موضوعات گوناگون جویا شویم. اگر مایل باشید نقطه آغاز گفت و گو را از محدث خبیر، مرحوم علامه مجلسی و حق بزرگی که بر شیعه دارند، آغاز کنیم. مستحضرید که در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی برخی از مدعیان اسلامشناسی، حملههای تندی به علامه مجلسی داشتند. این حملات، ناشی از برداشت وارونه نسبت به سیره سیاسی - اجتماعی فقهای شیعه و همچنین تلقّی نادرست از شخصیت و خدمات مرحوم علامه بود. البته این نوع برخورد، زمینههای ایدئولوژیک خودش را هم داشت که به آن دامن میزد. از یک طرف، مقامات انگلیسی از سر جان ملکم تا سرپرسی سایکس و ادوارد براون، سنگ بنای اتهامافکنی به علامه را گذاشتند و این جو را به آثار تاریخی سرایت دادند و شبهات را در اذهان ایجاد کردند. از طرف دیگر، با شیوع افکار مارکسیستی و تفسیر خاص مارکسیستها از انقلابیگری در آن زمان، موجب شد تا بزرگانی مثل خواجه نصیرالدین طوسی، علامه مجلسی و احیاناً آیت الله العظمی میلانی، مورد هجمه برخی نمادهای روشنفکری قرار گیرند. طبعاً این فضا، برای علمای حوزه سنگین بوده است. اگر در این زمینه و واکنش علمای آن زمان، خاطرهای دارید، بفرمایید].
[آیت الله نجفی مرعشی و رؤیای عجیب ایشان درباره علامۀ مجلسی «ره»]
آیتالله کاشانی: بله. من خاطرهای دارم که به مرحوم آیه الله نجفی مرعشی ارتباط دارد. ایشان به من فرمودند: «من خیلی عاشق علّامه مجلسی بودم. مخصوصاً وقتی که بیانهای ایشان را یادم میآمد، تعجّب میکردم از اینکه چرا بعضی جرأت میکنند و نسبت به ایشان کلمات بیادبانه میگویند. خُب، یک ششمِ بحارالانوار، «فقه» است. وقتی فقهِ مجلسی را نگاه میکردم، [میدیدم] خیلی عالی است و واقعاً نظریات عمیق و دقیقی دارد. یک شب خیلی به حضرت صدّیقه، فاطمة زهرا «سلام الله علیها» متوسل شدم که مقام علّامۀ مجلسی را در برزخ به من نشان دهند. همان شب در خواب دیدم که به [قبرستان] وادی السلام [در نجف اشرف] رفتم تا برای همة مؤمنین، اساتیدمان و فقهایی که در آنجا هستند، فاتحه بخوانم. دیدم وادی السلام یک صحرای بی حّد و حصر است. یک بیابان، و لکن مملوّ از عمامه؛ همه اهل علمند. و مثل اینکه من در عالم خواب همه را می شناسم. شیخ کلینی، شیخ صدوق، شیخ مفید، سلّار، ابن حمزه، بزرگانِ مشهد؛ تمام. حاج شیخی هم که من در این جمع میدیدم حاج میرزا حسین نوری [صاحب مستدرک الوسائل] بود. من حاج میرزا حسین نوری را درک نکرده بودم ولی مثل اینکه دیدهام و میشناسم! دیدم آن جلو، طرفِ قبله، یک در باهیبت و عظمت از خاتَم است. یک نفر هم دمِ آن در ایستاده و آن در بسته است. به حاجیِ نوری عرض کردم اینجا کجاست؟ فرمودند: یک قطعه ای از وادی السلامِ نجف. دیدم آثار قبری در آن نیست. امّا یک هوا و فضای خیلی خوب و مایۀ انسی است که آدم دوست دارد از اینجا جدا نشود. حاجی نوری فرمودند که ارواح مؤمنین شیعه از هر جای دنیا که باشند پس از وفات منتقل به وادی السلام میشوند و در اینجا تا روز قیامت متنعّمند. امروز پیغمبر اکرم و ائمه اطهار و حضرت زهراء [سلام الله علیهم اجمعین] اذن عام دادند که با نوابشان ملاقات کنند. پشت این در یک باغی است. پیامبر اکرم و ائمه و حضرت زهرا (س) در آن باغ هستند. آن آقایی هم که دمِ در ایستاده، علاّمة مجلسی است. علَامة مجلسی؛ واسطة بین پیغمبر، ائمه و علمای شیعه است. خودِ پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلم) به علّامه مجلسی لقب بابُ الأئمه داده است. این را شخص آقای نجفی در عالم خواب دیده است. علّامه مجلسی هم جفت جفت آقایان را صدا می کرد: محمد بن یعقوب کلینی و صدوق، شیخ مفید و شیخ طوسی مثلاً، سید رضی و سید مرتضی. جفت جفت آقایان به ملاقاتِ پیامبر میرفتند. میگفت من از هول و هیبتِ واقعهای که در آن فضا دیدم از خواب جستم. افتادم و سجدة شکر کردم که اگر بخواهم برای علامه مجلسی ، از این شمه برای همة حوزة نجف و قم بگویم، به من لیاقت دادند که باطن مجلسی و خدمات مجلسی به مذهب شیعه را ببینم». بعد آقای نجفی فرمودند: «بعضیها بیانصافند و بعضیها هم بیچاره هستند. نه تنها مجلسی را نشناختند؛ خود ائمة اطهار را هم نشناختند». بله، حقِ ائمّۀ اطهار آن چنانی که «ما کانوا علیه» شناخته نشده و مردم [مقامات قدسی آنها را نمیشناسند، لذا] خیال میکنند امامان [نهایتاً] یک خورده از آقای بروجردی بالاترند؛ همین! امّا مقامِ ظاهری، شاید به قدر یک آدم عادّی هم از ایشان بر نمیآید. وقتی ما تاریخ را نگاه میکنیم، جسارتهایی که چه به شخص پیامبر (ص) چه به شخص ائمه اطهار (ع) وارد آمده [را می بینیم]. خدا گاهی برای اتمام حجّت، حجّتی از حجتهای خودش را ظاهر می کند.
[جایگاه آیت الله شیخ فضل الله نوری]
استاد منذر: سوال دیگر من درباره مرحوم حاج شیخ فضل الله نوری است. راجع به مقامات علمی و معنوی ایشان، اگر مطالبی در ذهن دارید، بفرمایید.
آیت الله کاشانی: یکی از کسانی که من خیلی عاشقش هستم و درست در تاریخ شناخته نشده، شیخ فضل الله نوری است. آقایانِ علما، یک قاعدهای دارند که «وضعِ شیء در ما وُضِع له انجام شده یا در غیرِ ما وُضِعَ له»؟ مردم خیال میکنند شیخ فضل الله، یک آخوند مجاهدی بوده و اگر این جهاد را نمیکرد، شاید خیلی اهمیّت پیدا نمیکرد؛ نه، بر عکس است. اگر ایشان این جهاد را نمیکرد، خیلی مشهورتر میماند. حاج شیخ فضل الله نوری فقیهِ بسیار عظیمالشأنی است. در محضر بزرگانِ علما دیده نشد، فرعی عنوان شود الّا و یغلبُ شیخُنَا النّوری بر آن علما [= مگر اینکه شیخ فضلالله بر عالمان دیگر غالب میشد]. مثل آقا سیدابوالقاسم کاشانی که چون یک قرابتی با من دارد، از ایشان میگویم. علمای نجف بالاجماع میگفتند نظیر ایشان کم است. مرحوم کاشانی کسی است که میرزای شیرازی میگفته ایشان مجتهد است و توصیه میکرد از ایشان استفاده کنند.
استاد منذر: منظورتان میرزای شیرازی دوم است.
آیت الله کاشانی: بله. می خواهم از کسانی که با جهاد حرام می شوند، بگویم. شیخ فضل الله نوری خیلی مرد با جلالت و باعظمتی بود. ملکات اخلاقی و قضایایی نسبت به او نقل میکنند.
استاد منذر: اگر چیزی از این قضایا در ذهنتان هست، بفرمایید.
آیت الله کاشانی: حاج شیخ فضل الله نوری هنوز حقش ادا نشده است. یک تکه اش را الان میگویم. سمعتُ عمّن رَای بعینه و حَضَر المسئله. [= به گوش خودم از یک شاهد عینی شنیدم و در ماجرا حاضر بود].
استاد منذر: مَن هُوَ؟ [از چه کسی شنیدید؟]
آیتالله کاشانی: حالا عرض میکنم. یک روزی یک آقایی آمد خانة آقای حکیم.[۱] آقای حکیم خیلی احترامش کرد. جای خودش نشاند. مردم دیدند آقای حکیم هیچکس را به این شکل تحویل نگرفته است. پیرمرد هفتاد ساله را بینهایت اکرام میکرد. خُب یک ساعت آنجا بود و آقا فرمودند: من باید بیایم. بنا شد آقای حکیم فردا به احترام ایشان درس را تعطیل کند و از ایشان ملاقات کند. بعد معلوم شد یکی از همان «المَنسِیُّون فی التاریخ» است. بنام آقا سید حسن تهامی بیرجندی.[۲] الان قبرش مزار است.
استاد منذر: الان قبر ایشان در کجاست؟
آیتالله کاشانی: در بیرجند.[۳] گمنام است.
استاد منذر: ظاهراً برادرِ مرحوم استاد سید محّمد فرزان باشد. ایشان یک برادر داشت که آیهالله و مرد جا افتادهای بود.
آیتالله کاشانی: نمیدانم. آقای حکیم گفت در درس نائینی فضلای ادیب و فوق العادهای بودند که صحبت میکردند. در رأس همه، ایشان بود. ایّامی هم که آقای نائینی درس نمیآمد به ایشان میگفت جای من بنشین و درس بگو. من ایشان را نمیشناختم. وقتی آقا گفت، حوزه از او دیدن کرد. آن روزی که ما رفتیم به مناسبت صحبت از حاج شیخ فضل الله نوری شد. گریه کرد. اینجاست که میگویم ننوشتند. این چنین نیست که ایشان را دار زدند و بردند دفن کردند؛ نه. ایشان نقل کرد بعد از آن که جنازة شیخ فضل الله مدّتی بالای دار بود بعضی از مقلّدین و مریدهای ایشان خیلی برایشان سخت آمد که آقایشان ، بالای دار است... وقتی از دار آوردند پایین[۴] دیدند جان داده است. این را من نخوانده بودم. میگفت بعد اینکه مرحوم آقا شیخ فضل الله نوری را دار زدند، [جنازهاش را] در یک کاروانسرایی ... مخفی کردند. یک مجتهد شیعه کارش به اینجا برسد... بعدا هم یک طوری غفلت زده نیمة شب جنازة ایشان را مخفیانه با سه نفر غریبانه و مظلومانه آوردند قم و در این گوشة صحن در آن اتاق [دفن] کردند.[۵] آنجا هم انبار صحن بود؛ مثل یکی از حجرههای صحن.
[آیت الله حاج شیخ حسین لنکرانی][۶]
استاد منذر: من راجع به مرحوم حاج شیخ فضل الله نوری تاکنون چند کتاب منتشر کردم و در مورد ایشان از مرحوم حاج شیخ حسین لنکرانی که پدرشان (حاج شیخ علی لنکرانی) از خصّیصین شیخ بوده، مطالبی نقل کردم. بد نیست در مورد ایشان هم اشاره ای داشته باشید.
آیتالله کاشانی: بله او خوب مردی بوده است. من از ایشان هم قصّهها دارم. مرحوم حاج شیخ حسین لنکرانی بین شیعه خیلی مظلوم واقع شده است. آشیخ حسین کم می آمد قمّ؛ حیف. ولی خوب به من خیلی عنایت داشت. خیلی اصرار داشت مرا تهران نگه دارد. البته یک شب پیشش بودم به زور مرا نگه داشت.
استاد منذر: در کجا؟ منزل ایشان در گلوبندک یا کوچه غورخانه؟
آیتالله کاشانی: گلوبندک. موقع خواب دیدم این پیرمردِ حدوداً صد ساله برخاست و با آن وضعیت جسمی، هفت تیرش را درآورد و زیر متکایش گذاشت. در زیر متکا نیز یک شصت تیر وجود داشت. ایشان در خانه تنها بود و جز من کسی با ایشان نبود. من تحمل نکردم و گفتم: آقا، این هفت تیر چیست؟! گفت: من دشمن، زیاد دارم. گفتم: تا به حال حمله ای هم به شما صورت گرفته است؟ گفت: بله، زیاد به سراغم آمدهاند، ولی موفق نشدهاند.
استاد منذر: خدا رحمتش کند و خیلی در دفاع از ولایت اهل بیت علیهالسلام میکوشید.
آیت الله کاشانی: مرحوم لنکرانی شخصیتی بَکّاء بود. من در طول عمرم، دو نفر را دیدهام که به نحوی فوقالعاده، اهل گریه و خنده بودند و گریه و خندهشان هم مرکّب و نزدیک به هم بود: حاج شیخ حسین لنکرانی در تهران و آقا شیخ غلامرضا در یزد. آن دو داستانی برای انسان نقل می کردند و یا مزاحی میکردند و از خنده، قهقهه میزدند و دیگران را هم به خنده میانداختند، بعد چیزی نمیگذشت که فیالمثل درباره مصائب اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) مطلبی سوزناک میگفتند و مانند باران اشک میریختند و اشک دیگران را هم درمیآوردند. این ذخائر حیف است که از دست بروند و محاسن اینها زیاد در دست است. تا حالا قریب چهارصد و هفده، هجده نفر از المَنسیّون را توانستم از لابلای کتابها بگسترانم و شیخ حسین هم جزو اینهاست. ما اگر این را چاپش کنیم خیال می کنند خلافِ مغضوبی کردیم.
استاد منذر: یعنی شما راجع به مرحوم لنکرانی هم چیزی نوشتید؟
آیت الله کاشانی: بله.
استاد منذر: حالا نوشتة حضرتعالی راجع به مرحوم آقای لنکرانی هم اگر یک وقت باشد که من نگاهی کنم خوب است. چون چند وقتی است که راجع به ایشان مطالبی می نویسم.
آیت الله کاشانی: چشم. واقعاً حیف است چون اینها مفاخر تاریخاند. بنای من این بوده که هر پیشنمازی ترجمه نشود. بلکه یکی از استخوانهای شیعه باشد و فقیهی از اوزان باشد. حاج شیخ ملّا قربانعلی زنجانی [از فقیهان مشروعهخواه زنجان در عصر مشروطه] هم از اینها است. او هم تقریباً یکی از فراموش شدگان تاریخ است و مردم فکر می کنند فقط یک آخوند مقدسی بوده است. اینها خیلی خدمات دارند.
[حالات علامه شعرانی]
یک وقتی یکی از فضلای نجف، از یکی از آقایان تهران، یعنی آقا شیخ ابوالحسن شعرانی خیلی تعریف کرد. آن قدر گفت که مشتاق دیدار ایشان شدم. آن سال تابستان تصمیم گرفتم تهران بیایم و از نزدیک در درس ایشان شرکت کنم. آن وقت کمتر از سی سال داشتم. آمدم تهران و منزل ایشان را سراغ گرفتم. یک خانه محقّر خیلی خرابی داشت. یک عمامه خیلی کوچولویی داشت و یک محاسن خیلی کوتاه که من اول خیال کردم این خادم آقاست! واقعاً دو روز، سه روز که آمدم خیلی شیفته ایشان شدم؛ دیگر هفت هشت سال بود که سه ماه تهران می ماندم و درس آقای شعرانی را میرفتم . ما با آقای حسنزاده آملی آنجا آشنا شدیم. آن وقت طلبة جوانی بود که می آمد درس آقا. خودم دیدم آقای شعرانی برای امرار معاشش کتاب تصحیح می کند. سهم امام نمیگیرد. چاپخانهها کتاب آقایان را که چاپ میکردند، ایشان غلطگیری میکرد. آقای شعرانیِ مجتهدِ حکیم، برای امرار معاش اینجور کتابها را تصحیح میکرد. خیلیها را ما شکل دیگری میشناسیم در صورتی که آنها اَشکال بهتری هستند. مثلاً میگویند آقا شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، ملّای نری بوده، هر چی صحبت می کنند از شجاعتش از فصاحتش می گویند؛ نه، «فقیه»ِ خوبی بود؛ «اصولی»ِ خوبی بود؛ «فیلسوف»ِ خوبی بود. در حرف زدن، ممکن است یک بقّال هم قشنگ صحبت کند؛ این دلیل بر علمّیت نمی شود. یا مثلاً سید ابوالحسن اصفهانی.
[عظمت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی]
آقای گلپایگانی خودشان در حضور آقای صافی، یک قصّه ای را برایم گفتند که الآن حال ندارم همهاش را بگویم همین تکّهاش به درد ما میخورد. آقای گلپایگانی فرمودند که در خواب دیدم کسی آمد به من گفت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داخل ضریح است و شما را میطلبد. فوری رفتم دیدم، آقا داخل ضریح است. روی یک صندلی نشسته و یک قدح بزرگ بلورین، مملّو از عسل و یک میز کوچک جلوی حضرت است. سلام نمودم و عرض ادب کردم. آقا فرمودند سید محمدرضا یک انگشت از این عسل بخور. دیدم که آقا فرمودند و امر امام واجب است. من دست کردم یک انگشت برداشتم خوردم. چون درس سید ابوالحسن میرفتم ... گفتم اجازه میدهید یک انگشت را هم برای سید ببرم؟ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) یک نگاهی به من کردند و با تبسم فرمودند به سید عسلها دادیم!
منقبت این است. اینها گم شده و این منابع را در شرح حال نمینویسند و قصههای واهی و بیاساس [نقل میکنند]. توقیعی که برای آقا سید ابوالحسن آمد، نامة امام زمان است که «ارجع الی النجف الاشرف و اجلس فی دهلیز بیتک»؛ حرمسرا درست نکن. دامادِ آقا، پسرِ آقا، نه؛ «و ارخص نفسک». مردم با تو کار دارند، با داماد تو کار ندارند. «و اقضِ حوائجَ المؤمنین نحن ننصرک».
من خیال میکنم اگر کسی خوراقِ عادات و کرامات و نکتههای خیلی لطیفی که از علما مشهود و مسموع شده [را جمع کند]، یک کتاب انسآوری میشود. خیلی از کُتُبِ قصصِ دیگر قشنگتر است؛ مثل شیخ مفید. چون من بین غیر شیعه بودم؛ والله یکی از آنها کرامت ندارد. در اسلام کسی مثل «شیخ مفید» نبوده است. سه روز سنی و شیعه از اصحاب می آمدند، بر جنازة شیخ نماز می خواندند. میگویند عدد نمازگزاران به هزاران نفر رسید. این جمعیّت در آن روزگار خیلی بوده است. بعد آقا که غائب میشود روی خاکها نگاه میکنند، میبینند نوشته:
لا صَوَّتَ النَّاعِی بِفَقْدِکَ اِنَّما - یَوْمٌ عَلی آلِ الرَّسُولِ عَظِیمٌ
اِنْ کُنْتَ قَدْ غیّبْتَ فِی جَدَثِ الَّثری - فَالْعِلْمُ وَ التَّوْحِیدُ فِیکَ مُقِیمُ
وَالْقائِمُ الْمَهْدِیُّ یَفْرَحُ کُلَّما - تلیَتْ عَلَیْهِ مِنَ الدُّرُوسِ عُلُومُ
اینها است که در انسان ارتعاش ایجاد میکند. [میدانید که] روز وفات پیامبر (ص) را یوم عظیم میگویند. حالا برای روز وفات شیخ مفید هم تعبیر یوم عظیم را به کار میبرد! اگر همه این کرامات جمع شود و گلچین شود، یک چیز قشنگی میشود. مقصودم این است که حرفهای رطب و یابس قاطی شده است. ان شاء الله این به دست شما انجام شود.
[مرجعیت آیت الله سیستانی]
استاد مُنذِر: حضرتعالی با آیت الله آقا سید علی سیستانی، مرجع فعلی هم رفاقت داشتید؟
آیتالله کاشانی: بله. من دلم میخواست با ایشان رفاقت پیدا کنم. خُب رفیق شدیم. ایشان درس آقای حکیم و آقای خوئی و درس همه می رفت. [البته] نه [در مجلسی]، نه جایی دیده نمیشد. مشغول [فعالیت علمی] بود. شاهدم سر این است که یک روزی آقای میلانی مهمانی داشت. هفت، هشت نفر از علمای ناب مشهد هم مثل آشیخ کاظم دامغانی
استاد مُنذِر: پدر این آقایان مهدوی دامغانیها.
آیتالله کاشانی: بله. آقا شیخ مجتبی قزوینی، حاج شیخ هاشم قزوینی و آقا میرزا جواد تهرانی در این مهمانی بودند. اینها علمای بزرگ آن روزند.. آن روز این سیّد جوان هم بود. شب، آقا، قبل از اینکه بروند توی اتاقی که کتابخانه ایشان بود، مطالعه کنند؛ یک پنج دقیقهای، ده دقیقهای در آنجایی که آقایان جمع میشدند و مینشستند، ناخودآگاه حرف آقای سیستانی آمد. ایشان از یکی از اجداد بزرگوار آقای سیستانی فرمودند. یک آقایی به نام علم الهدای سبزواری، مجتهد بود. خیلی ملا بود.
استاد منذر: در همان مشهد بود؟
آیتالله کاشانی: بله. اول کربلا بود امّا خیلی عاشق آقا بود. آقا که آمد مشهد، ایشان هم آمد. فرمودند که جّد ایشان به قدر آقا سید علی؟ گفت نه؛ به قدر همه بیشتر بود خیلی فوق العاده بود. آن وقت آقای میلانی قریب به این مضمون فرمودند که مرحوم آقا سید علی [مجتهد] سیستانی - جّد این آقا سیّد علی سیستانی – در حضور شیخ عباس قمی، درباره آقا سید علی [از قبل پیشبینی کرده و] گفته بود: او یکی از رجال اسلام خواهد شد؛ له شأنٌ. اینها کرامت است.
استاد منذر: شبیه این قضیه را من از آقای مروارید مشهد هم شنیدم. آیا وقتی که مرحوم آیه الله میلانی این مطلب را نقل کردند آن آقایانی که فرمودید یعنی حاج شیخ هاشم و حاج شیخ مجتبی و دیگران آنجا بودند؟
آیتالله کاشانی: بله همه اینها نشسته بودند. آنها هم همه ملاّ بودند. همین آقای مروارید هم نشسته بود.
استاد منذر: اگر اینطور باشد، احتمالاً از همانجا نقل کردند.
آیتالله کاشانی: گویا آقا سید محمد باقر حجّت[۷] که پریروزها فوت شد، ایشان هم بود. او هم یکی از نوابغ بود که او رانشناختند. مقصود گفت که... او شخصیتی دارد. الآن هم در دنیای شیعه از آقای سیستانی تقلید میکنند. بیرون ایران هر جایی بروید، ایشان مقلّد دارد.
آقای سیستانی جلو بود؛ [در] درس آقای حکیم، درس آقای خوئی و یک آدم کم صدایی بود. [مقید بود] یواش حرف بزند. [با وجود اینکه] جای علمی اینجوری است: داد، بیداد، همه بحث میکنند. حالا همین آقا با این جلالت، در زندان صدام است! زندان، نه؛ در خانۀ خودشان! چند روز یکی از علمای عربستان سعودی بود اینجا آمده بود. گفت نجف بودیم. از حرم آمدیم. اونجا همه مقلدین ایشان هستند. خواستیم برویم خانة آقا با زحمت چقدر رشوه [به برخی از مامورین صدام] دادیم، چقدر پول دادیم. [عجیب اینکه] مرجع مسلمانان را باید اینگونه ببینیم! خلاصه رفتیم آنجا و آقا ما را شناخت. گفت اگر پول برای من آوردید به من چیزی ندهید. کسبة کربلا و نجف همه را می شناسند. بدهید به همین کسبه [تا به فقرا بدهند]. چطور اینجا پیش من آمدید؟ نمیگذارند کسی پیش من بیاید. گفت: با زحمت. آنقدر به اینها پول و سوغاتی – که حرامشان باشد - دادیم تا رخصت دادند خدمت شما بیاییم! فقط مشرف شدیم حرم. بعد آمدیم اینجا. گفت از جایش بلند شد در حالی که روی چشمهایش اشک بود. تعجب کردیم که چی شده؟ گفت ما هم از جا پاشدیم. ما را بغل کرد و گفت: این لب من سه سال است به ضریح امیرالمومنین (علیهالسلام) نخورده است. حتّی میرفتم پشت بام. آنجا یک تکه فرش می انداختم، مقابل گنبد مینشستم. اینها آمدند درب پشت بام را هم لحیم کردند! پشت بام هم نمیتوانم بروم. میخواهم این صورتی که به ضریح حضرت امیر (علیهالسلام) خورده را ببوسم. رئیسِ شیعه الآن [سال ۱۳۸۰] در این وضع زندگی میکند. خُب تعجّبِ ما دربارة امامان، همین است. درب خانة ابوحنیفه باز بود و برو و بیا؛ ولی امام صادق (علیهالسلام) کنجِ خانه! امام کاظم (علیهالسلام) هم در کنج سیاهچال بود: «فی ظُلَمِ المطامیر فی قَعرِ السُّجون». این فرق بین حق و باطل است! بله مقصود اینکه آقایانِ علما اکثراً از این مناقب دارند. خُب، هم من خسته شدم و هم آقایان خسته شدند.
استاد منذر: نه، خواهش میکنم. استفاده کردیم و از شما متشکرم.
[۱].آیت الله العظمی سید محسن حکیم (ره).
[۲]. آیت الله سید حسن تهامی بیرجندی از فقیهان برجسته شیعه در تاریخ معاصر ایران است که با وجود دانش سرشار، زهد و گمنامی را به ثروت و شهرت ترجیح داد. وی در سال ١٣١٤ ه . ق (١٢٧٦ ه. ش) در روستای سندادان، واقع در ۸ فرسخی بیرجند دیده به گیتی گشود. زادگاه ایشان روستایی در دهستان فخرود از توابع بخش قهستان شهرستان درمیان واقع در استان خراسان جنوبی است. حضرات آیات: سید غلامرضا، سید علی بیرجندی خراسانی و استاد سید محمّد فرزان از چهره های شاخص همین منطقهاند. آیت الله تهامی پس از سپری کردن تحصیلات علوم دینی در بیرجند، مشهد و نجف به عالیترین مراتب اجتهاد نائل آمد و تصدیق اجتهاد را از حضرات میرزای نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی دریافت نمود. ایشان پس از عمری تدریس و تکاپو در مسیر خدمات اجتماعی، به سال ۱۳۸۵ قمری (۱۳۴۴ شمسی) دیده از جهان فروبست. خوشبختانه مسئولین استان خراسان جنوبی در حال تدارک همایشی ملی برای نکوداشت و معرفی شخصیّت و آثار آن فرزانۀ فقید هستند.
[۳] . بنا بر وصیت مرحوم بیرجندی پیکر ایشان در مسجد خیرآباد نو (صاحب الزمانی) آرام گرفت. این مسجد یکی ازآثاری است که به همت وی در زمان حیات، بنا گردیده است.
[۴]. دربارۀ اینکه پیکر شیخ شهید به چه کیفیتی از بالای دار به زیر آمد، دو روایت وجود دارد: مدیر نظام نوّابی که شاهد ماجرا بوده، پاره شدن طناب دار را عامل افتادن پیکر شیخ (ره) می داند. وی سالها بعد از آن ماجرا در گفتگو با نوۀ شیخ فضل الله نوری (تندر کیا) خاطر نشان میسازد: «در اثر تلاطم و طوفان که دائماً جسد را بالای دار تکان می داد، یک مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش گُرپی به زمین افتاد!» (ر.ک: نهیب جنبش ادبی شاهین، دکتر تندرکیا، انتشارات روزنامه سیاسی فرمان، بی تا، ص۲۵۰).
اما بنا بر روایت قهرمان میرزا عین السلطنه با اذن گرفتن از شیخ مهدی، -همان پسر ناخلف شیخ فضل الله که پای دار پدرش کف می زد- «نعش را پایین آوردند و به خانۀ خودش بردند...». (بنگرید: روزنامۀ خاطرات عین السلطنه«قهرمان میرزا سالور»، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، اساطیر ، تهران ۱۳۷۶: ۴/۲۷۰۵.
ماجرایی که آیت الله سیدعباس کاشانی نقل کردند، در این مورد بیشتر با اظهارات عین السلطنه تناسب دارد.
[۵]. البته نواده شیخ – تندر کیا – در شرح چگونگی انتقال پیکر شیخ فضل الله نوری (ره) به قم، مینویسد: جنازه ایشان، پس از هجده ماه از شهادت، از خانه آن مرحوم به حرم مطهر کریمه اهل بیت (ع) منتقل شد. (به کتاب سرّ دار «شهید هرگز نمیمیرد»، مراجعه فرمایید).
.[۶] آیت الله حاج شیخ حسین لنکرانی معروف به بزرگمرد دین و سیاست، همسنگر آیه اللّه سید حسن مدرّس در مجلس شورا و از یاران صمیمی امام خمینی (ره) بود. ایشان در حدود ۱۳۱۰ قمری در تهران متولد شد و با گذشت بیش از یکصد سال سن، در سحرگاه جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۶۸ پس از اقامه فریضه صبح بدرود حیات گفت و با تشییعی باعظمت در حرم مطهر حضرت عبدالعظیم علیه السلام جنبِ مرقدِ مرحوم آیهاللّه حاج ملا علی کنی روی در نقاب خاک کشید. وی بیشتر عمر خویش را صرف مبارزه با استعمار خصوصاً انگلستان نمود و از طلایه داران مبارزه با وهابیت، بهایی گری و کسروی مآبی به شمار می رفت. به گواهی اهل نظر استاد منذر (ره) برجسته ترین شاگرد آیت الله شیخ حسین لنکرانی بود و بسیاری از مشاهدات و تجربیات آن پیر تاریخ را فراچنگ آورد و در آثار خویش به طور مستند، منعکس ساخت. وی طی مقالاتی در مجلّه تاریخ معاصر ایران (سالهای ۸۱ تا ۸۵ از شمارۀ ۲۱ تا ۳۷) به خوبی اندیشه و تکاپوی لنکرانی را به دست داده است.
[۷]. آیت الله سید محمدباقر حجت طباطبایی (ره)، فقیهی از خاندان صاحب ریاض بود که سالها در شهر مقدس مشهد اقامت داشت. چنانکه در زندگینامه ایشان مذکور است، وی از شاگردان دانشور آیات عظام، آقایان: آقا ضیاء عراقی، غروی اصفهانی، بروجردی ، خوئی و میلانی (رضوان الله علیهم) به شمار میرفت. آن مرحوم در ۲۷ دیماه ۱۳۸۰ شمسی روی از جهان برگرفت.










نظر شما