به گزارش خبرگزاری حوزه، روایت «از ما به خاک خراسان»، گفتوگویی ادبی و سوگنامهای میان داغداران و خاک خراسان است؛ روایتی که با زبانی نمادین، اندوه فراق، عظمتِ مجاهدت، امید به ماندگاری راه شهید و پیوند این مصیبت با فرهنگ عاشورا و حریم رضوی را در قالب پرسش و پاسخ توسط مصطفی مخبریان به تصویر میکشد.
۱) از ما به خاک خراسان
ای خاک خراسان
این خاکی که روی او ریختیم، خاکسترِ خیمههای امیدِ ما بود. با این حجم از اندوه، چگونه تَرَک برنمیداری؟
پاسخِ خاک خراسان:
خاموش باش ای داغدار... من قرنهاست معبرِ فرشتگانم و مَحرَمِ رازِ خراسان؛ امّا او را که در آغوشم گذاشتید، بویِ عصرِ عاشورا تمامِ صحن را برداشت. من خاک نیستم؛ من مرثیهی مجسمم که بر این تنِ خسته، خیمه زدهام.
۲) از ما به خاک خراسان
میدانی چه کسی را در بر گرفتهای؟ او تبلورِ ایستادگی در برابرِ طوفانهای این زمانه بود.
دستانش... دستانش، بهخصوص آن مشتِ گرهکردهاش که همیشه سایهبانِ ما بود، حالا زیرِ خروارها خاکِ توست. سینهات را برایش فراخ کن.
پاسخِ خاک خراسان:
من او را در بر نگرفتم؛ من به پایش افتادم. وقتی سنگِ لحد را چیدید و تاریکیِ خاک بر چهرهاش نشست، انگار دوباره آفتاب در گودالی غریب غروب کرد. تنگیِ لحد برای شماست که در زندانِ دنیای بیاو ماندهاید؛ اینجا، زیرِ پایِ شمسالشموس، نور در نور است.
۳) از ما به خاک خراسان
این سکوتِ تو پس از دفن، ویرانکنندهتر از ضجههای تشییع است. ما به خیابانهای خالی برمیگردیم، اما یک خشمِ مقدس در گلویمان رسوب کرده است. ما با این خشم، تاریخ را دوباره مینویسیم. اما تو... تو با این سکوتِ ابدی در برابرِ این تنِ چاکچاک چه میکنی؟
پاسخِ خاک خراسان:
سکوت؟ گوشِ زمینیات را بر سنگهایم بگذار تا غوغایِ کائنات را بشنوی.
اینجا قیامتی برپاست.
هر قطره خونی که از او بر تنِ من چکید، حالا زیارتنامهای شده که ملائک با گریه میخوانند.
۴) از ما به خاک خراسان
روز اول است...
ما اینجا از شدتِ بیپناهی مچاله شدهایم. فقط به من بگو که آنجا، در عمقِ تاریکِ تو، دردهایِ کهنهاش، آن زخمزبانها و خستگیهای مدامش آرام گرفتهاند؟
بگو که دیگر نیازی به جنگیدن ندارد...
پاسخِ خاک خراسان:
خستگیهایش به پایان رسید، امّا زخمهایش هنوز با من سخن میگویند. من شرمسارِ این تنِ مجروحم که جز خاکِ سرد، مرهمی برایش نداشتم.
اینجا آرام است، اما آرامشی از جنسِ خوابِ اصحابِ کهف؛ خوابی موقت برای بیداریِ بزرگ.
او در آغوشِ امام رضا (علیه السلام) آرمیده است، شما به دادِ بیقراریِ خودتان برسید.
۵) از ما به خاک خراسان
ما دیر رسیدیم... مثلِ تمامِ بزنگاههای تاریخ که بشریت دیر رسید و فقط تماشاگرِ رفتنِ مردانِ بزرگ شد.
این حسرتِ جانکاه، شبیه جاماندن از کاروانِ حسین (ع) است.
ای خاک، تو شاهد باش که ما با چشمانی خونبار و کمرهایی شکسته او را به تو سپردیم، نه از سرِ رضایت، که از سرِ جبرِ تقدیر.
پاسخِ خاک خراسان:
من شاهدِ قرنها حسرتم.
امّا وقتی تلقین میخواندید و شانههایش را تکان میدادید، ندایی در ارکانِ حرم پیچید که: رهایش کنید... او پیش از این، امتحانش را در مسلخِ عشق پس داده است.
۶) از ما به خاک خراسان
این روضهی مکشوف را تمام کن رواق! استخوانهایمان دیگر توانِ شنیدن ندارد.
ما میرویم؛ اما این رفتن، فرار نیست. این داغ، محرکِ ما برای انتقام خواهد شد.
ما سوگمان را به سلاح تبدیل میکنیم تا هیچکس جرئت نکند راهِ او را به مسلخ ببرد.
پاسخِ خاک خراسان:
بروید... اما بدانید امانتی که در سینهی من کاشتید، جسدی برای پوسیدن نیست؛ بذری است برای روییدن.
من این بذرِ خونین را در دلِ خود داغ و زنده نگه میدارم.
خشمِ سازندهتان را صیقل دهید، که این خاک، آبستنِ حماسههایی است که با دستِ شما رقم خواهد خورد.
۷) از ما به خاک خراسان
پس قول بده، در این شبهای خراسان، وقتی ما در اتاقهای تاریکمان با جایِ خالیاش میجنگیم، تو مأنوسش باشی. نگذار غربتِ خاک، بر شکوهِ روحش غلبه کند. ما او را به تو نسپردیم، ما او را به صاحبِ این گنبدِ طلا سپردیم.
پاسخِ خاک خراسان:
مأنوسش باشم؟ وقتی او را در من نهادند، پیش از آنکه من آغوش باز کنم، عطری از کوچههای مدینه در اینجا پیچید... گویی دستانی پهلوشکسته پیش از من، او را به سینه فشرد.
خیالتان آسوده باشد؛ او اینجا غریب نیست، غریب شما هستید که در برهوتِ دنیا بیپناه ماندهاید.
۸) از ما به خاک خراسان
خداحافظ ای رواقِ دردمند
خداحافظ ای آخرین ایستگاهِ یار
ما را با این شهرِ بیاو، با این مسئولیتِ سنگین، تنها بگذار.
دیدارِ ما، نه در خواب و خیال، که در روزِ قدس و قیام
پاسخِ خاک خراسان:
خدا به همراهتان، آوارگانِ سوگوار و وارثانِ درد.
من تا ابد، پاسدارِ این تربتِ بیدارگرم.
هرگاه در هیاهویِ دنیا سینهتان از اندوه و خشم به تنگ آمد، گوش بر سنگهای من بگذارید؛ اینجا تا صبحِ قیامت، دلی به عشقِ شما و به وسعتِ عاشورا میتپد.
مصطفی مخبریان؛ روایت بدرقه










نظر شما