به گزارش خبرگزاری حوزه، کتاب صد و یک مناظره جالب و خواندنی به قلم محمد محمدی اشتهاردی به گردآوری مناظرات مختلف پیرامون مسائل اعتقادی و دینی پرداخته که حوزهنیوز در شمارههای مختلف به انتشار آن خواهد پرداخت.
در سرزمین مصر مردی به نام عبدالملک میزیست. نظر به اینکه پسرش به نام عبدالله بود، به او «ابوعبدالله» (پدر عبدالله) میگفتند. عبدالملک منکر خدا بود و اعتقاد داشت که جهان هستی خودبهخود آفریده شده است. او شنیده بود که امام شیعیان، حضرت صادق(ع)، در مدینه زندگی میکند. به مدینه مسافرت کرد، به این قصد تا درباره خدایابی و خداشناسی با امام صادق(ع) مناظره کند.
وقتی که به مدینه رسید و از امام صادق(ع) سراغ گرفت، به او گفتند: امام صادق(ع) برای انجام مراسم حج به مکه رفته است.
او به مکه رهسپار شد. کنار کعبه دید امام صادق(ع) مشغول طواف کعبه است. وارد صفوف طوافکنندگان گردید و از روی عناد به امام صادق(ع) تنه زد. امام با کمال ملایمت به او فرمود: نامت چیست؟
او گفت: عبدالمَلِک (بنده سلطان).
امام: کنیه تو چیست؟
عبدالملک: ابوعبدالله (پدر بنده خدا).
امام: این «مَلِک» که، یعنی این حکمفرمایی که تو بنده او هستی، چنانکه از نامت چنین فهمیده میشود، از حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان؟ وانگهی مطابق کنیه تو، پسر تو بنده خداست. بگو بدانم او بنده خدای آسمان است یا بنده خدای زمین؟ هر پاسخی بدهی محکوم میگردی.
عبدالملک چیزی نگفت. هشام بن حکم، شاگرد دانشمند امام صادق(ع)، در آنجا حاضر بود. به عبدالملک گفت: چرا پاسخ امام را نمیدهی؟
عبدالملک از سخن هشام بدش آمد و قیافهاش درهم شد.
امام صادق(ع) با کمال ملایمت به عبدالملک گفت: صبر کن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفتگو کنیم.
هنگامی که امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست. گروهی از شاگردان امام(ع) نیز حاضر بودند. آنگاه بین امام و او اینگونه مناظره شروع شد.
امام: آیا قبول داری که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطن دارد؟
منکر خدا: آری.
امام: آیا زیر زمین رفتهای؟
منکر خدا: نه.
امام: پس چه میدانی که در زیر زمین چه خبر است؟
منکر خدا: چیزی از زیر زمین نمیدانم، ولی گمان میکنم که در زیرزمین چیزی وجود ندارد.
امام: گمان و شک، یک نوع درماندگی است؛ آنجا که نمیتوانی به چیزی یقین پیدا کنی.
آنگاه امام به او فرمود: آیا به آسمان بالا رفتهای؟
منکر خدا: نه.
امام: آیا میدانی که در آسمان چه خبر است و چه چیزها وجود دارد؟
منکر خدا: نه.
امام: عجب! تو که نه به مشرق رفتهای و نه به مغرب رفتهای، نه به داخل زمین فرو رفتهای و نه به آسمان بالا رفتهای و نه بر صفحه آسمانها عبور کردهای تا بدانی در آنجا چیست، و با آن همه جهل و ناآگاهی باز منکر میباشی! تو که از موجودات بالا و پایین و نظم و تدبیر آنها که حاکی از وجود خداست ناآگاهی، چرا منکر خدا میباشی؟ آیا شخص عاقل به چیزی که ناآگاه است، آن را انکار میکند؟
منکر خدا: تا کنون هیچکس با من اینگونه سخن نگفته و مرا اینچنین در تنگنای سخن قرار نداده است.
امام: بنابراین، تو در این راستا شک داری که شاید چیزهایی در بالای آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟
منکر خدا: آری، شاید چنین باشد.
به این ترتیب، منکر خدا از مرحله انکار به مرحله شک و تردید رسید.
امام: کسی که آگاهی ندارد، بر کسی که آگاهی دارد نمیتواند برهان و دلیل بیاورد.
ای برادر مصری! از من بشنو و فراگیر. ما هرگز درباره وجود خدا شک نداریم. مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمیبینی که در صفحه افق آشکار میشوند و بناچار در مسیر تعیینشده خود گردش کرده و سپس بازمیگردند و آنها در حرکت در مسیر خود مجبور میباشند؟
اکنون از تو میپرسم: اگر خورشید و ماه نیروی رفتن و اختیار دارند، پس چرا برمیگردند؟ و اگر مجبور به حرکت در مسیر خود نیستند، پس چرا شب، روز نمیشود و به عکس، روز شب نمیگردد؟
ای برادر مصری! به خدا سوگند آنها در مسیر و حرکت خود مجبورند و آن کسی که آنها را مجبور کرده، از آنها فرمانرواتر و استوارتر است.
منکر خدا: راست گفتی.
امام: ای برادر مصری، بگو بدانم آنچه شما به آن معتقدید، گمان میکنید دهر، (روزگار) گرداننده موجودات است و مردم را میبرد، پس چرا دهر آنها را برنمیگرداند؟ و اگر برمیگرداند، چرا نمیبرد؟
ای برادر مصری! همه مجبور و ناگزیرند. چرا آسمان در بالا و زمین در پایین قرار گرفته؟ چرا آسمان بر زمین نمیافتد؟ و چرا زمین از بالای طبقات خود فرو نمیآید و به آسمان نمیچسبد و موجودات روی آن به هم نمیچسبند؟!
وقتی که گفتار و استدلالهای محکم امام به اینجا رسید، عبدالملک از مرحله شک نیز گذشت و به مرحله ایمان رسید. در حضور امام صادق(ع) ایمان آورد و گواهی به یکتایی خدا و حقانیت اسلام داد و آشکارا گفت:
«آن خدا است که پروردگار و حکمفرمای زمین و آسمانها است و آنها را نگه داشته است!»
حُمران، یکی از شاگردان امام که در آنجا حاضر بود، به امام صادق(ع) رو کرد و گفت: فدایت گردم، اگر منکران خدا به دست شما ایمان آورده و مسلمان شدند، کافران نیز به دست پدرتان، پیامبر(ص)، ایمان آوردند.
عبدالملک تازهمسلمان به امام عرض کرد: مرا به عنوان شاگرد بپذیرید!
امام صادق(ع) به هشام بن حکم (شاگرد برجستهاش) فرمود: عبدالملک را نزد خود ببر و احکام اسلام را به او بیاموز.
هشام که آموزگار زبردست ایمان برای مردم شام و مصر بود، عبدالملک را نزد خود طلبید و اصول عقائد و احکام اسلام را به او آموخت تا اینکه او دارای عقیده پاک و راستین گردید، به گونهای که امام صادق(ع) ایمان آن مؤمن و شیوه تعلیم هشام را پسندید.۱
پینوشت:
۱.اصول کافی،ج۱،ص۷۲ و ۷۳










نظر شما