خبرگزاری حوزه| حضور سینماگران ایرانی در جشنوارههای معتبر جهانی، بهخودیخود میتواند مجالی برای تبادل فرهنگی و نمایش ظرفیتهای بومی یک جامعه باشد؛ اما این بستر گاه به آوردگاهی برای بازتولید کلیشههای شرقشناسانه و تحریف واقعیتهای اجتماعی تبدیل میشود. اظهارات اخیر لاله مرزبان پس از دریافت جایزه برای فیلم «مراقب» در جشنواره ونیز، نمونهای بارز از همین لغزش معرفتی است.
سخنان وی که در آن، زن ایرانی به موجودی منفعل، گوشهنشین و محروم از آزادی تصویر شده و تمام هویت و رهایی او به پوشش بدنی گره خورده است، نیازمند یک واکاوی انتقادی و تحلیلی است تا مشخص شود چگونه زرقوبرق فرشهای قرمز میتواند زاویهدید یک هنرمند را بهنفع هژمونی رسانهای غرب مصادره کند.
نخستین و آشکارترین تناقض در رفتار و گفتار ایشان، در خودِ پدیده حضور او نهفته است. او بهعنوان یک زن ایرانی در داخل مناسبات فرهنگی و اجتماعی همین کشور رشد کرده، آموزش دیده، مقابل دوربین رفته و به چنان بلوغی در حرفه خود رسیده که توانسته در یکی از معتبرترین فستیوالهای سینمایی جهان صاحب جایزه شود. طرح این ادعا که زن ایرانی منفعل و حاشیهنشین است، توسط زنی که خود در کانون توجه بینالمللی و در اوج عاملیت اجتماعی قرار دارد، یک نقض غرض تمامعیار است. در واقع حضور موفقیتآمیز او و دهها بانوی هنرمند، ورزشکار و دانشمند ایرانی در عرصههای جهانی، خود محکمترین سند بر ابطال ادعای انفعال و گوشهنشینی زنان در ایران است.
خطای تحلیلی دیگر در این اظهارات، تقلیل دادن مفاهیم بلندی چون آزادی و زنانگی به نازلترین سطوح فیزیکی و جسمانی است. رسانهها و جشنوارههای غربی دههها است که تلاش میکنند برای زنان جوامع شرقی و اسلامی یک نسخه پیشساخته بپیچند؛ مبنی بر اینکه زنان تنها زمانی آزاد هستند که شبیه غربیها لباس بپوشند و بدن خود را به نمایش بگذارند.
تسلیم شدن در برابر این نگاه، بهمعنای پذیرش یک رویکرد ابزاری و تقلیلگرایانه است که در آن زن نه بهواسطه اندیشه، هنر و تخصصش بلکه بهمیزان بهرهوری از استانداردهای فیزیکی و جاذبههای جسمانی ارزشگذاری میشود. برای درک ریشهای این انحراف شناختی، باید به گفتمان مترقی و نظریه عمیقی رجوع کرد که از سوی رهبر شهید انقلاب اسلامی تحت عنوان «الگوی سوم زن مسلمان» تبیین شده است. این نظریه خط بطلانی بر دو الگوی تاریخی انحرافی میکشد و راه سومی را پیش روی جامعه بشری میگشاید.
در الگوی اول یا همان زن شرقی، با نگاهی متحجرانه، زن عنصری خنثی، در حاشیه تاریخ و محبوس در پستوی خانههاست که هیچ نقشی در تحولات اجتماعی و تمدنی ندارد. در الگوی دوم یا زن غربی، اگرچه زن از خانه خارج شده و به متن جامعه میآید، اما به ابزار و کالایی برای چرخه اقتصاد و رسانه سرمایهداری تبدیل میشود و در باطن، اسیر نگاه ابزاری و جنسیتی است. اما در برابر این دوگانه معیوب، انقلاب اسلامی الگوی زنی را معرفی میکند که نه شرقی منفعل است و نه غربی ابزارشده؛ بلکه زنی است تاریخساز، کنشگر، دانشمند و اجتماعی که با حفظ اصالتهای خانوادگی و تکیه بر سنگر عفاف و حجاب وارد میدان میشود.
در گفتمان الگوی سوم، حجاب یک مانع نیست، بلکه ابزاری برای مصونیت و سپری است که زن به دست میگیرد تا به جامعه بگوید او را با عقل، تخصص و هنرش بسنجند، نه با جسم و تنانگیاش. متأسفانه اظهارات مرزبان در ونیز، بازخوانی همان الگوی زن غربی و نادیده گرفتن حقیقت الگوی سوم است. هنرمندی که باید راوی زن قدرتمند، باسواد و کنشگر ایرانی باشد، بهدلیل قرار گرفتن در اتمسفر شرطیشده جشنوارههای غربی ترجیح میدهد همان دیالوگی را بر زبان بیاورد که داوران و رسانههای بیگانه تشنه شنیدن آن هستند؛ یعنی دیالوگ قربانی بودن.
زن ایرانی امروز فرسنگها با تصویری که روی فرشهای قرمز از او مخابره میشود فاصله دارد. او زنی است که نهتنها در آزمایشگاههای نانو، در اتاقهای عمل پیچیده، در میادین سخت ورزشی، در کرسیهای استادی دانشگاه و در خلق آثار فاخر هنری حضوری پررنگ و تعیینکننده دارد، بلکه توانسته است پیوند عمیق و معناداری میان این پیشرفتهای شگرف و نقشهای اصیل خانوادگی خود برقرار کند.
این همان نقطه عطفی است که در الگوی سوم زن مسلمان تجلی مییابد؛ یعنی تلفیق عاملیت و کنشگری اجتماعی با اصالت هویت زنانه. در این الگو بانوی ایرانی مجبور نیست برای پیشرفت در عرصههای علمی و مدیریتی، عفاف و وقار خود را قربانی کند یا برای حفظ خانواده از تکاپوی سازنده اجتماعی دست بکشد. تقلیل دادن دغدغههای چنین زن چندبعدی و توانمندی به مسائلی صرفاً فیزیکی و ظاهری، نهتنها دفاع از حقوق او نیست، بلکه توهین آشکار به شعور، فرهیختگی و جایگاه رفیع اجتماعی اوست.
وقتی یک هنرمند در مجامع جهانی تمام هویت و رهایی زن ایرانی را به پوشش تقلیل میدهد، در واقع چشم خود را بر هزاران زن دانشمند، پزشک، کارآفرین و نویسندهای بسته است که با تکیه بر همین فرهنگ و با حفظ حریم عفاف، قلههای موفقیت را فتح کردهاند. این رویکرد تقلیلگرایانه خروجی همان دستگاه محاسباتی است که اعتبار و ارزش خود را از تشویقها و فلاش دوربینهای رسانههای غربی طلب میکند و برای دریافت جایزه و دیده شدن، حاضر است تصویر جامعه خود را مخدوش کند و بهنوعی دچار خودتحقیری ناآگاهانه میشود.
انتظار میرود سینماگران و سفیران فرهنگی ما بهجای مرثیهسراییهای نمایشی و بازتولید کلیشههای مطلوب بیگانگان، شجاعت آن را داشته باشند که راوی واقعیت زن پرافتخار و تاریخساز ایرانی در جهان باشند.
هنرمند اصیل کسی است که مقهور فضاسازیهای مقطعی نشود و بتواند با زبان هنر، شکوه زن مسلمانی را به تصویر بکشد که بدون باج دادن به نظام سرمایهداری و بدون تن دادن به نگاه ابزاری غرب، استقلال فکری و عملی خود را به جهانیان ثابت کرده است. چنین هنرمندی نهتنها مرعوب هژمونی رسانهای بیگانه نمیشود، بلکه با اعتمادبهنفس کامل، الگوی سوم را بهعنوان یک نسخه رهاییبخش و پیشرو به زنان سراسر جهان معرفی میکند تا نشان دهد آزادی حقیقی در گرو تعالی اندیشه، اثرگذاری اجتماعی و استقلال هویت است، نه در اسارت الگوهای مصرفی و تقلیل یافتن به سوژههای فیزیکی. در نهایت، سینمای ما برای جهانی شدن نیازمند صدور این گفتمان نوین است؛ گفتمانی که به جهان میآموزد حجاب نماد مقاومت در برابر شیءانگاری زن و بستری امن برای تجلی انسانیت اوست و عبور از این حقیقت درخشان برای کسب تشویقهای زودگذر جشنوارهای، تنها بهمعنای پشت کردن به دستاوردهای عظیم زنان یک سرزمین است.
الناز موسوی یکتا
پژوهشگر جنگ شناختی و عرصه رسانه










نظر شما